Banished
pond phuwinدستشو آروم بالا اورد و روی صورت پوند گذاشت.
پوند مات مونده بود.
این فرشته عقل داشت؟
فرمانروا از لمس شدن بیزار بود، دستاش مشت شده بود تا دستای نرم پسر و پس نزنه و ناراحتش نکنه.
پووین با لحن نازی که انگار با بچه حرف میزنه ادامه داد:" خیلی خوشگلی، چشمات عمیقه اما ترسناک نیست، تو... تو مهربونی."
پوند مچ دست پووین رو گرفت و دستشو پایین اورد و از روی صورتش برداشت.
"لفظ مهربون برای شیطانی مثل من غریبه اس. برو کوچولو و دیگه اینجا نیا، من فرمانروام، اما برای تو بد میشه."
"اما_"
پوند قبل اینکه حرف پووین تموم بشه غیب شده بود.
پووین وسط اتاق سرد ایستاد.
دستشو روی قلبش گذاشت.
"ولی من ازت نمیترسم."
و با لبخند سبد میوه رو برداشت تا به خونه برگرده.
پووین مصمم معتقد بود که دل اون شیطان رو به دست میاره، بدون اینکه به عواقب کارش فکر کنه.
روزها میگذشت.
بین اون شیطان و فرشته به طرز قابل توجهی بهتر شده بود.
شیطان سر ساعت مشخص سرشو برمیگردوند.
و میدونست باید برای فرشته لجباز جا روی تخته سنگباز کنه.
پووین هر روز با یک سبد پر از خوراکی میومد و سوالات عجیب و غریب میپرسید و یادداشت میکرد.
پوند شیرینی ای توی دهنش گذاشت و گفت:" خب سوالت تموم شد؟"
پووین نکته رو یادداشت کرد و سرشو بالا گرفت و گفت:" فقط یک سوال دیگه."
"بپرس."
"اینجا چرا این شکلیه؟"
پوند تک خندی زد:" منظورت چیه؟"
"اخه انگار تلفیقی بین جهنم و بهشته."
"درسته، قرن ها پیش فرشته ها و شیاطین درکنار هم بودند، یک ملکه و یک پادشاه داشتند."
پووین متعجب گفت:" حتما ملکه فرشته بوده؟"
"نه برعکس، ملکه شیطان بود و پادشاه فرشته، اما روزی برخلاف تصور همه پادشاه عاشق یکی دیگه میشه و به ملکه خیانت میکنه، از اون روز به بعد قلمرو ها جدا میشن و دشمنی شروع میشه."
پووین توی فکر فرو رفت.
"برای همینه که عشق بین شیاطین و فرشته ها ممنوعه."
"دقیقا."
پووین ناراحت شده سرشو پایین انداخته بود.
دلش برای ملکه میسوخت.
پوند با دیدن قیافه آویزون فرشته، دستشو زیر چونه اش گذاشت و سرشو بالا اورد.
"چیشده؟"
"دلم برای ملکه سوخت، خیلی گناه داشت."
پوند برای لحظه ای نفسش قطع شد.
چقدر پسر رو به روش کیوت بود.
ناخواسته پووین رو سمت خودش کشید و بغلش کرد.
پووین متعجب چشماش گرد شد.
الان فرمانروا جهنم بغلش کرده بود؟
پوند دستی روی موهاش کشید و توی گوشش زمزمه کرد:" ناراحت نباش فرشته."
پووین چشماشو بست و متقابلا بغلش کرد.
حس خوبی داشت.
پووین متوجه میشد که خودشو کاملا به اون شیطان باخته.
اما نمیشد جلوی قلبش رو بگیره.
فقط امیدوارانه به جلو حرکت میکرد.
غافل از پل های برگشت به بهشت که پشت سرش خراب کرده بود.
شیطان با عصبانیت توی اتاقش راه میرفت.
"من بغلش کردم.."
حرصی بود.
اون ممنوعه ترین کسی که وجود داشت رو توی زندگیش راه داده بود.
بغلش کرده بود و قلبش با دیدن ناراحتیش به درد اومده بود.
فاجعه بود.
پوند میدونست که داره چه اتفاقی میوفته و همین فاجعه بود.
نزدیک آینه شد و به خودش خیره شد.
"تمومش کن، بیشتر از این نزار روت تاثیر بزاره."
انعکاسش توی آینه در ذهنش جواب داد
"بزار ادامه پیدا کنه، تو آرومی، اون ازت نمیترسه، اون تورو همینجوری که شیطانی دوست داره."
"اما واقعا دوستم داره؟"
"البته. چشماشو دیدی؟ برق میزنه وقتی نگاهت میکنه."
پوند آهی کشید.
به خودش خیره شده بود، نه نباید این اتفاق میوفتاد
اون فرشته نباید تبدیل به کسی میشد که پوند رو ضعیف کنه.
بدتر از همه، پووین نباید آسیب میدید.
پوند از شدت حرص مشتشو بالا آورد و دوباره آینه رو شکست.
و دوباره خون از دستش روی زمین میریخت و پوند بی اهمیت فقط به تیکه های شکستهی آینه خیره بود.
باید چیکار میکرد؟
"ببین با دستات چیکار کردی؟"
بله.
درست بعد از اینکه پوند تصمیم گرفته بود دیگه به اون مکان نره و پووین رو ملاقات نکنه.
زودتر از هرروز دیگه ای اونجا بود و در انتظار پووین.
اما پووین بلافاصله با دیدن دست زخمیش برای اولین بار اخم کرده بود و در حال نق زدن بود.
"چیزی نیست."
پووین محکم دست پوند رو گرفت و روی پای خودش گذاشت.
"ساکت باش."
پوند ابرویی بالا انداخت.
این لحن حرف زدن برای فرمانروای جهنم؟
"خیلی شجاعی که با من اینجوری حرف میزنی."
پووین دستمال کوچیکی از توی سبدی که اورده بود بیرون اورد.
روی زخم پوند گذاشت.
سرشو بالا گرفت و ناز پلک زد.
"چطوری حرف میزنم؟'
پوند اما مسخ شده ناز چشمای قهوه ای مقابلش بود.
هیچ حرفی نزد.
فقط زل زده بود به اون صورت خوشگل.
ناخواسته زمزمه کرد:" خیلی خوشگلی."
لبخندی روی لبهای پووین نشست.
"ممنونم، تو هم خیلی جذابی."
پوند شبیه جادو شده ها دستشو بالا اورد و تار مویی که روی پیشونی پووین افتاده بود کنار زد.
روی چشم هاش مکث کرد.
روی بینیش.
روی گونه هاش.
لبهاش.
لبهاش.
چقدر لبهاش خوشگل بود.
چقدر لبهاش خوشمزه به نظر میرسید.
پووین نگاه پوند رو لبهاش حس کرد.
قلبش تند میزد.
از اتفاقی که قرار بود بیوفته ذوق زده بود.
دستاشو روی پاهاش مشت کرده بود و منتظر بود تا بوسیده بشه.
سر پوند ناخواسته نزدیکتر شد.
نزدیک تر.
نزدیک تر.
درست با فاصله یک انگشت، متوقف شد.
نگاهش هنوز به لبهای پووین بود.
نه نمیتونست اینکارو انجام بده.
نباید عاشق فرسته مقابلش میشد، اون یک شیطان بود از تبار آتش، بدی، نفرت.
و فرشته مقابلش، آب بود، زلال، پاک و پر از زندگی.
پوند نمیتونست به خودش اجازه بده اون پاکی رو نابود کنه.
عقب رفت. بلند شد و پشتشو به پووین کرد و دستی روی صورتش کشید.
کلافه بود.
پووین ناراحت شده از بی توجهی که نصیبش شد.
بلند شد.
"چرا؟"
"چی؟"
"چرا کارتو ادامه ندادی؟"
پوند با چشمای سرخ شده برگشت.
با اخم گفت:" اشتباهه."
پووین بغض کرد:" نه نیست، من..."
باید میگفت؟
یک قدم به پوند نزدیکتر شد.
"من... پوند..."
پوند چشماشو بست. اولین بار بود که اسمشو از زبون اون فرشته میشنید.
انقدر اسمش قشنگ بود؟
پووین یک قدم دیگه نزدیک شد.
چشمای بسته پوند و دید، جرعت بیشتری پیدا کرد.
ایستاد.
"پوند من دوست دارم."
چشمای پوند شوکه شده باز شد.
پووین رو یک قدمیش دید.
نه نباید میگفت.
"بس کن."
پووین فاصله رو پر کرد.
"من دوست دارم."
پوند دستاشو روی گوش هاش گذاشت و گوشاشو گرفت.
"نه نگو."
اما بازم میشنید.
صدای پووین رو واضح و بلند توی سرش میشنید.
پووین گریه اش گرفته بود.
میترسید که پوند دوسش نداشته باشه.
"دوست دارم."
اما پوند سرشو به دو طرف تکون میداد و فقط میخواست نشنوه.
پووین با عجز فریاد زد:" من عاشقت شدم."
پوند ایستاد.
چشماشو باز کرد.
دستاشو از روی گوش هاش برداشت.
با چشمای خیس شده زمزمه کرد:" ممنوعه، من هیچی... تو نابودی میشی."
پووین بازم بهش نزدیک شد.
دست پوند رو توی دستاش گرفت.
"بزار نابود بشم. من دیگه نمیتونم پنهونش کنم."
پوند دستشو بیرون کشید.
نه باید میرفت و دیگه برنمیگشت.
اونجوری میتونست از فرشته محافظت کنه.
پوند چشماشو بست و بلافاصله غیب شد.
پووین موند و سکوت و اتاق سرد.
آهی کشید.
شاید باید فراموش میکرد.
پووین دچار یک افسردگی شدید شده بود.
فرشته ای که دیگه نمیخندید.
دو روز بود که به اون مکان میرفت اما پوند نبود.
پووین بی قرار و آشفته، یک روتین روزانه از نظر خودش مسخره رو میگذروند.
لونا نگران به دوستش نگاه میکرد.
نمیدونست چه اتفاقی افتاده. فقط میدید که پووین.
دیگه پووین همیشگی نیست.
پووین قلم مو رو روی بوم حرکت داد و نقش گلی که جلوش بود رو کشید.
بی حوصله.
حتی از خطوط نقاشی هم میشد، بی حوصلگیش رو حس کرد.
بعد از کلاس، مثل همیشه غذا نخورد.
مثل همیشه کنار دوستاش نخندید.
مثل همیشه از لونا راجب چیز های مختلف سوال نپرسید و مستقیم به خونه رفت.
"اومدی عزیزم؟."
بدون اینکه جواب مادرشو بده به سمت اتاقش رفت.
مادرش متعجب به رفتنش نگاه کرد.
چه اتفاقی واسه پسر همیشه خوشحالش افتاده بود؟
پووین روی تختش دراز کشید و خودشو مچاله کرد.
دلش برای شیطان خودش تنگ شده بود.
اشکی از چشماش روی گونه اش ریخت.
"گریه نکن فرشتهی من."
فرمانروای جهنم توی اتاقش نشسته بود و تصویر پووین مچاله شده روی تخت رو توی آینه جادویی میدید.
چند روز بود که فرشته اش و ندیده بود.
دلش حسابی تنگشده بود اما میدونست که باید بگذره.
میدونست باید تحمل کنه تا فرشته اش آسیب نبینه.
دستی روی چهره پووین کشید.
"اما الان هم آسیب دیدی کوچولوی من، شاید باید بهت میگفتم که منم دل بستم به اون خنده های نازت."
گفت.
پوند چشماشو با درد بست.
بالاخره گفته بود، چیزی که سعی داشت پنهون کنه.
چیزی که سعی داشت ازش فرار کنه بالاخره به زبون آورده بود.
اون شیطان، قلبشو به فرشته نازش باخته بود.
پووین با درد، دوباره وارد اون مکان شده بود.
شاید میتونست برای آخرین بار لحظاتش رو با اون شیطان مرور کنه و دل بکنه.
البته که دل کندن راحت نبود اما پووین به هر ریسمانی چنگ میزد تا بتونه خودشو تسکین بده.
روی تخته سنگ همیشگی نشست.
"اینبار نیستی که برام جا باز کنی تا کنارت بشینم."
اشکی از چشماش چکید.
"دیگه نیستی."
"گریه نکن فرشته."
پووین سرشو بالا گرفت و به دیوار رو به روش خیره شد.
باورش نمیشد.
به گوش هاش شک داشت.
"نمیخوای برگردی؟"
پووین بلند شد.
"اگه برگردم و توهم باشی چی؟"
پوند تک خندی زد.
"نه قول میدم واقعی باشم، برگرد بزار صورتتو ببینم."
پووین آهسته برگشت.
بالاخره اونجا بود.
از شدت دلتنگی لبهاش با بغض لرزید.
پوند لبخندی زد، دستاشو به دوطرف باز کرد.
"بیا اینجا فرشتهی من."
پووین دوید و خودشو توی بغل موند انداخت.
دستاشو دور گردنش حلقه کرد.
پوند با خنده بغلش کرد.
محکم همو بغل کرده بودند.
حالا احساس میکردند که آروم گرفتند.
پوند سرشو توی گردن پووین فرو برد و زیر گوشش زمزمه کرد:" من اسیرم به خنده هات فرشته."
پووین شوکه شده از بغلش بیرون اومد.
با چشمای گرد گفت:"چی؟"
پوند با دستاش صورت پووین رو قاب گرفت.
لبخند شیفته ای زد:" اسیر خنده هاتم."
پووین گیج گفت:"یعنی چی؟"
"یعنی عاشقت شدم."
"پوند..."
"جان پوند. ببخش که ناراحتت کردم من نخواستم که... نابود بشی."
"نابود نمیشم."
"اما میدونیم ممنوعه اس."
"اره اما چیزیم نمیشه فوقش از بهشت رانده میشم. توی جهنم برام جا داری؟"
پوند خندید و گفت:" جایگاه خاص در کنار فرمانروا برای تو..."
و دوباره پووین رو بغل کرد.
پووین سرشو روی شونهی پوند گذاشت و به یک نقطه خیره شد.
دروغ گفته بود.
فرشته ای که دروغ گفته بود.
روزها یکی پس از دیگری میگذشت.
شیطان و فرشته طبق روتین هرروز، مکان همیشگیشون میرفتند.
وقت میگذروندند و به خونه برمیگشتند.
همه چیز انقدر نرمال و سرجای خودش بود که پوند احساس میکرد دیگه هیچی نمیتونه خرابش کنه.
احساساتش نسبت به اون فرشته هرروز بیشتر میشد.
و انقدر این تغییر احساسات توی رفتار اثر گذاشته بود که ساکنین جهنم متعجب بودند.
چطور فرمانروایی که صدای فریادش مدام توی سرزمین میپیچید، حالا چند وقته که انقدر آروم شده؟
چطور فرمانروایی که نمیدونست خنده چیه؟
حالا مدام لبخند به لب داشت.
و در سرزمین مقابل.
مادر پووین، خوشحال به رفتار عادی پسرش نگاه میکرد و احساس مادرانه اش خوشحال بود که پسر دیگه افسرده و ناراحت نیست.
اما لونا به یک چیزی شک داشت.
پس اون روز پووین رو تعقیب کرده بود تا ببینه کجا میره.
نزدیک در بزرگ ایستاد و پشت صخره ای پنهون شد و داخل شدن پووین رو تماشا کرد.
اینجا؟
مگه اینجا چی داشت که پووین هنوزم میومد؟
"اینجا چیکار میکنی؟"
با ترس سرشو برگردوند.
نگهبان بهشت منتظر جوابش بودند.
لبختگتد زوری ای زد.
"هیچی اومدم پرواز کنم."
"اینجا جای پرواز نیست."
"چشم میرم"
و بال هاشو باز کرد تا پرواز کنه.
"صبر کن."
لونا چشماشو با عجز بست و دوباره با لبخند به نگهبان نگاه کرد.
"این دستبند چیه روی زمین؟"
و دستبند رو به لونا نشون داد.
لونا اخمی کرد.
"بگو چیه."
نگهبان بهش نزدیک شد و ادامه داد:" بگو چیه."
لونا به عنوان یک فرشته نمیتونست دروغ بگه.
چشماشو بست و زمزمه کرد.
"مال پووین تانگه، دوستم."
"دوستت کجاست؟"
لونا ملتمس به چشمای نگهبان نگاه کرد.
اما نگهبان با اخم پرسید:" دوستت کجاست؟"
"پوند، صاف واستا."
"خسته شدم."
"چقدر نق میزنی، خوب درنمیادا."
پووین درحالی گفت که بال های پوند رو روی برگه کشید.
پوند نیم ساعت بود که ایستاده بود تا فرشته اش نقاشیشو بکشه.
اولی که رسیده بود حس میکرد قراره بازم سوالات پووین رو جواب بده.
اما پووین با چشمای پاپی طور و صورت ناز، از پوند خواسته بود تا مدل نقاشیش بشه.
و خب کی میتونست به اون صورت خوشگل و چشمای خوشگلتر وقتی ازت چیمیخواد، نه بگه؟
فرمانروای جهنم که نمیتونست.
پوند مدل ایستادنش رو به هم زد.
"پوند گفتم تکون نخور."
انقدر ناز روی نقاشی کشیدن تمرکز کرده بود که خون پوند به جوش اومد.
بی توجه سمتش رفت و رو به روش ایستاد.
چونه ی پووین رو گرفت و مجبورش کرد سرشو بالا بگیره.
"پوند..."
"هیس، دیگه نمیتونم خوشگلیاتو ببینم و نبوسمت."
پووین با ناز نوک بینیشو به بینی پوند زد و زمزمه کرد:" پس منو ببوس."
پوند نیشخند زد:" مهر تایید بزنم روی عشقم بهت؟"
"اره."
پوند خندید، سکوت کرد.
به چشمای پووین نگاه کرد و بعد به لبهاش.
صورت هاشون نزدیک تر شد.
لبهاشون روی هم قرار گرفت.
پوند کمی دهنش رو باز کرد و اولین مک.
شبیه تشنه های به آب رسیده مک های طولانی از لبهای پووین میگرفت.
گردنش از خم بودن درد گرفته بود اما اهمیتی نمیداد.
نه تا وقتی پووین لب بالاشو توی دهنش کشیده و مک میزنه.
چند لحظه از هم جدا شدند.
به همنگاه کردند.
پوند روی تخته سنگ کنار پووین نشست و دست پووین رو گرفت.
بلندش کرد و روی پای خودش نشوند.
و دوباره لبها به هم رسید.
پووین گردن پوند رو چسبیده بود و لبهاشو میبوسید.
زبون هاشون که روی غلتید.
ناگهان صدای بلند شبیه انفجار اون هارو از هم جدا کرد.
صدا شبیه رعد و برق بود.
رعد و برق و تکون های سطح زمین، هردو سرزمین و لرزونده بود.
"چیشد؟"
"نمیدونم."
ناگهان صدای برخورد عصایی به زمین اومد و سر هردو رو سمت در چرخوند.
"من میدونم."
پووین شوکه شده از روی پای پوند بلند شد.
"فرمانروا."
پوند شوکه شده بلند شد و کنار پووین ایستاد.
فرمانروای بهشت فریاد زد:" یک بوسه. یک عشق ممنوعه."
"اما..."
"ساکت باش. تو قانون رو نقض کردی... نگهبان ببرش."
نگهبان جلو اومد.
پوند بلافاصله جلوی پووین ایستاد.
"نزدیک نیا."
"برو کنار شیطان."
پوند، پووین رو پشت سر خودش اورد و عصبانی گفت:" بهش اسیب بزنی کل بهشت و میسوزونم."
فرمانروای بهشت خندید:" یک شیطان عاشق فرشته شده، چقدر مضحک."
"اره و همون شیطان داره بهت هشدار میده، از پووینم دور بمون و بهش آسیب نزن، وگرنه نابودت میکنم."
فرمانروا چیزی نگفت.