Baby boy

Baby boy

EWAN

با شنیدن صدای گریه بچه، به سختی از جاش بلند شد و به سمت اتاق بچه رفت تا پسر کوچولوش رو اروم کنه.

از زمانی که پسر کوچولوشون، جیهون بدنیا اومده بود، شب هاشون همینطور سپری میشد. پسر شب ها با گریه پدراش رو از خواب بیدار میکرد و بعد از پر شدن شکمش، دوباره با خیال راحت به سرزمین خواب برمیگشت.

سونگهون با رسیدن به اتاق جیهون، اروم پسر رو توی اغوشش گرفت تا کمی ارومش کنه.

جی هم که صدای گریه بچه رو شنیده بود، از اتاقشون خارج شد و وارد اتاق بچشون شد.

-دوباره گرسنشه؟

جی با صدایی که از خواب دورگه شده بود، همسرش رو خطاب قرار داد.

-مثل اینکه اره. میتونی شیرش رو اماده کنی؟

الفا سر کوتاهی تکون داد و سمت اشپزخونه رفت تا شیر اماده کنه. بعد از چند دقیقه همونطور که شیشه شیر توی دستش رو به اروم تکون میداد، داخل اتاق پسرشون برگشت و شیشه رو به دست همسرش داد.

امگا با گرفتن شیشه از جی، شروع به شیر دادن به پسر گرسنشون کرد.

بعد از اینکه شیرخوردن پسر تموم شد، سونگهون دوباره پسر رو اروم بغل کرد تا بخوابونتش و جی هم به اشپزخونه برگشت تا شیشه بچه رو بشوره.

با خوابیدن جیهون، سونگهون در اتاق رو بست به سمت اشپزخونه رفت.

جی بعد از شستن شیشه، اون رو توی جای مخصوصش قرار داد و سمت همسرش برگشت.

-این سه ماه خیلی خسته شدی عزیزم

الفا همونطور که همسرش رو بغل میکرد، زیر گوشش زمزمه کرد.

-ولی ارزشش رو داره. الان پسر کوچولومون رو داریم.

سونگهون هم متقابلا پسر رو بغل کرد و جواب داد. جی به نرمی دستش رو روی کمر پسر تکون میداد.

-البته که ارزشش رو داره. من میتونم هر روز که از کار میام همسرم رو با پسر کوچولوم ببینم که منتظر برگشتن منن.

جی دوباره زیر گوش پسر زمزمه کرد. سونگهون با خنده کوتاهی جواب همسرش رو داد.

-بیا بریم بخوابیم

سونگهون با کشیدن جی به سمت اتاق خوابشون، اشپزخونه رو ترک کرد.

زندگی اونا بعد از چندین سال سختی، بلاخره داشت به خوبی پیش میرفت و تمومش رو مدیون پسر کوچولوشون بودن.

سونگهون و جی چندین بار برای بچه دار تلاش کردن اما هر دفعه به دلیلی ناموفق بود. اخرین بار چند هفته منتظر اومدن جواب بارداری سونگهون بودن.

با اومدن جواب، زندگی روی خوشش رو به اونا نشون داد. توی نه ماه بارداری سونگهون، جی با چندین سرمایه گذار خوب قرار داد بسته بود و تونسته بود شرکتش رو حسابی گسترش بده.

سونگهون هم بلاخره تونسته بود به ارزوی پدرش شدنش برسه و بعد از نه ماه پسر کوچولوشون رو بغل کنه.

البته هیچ کدومشون نمیدونستن قراره بچه داری انقدر سخت باشه. هر چند هر چقدر هم که سخت باشه، اونا بازم بچه داری رو ترجیح میدادن.

Report Page