BTC
Mariبومگیو موبایل رو بین شونه و گوشش نگه داشته بود و همزمان چمدونشو روی سطح ناهموار محوطهی خوابگاه میکشید. چرخهام گیر میکردن، مثل اینکه خودش هنوز آمادهی ورود نبود. صدای پدرش از اون سمت خط، واضح بود اما پر از تکرار.
ـ “یادت نره وقتی رسیدی در و دوبار قفل کنی. قبل از خوابم اون نوار نازک پنجره رو چک کن، اگه لق بود زنگ بزن سرایداری.”
ـ “بابا…” صداش کمی کشدار شد، کمی هم خسته. “دارم میرم دانشگاه، نه تو پادگان.”
پدرش خندید، همون خندهای که همیشه بومگیو رو یاد زمستون مینداخت. خندهای که گرم نبود، فقط باعث میشد سوزِ جدی بودنش بیشتر حس شه.
ـ “تو همونی هستی که توی آشپزخونه مونده بودی چون نمیتونستی به سوسک سیاه نزدیک شی. حالا قراره تنها زندگی کنی؟”
بومگیو پوفی کرد و از پلههای کوتاه ورودی خوابگاه بالا رفت.
ـ “فقط یه ساله. بعدش میرم جایی که بشه نفس کشید.”
نگفت که اون «نفس کشیدن» احتمالاً وسط سرویسهای بهداشتی صحنههاست، جایی بین ماسک و نور مصنوعی. چون پدرش هنوز فکر میکرد پسرش قراره وکیل شه.
ـ “راستی، گفتی هماتاقی داری؟”
ـ “آره. هنوز ندیدمش. گفتن تا یه ساعت دیگه کلیدو میدن. فعلاً تو لابیام.”
چمدونو یه گوشه کنار دیوار گذاشت، دستشو کشید از پشت گردنش تا موهای مرتبشدهشو که حالا با عرق پیشونی چسبیده بودن صاف کنه. فضای لابی بوی چوب کهنه میداد. بوی یه ساختمون قدیمی که انگار تمام خاطرات قبلیها رو نگه داشته بود، با هر دیوار ترکخوردهای که نمیخواست فراموش کنه کیها اومدن و رفتن.
ـ “نگران نباش. زنده میمونم. حتی اگه هماتاقیم یه پسر وسواسیِ سایلنت باشه که شبها شعر میخونه و صبحا یوگا میره.”
پدرش چیزی نگفت. اون سکوت خاصی که یعنی دلش نمیخواد خداحافظی کنه ولی بیشتر حرفی هم برای گفتن نداره.
ـ “بابا؟”
ـ “آروم باش. فقط مراقب باش.”
گوشی رو قطع کرد، ولی صدای پدرش هنوز توی سرش زنده بود.
نه مثل خاطره.
مثل یه صدای ضبطشدهای که آدم نمیدونه کی باید دکمهی pause رو بزنه.
بومگیو نفس عمیقی کشید و نشست روی نیمکت لابی. چند تا دانشجوی دیگه از کنارش رد شدن، اما توجهشون حتی برای یه ثانیه هم سمتش نرفت. عجیب بود. چون همیشه عادت داشت دیده شه، حتی وقتی نخواد.
اما حالا… شاید برای اولین بار، هیچکس بهش نگاه نمیکرد.
و اون نمیدونست قراره فقط چند قدم اونورتر، یکی منتظرشه. کسی که ساکته، ولی سکوتش خطر داره.
کسی که قراره تموم معادلهها رو به هم بریزه.