Back to you

Back to you

port10.the end


.....


فردای اون شب، جونگین طبق معمول گذشته برای جلسه‌ی تمرین به سالن رفت.


دیشب هم وقتی بارون بند اومده بود، هیونجین برگشته بود خونه، چون از صبح زود کلاس داشت.


تمرین که شروع شد، همه مشغول تمرین بودن و هیونجین هم سعی می‌کرد حواسش رو روی کارش نگه داره، ولی هر چند دقیقه یه بار ناخودآگاه نگاهش سمت در می‌رفت.


چند دقیقه‌ی دیگه هم گذشت و خبری از جونگین نشد.


هیونجین سعی کرد زیاد بهش فکر نکنه و دوباره حواسش رو به تمرین بده، اما چند لحظه بعد باز نگاهش سمت در رفت.

این بار دیگه داشت واقعاً نگران می‌شد.


همین که دوباره خواست نگاهش رو سمت در ببره، صدای باز شدن در سالن اومد.

جونگین وارد شد.


چند تا از بچه‌های گروه که متوجه حضورش شده بودن، با تعجب نگاهش کردن. بالاخره بعد از چند روز غیبت، دوباره برگشته بود سر تمرین‌های تئاتر.


اما هیونجین...


با دیدنش، بدون اینکه حتی حواسش به اطرافش باشه، لبخند پهنی زد.


جیسونگ که جونگین رو دید، سریع از جاش بلند شد و به سمتش دوید.

'جونگیناااا'


قبل از اینکه جونگین حتی فرصت کنه درست سلام کنه، جیسونگ بغلش کرد و کشیدش سمت بقیه.

' بهتری؟ موقعی که نبودی یکی داشت گریه می‌کرد.'


بعد هم دست‌هاشو جلوی صورتش برد و ادای گریه کردن دراورد.

جونگین خنده‌ی کوتاهی کرد.

' کی؟'


جیسونگ بدون معطلی به سمت هیونجین اشاره کرد.

' همون پسری که الان با اومدنت نیشش باز شده.'


هیونجین که تا اون لحظه سعی داشت وانمود کنه اصلاً حواسش به حرف‌های اون‌ها نیست، سریع نگاهش رو ازشون گرفت.

مینهو از حرف‌های نونگش خندش گرفته بود، دست‌هاشو روی شونه‌های جیسونگ گذاشت و اروم به سمت خودش دورش کرد.

'جیسونگا، اذیتش نکن.'

' مگه چی گفتم؟'


جیسونگ خندید و خودش رو از دست مینهو بیرون کشید.

جونگین هم با یه لبخند کوتاه سر تکون داد و رفت سمت چانگبین تا درباره‌ی تمرین امروز ازش بپرسه.

'امروز از کجا شروع می‌کنیم؟'


چانگبین چند تا برگه رو که دستش بود جابه‌جا کرد.

' اول این که خوش اومدی و بعد همون صحنه‌ی اخر رو دوباره میریم. خیلی نمونده به اجرای اصلی پس بعدش می‌رسیم به قسمت...


صدای چانگبین ادامه داشت، اما هیونجین هنوز هر از گاهی نگاهش سمت جونگین میرفت.


این بار اما دیگه خبری از نگرانی توی نگاهش نبود. مینگی که کنارش ایستاده بود، متوجه این تغییر شد. چند ثانیه صبر کرد و بعد خیلی آروم خم شد سمتش و کنار گوشش گفت:

'همه چیو حل کردین؟ فکر کنم زیادی خوب حل شده.'


هیونجین فقط سرش رو تکون داد و بدون اینکه نگاهش کنه، لب‌هاشو از هم فاصله داد.

' درست فکر کردی.'

مینگی لبخند زد و چیزی نگفت.



اون روز، برخلاف روزهای قبل، همه چیز برای جونگین و هیونجین خیلی راحت‌تر گذشته بود.

هیونجین دیگه مجبور نبود هر بار که جونگین از کنارش رد میشه خودش رو جمع‌وجور کنه یا وانمود کنه چیزی نشده.


جونگین هم هر وقت نگاهشون به هم می‌افتاد، لبخند کوچیکی میزد.

حتی چند بار وسط تمرین درباره‌ی یه قسمت از اجرا با هم حرف زدن و این بار خبری از اون سکوت‌های سنگین و نگاه‌هایی که سریع از هم دزدیده می‌شدن نبود.


بعد از یه مدت، وقتی تمرین برای چند دقیقه متوقف شد، جونگین کنار سونگمین نشست.

سونگمین بطری آبش رو برداشت و بعد از یه جرعه، نگاهی به جونگین انداخت.

'حالت بهتره؟'

جونگین لبخند کوچیکی زد.

'آره، خیلی.'


سونگمین که از ماجرا خبر داشت، نگاه کوتاهی به هیونجین انداخت که اون طرف سالن مشغول بحث کردن با چانگبین بود.

بعد دوباره نگاهش رو به جونگین برگردوند.

' دیشب چی شد؟'


جونگین چند لحظه ساکت موند.

بعد کمی نزدیک‌تر شد و خیلی کوتاه از اتفاقات دیشب براش گفت.

سونگمین تا آخر حرف‌هاش چیزی نگفت و فقط گوش داد.

وقتی جونگین حرفش تموم شد، سرش رو تکون داد و یه لبخند شیطونی روی صورتش نشست.

' پس خوش گذشته.'


جونگین سریع سرش رو کامل سمتش چرخوند.

' چی؟'

سونگمین خندید.

' هیچی بابا.'


جونگین چشم‌هاشو ریز کرد و بعد خودش هم خندید.

چند ثانیه طول کشید تا هدامه حرفشو بزنه.

'بعد جلسه میخوام با فلیکس برم اون کافه نزدیک دانشکده‌شون. میای؟'


سونگمین بدون فکر سر تکون داد.

'آره، چرا که نه.'

' پس اوکی.'


هنوز چند دقیقه‌ای از حرف زدنشون نگذشته بود که در سالن باز شد و استاد بنگچان وارد شد.


چان نگاهی به اطراف انداخت و وقتی سونگمین رو پیدا کرد، مستقیم به سمتش رفت.

'هی سونگمین، یه لحظه بیا بیرون.'


سونگمین که انتظار نداشت کسی کارش داشته باشه، با تعجب به خودش اشاره کرد.

' من؟'


چان ابرو بالا انداخت.

' آره، تو. کس دیگه‌ای اینجا اسمش سونگمینه؟'

چند نفر از بچه‌ها با شنیدن حرفش خندیدن.

سونگمین هم زیر لب غر زد:

'چه جواب قشنگی...'

چان هم خنده کوتاهی کرد.

' بیا دیگه.'


سونگمین بلند شد و قبل از اینکه راه بیفته، خم شد سمت جونگین.

'الان برمی‌گردم.'

جونگین خندیدو نگاه کوتاهی به استاد انداخت.

' باشه.'


سونگمین چند قدم دنبال چان رفت، اما قبل از اینکه از در خارج بشن، برگشت و با یه نگاه مشکوک به جونگین اشاره کرد.

' کافه یادت نره.'

جونگین دستش رو تکون داد.

'نمیره.'


سونگمین بالاخره از سالن بیرون رفت.

چان هم طوری ازش خواست همراهش بره که جلوی بقیه‌ی دانشجوها خیلی جلب توجه نکنه.

وقتی در پشت سرشون بسته شد، جونگین چند ثانیه به در نگاه کرد و بعد با خنده سرش رو تکون داد.


روزها همین‌طوری گذشتن. روزهایی که بالاخره جونگین و هیونجین می‌تونستن بدون اون همه فکر و نگرانی کنار هم باشن.


گاهی جونگین با فلیکس بیرون میزفت و هیونجین هم بهشون اضافه میشد.

گاهی هم جونگین می‌رفت پیش دوستای هیونجین و کم‌کم باهاشون صمیمی‌تر شده بود‌

بعضی وقت‌ها هم فقط خودشون دوتا بودن. یه کافه‌ی کوچیک، یه پیاده‌روی کوتاه بعد از دانشگاه، یا حتی چند دقیقه نشستن کنار هم بدون اینکه لازم باشه درباره‌ی چیزی حرف بزنن.


برای جونگین، همین چیزهای ساده بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد ارزش داشتن. همون چیز های ساره اونو بیشتر یاده گذشته بامزش با هیونجین مینداخت. اما یه موقع هایی هم زیادی فکر میکرد که به خاطره های خوبی هم نمیرسید و تصمیم میگرفت برگرده به زمان حال.


بعد از پنج سال دوری، بالاخره دوباره داشتن روزهایی رو تجربه می‌کردن که توش بودن کنار هم سخت نبود.

همه چیز ساده‌تر شده بود. و شاید مهم‌تر از همه، هیچ‌کدومشون دیگه نمی‌ترسیدن از اینکه این ارامش دوباره ازشون گرفته بشه.


و بعد بالاخره روز اجرا رسید. از صبح، سالن شلوغ‌تر از همیشه بود.

هر کسی مشغول کاری بود. یکی لباس‌هاشو آماده می‌کرد، یکی دیالوگ‌هاشو مرور می‌کرد و یکی مدام دنبال وسایلش می‌گشت.


جونگین هم چند دقیقه قبل از شروع اجرا، پشت صحنه ایستاده بود و سعی می‌کرد نفس‌هاشو اروم کنه.


فلیکس از کنارش رد شد و با دست به شونش زد.

'موفق باشی.'


جونگین لبخند زد.

' ممنون.'


فلیکس به دعوت جونگین، رفت روی یکی از صندلی های جلوی صحنه اجرا نشست و منتظر موند. بعد از چند دقیقه، صدای اعلام شروع اجرا اومد.



جونگین هنوز روی صحنه نرفته بود. جلوی آینه ایستاده بود و برای آخرین بار ظاهرش رو مرتب می‌کرد که از توی آینه هیونجین رو دید که چند قدم پشت سرش ایستاده بود و با لبخند نگاهش می‌کرد.


هیونجین نزدیک‌تر شد.

' با تمام وجودم منتظر این اجرام که با تو انجامش بدم.'


جونگین لبخند کوچیکی زد و قبل از اینکه چیزی بگه، هیونجین سرش رو خم کرد و کوتاه و سریع کنار گردنش رو بوسید.


جونگین چیزی نگفت.

استرس زیادی نداشت. قبلاً هم روی صحنه‌ی اصلی اجرا کرده بود و می‌دونست باید چیکار کنه. اما این بار فرق داشت. این بار هیونجین قرار بود تمام مدت روبه‌روش باشه و همین فکر، قلبش رو گرم‌تر می‌کرد.


صدای عوامل که خبر شروع اجرا رو می‌دادن، باعث شد هر دو اماده بشن.


جونگین چند قدم جلوتر رفت و هیونجین هم پشت سرش راه افتاد.

و بالاخره هر دو روی صحنه حاضر شدن.


نورهای سالن کم شد و نور صحنه روی اون‌ها افتاد.

برای چند ثانیه همه چیز ساکت شد.


جونگین سرش رو بالا اورد و نگاهش مستقیم به هیونجین افتاد.


همون نگاهی که بارها توی تمرین دیده بود.

اما اینجا جلوی چشم صدها نفر.

موسیقی شروع شد.

دیالوگ اول گفته شد و بعد همه چیز جلو رفت؛ قدم‌ها، نگاه‌ها، دیالوگ‌ها و حرکت‌هایی که بارها تمرین کرده بودن.

چیزی که روی صحنه بینشون جریان داشت، دیگه فقط بازی نبود.


هر بار که چشم‌هاشون به هم می‌افتاد، هر مکث کوتاه بین دیالوگ‌ها و هر لبخند کوچیکی که قرار بود بخشی از نقش باشه، برای خودشون معنای دیگه‌ای داشت.


هیونجین دیالوگش رو گفت و جونگین جوابش رو داد. این بار هیچ‌کدوم نگاهشون رو از اون یکی ندزدیدن.


اجرای اون شب، بیشتر از هر تمرینی که با هم داشتن، شبیه یه گفت‌وگوی طولانی بین خودشون بود. حرف‌هایی که شاید هیچ‌وقت نتونسته بودن بیرون از صحنه به زبون بیارن و وقتی آخرین دیالوگ گفته شد، موسیقی اروم شد و نورها کم‌کم خاموش شدن.


چند ثانیه سکوت سالن رو گرفت. بعد صدای تشویق‌ها بلند شد.


جونگین نفس عمیقی کشید و برای لحظه‌ای فقط به هیونجین نگاه کرد.


هیونجین هم لبخند زد. دیگه هیچ چیزی بینشون ناتمام نمونده بود.


چند دقیقه بعد، جونگین از پشت صحنه بیرون اومد.

فلیکس رو دید که با یه دسته گل سمتش میاد.

'اجرای عالی‌ای بود.'

جونگین لبخند زد.

' ممنون.'

فلیکس گل رو سمتش گرفت و لبخند بامزه ای زد‌.

' یه گلم برا دوست پسرست گرفتم.'

جونگین خنده ریزی کردو نگاهی به اطراف انداخت تا هیونجینو پیدا کنه.

و البته نگاه فلیکس هم به اطراف بودو سوالی که حین اجرا براش پیش اومده بود رو بپرسه.

'حالا کارگردان کی بود؟'

جونگین با صدای فلیکس نگاه کوتاهی بهش انداخت بعد با دست به یه سمت اشاره کرد.

' چانگبین.'


فلیکس برگشت سمت چانگبین.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

چانگبین مشغول حرف زدن با یکی از عوامل بود و اصلاً حواسش به اون‌ها نبود.


فلیکس ناخودآگاه کمی مکث کرد و بعد خیلی آروم حرف زد‌

' اخ... چه مرد جذاب و کلفتی. معلومه شونه های محکمی داره.'


جونگین که متوجه حرفش نشده بود، باز نگاهش کرد‌.

' چی گفتی؟'

اما همون لحظه چانگبین برگشت سمتشون.

'چی؟'

فلیکس تازه فهمید چی گفته.

چشم‌هاش یه لحظه گرد شد و سریع گل‌هایی رو که توی دستش بود جلوی چانگبین گرفت.

' خیلی اجرای خوبی بود. خیلی خوب کارگردانی شده بود. این برای شماست.'

چانگبین با تعجب به گل‌ها نگاه کرد و بعد به فلیکس.

'برای من؟'

'آره.'

چانگبین گل‌ها رو گرفت.

' ممنون. خوشحال شدم‌.'


جونگین که تازه متوجه شده بود گل‌ها قرار بوده برای هیونجین باشن، با تعجب به پشت کله فلیکس ضربه ارومی زد.

' مگه این مال هیونجین نبود؟'


فلیکس بدون اینکه چشم از روی چانگبین برداره، خیلی عادی جواب داد‌.

' نه. خودت می‌تونی برای دوست پسرت گل بگیری.'


جونگین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

'فلیکس...'

فلیکس بالاخره نگاهش رو از چانگبین گرفت و با خنده شونه بالا انداخت.

'چیه؟'

جونگین چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد.

چانگبین که هنوز انگار داشت سعی می‌کرد بفهمه جریان چیه، به فلیکس نگاه کرد.

' پس تو همون فلیکسی؟'

فلیکس لبخند زد.

' کدوم فلیکس؟ آره، حتما هستم.'

'جونگین زیاد ازت حرف زده.'

فلیکس ابرو بالا انداخت.

' امیدوارم چیزای خوبی گفته باشه.'

چانگبین خندید.

' هنوز مطمئن نیستم.'

فلیکس هم همراه پسر رو به‌روش خندید.

'پس باید بیشتر منو بشناسی.'

چانگبین برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد نگاه کوتاهی به گل‌هایی که توی دستش بود انداخت.

' فکر کنم اینا دلیل خوبی برای شروع باشن.'

فلیکس لبخندش کمی بیشتر شد.

' شاید.'


جونگین که هنوز کنارشون ایستاده بود، یه نگاه به دوتاشون انداخت و بعد خیلی آروم بدونه اینکه مکالمه شیرینه اون دونفر رو خراب کنه گفت:

' من فکر کنم دیگه اینجا اضافه‌ام.'

فلیکس خندید.

' بالاخره فهمیدی؟'


جونگین چشم غره‌ی الکی‌ای بهش رفت و ازشون فاصله گرفت.

فلیکس هم با خنده نگاهش کرد و بعد دوباره برگشت سمت چانگبین.

چند ثانیه هر دو ساکت موندن.

چانگبین گل‌ها رو کمی بالا آورد و گفت:

' راستی... برای اینا بازم ممنون. رنگشو دوست دارم.'

فلیکس سرش رو کمی کج کرد.

' پس یادم میمونه.'

' ولی هنوز نفهمیدم چرا یهو تصمیم گرفتی گل رو بدی به من.'

فلیکس لبخند شیطونی زد.

' شاید چون فکر کردم بیشتر بهت میاد.-

چانگبین خنده کوتاهی کرد که اخرش به لبخند تبدیل شد.

'عجیبی.'

' زیاد می‌شنوم اینو.'

و در حالی که صدای تشویق‌های آخر اجرا هنوز از سالن می‌اومد، هر دو اروم از کنار صحنه دور شدن.


داستان جونگین و هیونجین بالاخره به جایی رسیده بود که باید می‌رسید.

اما شاید بعضی داستان‌ها درست از جایی شروع میشن که با یکی دیگه تموم میشه.




بین خودمون بمونه شاید هم تموم نشده باشه-

Report Page