Back to you
mani.part5هیونجین در سکوت نگاهش رو به رفتن جونگین دوخته بود.
نگاهش به برگه های توی دستش داد ولی ذهنش جای دیگه بود.
اون جلسه تموم شده بود. تمرین هیونجین و جونگین تموم شده بود. تمرینی که حالا هیونجین خسته و خنثی دلش نمیخواست هیچ وقت تموم بشه.
نفسی گرفتو دستشو سمت صندلی ای دراز کرد و اونو به طرف خودش کشید. بعد از اینکه روش نشست، چانگبین مینهو و جیسونگ با خستگی برگشتن پیشه هیون تا بعد از این تمرین طولانی مثله همیشه برن زمین بسکتبال یا باهم برین یه چیزی بخورنو تا شب مست کنن.
جیسونگ بدنشو کشید و قدم هاشو سمت هیونجین هیونگ برمیداشت.
' هیونگ، خسته نباشی، حالا پاشو بریم یه چیزی بخوریم خیلی خسته شدم.'
چانگبین که داشت وسایلشو جمع میکرد با حرف جیسونگ سرشو بالا اورد و با بی حوصلگی بدونه نگاه کردن به پسر حرف زد.
' جیسونگا، مگه خوبه امروز هیچ کاری نکردیو انقدر غر میزنی. دو دیقه اون لبا رو بهم بچسبون. '
جیسونگ سریع سمت چانگبین برگشت و با شیطنت و خنده ادامه داد.
' خب خودت بیا برام ببندشون.'
و لباشو کمی جلو داد.
مینهو که نزدیکش ایستاده بود دستشو روی شونه جیسونگ بعد پشت گردنش برد و نگاه پسرو سمت خودش کشید. با لحن ارومی کنار نزدیک صورت جیسونگ گفت :
' من میتونم این کار رو انجام بدم ؟'
جیسونگ لبخند دندون نمایی به مینهو زد و چانگبین با شنیدن جمله مینهو دیگه چیزی نگفت و خنده ریزی کرد و سرشو تکون داد.
انگار این چیزا از این دو نفر براش عادی شده بود.
هیونجین بلاخره از سر صندلی بلند شد و سکوت رو شکست. برگه ها رو توی کیف انداخت و بعد بستن زیپش روی یکی از شونه هاش گذاشت.
' میخوام برم بسکت. مینهو اگه لاسات با نونگی تموم شد بیا یکم بازی کنیم. '
مینهو سری تکون دادو باشه ای زیر لب گفت.
' بریم تو راه خوراکیم میخریم.'
پسر رو به روش لبخندی از رضایت زد.
سه تا پسر باقی مونده توی سالن پشت سر هیونجین راه افتادن تا به زمین بسکتبال برسن.
هیونجین اون همیشه برای تخلیه اعصبانیتش این کار رو میکرد و این بار مینهو هیونگ بود که متوجه این اتفاق شده بود.
به زمین که رسیدن، مینهو و هیونجین به زمین رفتن و وسایلشونو داده بودن دست دو پسر دیگه، که حالا روی نیمکت های کنار زمین نشستن.
مینهو اول توپو دستش گرفت و درحالی که داشت به زمین با توپ ضربه میزد به هیونجین نگاه میکرد.
' راستشو بگو، بازی الانت برای وقت گذرونی نیس نه ؟'
هیونجین توپو توی یه چشم بهم زدن از هیونگ گرفتو از کنارش رد شد.
درحین تلاش برای پرتاب توپ توی حلقه با مینهو هم حرف میزد.
'این چه سوال مسخره ای بود هیونگ؟ مثل همیشه اومدیم بازی کنیم.'
و توی حلقه پرتاب شد.
مینهو چند ثانیه به حلقه نگاه کرد و بعد لبخند کوتاهی زد.
'آره... مثل همیشه.'
هیونجین توپو از زمین برداشت و دوباره سمت مینهو رفت.
'هیونگ، اگه دوست داشتی روانشناسی کنی خب رشتشو میرفتی.'
مینهو خندید و توپ رو ازش گرفت.
'من روانشناسی نمیکنم. فقط از وقتی اون پسر مو نارنجی اومده، حواست یه جای دیگهست.'
حرکت هیونجین برای چند لحظه متوقف شد.
'کدوم پسر؟'
مینهو ابرو بالا انداخت.
'همونی که پنج دقیقه پیش داشتی باهاش تمرین میکردی.'
هیونجین نگاهش رو از مینهو گرفت.
'جونگین؟'
'آره. جونگین.'
مینهو توپ رو بین دستهاش چرخوند.
'از کجا میشناسیش؟'
هیونجین چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی ساده جواب داد:
'قبلاً میشناختمش.'
جیسونگ که روی نیمکت نشسته بود، با کنجکاوی، از دور سرش رو بالا آورد.
'قبلاً؟'
هیونجین با اخم کوچیکی نگاهش کرد.
'تو چرا گوش میدی؟'
جیسونگ شونه بالا انداخت.
'چون صداتون بلنده.'
چانگبین خندهی کوتاهی کرد.
'ولش کن جیسونگ. بذار اون بدبخت نفس بکشه.'
هیونجین دوباره نگاهش رو سمت زمین برگردوند.
اما ذهنش دوباره برگشت به چند دقیقه قبل.
به دستهای جونگین روی موهاش.
به همون لحن آشنایی که سالها بود نشنیده بود.
(هیونگ... موهات هنوزم همونقدر نرمه.)
هیونجین ناخودآگاه دستش رو بالا آورد و چند تار از موهاش رو لمس کرد.
همون لحظه تصویر کوتاهی از گذشته توی ذهنش روشن شد.
یک بعدازظهر گرم.
دوچرخهای که کنار خیابون افتاده بود.
و پسربچهای که پشت سرش میدوید و با خنده صداش میزد:
هیونگ، صبر کن!
هیونجین چشمهاش رو بست.
پنج سال.
فقط پنج سال گذشته بود.
اما چرا دیدنش هنوز میتونست همهچیز رو به هم بریزه؟
مینهو توپ رو جلوی صورتش گرفت.
'هیونجین.'
هیونجین چشمهاش رو باز کرد.
'چی؟'
مینهو این بار لبخند نزد.
'تو هنوزم ناراحتی که رفت.'
هیونجین برای چند ثانیه مستقیم بهش نگاه کرد.
و این بار...
هیچ جوابی نداشت.
نگاهش رو دزدید و به توپ خیره شد. چند بار محکم به زمین زدش و بعد بدون مکث پرتابش کرد سمت حلقه.
اما توپ حتی به حلقه هم نخورد و با فاصلهای از کنارش رد شد.
هیونجین چند ثانیه همونطور به توپ نگاه کرد؛ انگار خودش هم نفهمیده بود چطور ممکنه چنین پرتاب سادهای رو خراب کرده باشه.
مینهو لبخند کجی زد.
'گفتم که حواست اینجا نیست.'
هیونجین نفسش رو با کلافگی بیرون داد و دستاشو کلافه توی موهای بلندش کشید. رفت سمت توپ.
'یه پرتاب خراب کردم، انقدر بزرگش نکن.'
مینهو چیزی نگفت. فقط توپ رو از دستش گرفت و دوباره به سمتش پرتاب کرد.
'پس دوباره بزن.'
هیونجین توپ رو گرفت.
این بار هم تلاش کرد روی بازی تمرکز کنه، اما هر بار که توپ رو توی دستش میچرخوند، تصویر جونگین دوباره جلوی چشمش میومد.
خندههاش.
موهای نارنجیش.
و مهمتر از همه، اون لحظهای که بدون هیچ فکری دستهاش رو روی موهای هیونجین گذاشته بود.
پرتاب بعدی هم وارد حلقه نشد.
مینهو این بار دیگه نخندید.
'هیونجین، برو خونه.'
هیونجین با اخم نگاهش کرد.
'چرا؟'
'چون امروز قراره هرچی توپ توی این باشگاهه رو بکشی.'
جیسونگ از روی نیمکت خندید.
'من که از اول گفتم این بشر امروز یه چیزیش شده.'
چانگبین بطری آبش رو بست و دفترشو که روی پاش بود رو توی کیفش گذاشت. بلند شد.
'بسه دیگه. فردا تمرین داریم. اگه همینطوری ادامه بدی، فردا حتی نمیتونی دستت رو بالا بیاری.'
هیونجین چند لحظه به هر سهشون نگاه کرد و بالاخره توپ رو به مینهو داد.
'باشه. من میرم.'
مینهو فقط سر تکون داد.
'فردا میبینمت.'
هیونجین کیفش رو برداشت و بدون حرف بیشتری از زمین خارج شد.
تمام مسیر تا خونه، سعی کرد ذهنش رو با چیزهای مختلف مشغول کنه.
اما فایدهای نداشت.
هر بار که به چراغ قرمز میرسید، ناخودآگاه نگاهش روی گوشی میافتاد.صفحه رو روشن میکرد.
هیچ پیام جدیدی نبود.
چراغ هنوز قرمز بودو چیزی که اون شب و غمگین تر میکرد دقیقا همون صدای چیک چیکی بود که روی شیشه ماشین میزد.
flash back-
October 16, 2022
اون روز مثله بقیه روزا هیونجین توی کتابخونه درحال پیدا کردن کتاب جدید برای خوندن و بعد تعریفش برای جونگین بود.
صدای جیلینگ اویز بالای در کتاب خونه به صدا در اومد و یک موش ابکشیده وارد کتاب خونه شد. با ابی،که از لباسای جونگین میچکید هر لحظه ممکن بود دریایی به پا بشه و تموم کتاب هارو باخودش ببره.
با این وضع اون پسر هنوز با چشمهاش بین قفصه ها میگشت تا هیونگشو پیدا کنه ولی قبل از اینکه جونگین اونو پیدا کنه، هیونجین بود که پشت سرش با نگرانی سبز شد.
' نونگ خوبی؟ چترت کو؟ بیا اینجا بشین. '
و دست جونگین رو کشید و روی صندلی جلوی شومینه نشوند. بلافاصله سویشرتش رو از تنش در اورد ، سمت جونگین خم شد و دورش گذاشت. همون لحظه توی همون فاصله کم بینشون جونگین گل هایی که تا اینجا بخاطرشون اومد رو جلوی پسر گرفت.
' اینا رو برای تو چیدم هیونگ. '
مکثی اتفاق افتادو در ثانیه اخم هیونجین تبدیل به لبخندی شد و دستهگل رو از دستای نونگ قاپید.
' این همه راه اومدی، تا دستهگلی که درست کردیو بهم بدی نین ؟ میشه بجاش خودتو بهم بدی ؟ '
سکوتی بینشون افتاد. ولی با خنده های بلند جونگین متوقف شد.
هیونجین سریع دستشو روی دهن نونگش گذاشت و به اطراف نگاه کرد.
' چرا انقدر بلند میخندی ؟ تو کتابخونه ایم بچه. '
جونگین دستشو روی دست هیون گذاشت و همین طور که روی دستاش بود پایین اوردش.
' اخه خیلی بامزه بود. هیونگ این لاسا رو برا یه دختر میگفتی تا الان دوست دختر داشتی . '
هیونجین دیگه چیزی نگفت فقط با لبخندی عقب رفت و به گل ها خیره موند . هرزگاهی انگشتش روی گلبرگ های گل زردی میکشید.
اون شب هر دو پسر تا دیر وقت بخاطره شدت بارون توی کتابخونه شبانه روزی موندن.
تا کمی بارون از سرعت افتاد و هیونجین بلاخره تونست جونگینو با چتر خودش به خونه برسونه.
خاطره اروماروم از ذهن هیونجین فاصله گرفت و بووووووووق ماشینی که پشت سر ماشین هیون بود به صدا دراومد.
هیون که هول کرده بود، تند تند سعی کرد دست به کار بشه و حرکت کنه.
وقتی بالاخره به خونه رسید، ماشین رو پارک کرد و وارد شد.
خانه مثل همیشه ساکت بود.
کیفش رو روی مبل انداخت و مستقیم به سمت اتاقش رفت.در رو بست و روی تخت نشست.
چند لحظه به سقف خیره موند.
بعد گوشی رو برداشت.
انگشتش چند ثانیه روی صفحه موند و بدون اینکه حتی بدونه چرا، اسم قدیمیای رو که پنج سال بود جستوجو نکرده بود، توی مخاطبینش پیدا کرد.
Yang Jeongin.
هیونجین به اسم خیره موند.
و برای اولین بار بعد از پنج سال، به این فکر کرد که شاید امشب... دلش میخواد صدای نین کوچولوش رو دوباره بشنوه.
' نونگ... چرا برگشتی؟'
پنج سال گذشته بود، اما دیدن جونگین تمام سؤالهایی رو که فکر میکرد برای همیشه دفنشون کرده، دوباره زنده کرده بود.
چرا استرالیا رو ترک کرده بود؟ چرا درست حالا برگشته بود؟ و مهمتر از همه...
چرا وقتی اسمش رو شنید، هنوز همون حس قدیمی رو تو دلش زنده کرد؟
' اصلا مهم نیست. الان یه زندگی جدید داره.'
کلافه دکمه های پیرهنشو باز کرد. برای فرار از فکر های مسخره توی ذهنش سعی کرد خودشو با پروژه جدید مشغول بکنه.
لپتاپشو روی پاش گذاشت و شروع کرد به انجام دادن کارایی که جانگبین بهش گفته بود.
اما انقدر حواسش پرت بعد از نیم ساعت فقط یه جمله نوشته بود. اون جمله هم هیچ ربطی به سناریو نداشت.
حرف جونگین مدام توی ذهنش تکرار میشد و هیونجیم همون جمله رو نوشته بود.
فقط مجبور شدم برگردم، همونجوری که رفتم.
چند لحظه به صفحه مانیتور خیره میمونه ولی از عصبانیت و بی حوصلگی فایل رو میبنده و چشمش به یه فولدر قدیمی میوفته. ناخوداگاه وارد فولدر میشه و همونجا یه ویدیو قدیمی از اوایل سال دبیرستان جونگین رو میبین. حتی نمیفهمه کی ویدیو رو پلی کرد که صدای خنده های جونگین کل اتاقو گرفته بود .
پلک های ارومی میزد و چشمهاش فقط روی صورت نونگش دور میخورد.
اون لحظه برای اولین بار میفهمه که شاید مشکل این نیست که جونگین برگشته؛ مشکل اینه که خودش هیچوقت واقعاً از جونگین نگذشته.
هیونجین چند ثانیه به تصویر خیره موند.
انگشتش روی دکمهی توقف قرار گرفت، اما پایین نیومد.
صدای خندهی جونگین هنوز تو اتاق میپیچید.
و هیونجین بلاخره از خودش پرسید:
'پس چرا هنوز نگهش داشتم؟'