از بند امیر تا بامیان

از بند امیر تا بامیان

فرهیختگان

بامیان بودم این چند روز را با سه هم‌سفر دیگر. می‌خواهم قصه‌ای برای‌تان بگویم.


از بند امیر که پس می‌آمدیم بامیان، باتری موتر از کار افتاد و ماندیم میان برف‌ها. چهار بجه‌ی بعد از چاشت بود و هوا سرد و خورشید کم‌کم پشت کوه‌ها می‌رفت. خلیفه‌ زنگ زد به چند همکارش در بامیان و کمک خواست. راه اصلی بند امیر را برف گرفته‌بود و از راه دیگری آمده‌بودیم. وقت می‌گرفت تا موتر از بامیان برسد. خلیفه‌ی ما هم جوان بود و از گپ‌هایی که پشت تلفن می‌زد پیدا بود که کسی راضی به آمدن نیست؛ یا دست کم دل‌شان قرص نبود که نزدیک غروب سوی بند امیر بیایند آن هم در این فصل سال. شمال می‌زد و یخ‌ بود هوا. موتر را هل دادیم تا سینه‌ی یک کوه که سرما را کمتر به خود راه می‌داد. تلی از چوب ماندیم و آتش روشن کردیم میان سنگ‌ها. بوت‌‌ها را کشیدیم و پا‌ی‌مان را روی آتش ماندیم. بی‌حس شده‌بودند و جان می‌خواستند. آسمان تاریک‌تر می‌شد و خورشید جای خود را به ستاره‌هایی دورتر می‌داد. هیزم اندکی برای آتش مانده‌بود. باید تصمیمی تازه می‌گرفتیم.


موتری از راه رسید. مرد میان‌سالی بود و سوی بند امیر می‌رفت. ساکن یکی از قریه‌های اطراف بود آن‌طور که خودش گفت. وضعیت ما را دید و گفت آن‌جا نمانیم. «هوا یخ است. سیاه‌سر دارید. این جاده را پیاده بروید تا قریه‌ی بعدی. آن‌جا باشید تا موتر از بامیان برسد.» چیزی در چشم‌های مرد بود که او را قابل اعتماد می‌کرد. از مردم همان منطقه بود و می‌شد از قوت صدا و برق نگاه‌ش فهمید که به آن‌چه می‌گوید مؤمن است. همان شد که وقتی رفت تصمیم گرفتیم همان کنیم که او گفته‌بود. بوت‌ها را پا کردیم و از پیش آتش خیستیم و راه افتادیم در جاده‌ای که حالا تاریک بود و سفیدی برف‌ها روشن‌ش می‌داشت. خبری هم از بامیان رسیده‌بود که موتری در راه است اما معلوم نبود چه وقت به ما برسد.


یادم نیست چه‌قدر راه رفتیم در آن جاده‌ی بلند. یک سو دشتی وسیع بود با درخت‌چه‌هایی که در خواب زمستانی بودند؛ سوی دیگر رشته‌کوهی برافراشته که با آسمان پیوند داشت. به هم‌سفران چیزی نگفتم اما خاطره‌ای از گرگ‌های بامیان با من بود و بیمی که روانم از آن تجربه‌ی سنگین به حافظه داشت. همین بود که قدم‌هایم را مراقب‌تر از همیشه برمی‌داشتم و احتیاطی در آداب بدنم پیدا شده‌بود. من و هم‌سفر دیگر قدری جلوتر بودیم. انگار که متوجه بی‌تابی من شده‌باشد. گفت «این کوه‌ها را ببین علی! می‌بینی چه مهربان‌اند؟ این‌ها مراقب ما هستند.» نگاهم را سویی بردم که هم‌سفر نشان داد. حق با او و دل کلان‌ش بود. انگار در آغوش طبیعتی سخاوت‌مند و آراسته و روح‌افزا قدم می‌زدیم که ما را از خود می‌داند و عشق آشکاری در آن جاری‌ست. پاهایم قوت تازه‌ای گرفت و احساس امنیت کردم و دویدم در جاده. حقیقت است که بیم در ذهن ماست که شکل می‌گیرد و مابه‌ازای بیرونی ندارد اغلب.


همان لحظه بود که از دل کوهی دور، نور چراغ‌های موتری به چشم آمد. از آن سوی دشت بود و حضورش یک‌آن چنان شعفی با خود آورد که من و هم‌سفر را سوی یکدیگر کشاند تا همدیگر را به آغوش بگیریم. چراغ‌های موتر از جایی که ما بودیم به دو آدمِ شب‌گردِ‌ شیدا می‌مانست که الکین‌ به‌ دست داشته‌باشند و قدم‌زنان سینه‌ی کوهی یگانه و سرفراز را روشن کنند. پیش‌تر رفتیم و حالا سمت چپ جاده چند خانه به چشم می‌آمد بالای تپه‌‌ای و پیدا بود ساکنان‌ش بیدارند. به قریه رسیده‌بودیم و اتفاق مبارکی بود. دیگر دل‌مان جمع بود که در سرما نمی‌مانیم. دو هم‌سفر دیگر و خلیفه‌ی جوان هم رسیدند و پای تپه منتظر ماندیم تا موتر از راه برسد. رسید اما از ما نبود. تونس بود و سواری می‌برد به قریه‌هایی نزدیک‌تر به بند امیر. گفت که موتر دیگری در راه ندیده‌است.


از تپه بالا شدیم. هم‌سفر پیش افتاد و سراغ یکی از خانه‌های قریه را گرفت. مرد خانه بیرون آمد. صورت‌ش در تاریکی پیدا نبود اما از تأمل و سکوتی که در صدایش بود می‌شد فهمید که از حضورِ چند مسافرِ در راه‌مانده با لهجه‌هایی غریب پیش دروازه‌ی خانه‌شان جا خورده‌است. برایش گفتیم که موتر از بامیان در راه است و احتمالاً برسد تا ساعتی دیگر. قصه را که شنید گفت که فامیل ایشان در همان یک اتاقی زندگی می‌کنند که پیداست. «باشید از خانه‌ی دیگری پرسان کنم.» شرمنده‌بودیم به خاطر زحمتی که از سر ناچاری بود. مرد رفت و پس آمد و ما را به خانه‌ی دیگری راهنمایی کرد. گفت آن‌جا راحت‌ترید و صاحب خانه‌ هم از خویشان ایشان است.


مهمان یکی از خانه‌های قریه شده‌بودیم. بخاری چوبی را مانده‌بودند وسط اتاق زیر گروپی که با باتری سولری کار می‌کرد. یک سوی اتاق بستره بود و کمپل‌ و بالشتک‌هایی که روی همدیگر سوار شده‌بود و سوی دیگر چای‌بر و گیلاس‌ها و دسترخوانی که نان در بر داشت. مرد و زن خانه در اتاق بودند و دو اشتک‌شان و مردی که پیش‌تر دروازه‌ی خانه‌‌اش را زده‌بودیم. مهری در فضا بود و گرمایی که به جان جلد می‌نشست.


مرد خانه که فهمید بعضی از مهمان‌های ناخوانده‌اش در جغرافیای همسایه پیدا شده‌اند قصه کرد که بیست سال را در شهر مشهد تیر کرده‌ و چند سال است همراه فامیل پس آمده‌اند افغانستان. «در این خانه موقتی استیم. اگر پیسه باشد می‌رویم جایی دیگر.» از ستم‌هایی گفت که دولت ایران روا می‌دارد — این‌ که افغان‌ها نه حق خرید موتر و ملک دارند و نه اجازه‌ای برای باز کردن حساب بانکی. گفت که این رسم مسلمانی و برادری نیست. گفتم که مسأله فقط از دولت نیست و ملت ایران هم شریک‌ این ظلم‌اند و نمی‌شود حساب دولت و ملت را به آسانی از همدیگر سوا کرد. مرد بخشنده‌ای بود و گفت که همه جا مردمان خوب و بد دارد.


چای سبز گرفتیم و به نان تندوری و کچالوی آب‌پز و بولانی مهمان‌مان کردند. مزه‌دارتر و پرپیمانه‌تر از بولانی‌های کابل بود انگار. نان را که گرفتیم هر کدام هم‌صحبتی پیدا کردیم این سو و آن سوی بخاری. من پیش مرد خانه نشستم. برایم از امکانات کم قریه گفت؛ از دشواری‌هایی که در فصل سرما دارند و دولتی که به ولایت‌های مرکزی رسیدگی نمی‌کند و بودجه‌ای هم که اگر باشد به بامیان می‌رسد نه به قریه‌های اطراف. گفت که شش ماه از سال را سر زمین کار می‌کنند و شش ماه دیگر را خانه‌اند مگر آن‌که جایی کاری پیدا شود. پرسیدم به نظرتان قرار به دل شماست یا به دل باشندگان کابل؟ درنگ نکرد و گفت به دل ما. «شکر خدا این‌جا آرامی است. کسی کسی را غرض ندارد.»


چشم‌های مردی که پیش‌تر سراغ خانه‌ی او را گرفته‌بودیم و آن سوی اتاق نشسته‌بود عجیب بود. زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت و قدسیتی که انگار می‌توانست درون آدم را ببیند. کمتر چشمی به آن تابندگی دیده‌بودم در این سال‌ها. ساکن قدیمی قریه بود. به فکرم رسید که شتابِ کمِ زندگی و هم‌نشینی با دشت و کوه و آسمان کمک‌ش کرده‌ که ذهن زیبا و حضور زنده‌ای در لحظه‌ی حال داشته‌باشد؛ انگار که همیشه در حال مراقبه بود. دو طفلِ خانه با یکی از هم‌سفران بازی می‌کردند. پسان‌تر شنیدم که زنِ خانه برای هم‌سفر دیگر قصه کرده که از زندگی در قریه راضی نیست و به اجبار او را آن‌جا برده‌اند. شکایت داشته از رفتار مرد و دل‌‌ش نبوده در آن خانه زندگی کند دیگر. به آن زن بیشتر فکر کردم بعداً. حتماً دل پری داشته و گوش شنوایی ندارد در این سال‌های عمر که دسترخوان دل‌ش را برای مهمان ناخوانده باز کرده‌‌بود.


ساعتی که گذشت خلیفه‌ی جوان از راه رسید و خبر داد که نفر از بامیان رسیده‌است. او هم راه را گم کرده‌بود و به زحمت خود را رسانده‌بود جایی که ما بودیم. دست کم خودش این‌طور می‌گفت. از میزبان‌های باصفا و گشاده‌دست‌مان خداحافظی کردیم. خلیفه‌ی نورسیده پایین تپه منتظر بود. بالای موترش که شدیم بی‌مقدمه گفت که دفعه‌ی بعد دقت کنیم در انتخاب موتروان. خندیدیم و گفتیم شکایت خلیفه‌ی جوان را پیش ما نکند که روزی خودش هم بند می‌ماند در برف و کمک می‌خواهد حتماً. او هم خندید و سبک‌تر و آزادتر شد. قرار شد سهمی از کرایه‌ی موتر دوم پای ما باشد.


ساعت از ده شب گذشته‌بود که بامیان رسیدیم. تلویزیون روشن بود. مراسمی برپا کرده‌بودند انسان‌ها آن سوی کره‌ی زمین. مردی با موهایی نارنجی از قدرت کنار رفته‌بود و مردی با دندان‌هایی سفید و مرتب سوگند می‌خورد که پاس‌دار قانون اساسی باشد. بازی‌های آدمیزادی در جریان بود. ما اما بالای بام هتل شدیم. چه سکوت جان‌افزایی داشت! چه آرامش بی‌حسابی! هلالی از مهتاب پیدا بود و ستاره‌هایی که هم‌سفر ما از بند امیر تا بامیان بودند. زندگی را اگر در آن لحظه‌ها از ما می‌پرسیدید که چیست احتمالاً می‌گفتیم همین اتفاقِ اکنون است؛ همین دودی‌‌ست که با هر پک ما به آسمان می‌رود و از نظر پنهان می‌شود.



(موتر ما این‌جا خراب شد. پشت سر آتش روشن کرده‌ایم. آن تخته‌سنگی که از این دور درست وسط سینه‌ی کوه پیداست قصه‌ای دارد. قصه‌اش اما یک راز است؛ با اجازه‌تان آن راز بماند بین من و آن تخته‌سنگ و هم‌سفری دیگر.)


علی عبدی



Report Page