Back to you
mani.part6جلسههای بعدی یکی یکی میگذشتن.
روزها شلوغ تر شده بود و تمرینها کمکم شکل جدیتری به خودشون میگرفتن. متنها بارها عوض میشدن، صحنهها از نو چیده میشدن و هرکس بیشتر از قبل درگیر نقش خودش شده بود.
با این حال، یک چیز هنوز تغییر نکرده بود.
فاصلهی بین جونگین و هیونجین.
نه اونقدر واضح بود که بقیه متوجهش بشن، نه اونقدر کم که خودشون بتونن نادیدش بگیرن.
جونگین دیگه مثل روزهای اول از هیونجین دوری نمیکرد. اگر لازم بود باهاش دربارهی صحنه حرف میزد، جوابش رو میداد و حتی گاهی وسط تمرین نظرش رو میپرسید.
اما همیشه یک قدم فاصله باقی میموند و هیونجین هم هیچوقت اون قدم رو جلو نمیگذاشت.
ولی روی صحنه همهچیز فرق داشت انگار همین که دیالوگ اول گفته میشد، اون پنج سال از بین میرفت.
هیونجین میدونست جونگین قراره کجا بایسته، جونگین قبل از اینکه هیونجین حرکت کنه، حرکت بعدیش رو حدس میزد و گاهی حتی بدون نگاه کردن به هم، دقیقا در یک لحظه واکنش نشون میداد.
چانگبین چند بار از این هماهنگی تعریف کرده بود. اما خودش هم نمیدونست این هماهنگی از تمرینهای زیاد میاد... یا از چیزی که خیلی قبلتر از اینها بینشون وجود داشت.
اون روز هم تمرین طبق معمول تا عصر طول کشید.
چانگبین آخرین برگه رو روی میز گذاشت و دستهاش رو به هم زد.
'خب، برای امروز بسه. فردا همین بخش رو دوباره میریم.'
جیسونگ همون لحظه خودش رو روی زمین انداخت و دراز کشید.
' من دیگه پاهامو حس نمیکنم.'
مینهو بدون اینکه سرش رو بلند کنه، وسایلش رو داخل کیف گذاشت.
' جون سه ساعت نشسته بودی.'
'نشستنم انرژی میخواد. اصلا میخوام استعفا بدم.'
'تو هنوز پنج دقیقه هم بازی نکردی.'
'دقیقاً. دارم قبل از اینکه دیر بشه نجات پیدا میکنم.'
چانگبین خندید و سرشو تکون داد. کمکم همه شروع به جمع کردن وسایلشون کردن و سونگمین از همه زودتر وسایلشو جمع کرده بودو منتظر اون خرف از چانگبین هیونگ بود تا با بچه ها خدافظی کنه و سالنو ترک کنه.
' خسته نباشید، خواستیدم باشید. جونگین بعد میبینمت.'
جمله اخرو رد به جونگین زد و از سالن زد بیرون.
جونگین با تعجبی به سونگمین نگاه میکرد و در جوابش فقط سر تکون داد. برگههاش رو مرتب کرد و داخل پوشه گذاشت. وقتی زیپ کیفش رو بست، ناخوداگاه گوشیش رو برداشت.
صفحه رو روشن کرد.
هیچ پیامی نبود.
چند لحظه به صفحه خیره موند و بعد دوباره خاموشش کرد.
اما هنوز گوشی رو داخل جیبش نگذاشته بود که صدای جیسونگ از کنارش اومد.
' خسته نباشی. میخوایم با بچه ها بریم بیرون یه چیزی بخوریم، میای ؟'
جونگین سریع نگاهش کرد. سرشو کمی نگاه کرد و به بقیه نکاهی انداخت.
'با کیا ؟ بچه ها که دارن میرن.'
جیسونگ برگشت تا به پشت سرش نگاه کنه و دقیقا جونگین درست میگفت اکثرا داشتن میرفتن.
' نه چی ؟ وایسا هنوز اقای کارگردانو مینهو و هیونجین هیونگ هستن، مینگیو وویونگم میبریم.'
لبخندی به پهنای صورت زد. با اون قیافه بامزه خیره به جونگین منتظر جواب مثبت بود و پسر رو به روش نگاهشو با کلمات حیسونگ روی اعضا دور داد ولی روی هیونجین چند ثانیه بیشتر مکث کرد. شاید باز اون خحالت قدیمی برگشته بود ولی اون هیونگش بود نباید از اون خجالت بکشه. کسی که تنها جای اروم جونگین پنج سال پیش بود.
' باشه بریم بعد اینجا کاری ندارم.'
جیسونگ که حالا ذوقش برای بیرون رفتن با دوستاش چند برابر شده بود دستشو دور گردن جونگین انداختو همراه خودش سمت بقیه کشیدش.
چند نفر باقی مونده از سالن خارج شدنو همونو همون موقع سونگمین اومد توی ذهن جونگین و باعث ایست یهویی جونگین شد.
' چی شده نین؟'
مینگی گفت که کنار جونگین استاد بودو تنددتند راجب بازیویدیویی جدیدش حرف میزد پرسید.
جونگین گوشیشو دراورد بعد نگاه کوتاهی به مینگی انداخت.
' چیزی نیست، فقط یه زنگ بزنم میام پیشتون.'
' پس منتظرتیم.'
وایساد تا کمی دور بشنو سریع به سونگمین زنگ زد ولی قبل از دومین بوق صدایی رو از پشت سر شنیدو به سرعت سمتش برگشت.
' جونگین؟ هنوز نرفتی ؟'
اون پاپی رفیقش تو دانشکده جدید بود. اما چی باعث تعجب بروز نشده جونگین بود.
تنها نبودن سونگین.
کریستوفر بنگچان چند قدم پشت سرش ایستاده بود؛ همون استاد جوونی که چند وقت بود مسئول پروژهی تئاتر دانشگاهشون بود.
جونگین با اخم کوچیکی نگاهشو بلاخره از چان گرفت و دوستشو نگاه کرد.
'توام که تنها نیستی. سلام استاد، مشکلی که پیش نیومده؟'
سونگمین استرس کمی گرفته بود ولی به خوبی جمعش کردو خودشو با لبخند دندون نمیایی عقب کشید تا جلوی استاد نباشه.
' جونگین نه مشکلی نیست. یه تغییر توی سناریو باید اتفاق میوفتاد تا رندو ارتباط بین بازیگرا بهتر بشه که سونگمین توضیح دادم.'
جونگین کل تایم چیزی نمیگفت ولی اخرسر نگاه تندو کوتلهی به دوستش انداخت.
' اها متوجه شدم، ولی نباید اینو به چانگبین هیونگ بگید ؟'
دو پسر باز بهم نگاه کردن این بار سونگمین خودشو جلو کشید تا جواب بده.
' از استاد یه سوالی پرسیدم درباره پروژه بعد اینم بهم گفت.'
جونگین لبخندی زدو سرشو به ارومی تکون داد.
' خوشحالم که اهمیت میدین استاد. بعد از اینجا کاری داری پاپی؟'
جمله اخرو رو به سونگمین زد و بهش نزدیک تر شد.
استادچان نگاهشو با اخمی بلاخره از سونگمین گرفت سعی کرد قبل از رفتنش لبخندی به جونگین بزنه.
' من دیگه باید برم. خوب روی اون تیکه کار کن. '
' مرسی استاد. شماهم خسته نباشید.'
چان ضربه ای روی شونه زدو با نگاه کوتاهی به سونگمینش ازشون با چند قدم دور شد.
سونگمین با نگاهش رفتن استادو دنبال کرد. اما صدای جونگین مثل تلنگری باعث شد نگاهش رو از مسیر رفتن بنگچان بگیره و سمت اون برگردونه.
'سونگمین.'
'هوم؟'
جونگین نگاهو دنبال کرد بود، بجایی نرسید تصمیم گرفت از خود سونگمین بپرسه.
'حواست کجاست؟'
سونگمین چند لحظه مکث کرد، بعد خیلی عادی شونه بالا انداخت.
"هیچی. داشتم فکر میکردم.'
جونگین ابروش رو بالا برد.
'به چی؟'
' به اینکه سه ساعته گوشیت داره زنگ میخوره ولی اینکه حواسه من کجاست برات مهم تره.'
با حرف سونگمین از جاش پریدو گوشیو حواب داد.
جیسونگ بود که داشت به پسر غر میزد. بعد مکالمه کوتاهی گوشیو قطع کردی تو جیبش گذاشت.
' جیسونگ بود، میخوایم بریم بیرون. اگه دیگه کاری نداری بیا بریم.'
سونگمین سریع سرشو تکون دادو حالا همراه دوستش داشت از دانشکده میزد بیرونو با ماشین جونگین به سمت ادرسی که جیسونگ فرستاد میرفتن.
رستوران نزدیک دانشکده بودو بخاطره میگو های خوشمزس بیشتر اوقات اکیپ چهار نفره هیونجین اونجا پلاس بودن.
تو تایم کمی خودشونو اونجا رسوندن. وقتی وارد رستوران شدن، صدای همهمهی بقیهی مشتریها و بوی غذا فضای آشنایی رو پر کرده بود.
جیسونگ و مینهو از قبل رسیده بودن و سر یکی از میزهای همیشگیشون نشسته بودن. جیسونگ با دیدن اون دوتا دستش رو بالا اورد و تو هوا تکون داد.
'بالاخره اومدین.'
جونگین خندید و همراه سونگمین سمت میز رفت.
'تقصیر خودته ، دیر زنگ زدی.'
'من؟ مطمئنی'
مینهو بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
'پنج دقیقه دیر زنگ زدی'
'جزئیاته.'
جونگین سرش رو تکون داد و صندلی خالی رو کشید. اما قبل از اینکه بشینه، متوجه شد تنها صندلی خالی درست کنار هیونجینه برای چند ثانیه مکث کرد.
هیونجین هم نگاه کوتاهی به صندلی انداخت و بعد چشمش رو از جونگین گرفت که توی نشستن تردید میکنه.
'بشین.'
جونگین چیزی نگفت فقط صندلی رو جلو کشید و نشست.
شاید برای بقیه، این فقط یک اتفاق ساده بود.
یک میز شلوغ، چند دوست قدیمی و چند صندلی که هرکس هرجا جا شد می نشست.
اما برای جونگین، نشستن دوباره کنار هیونجین حس عجیبی داشت.
اونقدر اشنا که نمیشد نادیدهاش گرفت و اونقدر نااشنا که نمیدونست باید باهاش چه کار کن.
سالها قبل، نشستن کنار هیونجین هیچ معنای خاصی نداشت.
اما حالا...
حتی همین فاصلهی کم بین شانههاشون هم زیادی به چشم میاومد.
هیونجین منو رو برداشت و بدون نگاه کردن به جونگین گفت:
'میگو میخوری؟'
جونگین برای لحظهای مکث کرد.
'آره.'
'هنوز دوست داری؟'
جونگین این بار نگاهشو کامل به هیونجین داد.
'آره... همیشه دوستش دارم. چطور؟'
هیونجین شونهای بالا انداخت.
'هیچی.'
بعد منو رو سمت جونگین گرفتو حرفشو کامل کرد.
'پس همون همیشگی رو بگیریم.'
جونگین چند ثانیه به منو نگاه کرد، همون همیشگی عجیب بود که هیونجین هنوز یادش بود با وجود تموم اون سالها.
جونگین منو رو گرفتو بدونه نگاه کردن بهش روی میز گذاشت.خیلی آرام نزدیک گوش هیونجین حرف زد.
'باشه.'
هیچکدوم ادامه ندادن انگار توی جمله های مکالمه چند ثانیه پیش گید کرده بودن.
بقیه مشغول حرف زدن بودن و صدای خندهی جیسونگ هر چند ثانیه یکبار بلندتر از بقیه میشد اما بین اون دو، سکوتی شکل گرفته بود که برخلاف قبل، کاملا خالی نبود. حداقل هر دو داشتن به یه چیز فکر میکردن.
اینکه چطور ممکن بود بعد از پنج سال، یک میز ساده، یک غذای اشنا و یک جملهی کوتاه مثل همون همیشگی بتونه اینهمه خاطره رو دوباره زنده کنه.
جونگین نگاهش رو از هیونجین گرفت بود و حالا به بقیه حرف میزد.
هیونجین هم چیزی نگفت فقط برای لحظهای کوتاه، لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
شاید بعضی چیزها واقعاً عوض نشده بودن. فقط خودشون دیگه مثل قبل نبودن.
بعد اون دورهمی کوچیک حرفای هیونجین هنوز توی ذهن جونگین نقش بسته بودن.
چند ساعت بعد، جونگین وقتی سونگمینو رسوند قبل از اینکه باز حرکت کنه گوشیشو در اورد تا بلاخره به فلیکس پیام بده.
صفحه چت رو باز کرد و با کلافگی بعد از اینکه چند بار متن جملشو عوض کرد، چند ثانیه گذاشتو فرستاد.
foxy : بیداری؟
جواب برخلاف ذهنیت جونگین خیلی زود اومد.
lix🐣: آره ، چرا ؟
و حالا لبخندی بخاطره پسر روی لبای جونگین نشسته بود.
foxy: میام پیشت.
lix🐣: الان میای خوابگاه؟
foxy : اره
lix🐣: پس اومیدوارم تو راه گم نشی.
لبخند جونگین هنوز روی لباش بودو باهمون لبخند ماشینو روشن کردو سمت خوابگاه فلیکس رفت.
وقتی به خوابگاه رسید، خورشید کمکم داشت خدافظی میکردو هاله نارنجی رنگشو به شهر میتابید. جونگین از ماشین پیاده شد و وارد ساختمون شد.
راهروها خلوت بودن و صدای قدمهاش روی کف سالن میپیچید وقتی بلاخره به اتاق فلیکس رسید، نفسی گرفت انگار خودشو داشت برای دیدن پسر املده میکرد و با دو ضربه به در کلشو خالی کرد.
چند ثانیه بعد در باز شد.
فلیکس با یه تیشرت ساده و موهای کمی نامرتب جلوی در ایستاده بود. اون چتد ثانیه فقط به جونگین خیره موند بعد حتی فرصت نداد جونگین چیزی بگه، جلو اومد و محکم بغلش کرد.
' لیکسی؟فکر کردم ازم ناراحتی.'
جونگین این جمله رو گفت چون از حرکت یهویی فلیکس جا خورده بود ولی خیلی زود لبخندش پهنتر شدو دستاشو دور پسر دور داد.
' دلم برات تنگ شده نین.'
سرشو از روی شونه جونگین بلند کردو با اخم ساختگی دست به سینه رو به ردش ایستاد.
' خیلی عوضی ای که انقدر طولش دادی.'
' پا شدی از عمارت رفتی.'
جونگین کامل از بغل فلیکس بیرون اومده بود و حالا درگیر بهم ریختن حالت موهای پسر بود.
' این جوری خوشگل تری.'
فلیکس دستای جونگینو گرفتو از ردی موهاش کشید پایینو توی اتاق هولش داد و در رو پشت سرشون بست.
' موهای خوشگلمو خراب کردی روانی.'
هر دو بعد از حرف فلیکس خندیدنو وارد اتاق شدن.
سکوتی توی اتاق افتادو هر دو چیزی برای گفتن داشتن ولی انگار اماده به زبون اوردنش نبودن.
انگار هر دو میدونستن بالاخره باید دربارهی چیزی حرف بزنن که مدتها بینشون مونده بود.
جونگین سرشو بالا گرفتو سمت فلیکسی رفت که داشت وسایلشو جمع میکرد.
'ببخشید، بخاطره اون حرفا... خب درست میگی این چند وقت ...'
فلیکس ابرویی بالا انداختو سرشو بالا گرفت بعد اروم اروم لبخندی روی لباش اومدو نذاشت جونگین ادامه بده.
' بیا بیخیالش بشیم، من دیگه ناراحت نیستم.'
جونگین آرام سرش رو بالا اورد.
' چی؟'
'چون وقتی دیدمت... فهمیدم چقدر دلم برات تنگ شده.'
جونگین چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آرام گفت:
"منم.'
فلیکسم سریع وسایل توی دستشو زمین گذاشتو شروع به مسخره کردن پسر کرد.
' مینم'
' بس کن دلقک بزار دو دیقه ای حرفم بگذره'
و باز حرف های جونگین رو با لحن رومخ و بامزه ای تکرار کرد.
این بحث ادامه پیدا کردو با قهقه های فلیکسو شکلک های بامزه جونگین تموم شد.
بعد از چند دقیقه، فلیکس خودش رو روی تخت انداخت و نفسنفسزنان سرشو بالا گرفت.
'جونگینااا'
' بلهههههه'
فلیکس پتو رو کنار زد.
'امشب همینجا بخواب.'
جونگین با تعجب نگاهش کرد.
'جدی؟'
'آره. دیر وقته، فردا هم باهم میریم دانشگاه.'
جونگین چند لحظه مکث کرد، بنظرش فلیکس درست میگفت پس خودشو روی تخت فلیکس انداختو کل پتو رو روی خودش کشید.
'باشه، انقدر اصرار نکن.'
' من کی اصرار کرد؟ حالا چرا کله حا رو گرفتی...'
فلیکس تموم چراغای اتاق رو خاموش کرده وقتی به تخت برگشت به غر زدنش ادامه داد و جونگین درجواب فقط میخندید.
اون شب مثل دوتا بچه سر یه تخت خوابیدن.
صبح با صدای الارمه تیز گوشی فلیکس هر دد باهم از خواب پریدن.
' فلییییییکس خفش کن.'
فلیکس با موهای بهمریخته از روی تخت بلند شدو صدای الارمو قطع کرد اما باز سمت تخت برگشت نه برای خوهب برای اینکه جونگینو از روی تخت بکشه بیرون و پتورو با یه حرکت کامل از روی جونگین کنار زد.
' پاشو الان دیرمون میشهههه ... ساعت دهههه '
جونگین با خستگی از روی تخت بلند شد و بعد از خوردن قهوه ای که فلیکس اماده کرده بود، تند تند لباس پوشیدنو از اتاق بیرون زدن.
توی راهرو بودن که جونگین با هیونگ قدیمیش مواجه شد. با دیدنش چند لحظه مکث کرد؛ بیشتر از هرچیزی از اینکه هیونجین توی خوابگاه اتاق داشت تعجب کرده بود.
'هیونگ؟ تو اینجا چیکار میکنی؟'
هیونجین از دیدن پسر لبخند کوچیکی زد.
'اینجا زندگی میکنم.'
جونگین با تعجب ابروهاشو بالا برد.
'ولی تو که خونه داری.'
'خونهمون از دانشگاه دوره. با تمرینها و کلاسها، خوابگاه راحتتره.'
جونگین اروم سر تکون دادو باشه ای گفت.
فلیکس که کنار جونگین ایستاده بود، به هیونجین نگاه کرد و چیزی نگفت.
هیونجین هم کیفشو روی شونه جابهجا کرد.
'دارین میرین دانشگاه؟'
'آره.'
'پس باهم بریم.'
کنار ماشین هیونجین ایستادن و جونگین رفت سمت در صندلی عقب و بازش کرد.
' لیکسی جلو بشین سردرد نگیری.'
فلیکس خندیدو بعد حرف جونگین همون طور که گفته بود نشست.
' چه عجیب، داری به سردرد من اهمیت میدی.'
بعد نگاه کوتاهی به هیونجین انداخت.
توی مسیر، فلیکس و جونگین مشغول حرف زدن بودن و هر چند دقیقه یه بار میخندیدن.
هیونجین هم گاهی وارد حرفشون میشد، اما بیشتر حواسش به اینهی وسط بود. نگاهش هر بار ناخوداگاه روی جونگین میموند؛ پسری که اروم به صندلی تکیه داده بود و با فلیکس حرف میزد.
جونگین یه لحظه متوجه نگاهش توی اینه شد چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد. ولی هیونجین سریع نگاهشو به خیابون برگردوند.
جونگین هم چیزی نگفت و دوباره به حرف فلیکس گوش داد.
وقتی به دانشگاه رسیدن، فلیکس از ماشین پیاده شد و کولهشو روی شونه انداخت.
'من از اینجا میرم دانشکده.'
جونگین سر تکون داد.
'باشه، بعدا میبینمت.'
فلیکس لبخند زد و قبل از اینکه بره، دستشو روی شونه جونگین زد.
'بعد کلاس منتظرتم.'
جونگین سر تکون دادو لبهتدی زد ولی چیزی نگفت.
فلیکس رفت سمت ساختمون دانشکده خودش و جونگین و هیونجین هم وارد دانشکده شدن.
چند ساعت بعد، کلاسها یکییکی تموم شدن. جونگین وسایلشو جمع کرد و از کلاس بیرون اومد توی راه، هیونجین رو دید که کنار در ایستاده بود.
هیونجین نگاه کوتاهی بهش کرد و با چند قدم کوتاه سمتش رفت.
'بریم سر تمرین؟'
جونگین سر تکون داد دستشو روی بند کیفش گذاشتو به هیونجین نکاه کرد.
' بریم. منتظر من بودی ؟'
ادامه حرفشو توی مسیر گفتو سمت سالن تمرین راه افتادن.
بعد چند دیقه وارد سالن شدن، چانگبین و جیسونگ و مینهو چندتا از بچه های دیگه از قبل اونجا بودن.
چانگبین برگههای توی دستش رو پایین اوردو نگاهشو به دو پسری که تازع وارد سالن شده بودن داد.
'خب، حالا که اومدین برید سراغ تمرین، با توجه به اون تیکه ای که استاد عوض کرده باید باز اون سکانسو تمرین کنید.'
چانگبین بیشتر بهشون نزدیک شدو کامل سکانسو توضیح داد.
' متوجه شدین ؟'
هر دو باهم سر تکون دادنو منتظر ادامه حرف چانگبین موندن.
' خب حالا که میدونید خودتون برین فعلا تمرین کنید. من باید یه سکانسای دیگه رو با بچه ها کار کردم. بعد میام بهتون سر میزنم.'
جونگین نفسی گرفتو با خستکی کیفشو روی یه صندلی انداختو برگه ها رو از توش بیردت اورد.
' وای چانگبین هیووونگ....'
چانگبین دیگه اون نزدیکیا نبود ولی هیونجینی بود که داشت با لبخند به غرغرای جونگین نگاه میکشید.
' بریم برای تمرین ؟'
جونگین برگه ها رو تو دستشو گرفتو سمت هیونجیم برگشت.
' بریم هیونگ.'
گوشه سالن رو به روی هم ایستادنو شروع کردن.
بعد چند دقیقه مکالمه پشت سر هم هیونجین نگاهشو توی صورت جونگین دور داد.
' چرا از پیشم رفتی.'
جونگین سرشو بالا اورد برگه هارو کنار زد.
'اونا منو باخودشون بردن.'
یک قدم دیگه به هیونجین نزدیک شد و دستش رو روی سینهی هیونجین گذاشت. انگار جونگین هم فهمیده بود که هیونجین دیالوگها رو دیگه از روی سناریو نمیگه.
'هیونگ... من هر روز و هر ساعت منتظر راه برگشتت بودم.'
این بار هیونجین مکث طولانیتری کرد و دستش رو کنار صورت جونگین گذاشت. اون لمس، حس عجیبی به جونگین میداد.
نفس عمیقی کشید و به چشمهای جونگین خیره شد. بالاخره لبهاش از هم فاصله گرفتن و جملهای که مدتها توی ذهنش مونده بود رو به زبون اورد.
'ولی من عاشقت بودم... و مثله اینکه اون پنج سال اصلاً نتونسته ذرهای از این حس کم کنه.'
جملهی اخر رو اروم و شمرده گفت، انگار میخواست تکتک کلماتش راحت توی ذهن جونگین بشینه.
......