Banished
pond phuwinکمی بعد از پشت فرمانروا مادر پووین بیرون اومد.
ناباور به پسرش خیره شد.
"مامان."
"پووین، این حقیقت داره؟"
پووین از پشت پوند بیرون اومد، دست پوند رو گرفت.
"اون مهربونه مامان، منو خوشحال میکنه."
مادرش با تاسف اشک ریخت.
باورش نمیشد پسرش اینکارو کرده.
فرمانروای بهشت با اخم گفت:"پووین باید با ما بیاد."
"باشه منم باهاش میام."
"میخوای توی دادگاه بهشت توسط یک فرمانروا، محاکمه بشی؟ فرمانروای جهنم؟"
پوند دست پووین رو فشار داد.
"اره میخوام زانو بزنم و در کنارش محاکمه بشم."
فرمانروای بهشت سری از تاسف تکون داد.
"پس هردوشون رو دستگیر کنید."
نگهبان ها سمت هردو اومدند و بهشون دستبند زدند.
از در ممنوعه که خارج شدند.
پووین لونا رو دید.
لونا از دیدن پوند تعجب کرد اما اهمیتی و با نگرانی سمت پووین رفت.
پووین اخم کرد:" تو بهشون گفتی؟"
لونا سرشو پایین انداخت.
پووین فریاد زد"اره؟"
"من... من فقط گفتم اون تویی، هنوز نیومده بودن که رعد و برق زد و همه جا لرزید. همه میدونند این نشونه بوسه ای ممنوعه اس."
پووین چیزی نگفت.
کمی به لونا نگاه کرد و بعد با نگهبان ها رفت.
روز محاکمه بود.
فرشته های بهشت همگی جمع شده بودند.
صدها سال بود که فرشته ای محاکمه نشده بود.
شوک بزرگتر، حضور فرمانروای جهنم بود.
پووین و پوند روی زانو نشسته بودند.
با دست و پای زنجیر شده.
همهمه ی فرشته ها انقدر زیاد بود که صدا به صدا نمیرسید.
فرمانروای بهشت در جایگاه قاضی نشسته بود.
"سکوت کنید..."
در چند ثانیه همه جا رو سکوت فرا گرفت.
"امروز اینجا جمع شدیم تا فرشته ای رو محاکمه کنیم، به جرم عاشق شیطان شدن."
صدای هین فرشته ها به گوش پووین رسید.
سرش پایین بود اما میتونست نگاه نگران پوند رو حس کنه.
سرشو چرخوند.
نگاهشون با هم تلاقی کرد.
پوند لب زد:" من مراقبتم."
پووین لبخند زد، میدونست اگر قرار باشه اسیب ببینه پوند مراقبشه.
اما جلوی اتفاقی که قرار بود بیوفته رو پوند نمیتونست بگیره.
پووین عذاب وجدان گرفته بود. اگر الان پوند میفهمید که بهش دروغ گفته چی.
فرمانروای بهشت ادامه داد:" محاکمه طولانی نخواهد بود، فقط یک حکم داره..."
سکوت کرد.
مادر پووین با درد چشماشو بست. حکم پسرشو میدونست.
تمام اون سرزمین حکم رو میدونستند.
پووین لبشو زیر دندونش گرفت.
پوند این واکنش رو شکار کرد.
مگه حکم چی بود؟ جز رانده شدن؟
مگه با رانده شدن چه اتفاقی میوفتاد که گریه های مادر پووین انقدر زیاد بود؟
فرمانروا ادامه داد:" پووین تانگ، از بهشت رانده میشود، عنوان فرشته بودن، بال هاشو از دست میدهد و در نهایت تمام این ها منجر به مرگ میشود."
پوند شوکه شده سرشو بالا گرفت و فریاد زد:" چی؟"
پووین بیشتر لبشو گاز گرفت.
فرمانروای بهشت با اخم گفت:" درسته، رانده شدن از بهشت برای فرشته ها یعنی مرگ، فقط یک روز میتونند بعد از مهر رانده شدنشون زنده بمونند."
پوند شوکه شده بلند شد.
آتیش خشمی اطرافش رو گرفت.
فرشته ها ترسید فریاد زدند.
"آتیشت رو کنترل کن، فرمانروا."
پوند بی توجه رو به پووین زانو زده گفت:" مگه تو نگفتی نابود نمیشی و فقط رانده شدنه؟"
پووین سرشو بالا گرفت با بغض گفت:" اگه میگفتم دیگه نداشتمت. من حاضر بودم بمیرم اما داشته باشمت."
فرشته ها متعجب به این مکالمه زل زدند.
یعنی پووین انقدر عاشق بود؟
اتیش خشم پوند بیشتر شد.
"بهم دروغ گفتی؟ الان من بعد از تو چطور زندگی کنم؟"
ناگهان آتیش خاموش شد.
پوند با عجز روی دو زانو نشست.
بغض گلوشو گرفته بود و نمیتونست خودشو کنترل کنه.
فرمانروای جهنم با صدای بلند شروع به گریه کرد.
پووین کمی نزدیکش شد.
دست دستبند زده شده اش رو روی سر پوند گذاشت و روی موهاشو نوازش کرد.
چشمای اشکی پوند توی چشماش باز شد.
لبخند ارومی زد:" آروم باش عزیزم. من همیشه کنارتم."
"چطور؟ با نابودیت؟ مقصر منم، باید از خودم میروندمت اما نشد... نتونستم."
دستشو بلند کرد و روی گونهی پووین گذاشت.
ادامه داد:" چشمات نزاشت."
فارغ از نگاه های اطرافشون، به هم نزدیک شدند و همو بغل کردند.
فرمانروای بهشت، نمیتونست کاری کنه.
این قانون بود و راهی نداشت.
چکش عدالت رو کوبید.
شیطان و فرشته از هم جدا شدند. و منتظر به فرمانروا خیره شدند.
"حکم رانده شدن رو امضا میکنم."
مادر پووین جیغ زد.
پوند شوکه خیره به پووین مونده بود.
پووین چشماشو بست.
تموم شده بود.
اما پشیمون نبود.
فرمانروا حکم رو امضا کرد.
"از الان تا فردا وقت داری آزاد باشی، میخوای چیکار کنی؟"
پووین با لبخند تلخی گفت:" میخوام به سرزمین جهنم برم."
اونجا بود.
سرزمین جهنم، سرزمینی که عشقش فرمانروا بود.
توی اتاق پوند ایستاده بود و به اطرافش نگاه میکرد.
اتاقی مختص به شیطان.
دکوراسیون قرمز و مشکی
"چقدر اتاقت قشنگه."
پووین از پشت توسط پوند در اغوش گرفته شد.
پوند چونه اشو روی شونهی پووین گذاشت و دوستاشو دورش حلقه کرد
"فرشتهی من دوست داره چیکار کنه؟"
پووین سرشو به پشت اورد و به پوند تکیه داد.
"میخوام کنارت باشم."
پوند چیزی نگفت.
قلبش پر از درد بود.
یک روز میتونست کنار عزیزش باشه.
فقط یک روز میتونست حسش کنه. فقط یک روز.
سرشو توی گردن پووین برد و بهش بوسه زد.
چشمای پووین بسته شد.
خودشو توی بغل پوند رها کرد.
بوسه های ریز پوند تبدیل به بوسه های خیس و مک های عمیق شد.
دستشو روی بدن پووین میکشید.
پووین آهی کشید. بهش نیاز داشت.
بدتر از اون پوند کاملا بهش چسبیده بود و میتونست عضو بزرگ و برجسته اشو حس کنه، حالشو خراب تر کرد.
"پوند.. من."
پوند توی گوشش زمزمه کرد:" تو چی فرشتهی من؟''
"میخوام حست کنم."
پوند، آهسته پووین رو برگردوند.
تک بوسه ای روی لباش زد.
"منم میخوام بپرستمت، با لبام."
دست زیر زانوی پووین انداخت و بغلش کرد.
به سمت تخت برد و پووین رو شبیه یک چیز با ارزش آروم روی تخت گذاشت.
خودش روش خیمه زد و بلافاصله شروع به بوسیدن لبهاش کرد.
بوسه هاشو پایین تر برد.
چونه اش.
سینه هاش.
شکمش
وی لاینش.
یکی یکی لباس هاشو در میاورد، میبوسید.
پوند با گوش ها و سر و صورت سرخ شده بلند شد.
با عجله لباس های خودشو در اورد و دوباره روی پووین خیمه زد.
پووین اما با دیدن عضو تحریک شدهی پوند، بی قرار تر شده بود.
دستاشو دور گردن پوند حلقه کرد و گفت:" زودباش میخوامش."
"هیس، بهت میدمش."
و دوباره مشغول مک زدن تمام بدن پووین شد.
عضوش با هر حرکت روی بدن پووین، بهش کشیده میشد و حال فرشتهی رانده شده رو خراب تر میکرد.
پوند انقدر به بوسیدن و مک زدن اون بدن زیبا ادامه داد.
تا دیگه طاقتش تموم شد.
پاهای پووین رو باز کرد و بینشون قرار گرفت.
نگاه پر از عشقی به پایین تنهی پووین کرد.
انقدر نگاهش داغ بود که پووین اهی کشید.
"زود باش پوند."
پوند خنده ای کرد و دوباره روش خیمه زد.
دستشو پایین برد و عضوشو تنظیم کرد.
لبهای پووین رو بین لبهاش گرفت و آروم عضوش رو داخل برد.
پووین میون بوسه، اه عمیقی کشید و دستاشو محکم تر دور گردن پوند حلقه کرد.
کمی که ریلکس تر شد.
پوند ضربه هاشو خیلی آروم شروع کرد.
پووین بغلش کرده بود و به خودش فشار میداد.
توی هم حل شده بودند.
بدون هیچ فاصله.
اما حیف که این آخرین بار بود.
آخرین بار برای یکی شدن.
پوند با چشمای پر از اشکی به پووین زل زد.
بدون هیچ حرفی فقط به هم نگاه میکردند.
اما مگه همیشه فقط باید زبان حرف بزنه وقتی نگاه ها قشنگ تر بلدند احساسات رو بیان کنند.
اشکی از چشمای پوند روی صورت پووین چکید.
بغض پووین ترکید و با اولین اشکی از چشماش ریخت.
هردو با هم لرزیدند و به کام رسیدند.
لذت و دردی که با اشک و اه یکی شد.
روی صورت پووین رو بوسه بارون کرد.
"هیس آروم باش عزیزکم. آروم باش."
پوند از پووین بیرون کشید و کنارش دراز کشید.
بلافاصله پووین رو در آغوش گرفت.
پووین توی بغل شیطانش گریه کرد و پوند؟
بی صدا اشک ریخت.
و پووین رو به خودش فشرد.
بعد از یک ساعتی که در اغوش هم بودند.
با هم نقاشی کشیده بودند.
میوه خورده بودند.
پوند براش از خانواده اش گفت.
پوند همهی اون سرزمین رو بهش نشون داده بود.
پووین یک فرشته رانده شدهی بدون بال بود، پس پوند اونو در اغوش گرفت و پرواز کرد و همه جا رو بهش نشون داد.
شیاطین که از ماجرا خبر داشتند با دلسوزی به پووین نگاه میکردند.
اما کاری ازشون برنمیومد.
به نظر شیاطین عشقی که فرمانروا به اون فرشته داشت انقدر عمیق و پاک بود که لایق فرصت دوباره بود.
اما میدونستند که سرزمین بهشت، به قوانینش پایبنده و سرپیچی یعنی راه برگشتی نیست.
فقط چند دقیقه دیگه مونده بود.
پووین توی بغل پوند لم داده بود و بدون هیچ حرفی.
نمیتونست حرفی بزنه. فقط میخواست از سکوت کنار پوند بودن لذت ببره.
پوند روی موهاشو بوسید.
"سوالات تموم شدن؟"
پووین خنده ای کرد و گفت:" تموم نشدن."
"پس بپرس."
"شیاطین وقتی رانده میشن کجا میرن؟"
"دنیای انسان ها."
پووین توی بغل پوند چرخید و متعجب گفت:" چرا؟"
"چون دنیای انسان ها جهنم واقعیه."
"نمیدونستم. تو چی تو هم رانده میشی؟"
پوند لبخند زد:" کاش رانده میشدم، اما نه وقتی فرمانروا میشی نه رانده میشی نه مجازات."
"چقدر جالب."
بازم سکوت.
بازم چشمایی که غرق هم شد.
پووین دوباره توی آغوش پوند برگشت.
ثانیه ها نزدیک میشدند.
سر پووین روی سینه پوند شل شد.
پوند اشک ریخت.
با صدای گرفته گفت:" فرشتهی من."
اما جوابی نشنید.
دستشو روی قلب پووین گذاشت.
خیلی کم تپش داشت.
"فرشتهی من."
پووین چشماشو بست.
با صدای تحلیل رفته ای گفت:" عاشقتم فرمانروای جهنم."
و چشمای پووین بسته شد.
وزنش روی پوند زیاد شد.
پوند فرشته اشو برگردوند.
روی زمین درازش کرد و فریاد زد.
فرمانروای جهنم با اعماق وجود فریاد میزد و گریه میکرد.
چی به روزش اومده بود؟
پووین رو توی بغلش گرفت. پیشونیشو بوسید.
زمزمه کرد:" تو هم قلبمو بردی هم جونمو. از الان به بعد منم و غم نبودنت. تو در من زنده ای فرشتهی من."