Back to you
part9رو بهروی تلویزیون روی کاناپه لم داده بود. کنترل دستش بود و بیحوصله پوستر فیلمها رو بالا و پایین میکرد تا فلیکس که رفته بود خوابگاه، چندتا وسیله بیاره و برگرده.
صدای قطره های بارون که پشت سرهم به پنجره ها میکوبیدن، موسیقی گوش نوازی برای جونگین بود.
اما بدون اینکه خودش متوجه بشه، کی، فکرش رفته بود سمت هیونجین.
این بار به حرفهاش فکر نمیکرد، به خود هیونجین فکر میکرد.
به کارهایی که باهم انجام داده بودن.
شاید واقعاً اون کارها برای دوتا دوست معمولی نبود.
اره خودشم حس کرده بود هر روز داره زیادی به هیونجین فکر میکنه و این عادی نیست. حتی شده بود باهاش حرف میزد توی خیالش.
دیییینگ دییییینگ-
صدای زنگ، خیلی نرمو ملایم به گوش میرسید. ولی جونگین به کل حواسش نبود تا اینکه با لمس کوتاه خدمتکار اونجا سرشو بالا گرفت.
' چیزی شده ؟ '
' قربان، یه پسر قدبلند و مومشکی جلوی در ایستاده. اجازه هست در رو باز-
دییییینگ دییییینگ
باز هم صدای در که جمله دختر خدمتکار هم قطع کردو نگاه هر دو نفر جلوی تلویزیو به سمتش چرخید.
جونگین ابروهاش بالا پرید. ذوقی توی قلبش جوونه زد و چشماش برق زدن.
دیگه حتی نمیتونست نگاهش رو از اون طرف بگیره.
' خودم میرم در رو باز میکنم. تو برو تو اتاقت میخوام تنها باشم.'
سریع رفت سمت ایفون و در بزرگ رو باز کرد.
پشت در از چشمی نگاهی بهش انداخت که با تعجبو اهسته قدم برمیداشت.
قبل از اینکه بزاره هیونجین در بزنه، بازش کرد و رو به روی هم قرار گرفتن.
با دیدن چشمای هیونجین نفسش حبس شد. فقط چند لحظه مات اون چشم ها شده بود.
هیونجین سرشو تکون دادو کمی نزدیک تر شدو جونگین رو صدا زد.
' جونگین، پاشو بیا دانشگاه.'
' هیونجین...'
ولی هیونجین نذاشت پسر ادامه حرفشو بزنه و شروع کرد به توضیح دادن.
'.....اصلا بیا همه چیزو فراموش کنیم—'
جونگین از حرفای هیونجین هیچی متوجه نمیشد فقط میخواست متوقفش کنه. اما نمیتونست. چکار باید میکرد؟ تنها چیزی که به ذهنش رسید و توی این چند روز، لحظه هایی بود که به این فکر میکرد کاش میتونست با هیونجین انجامش بده.
همین دلیلی بود که فهمید، تو تموم این سال ها حسش به هیونجین اصلا اون چیزی نبوده که خودش فکر میکرده.
سریع فاصله رو کم کرد. دستشو کنار صورت خیس پسر قرار داد. چند لحظه چشماشو بست و توی اون بارون خودشو کنار هیونجین قرارداد، چند ثانیه لباشو روی لبای هیونجین گذاشت. حرفای هیونجینو قطع کرد. اونم کلا یادش رفت داشت چی میگفتو فقط چشم هاش از تعجب گرد شده بود.
جونگین سرشو بعد اون بوسه کوتاه عقب کشید. چشم هاشو باز کرد و توی اون فاصله کم که با صورت پسر رو به روش داشت. با بغضی به چشمهای اون نگاه کرد.
'هیونجین.'
نفسی گرفتو ادامه داد.
'قولتو یادت رفته؟ مگه نگفته بود هیچ وقت قرار نیست از هم دور بشیم. قول دادی همیشه کنارم باشی. میشه دیگه هیچ وقت زیر قولت نزنی؟'
flash back
پسر بچه با ابنبات توی دستش. کنار باباش ایستاده بودو سرشو تا ته عقب برده بود تا بتونه اخر تون اپارتمان رو ببینه.
پدرش همونجور که کنارش ایستاده بود سمتش خم شدو موهای پسر بچه رو بهم ریخت. لبخندی بهش زد.
' جونگینا، خونه جدید رو دوست داری؟'
جونگین بدونه اینکه چیزی بگی سرشو صاف جلو اورد. به باباش نگاه کرد و سرتکون داد.
' پسرم نیاز نیست به اینجا عادت کنی زود میریم یه جا دیگه. وقتی بابات گندشو جمع کرد.'
صدای خانم یانگ بود. کاملا میشد فهمید اون اصلا از اینجا اومدن راضی نیست و دقیقا همونجور که گفت همه چی تقصیر بابای جونگین بود.
' چرا جلوی بچه اینجوری میگی؟ انگار چکار کردم.'
' بگو چکار نکردم.'
نفسی گرفتو چشماشو توی حدقه چرخوند.
خانوم یانگ جلو اومد و دست پسرشو گرفت و پشت سر همسرش که جعبه ای به دستش داده بود. وارد ساختمون شدن.
بعد چند دقیقه توی اسانسور به طبقه ای که خونه جدیدشون بود رسیدن.
داخل اون طبقه پشت سر مامان باباش قدم برمیداشو از ابنبات توی دستش لیس میزد.
یه ماشین قرمز با پاهاش برخورد کردو همین که سرشو اورد پایین نزدیک بود بیوفته زمین، ولی زود یه پسر بزرگتر از جونگین مثله فرشته ها بهش رسیدو دستاشو گرفت.
پسر وقتی دید جونگین نیخواد بزنه زیر گریه سریع توی بغلش کشیدش.
' مگه نینی کوچولویی میخوای گریه کنی؟'
خودشو کمی از بغل پسر عقب کشیدو به ابنباتش که حالا روی زمین افتاده بود اشاره کرد.
' ابنباتم...'
پسر سری تکون داد. درحالی که داشت عقب میرفت هوفی کشیدو دست به سینه به جونگین نگاه کرد.
' اینکه گریه نداشت بچه گریعو. من ابنبات ندارم ولی یه بسته چوبشور دارم.'
سریع کیفشو از روی شونش پایین اورد. جلوی پاهاش گذاشت و از توش یه بسته چوبشور بادوم زمینی دراورد. جلوی جونگین گرفت. با انگشت شستش اشکای جونگینو پاک کرد.
' بیا، حالا دیگه گریه نکنیاااا.'
تموم مدت خانم یانگ داشت از دور به دوتا پسر که یکیون پسر درونگرا و ضداجتماع خودش بود، نگاه میکرد.
با چند قدم بهشون نزدیک شدو جلوشون زانو زد تا هم قد اوتا بشه.
' جونگین دوست جدید پیدا کردی؟'
و جونگین بلاخره لبخندی از ذوق داشت میزد. سرشو تندتند تکون داد.
'چوبشور بادوم زمینیشو ازش گرفتم.'
پسر خنده کوتاهی بهش کردو کیفشو روی شونش انداخت.
' خودم بهت دادمش.'
هر دو پسر بدونه هیچ دلیلی داشتن میخندیدن. این برای مامان جونگین خیلی چیزه بزرگی بود. میشد از توی چشمهاش ذوقشو ببینی.
' خب حالا اسم این دوست جدیدت چیه؟'
جونگین نگاهشو به مامانش دادو شونه ای بالا انداخت.
پسر سریع دستشو از روی کیفش بلند کرد. جلوی جونگین گرفت.
' من هوانگ هیونجین هستم.'
جونگین قبل از اینکه با پسر دست بده باز نگاهی به مامانش انداخت بعد از اینکه خانم یانگ با سر بهش اشاره داد. دستشو جلو بردو با هیونجین دست داد.
' منم جونگی.. یانگ جونگین هستم'
هیونجین سریع دست دیگشو حالت سلام نظامی گرفتو صاف جلوی جونگین ایستاد.
'خوشبختم نین کوچولو.'
این کار هیونجین بیشتر باعث خنده جونگین شدو خودشم بادیدن اون خنده ها خندش گرفت.
' هیونجین، اینجا چکار میکنی؟ مگه نگفتم—'
با اخم داشت سمت هیونجین میومد که با دیدن یک خدنوم و پسر بچه رو به روی هیونجین جملش قطع شد. لبخندی زد.
' دوست جدید پیدا کردی؟ شما همسایه های جدیدمون هستین ؟ '
سوال دومشو رو به خانوم یانگ زد.
خانم یانگ بلند شد. با لبخندی به مامان هیونجین نگاه کرد.
'بله. ما واحد 107 هستیم. شما خانم هوانگ هستین درسته؟ یانگم، سویون هم میتونید صدا کنید.'
' مبارکتون باشه.منم یونا میتونی صدا بزنی...'
اون پایین، دوتا کوچولوها داشتن برنامه میریختن کجا چوبشور رو بخورن.
'میخوای باهم چوبشور بخوری؟'
هیونجین سریع سرشو تکون داد.
'بریم خونه ما ؟ میخوای بریم پایین؟ توی حیاط پشتی ساختمون کلی وسیله بازی هست واسه بچه های کوچولویی مثله تو.' ( هیونجین خودتم کوچولویی 😭)
جونگین کنار مامانش ایستادو دستشو کشید تا حواسشو جلب کنه.
' میشه با هیونجین برم پایین بازی کنم ؟'
لبخند خانم یانگ مهو شدو نگاهشو روی دوتا پسر دور داد.
باز سعی کرد لبخند بزنه.
'اگه هیونجین قول بده همیشه مراقبه جونگین باشه.'
هیونجین سریع کنار جونگین ایستادو دستشو گرفت.
' قول میدم خاله سویون.'
خانم یانگ از شیرین بودن پسر، لبخندی گوشه لبش نشستو اجازه رو داد.
پسر بزرگتر دست پسر کوچیک رو محکم تر گرفت. همراه خودش از یه راه مخفی رفتن.
'نین کوچولو میدونستی این راه و هیچ کس بلد نیست بغیر از من؟
' من اولین کسیم که باهات دارم از این راه میام ؟'
' اره، به کسی نباید بگی.'
جونگین هم سرشو تندتند تکون داد. در متقابلش هیونجین انگشت کوچیکشو اورد بالا.
' پس قول بده.'
پسر کوچیک سریع انگشتشو اورد بالا و توی انگشت پسر روبه روش قفل کرد.
' توهم باید بهم قول بدی هیونجین. قول بده همیشه پیشم باشی. همیشه دوستم بمونی. هیچ وقت ترکم نکنی—'
هیونجین با انگشتش که سمت خودش عقب اورد. جونگینو سمت خودش کشید و کاری کرد حرفش قطع بشه.
' باشه نین باشه قول میدم. ما همیشه کنار هم میمونیم.'
و انگشتای شست کوچولوشون رو بهم زدن که همراهش لبخند پهنی روی لبای هر دو پسر نشست.
اونجا در حین بازی، هیونجین واقعا مثل یک بادیگادر کوچیک مراقب جونگین بود و مثل یک دوست صمیمی، کاری میکرد لبخند بزنه.
بعد کلی بازی اون دوتا فسقلی با لپهای سرخ کنار هم روی نیمکت فلزی قرمز رنگی نشسته بودنو تازه چوبشور بادم زمینی باز شده بود.
' هیونجین توهم بخور.'
هیونجین یدونه چوبشور از توی بسته بیرون کشید و گاز زد.
' بهم باید بگی هیونگ ازت بزرگترم.'
'هیونگ'
' افرین نین کوچولو.'
بعد دستشو توی موهای جونگین کشیدو بهم ریختشون.
'تو بازیویدیوای بلدی ؟'
' نچ، من بیشتر کتاب میخونم.'
بعد از سرجاش بلند شد. روی نیمکت ایستاد تا قد بلندتر به نظر بیاد بعد ادای جادوگرا رو دراورد تا یعنی هیونجین بترسه.
' کتاب جادوگر پیر که توی جنگل پرسه میزنه و با حیوونایی که پیدا میکنه برای غورباقه پیرش غذا درست میکنه.'
و هیونجین بجای اینکه بترسه بلند بلند به جونگین خندید. از شدت خنده به نیمکت تکیه دادو دستشو روی دلش گذاشت.
جونگین ناامید که نتونسته دوست جدیدشو بترسونه لبخند شیطونش محو شد. اروم دوباره روی نیمکت نشست.
' اصلا خندهدار نبود.'
هیونجین چشماشو باز کردو به چهره جمع شده نونگش نگاه کرد.دستشو جلو برد لپشو کشید. پشت سرش اون کار سرشم جلو برد و با هر دو دست صورت جونگینو قاب کرد.
' داشتم به بامزگی تو میخندیدم نین.'
جونگین اخم غلیظی کرد. نگاهشو از هیونجین گربتو یه چوبشور برداشت.
' ولی میخواستم بترسونمت.'
' باید بیشتر روی نقش جادوگر کار کنی.'
هیونجین دستاشو عقب کشید. یکم فکر کرد چی میتونه حال جونگینو بهتر کنه ؟
' خب پس میخوام برام بخونیش منم از چیزایی که میشنوم نقاشی میکشم. خوبه ؟'
نین کوچولو لبخند پرنگی زدو دستاشو توی هوا پرت کرد.
' ارههه، ولی وقتی خوندم باید بترسی.'
' زوری؟'
' اره اصلا زوریه.'
روزای خوبی رو باهم میگذروند. اون بچه خجالتی ترسو حالا کناره هیونگش پرحرف و پرانرژی شده بود.
جونگین عاشق این بود که کتابهای جدیدشو برای هیونجین بخونه و اونم براش نقاشی بکشه.
خانم یانگ از اینکه جونگین تونسته بود یه دوست جدید پیدا کنه و در روز بیشتر لبخند بزنه خیلی خوشحال بود. از این بابت پسر رو همون مدرسه ای ثبت نام کرد که هیونجین میرفت.
اونا هرروز باهم مدرسه میرفتن. تو مدرسه هیونجین حواسش به جونگین بود و باهم برمیگشتن خونه.
یه روزایی بعد مدرسه باهم میرفتن کتاب خونه. کتابهای موردعلاقه همدیگه رو میگرفتن تا برای هم بخونن.
روزای قشنگی بود برای هر دوتاشون. هیونجین دقیقا همونجور که قول داده بود عمل میکرد. هیچ وقت جونگین رو اذیت نکرده بود و حواسش به پسر بود.
باشه نین... باشه، قول میدم. ما همیشه کنار هم میمونیم. صدای هیونجینِ کوچیک هنوز توی ذهنش میپیچید.
جونگین پلک زد.
صدای خندهی بچگیشون، نیمکت قرمز و بستهی چوبشور بادومزمینی کمکم از جلوی چشمهاش محو شدن.
دوباره خودش بود و هیونجین، که قطره های بارون داشت موهای جونگین هم نمدار میکرد.
ولی همون چشمها، همون نگاه... فقط این بار هیچ کدومشون بچه نبودن.
جونگین هنوز دستش کنار صورت هیونجین بود و با بغض نگاهش میکرد.
'هیونگ... من هنوز همون نین کوچولوم.'
هیونجین لبخند محوی توی صورتش بود. قدمی سمت جونگین برداشت تا هیچ فاصله ای بین بدنهاشون نمونده باشه.
' نین کوچولو میشه ازت باز سوالمو بپر—
جونگین بدونه که بخواد سوال هیونجین رو بشنوه میدونست چیه و جوابشو با لبهاش داد.
به بدنش قوسی داد و شکمشو به بدن هیونجین چسبوند. چشماشو بست و لبهاشو به لبهای هیونجین چفت کرد. این بار محکم تر و طولانی تر. تموم دلتنگی اون چند وقت رو روی مک هایی که میزد سعی داشت خالی کنه.
هیونجین هم در مقابل ادامه داد. هر دو دستش رو پشت کمر جونگین قرار داد و نمیذاشت فاصلهای بینشون بیفته.
جونگین برای لحظهای مکث کرد.
'هیون منم نمیخوام دوست.. یا حتی دوست صمیمیت باشم.'
بعد دست هیونجین رو گرفت و به داخل خونه کشیدش. در رو پشت سرشون بست.
دوباره نگاهش رو به صورت هیونجین داد. هر دو لبخند عمیق و گرمی به هم زدن.
هیونجین حلقهی دستش رو دور کمر جونگین محکمتر کرد، اونو توی بغلش گرفت و دستش رو روی موهاش کشید.
'دلم برات تنگ شده بود... چرا یهو رفتی؟'
جونگین بدون اینکه دستهاش رو دور هیونجین حلقه کنه، همونجا ایستاد و سرش رو روی شونهی هیونجین گذاشت. چشمهاش رو بست.
'بهم وقت بده، همهچیو بهت توضیح میدم.'
توی صداش هیچ ترس یا استرسی نبود. با صدایی اروم و لحنی مطمئن حرف زد.
سرشو بالا اورد و همراه نگاهش، دستهاش رو توی موهای هیونجین کشید. بعد یکی از دستشهاش رو روی پیشونی هیونجین قرارداد.
' مثل موشابکشیده شدی. ولی تب نداری.'
هیونجین چند لحظه فقط نگاهش کرد. هنوز هم همون جونگینی بود که وقتی حالش خوب نبود، قبل از خودش متوجه میشد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست شاید برای بقیه چیز خاصی نبود، اما برای هیونجین همین توجه کوچیک کافی بود تا بفهمه همهچیز بینشون واقعا از بین نرفته.
'برو یه دوش بگیر، لباساتو عوض کن. با این وضع مریض میشی حتما.'
هیونجین با یه لبخند آروم سر تکون داد.
'هنوزم همونی.'
' توهم همونی، با یه بارون کوچیک سریع مریض میشی.'
' ولی بارون کوچیکی نبود...'
جونگین جلو تر راه میرفت تا هیونجین رو به حموم راهنمایی کنه.
و هیونجین پشت سرش درحالی که داشت پشت سرش راه میومد به اطراف هم نگاه میکرد.
وقتی هیونجین تو حموم بود جونگین براش یه دست لباس اماده کرد. خودشم برگشت طبقه پایین تا برای هیونجین خودش یه سوپ اماده کنه. حس میکرد بعد از اون بارون سرد، هیونجین به این نیاز داره.
هیونجین از پله از ها پایین اومد. با نگاهش دنبال جونگین میگشتو توی اشپزخونه پیداش کرد.
' جونگینا، داری چکار میکنی؟'
رفتو کنارش، به لبی کانتر تکیه داد. دست به سینه ایستاد و به جونگین با لبخندی نگاه میکرد.
' سوپ درست میکنم برات. بیا باید ازش امتحان کنی.'
یه قاشق تمیز برداشت توی سوپ زد و درحالی که اروم توفش میکرد و دست دیگش زیر قاشق بود. نزدیک لبای هیونجین میبرد.
هیونجین بعد تست کردن سوپ اومممم بلندی گفت و دستاشو دور بازو های جونگین حلقه کرد.
' خیلی خوشمزه بود. ولی من میخوام یه چیزه دیگه رو تست کنم.'
جونگین نمیتونست جلوی لبخندشو به هیونجین بگیره. فقط سعی میکرد از توی بغلش بیاد بیرون.
' خیلی پررویی.'
' همینی که هست.'
و شروع کرد به گذاشتن بوسه های کوتاه روی صورت جونگین.
ولی پسر کوچیکتر بلاخره تونست از بین اون بازو ها ازاد بشه و خودشو عقب بکش.
' برو بشین برات سوپ بیارم.'
هیونجین چیزی نگفت فقط به رفتار بامزه جونگین خندیدو سمت کاناپهها رفت.
جونگین با یه کاسه بزرگ سوپ پیش هیونجین برگشتو اونو روی میز جلوش گذاشت و کنارش روی کاناپه نشست. با لبخندی به غذا خوردن هیونجین نگاه میکرد.
' بعد استرالیا اومدی پیشه مامان بزرگت بمونی؟ الان خوابیده؟'
هیونجین قبلا چندباری اینجا اومده بود و مامان بزرگ جونگین هم دیده بود.
بیشتر به جونگین نزدیک شدو نگاهش کرد.
اما انگار جونگین جرعت جواب دادن نداشت. نفسی گرفتو نگاهشو تو چشمهای پسر چرخوند.
' خب اون ... اره خوابیده یه خوابه طولانی.'
لبخند روی صورت هیونجین کمکم محو شد.
چند لحظه فقط به جونگین نگاه کرد، انگار هنوز منتظر بود ادامهی جمله رو بشنوه.
'یه خواب طولانی...؟'
جونگین چیزی نگفت.
هیونجین نگاهش رو از چشمهای جونگین گرفت و برای چند ثانیه به اطراف خونه نگاه کرد. حالا تازه متوجه سکوت عجیب خونه شده بود.
آروم سرش رو پایین انداخت و نفسش رو بیرون داد.
'من... نمیدونستم.'
صداش خیلی آروم شده بود.
'کی...؟'
جونگین برای چند ثانیه سکوت کرد.
'قبل از اینکه برگردم.'
هیونجین سرش رو پایین انداخت و نفس ارومی کشید. ناراحتی توی صورتش مشخص بود، اما این بار سؤال دیگهای نپرسید.
'متأسفم... کاش اون موقع کنارت بودم.'
جونگین لبخند خیلی کمرنگی زد.
'اون موقع خودمم نمیخواستم کسی کنارم باشه.'
هیونجین قاشق دیگهای از سوپ خورد و نگاهی به جونگین انداخت.
'خودت نمیخوری؟'
جونگین سرش رو تکون داد.
'نه، نمیخوام.
هیونجین اخم کوچیکی کرد.
'از وقتی اومدم اینجا داری هی میگی نمیخوام.'
جونگین شونهای بالا انداخت.
' درخواستهات مسخرست.'
هیونجین قاشق رو برداشت و کمی از سوپ رو جلوی جونگین گرفت.
'یه قاشق.'
جونگین با تعجب نگاهش کرد.
'هیونجین...'
'فقط یه قاشق.'
جونگین خواست قاشق رو از دستش بگیره، اما هیونجین دستش رو عقب کشید.
' فقط دهنتو باز کن.'
جونگین بالاخره تسلیم شد و سرشو جلو اورد. دهنشو اروم باز کرد و سوپ خورد.
هیونجین با رضایت لبخند زد.
'دیدی؟ زنده موندی.'
جونگین خندید و سرش رو تکون داد. برای چند لحظه، همهچیز مثل قبل شده بود.
انگار نه پنج سال گذشته بود، نه هیچکدوم از اون اتفاقها افتاده بود.
اما هر دو میدونستن این ارامش قرار نیست برای همیشه ادامه داشته باشه.
چند دقیقهای به همون شکل گذشت. هیونجین مشغول خوردن سوپ بود و جونگین هم کنارش نشسته بود و به سوالای هیونجین جواب میدادو یه چیزایی براش تعریف میکرد.
فضای بینشون بعد از مدتها عجیب اروم شده بود.
هیونجین هر چند لحظه یه بار نگاهش میکرد، انگار هنوز باورش نمیشد واقعا جونگین پیشش نشسته.
اما یه سؤال هنوز ته ذهنش مونده بود.
همون سؤالی که پنج سال منتظر جوابش بودو جونگین حاضر نبود جوابش بده.
قاشقش رو داخل کاسه گذاشت و به جونگین نگاه کرد.
'جونگین...'
'هوم؟'
هیونجین چند لحظه مکث کرد.
' نمیگی چرا اون روز رفتی؟'
جونگین نگاهش کرد.
لبخند کوچیکی که روی صورتش بود، اروم محو شد. چند ثانیه سکوت کرد، اما باز هم چیزی نگفت.
هیونجین منتظر موند.
جونگین نگاهش رو پایین انداخت.
'هنوز نه.'
هیونجین چیزی نگفت.
این بار هم قرار نبود جوابش رو بگیره.
' هیونجین من دیگه قرار نیست فرار کنم. '
...