Banished
pond phuwinبالی زد و دستاشو به دیوار قلمرو تکیه داد.
یواشکی به بالای دیوار نگاه کرد.
چشمی چرخوند.
عاشق این بود بتونه سرزمین جهنم رو ببینه.
"پووین."
چشمای پووین با ترس گرد شد و به پایین نگاه کرد.
مادرش روی سطح زمین قلمرو منتظرش بود.
پوفی کشید و بالی زد و از دیوار فاصله گرفت.
پاهاش به سطح زمین رسید.
بلافاصله گوشش توسط مادرش گرفته شد.
"آی مامان."
مادرش با اخم گفت:" چند بار بهت بگم یواشکی به اون طرف دیوار نگاه نکن. میخوای فرمانروا رو ناراحت کنی؟"
پووین با درد گفت:" مامان گوشمو ول کن تو فرشته ای نباید اینجوری رفتار کنی."
مادرش چشم غره ای رفت و گوشش رو ول کرد.
"خب، چرا به اون طرف دیوار نگاه میکردی؟"
"میخواستم ببینم چخبره."
"توی قلمرو آتیش چه خبریه؟"
پووین سرشو پایین انداخت.
مادرش به دلخوری پسر نازش نگاه کرد.
دستی به گونهی پووین کشید و گفت:" ببخش عزیزم، من فقط نمیخوام که ناراحتی فرمانروا برات مشکل درست کنه."
"میفهمم."
"بیا بریم عزیزم."
و دست پووین رو گرفت و اونو به سمت خونه برد.
"فرمانروا، قلمروی بهشت داره کار شیاطینما رو خراب میکنه."
پوند به تخت سلطنتي ترسناکش تکیه داد.
فریاد زد:" پس شما چه غلطی میکنین؟ قدرتی که من به شما دادم خیلی بیشتر از اون موجودات دل رحمه."
"اما..."
"خفه شو. یکبار برای همیشه میگم شیاطین باید همیشه ببرند. مفهومه؟"
شیطان رده پایین با ترس از فریاد فرمانروا اطاعت کرد.
"گمشو."
بلافاصله شیطان از جلوی چشمش دور شد.
اخمی کرد.
اون موجودات دلرحم نباید توی این دنیا میبودند.
آینه جادویی رو برداشت و گفت:" بهشت رو نشونم بده."
بلافاصله آینه جادویی بهشت رو به نمایش گذاشت.
نور.
هوای تازه.
پاکی.
خنده.
دقیقا برخلاف قلمروی جهنمی خودش.
آینه روی پسری زومکرد.
پوند مات روی خنده پسر موند.
پسر با لباس سراسر سفید.
کنار دوستانش میخندید.
پوند ناخواسته جذب اون خنده شد.
پسر دندون های خرگوشی داشت.
وقتی میخندید چشماش خط میشد.
عصبی از غرق شدن به صورت یک فرشته، آینه رو روی زمین پرت کرد.
"موجودات ضعیف."
پوند بلند شد و سعی کرد به امور روزمره هرروزش برسه.
البته که ذهنش توی یک لبخند جادویی مونده بود.
پووین فرشتهی زیبای سرزمین بهشت، طبق هرروز.
بعد از بیدار شدن از خواب به کلاس ویولن رفت.
اهی از خستگی کشید.
"چرا باید هر روز بیایم اینجا؟ من دلم هیجان میخواد."
لونا دوست صمیمیش خندید و گفت:" ما فرشته ایم، کار فرشته ها همینه."
"اینکه هیجانی نداشته باشن؟"
سرشو بالا برد و پوفی کشید و ادامه داد:" خسته کننده اس، دلم میخواد آدرنالین خونم بره بالا."
"تو همیشه زیادی خواهی پووین، این برای فرشته ها خوب نیست."
پووین کمی فکر کرد.
آروم زمزمه کرد:" شاید باید شی_"
بلافاصله جلوی دهنش گرفته شد.
لونا با ترس پریده بود و دستشو جلوی دهنش گذاشته بود.
"هیس ساکت شو، میخوای از بهشت رانده بشی؟"
پووین با شیطنت سرشو به سمت گوش لونا برد و زمزمه کرد:" بیا بریم سمت در ممنوعه."
رنگ از رخسار دختر پرید.
"نه، معلومه که نه."
پووین با لحن چالش برانگیزی ادامه داد:" یعنی تو نمیخوای ببینی اون در ممنوعه به کجا میره؟"
"نه."
"لطفا لونا... خیلی هیجانی میشه ها"
لونا روشو برگردوند و گفت:"گفتم نه."
پووین لباشو برچید و سرشو پایین انداخت.
آه عمیقی کشید.
نازی که پووین داشت انقدر زیاد بود که هر کسی رو قادر بود بلافاصله رام خودش کنه.
نه اینکه لوس باشه.
نه فقط ذات فرشته همین بود.
فارغ از جنسیت، ناز داشتند.
و پووین. بیشتر از همشون.
لونا سعی کرد که به چهره ملوس دوستش توجهی نکنه.
اما نمیشد.
"خیلخب، میام."
پووین ذوق زده خندید و گونهی لونا رو بوسید.
"ایول، دوست جونی خودمی."
لونا سرشو عقب کشید و گفت:" باشه خودتو لوس نکن."
بعد از کلاس.
اونجا بودند. رو به روی در بزرگ و ترسناک ممنوعه.
اون قسمت از سرزمین بهشت، تاریک تر بود.
و رفتن به اونجا ممنوعه بود.
یک قانون که همگی ازش اطاعت میکردند، بدون اینکه دلیلش رو بدونند.
پووین نزدیک در شد.
با کنجکاوی دستی روش کشید.
"این چطوری باز میشه؟"
لونا با ترس گفت:" دیدی دیگه، بیا برگردیم."
پووین اهمیتی نداد.
به خطوط برجسته روی در دست میکشید و توی این فکر بود چطور بازش کنه.
چشمش به نقش برجسته پروانهی شکسته افتاد.
به نظرش عجیب بود چون نسبت به نقوش دیگه، برجسته تر بود.
آهسته روی بال پروانه دست کشید.
پروانه با صدای تیکی داخل در فرو رفت و بعد در با صدای قیژ بلندی باز شد.
لونا جیغ زد و دستاشو روی دهنش گذاشت.
پووین متعجب با چشمای گشاد شده به در نگاه کرد که باز و باز تر میشد.
با هیجان منتظر بود تا پشت در و ببینه.
راهروی تاریک.
با ستون های بلند و سیاه.
پووین پاشو توی درگاه گذاشت.
"نه پووین."
"هیس. بیا چیزی نمیشه زود برمیگردیم."
و دست لونا رو گرفت.
توی راهرو راه میرفتند.
لونا با ترس.
پووین با کنجکاوی و هیجان. اطراف و میدید.
عجیب بود.
هیچ چیز شبیه کاخ فرمانروای بهشت نبود
بیشتر شبیه...
تلفیقی از هردو سرزمین بهشت و جهنم بود.
نور قرمزی توجه پووین رو جلب کرد.
شبیه آتیش بود.
" اون چیه؟"
لونا با لکنت که از ترسش سرچشمه گرفته بود. گفت:"هرچی... ب..یا.. بیا برگردیم... لط...لطفا."
"دو دقیقه ساکت شو و لذت ببر، تو داری چیزی ک میبینی که نصف فرشته ها دوست دارند ببينند."
لونا عصبی گفت:" هیچ فرشته ای انقدر احمق نیست که سمت چیزی بره که ممنوعه، این تویی که دنبال کشف چیزای مسخره میگردی."
پووین چیزی نگفت.
به لونا حق میداد. ترسیده بود.
"پس اینجا بمون تا برم ببینم اون نور چیه."
"نه."
"گفتم بمون دیگه."
دست لونا رو ول کرد.
لونا یخ زده خودشو بغل کرد و یک جا ایستاد.
پووین پاورچین پاورچین به سمت نور رفت.
هرچقدر به نور نزدیکتر میشد ناخواسته هاله زیادی از انرژی.
اضطراب. و هیجان و حس میکرد.
قلبش توی دهنش میزد.
پشت دیوار مخفی شد و سرشو از گوشه دیوار بیرون اورد و نگاه کرد.
غرق شد.
اون؟
اون کی بود؟
پشت اونشیطان بهش بود.
بال های بزرگ مشکیش.
ابهت.
هیکلش.
قدش.
آتیشی که رو به روی شیطان بود.
پووین محو کسی شده بود که باید ازش میترسید.
محو دشمنش.
اما چرا کشش عجیبی داشت.
پوند که متوجهی حضور یک نفر از جنس پاکی شده بود.
اخمی کرد.
با صدای بمی گفت:" یواشکی نگاه نکن موش کوچولو."
پووین چشماش گرد شد.
لو رفته بود.
"بیا بیرون از نزدیک ببین."
پووین با شجاعتی که نمیدونست از کجا به دست اورده از پشت دیوار بیرون اومد.
اهسته نزدیک شد.
نزدیکتر.
نزدیکتر.
"فرشته ای که عقل توی سرش نیست و با پای خودش داره میاد توی تله گرگ."
پووین بالاخره به حرف اومد.
"شیطان، گرگ نیست."
پوند ابرویی بالا انداخت.
هنوزم پشتش به اون موجود بود.
"پس چیه؟"
پووین بهش نزدیکتر شد.
یک قدم فاصله.
پشت سر شیطان ایستاد.
"تا برنگردی نمیدونم که باید به چی نسبتت بدم."
پوند قهقهه زد.
این مدل حرف زدن؟
اون هم با فرمانروای تاریکی و جهنم؟
برگشت.
برگشت و هردو غرق نگاه هم شدند.
یک نگاه پر خشم، کینه نفرت.
یک نگاه پر از ناز، کنجکاوی.
تضادی به زیبایی بال های سیاه و سفیدشون.
"حالا به یک چیزی نسبتم بده."
پووین غرق شده توی اون چشما، نزدیک شد.
انگار عمق سیاهی چشمای شیطان، شبیه مردابی بود که پووین هرچه بیشتر بهشون نگاه میکرد، بیشتر به داخل کشیده میشد.
فرمانروای جهنم رو دیده بود.
و اون انقدر جذاب بود؟
زمزمه وار به حرف اومد:" تنها چیزی که میشه تورو بهش نسبت داد آتیشه، فرمانروای جهنم."
"پس منو میشناسی؟"
"البته."
پوند به صورت پووین زل زد.
زیبا بود.
پاک بود و پرستیدنی.
برازنده فرشته بودن.
"خیلی نزدیک به کسی ایستادی که میتونه راحت نابودت کنه."
پووین با پررویی گفت:" تو منو نابود نمیکنی."
ابروی پوند بالا پرید.
"جدی؟"
پووین سری تکون داد.
پوند یک قدم دیگه بهش نزدیک شد.
فاصله رو از بین برد.
بدن شیطان و فرشته به هم برخورد کرد.
پووین اما شبیه مسخ شده ها تکون نخورد.
مردمک چشماش دودو میزد و پوند زل زده بود.
پوند لحن بم شده ای ادامه داد:"فکر کردی من یک فرشته شبیه خودتم که با پاکی و معصومیت همه رو دوست خودم بدونم؟ نه کوچولو، بزرگ شو از شیاطین به خصوص من فاصله بگیر."
"نمیگیرم."
پوند چند ثانیه نگاهش کرد.
نیشخندی زد و عقب رفت.
"دیگه اینجا پیدات نشه."
و توی یک چشم به هم زدن، فرمانروای تاریکی دیگه اونجا نبود.
آتیش با رفتنش خاموش شد و هوای اتاق یخ زد.
پووین هنوز سرجاش ایستاده بود.
قلبش توی دهنش میزد.
حس ذوق عمیقی توی قلبش بود.
لبخندی روی لبهاش نشست.
اون..
اون توی یک نگاه به فرمانروای جهنم.
به دشمنش.
به ممنوعه ترین کسی که وجود داشت، علاقمند شده بود.
روز بعد پووین با سرعت نور همهی کارهاشو انجام داده بود تا بتونه مثل ساعتی که دیروز به اونجا رفته، به اونجا بره.
بالاخره بعد از آخرین کلاس، یعنی کلاس نقاشی با عجله به سمت مکان مورد نظرش رفت و تا جای ممکن سعی کرد که توجهات رو به خودش جلب نکنه.
دوباره دستشو روی نقش برجسته پروانه فشار داد.
دوباره از اون راهرو گذشت.
و نور دید.
خوشحال شد و به سمت اتاق پا تند کرد.
با صدای پر از انرژی توی اتاق پرید و گفت:" این دفعه پشت دیوار پنهون نشدم."
پوند اهمیتی نداد.
از فرشته های پر سر و صدا خوشش نمیومد.
اصولا از هیچ فرشته ای خوشش نمیومد.
پووین بهش نزدیک شد و سرشو از سمت شونهی راستش، جلوی صورت پوند اورد.
"چرا جواب نمیدی؟"
"برو بیرون."
"هین یک فرشته به این نازی رو بیرون میکنی؟"
پوند از گوشه چشم بهش زل زد.
انقدر اون صورت ناز بود که لبخندی داشت گوشه لبهای پوند مینشست.
پوند به خودش اومده لبخند رو خورد.
"چون فرشته ای باید بری بیرون."
پووین اهمیتی نداد، به جاش کنار پوند روی تخته سنگ نشست.
درست چفت بدن اون شیطان.
دستای پوند مشت شد و چیزی نگفت.
"خب فرمانروای تاریکی، من پووینم."
"برام مهم نیست."
پووین خنده ای کرد.
اون شیطان خیلی جذاب بود.
"چند سالته؟"
"از یک شیطان نمیپرسند که چندسالشه."
پووین اهمیتی به لحن عصبانی پوند نداد.
آرنجشو روی زانوش گذاشت.
سرشو کج کرد و مشتش رو سپر سرش کرد.
به پوند خیره شد.
و شیطان؟
هرجایی رو نگاه میکرد جز اون صورت پر از نور.
"قبل از اینکه خودت فرمانروا بشی بابات بوده؟
پوند بازم جوابی نداد.
پووین پوفی کشید.
"کسی بهت گفته اگر حرف نزنی جذاب تری؟"
پوند بالاخره بهش نگاه کرد.
خشن.
پر از آتیش.
با لحن خشنی گفت:" از اینجا برو دیگه برنگرد کوچولو، وگرنه نابود میشی."
پووین لباشو برچید.
بلند شد و سرشو پایین انداخت.
پوند مات اون قیافه مونده بود.
بی اختیار بلند شد.
"قهر کردی؟"
پووین آهی کشید و گفت:" نه حق با شماست، من باید برم."
و به سمت در اتاق رفت.
پوند دستشو دراز کرد.
اما دیگه دیر شده بود. پووین رفته بود.
دستی به صورتش کشید.
"فاک، الان من میخواستم جلوی رفتن یک فرشته رو بگیرم؟"
پوند چشماشو بست تا بتونه به کاخ و اتاق خودش برگرده.
چشماشو که باز کرد توی اتاقش بود.
روی تخت نشست.
سرشو بین دستاش گرفت.
پوند میدونست که اون لبخندی که امروز دیده، همون لبخندی که چند روز پیش آینه نشونش داده بود.
و هربار شیطان جذب اونخنده شده بود.
"از ذهنم برو بیرون."
بلند شد.
سمت آینه رفت و به خودش خیره شد.
به چشماش نگاه کرد.
ترسناک بود.
پس چرا اون فرشته کوچولو نترسیده بود؟
پوند عصبی شده مشتی توی آینه کوبید.
آینه با صدای بدی فرو ریخت و خون از دست شیطان جاری شد.
"نباید بهش فکر کنم، نباید."
روز بعد فرمانروای جهنم به مکان همیشگی رفته بود.
اون مکان، پناهگاه فرمانروا بود تا قدرت هاشو افزایش بده.
روی تخته سنگ نشسته بود.
آتیش رو با یک اشاره شعله ور کرده بود.
چشماشو بست تا از شعله های آتیش قدرت بگیره.
با صدای خش خش چیزی یک چشمش رو باز کرد.
اما چیزی نبود.
دوباره چشماشو بست.
مغزش به جای اینکه حول محور افزایش قدرت هاش باشه.
درگیر یک لبخند ماهگون بود.
پوفی کشید و چشماشو باز کرد.
کلافه بلند شد و طول اتاق رو متر کرد.
"چرا نیومده؟"
فرمانروا ایستاد.
شوکه به دیوار رو به روش زل زد.
الان چی گفته بود؟
چرا باید براش مهم باشه که اون فرشته پر حرف بیاد یا نه؟
چون باهاش بد حرف زده بود؟
"اصلا چرا باید برام مهم باشه اخرین بار با ناراحتی از این در رفت بیرون؟"
پوند داشت روانی میشد.
باورش نمیشد که اون؟
مظهر بدی. کینه. شرارت.
حالا عذاب وجدان بدرفتاری با یک فرشته کیوت رو داشت؟
از دست خودش کلافه بود، آرامش زندگیشو حالا یک لبای برچیده و چشمای ناراحت به هم ریخته بود.
نفس عمیقی کشید و گفت:"کافیه، بهتره که دیگه اینجا نیاد، اره میریم سراغ قدرت هامون."
و دوباره روی تخته سنگ نشست و سعی کرد تمرکز کنه.
اما بلافاصله که چشماشو بست.
اون فرشته پشت پلک هاش ظاهر شد.
کلافه چشماشو باز کرد و غرید:"هوووف این چه بدبختیه."
"چیشده؟"
پوند مات موند.
الان صدای اون فرشته رو از پشت سرش شنید؟
با شوک برگشت.
پووین با لباس های سفید و لبخند نازی با یک سبد میوه ایستاده بود.
پوند نمیدونست چرا اما وجب به وجب فرشته رو از نظر گذروند.
"من اومدم."
پوند اخم کرد.
"گفتم نیا."
پووین لبی برچید و نزدیک شد، کنار فرمانروا نشست.
و سبد میوه رو روی پای خودش گذاشت.
"اره اما حیف بود از این میوه های بهشتی نخوری."
بعد با کنجکاوی به پوند زل زد و ادامه داد:" من شنیدم توی قلمرو شما از این میوه ها نیست آره؟"
پوند سکوت کرد.
پووین بدون اینکه ناراحت بشه دوباره پرسید:" شیاطین غذا میخورن؟"
با این سوال. پوند کمی گاردش و پایین اورد و با اخم گفت:" معلومه که میخورند، ما هم موجود زنده ایم و کوچولو این میوه هایی که آوردی همشون توی جهنم پیدا میشه."
چشمای پووین از اطلاعات جدید برق زد.
دفترچه کوچیکی رو از جیبش بیرون اورد و یادداشت کرد.
"چیکار میکنی؟"
پووین اخرین کلمه رو نوشت و گفت:" دارم چیزی که گفتی رو مینویسم."
"اینو خودم دیدم، چرا اینکارو میکنی؟"
"خب میخوام شیاطین رو بشناسم."
پوند تک خندی زد:"یک فرشته میخواد شیطان رو بشناسه؟"
پووین با ناز به پوند خیره شد و پلکی زد.
"میخوام بدونم چی دوست داری و چی دوست نداری؟"
پوند متعجب بود.
"که چی بشه؟"
پووین سرشو پایین انداخت و با خجالت و گونه های قرمز شده زمزمه کرد:" تا بتونم مراقبت باشم."
پوند چند لحظه هیچی نگفت.
فقط به صورت پووین زل زد، قلبش لرزید.
پوند ترسیده از احساسش بلند شد.
"من نیازی به اینکه یک فرشته کوچولو مراقبم باشه ندارم."
پووین هم بلند شد، سبد رو روی تخت سنگگذاشت.
و به پوند نزدیک شد.
"چرا نمیزاری مراقبت باشم؟"
"من فرمانروای جهنمم خودم میتونم مراقب خودت باشم و تو فرشته کوچولو باید ازم بترسی."
"چرا باید ازت بترسم؟"
"بچه بودی واست قصه نگفتن؟ فرمانروای خونخواره جهنم؟ پس چرا نباید بترسی؟"
پووین خندید.
"اخه اونا همش قصه اس، تو ترسناک نیستی."