Aureveil
https://t.me/Ostivmاز روزی که چشم باز کرده بود میدونست زندگیش به خودش تعلق نداره ، هر قدمی که برمیداشت ، هر لبخندی که میزد ، هر اشکی که میریخت و هر نفسی که میکشید ، از قبل توسط خانوادهش انتخاب شده بود ، تاجی که قرار بود به زودی روی سرش بنشینه ، زنجیری بود که از بچگی اون رو حمل میکرد ، سال ها زیر سایهی اون زنجیرها زندگی کرده بود ، همیشه سر خم کرده بود ، سکوت اختیار کرده بود و اجازه داده بود دیگران سرونوشتش رو بنویسن.
مانند تمام روزهای دیگه وقتی دنبال مکانی میگشت تا خودش رو درون اون پیدا کنه و برای دقایقی هم که شده ، خودش باشه ، به کتابخانهی عمارت پناه برد ، جایی که کسی از وظایف صحبت نمیکرد و کسی دستور نمیداد و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای ورق زدن برگههای کاهیِ کتابها و تیکتاک آرام ساعت بود ، بوی کاغذهای کهنه ، چوب صیقل خورده از معدود چیزهایی بود که اون رو آزار نمیداد ، تمام زندگیش خلاصه شده بود در خط به خط کتابها ، کلمات و علامتهای نگارشی.
انگشتهاش رو روی نردهی مارپیچی کشید و با قدمهای آرام از در چوبی کتابخانه گذر کرد و وارد کتابخانه شد ، مثل همیشه سکوت بین قفسههای بلند جریان داشت ، سکوتی سنگین که مثل یک دوست سالها همراهش بود ، به سمت قفسهها قدم برمیداشت که با صدایی شبیه به صدای افتادن کتابی روی کاشیهای سرد کتابخانه سرش به سمت صدا چرخید ، احتمال داد که یکی از کتابها از دست کتابدار جدید افتاده باشه ، شنیده بود که به دلیل باز نشسته شدن کتابدار قبلی ، امروز کتابداری جدید به عمارت میاد ، اما برای آشنایی با اون عجلهای نداشت ، چه دیر چه زود اون کتابدار جدید هم مثل تمام کتابدارهای قبلی ، خدمتکارها ، مشاورها ، جزو کارکنان سابق اون عمارت میشد ، تصوراتش از کتابدار پیرمردی قد کوتاه با موهای کمپشت که تارهای سفید و خاکستریش رو به سمت راست شانه کشیده بود احتمالا عینکی با فریم مستطیلی شکل به چشم داشت ، بود ، اما با رسیدن به میان قفسهای که منبع اون صدا بود تمام تصوراتش از کتابدار در هم شکست ، فردی که روبهروش میدید هیچ شباهتی به انتظاراتش نداشت ، کتابدار پسری جوان ، خوش قامت با چهرهای دلنشین بود ، صورتی خوشفرم با گونههای برجسته داشت که بخاطر گرمی هوا کمی گل انداخته بودن ، پسر کتابدار متوجه حضور جدیدی شد ، درحالی که داشت کتابهارو درون قفسه میچید ، بدون اینکه نگاهش رو به مَرد بده به کارش ادامه داد و سعی کرد بابت سر و صدایی که به اشتباه ایجاد کرده بود عذر بخواد
“بابت اینکه باعث بر هم زدن سکوت شدم معذرت..”
“تو کتابدار جدیدی؟”
مَرد با پرسیدن سوالی که جوابش رو میدونست حرف کتابدار رو برید و نگاهش رو به سمت خودش جلب کرد ، کتابدار جوان از کارش دست کشید و به نشونهی ادب سری خم کرد ، دلش نمیخواست روز اولی که در کتابخانهی عمارت کار میکنه تصور بدی از خودش در ذهن افرادی که اونجا باهاشون ملاقات میکنه بکاره
“آم..بله ، امروز به عمارت اومدم اسمم پووین تانگِ”
مَرد با لبخندی که لحظهای از کنج لبهاش کنار نرفته بود به سمت پسری که خودش رو پووین معرفی کرده بود قدم برداشت و کمی فاصلهی بینشون رو کاهش داد
“منم..”
مَرد برای اینکه خودش رو وارث خاندان ناراویت معرفی کنه مردد شد ، کتابخانه همیشه جایی بود که اون رو از زندگی سلطنتیش دور میکرد و به آغوش آرامش بین کتابها پناه میبرد و حالا که کتابدار جوان چیزی دربارهی هویت اصلیش نمیدونست تصمیم گرفت ازش پنهانش کنه تا خبری از احترامها و سر خم کردنهای نابهجا نباشه ، نمیتونست کتابخانه رو به جایی تبدیل کنه که مدام هویت اصلیش رو به اون یادآوری میکنه ، وارث و جانشین ناراویت.
“منم پوندم ، کارم بیشتر بین اسناد سلطنتی و پروندههاست ، مدت زیادیه که اینجا کار میکنم”
مَرد کتابهایی که روی ساعد پسر سنگینی میکردن رو ازش گرفت و در ادامهی کتابهای قبلی شروع کرد به چیدن کتاب ها روی قفسه
“بذار کمکت کنم”
“خوشبختم پوند”
پوند با لبخندی که همچنان به لب داشت نگاه کوتاهی به پسر انداخت ، پسر گوشههای لبش بالا رفت و سمت دستهی دیگهای از کتابها رفت تا به ادامهی کارش بپردازه ؛ بعد از دقایقی متوالی بلاخره کار پوند به پایان رسید و درحالی که از نردبان پایین میومد خاکی که حاصل غبار روی قفسهها بود رو با چند ضربهی دستش از روی لباسش پاک کرد و به سمت قفسهها رفت تا از حال کتابدار جدید با خبر بشه ، میان قفسهها سرک کشید و بعد از دیدن فردی که دنبالش میگشت آروم به سمتش قدم برداشت
“باز هم کتابی مونده؟”
کتابدار جوان آخرین جلد کتاب رو میان مابقی کتابها جای داد و به سمت مَرد برگشت
“فکرکنم تموم شدن ، بابت کمکت ازت ممنونم”
“از اینکه با کتابها سر و کله بزنم خوشم میاد”
مَرد این رو درحالی گفت که دستهاش رو به سینه زده بود و کمی به سمت پسر خم شده بود
“این عالیه!”
پسر با لبخندی که به لب داشت از کنار مَرد رد شد و به سمت میز امانتی که کنار ورودی کتابخانه بود رفت و سعی کرد با پرسیدن سوالی بحث رو با مرد ادامه بده
“همیشه میای اینجا کتاب میخونی؟”
مَرد صندلیای از زیر میزهای مطالعه بیرون کشید و جلوی میز امانت گذاشت و درحالی که دنبال جوابی برای سوال کتابدار میگشت به اون خیره شده بود و حرکاتش رو دنبال میکرد
“سعی میکنم بیشتر وقتم رو اینجا بگذرونم ، آرومم میکنه”
پسر کمی قهوه داخل فنجون جمع و جور و مشکی رنگی ریخت و جلوی مَرد گذاشت
“پس فکر میکنم بیشتر از اینا قرارِ با همدیگه ملاقات داشته باشیم”
پسر کمی صندلی رو جابهجا کرد و روی صندلی چوبی نشست و از بین بخاری که از قهوهی داغ بلند میشد به مرد چشم دوخت ، مَرد به مایع قهوهای رنگ داخل فنجون خیره شد ، هیچوقت قهوه خوردن رو امتحان نکرده بود ، نه بخاطر اینکه از طعم و بوی تلخ قهوه متنفر بود ، تنها دلیلش این بود که تمام وقتش رو باید صرف سیاست میکرد و هیچوقت نتونسته بود مثل یک آدم عادی کتابش رو ورق بزنه و وقتی فنجون قهوهش رو سر میکشه از تلخیش لذت ببره ، زندگیای که داشت سپری میکرد حتی یک فنجون قهوهی تلخ رو هم ازش دریغ کرده بود و حالا به لطف پسری که روبهروش نشسته بود میتونست به اندازهی چند جرعه قهوه از زندگی فعلیش دور بشه ، مرد دو انگشتش رو دور دستهی فنجون حلقه کرد و لبش رو به لبهی فنجون رسوند و کمی از قهوهی داغ رو سر کشید در همین حال پسر که درحال تماشا کردن مَرد بود سوال دیگهای پرسید ، کنجکاو بود سلیقهی مرد رو در انتخاب کتاب بدونه و ترجیح داد اول از همه از کتابی شروع کنه که کمتر کسی روی اون کتاب دست نذاشته بود
“شازده کوچولو رو خوندی؟”
پوند درحالی که فنجون رو پایین چونهش نگه داشته بود با سوال پسر کتابدار اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست ، اما نه از روی عصبانیت ، بخاطر عجیب بودن سلیقهی پسر
“برای بچههاست”
کتابدار جوان از پشت میز بلند شد و به طرف کتابهایی رفت که گوشهی میز به ردیف روی همدیگه چیده شده بودن و درحالی که یک کتاب از بین کتابها بیرون میکشید جواب مرد رو داد
“به همین دلیلِ که باید بخونیش”
و درحالی که کتاب مدنظرش رو در دست گرفته بود به سمت مرد برگشت و کتاب رو آرام روی میز گذاشت ، میدونست که طرز فکر مرد راجع به اون کتاب درست نیست اما از طرفی به اون حق میداد چون هرکس دیگهای هم بود با دیدن جلد اون کتاب ، اون رو قضاوت میکرد ، مرد متوجه منظور کتابدار نشد و همزمان که فنجون قهوهش رو روی میز میگذاشت به جلد زرد رنگ کتاب خیره شد ، روی جلد کتاب با فونت ظریف و عجیبی کلمهی The little prince نوشته شده بود و پایینتر از اون پسر بچهای با موهای طلایی روی یک سیاره کوچک ایستاده بود و دور تا دورش رو ستارههایی همرنگ به موهاش پر کرده بود ، جلد خلاقانه و زیبایی داشت اما این باعث نمیشد پوند حرفش رو راجع به اون کتاب پس بگیره
“فکر نمیکنم بتونم بخونمش ، حتی اگر بخونمش هم نصفه رهاش میکنم و سراغ کتابهای خودم میرم”
“کتابهای خودت چه کتاباییان؟”
پووین شمارش تعداد سوالاتی که تا الان از مرد پرسید بود از دستش در رفته بود اما همچنان سوالات زیادی در ذهن داشت تا از فردی که باهاش همکلام شده بود بپرسه ، هرچند پوند به تمام اون سوالات جواب میداد چون بنظرش حرف زدن با اون کتابدار جوان شیرین و سرگرم کننده بود یا حداقل بهتر از سرو کله زدن با آدمهایی بود که بیرون از کتابخانه کنترل زندگیش رو به دست گرفته بودن و از خودش و زندگیش عروسک خیمه شب بازی ساخته بودن ، مرد بعد از کمی فکر سوال کوتاهی برای پاسخ دادن به سوال پسر پیدا کرد
“فلسفه ، حقوق و کتابهای سیاسی”
پسر آروم بازدمش رو بیرون داد و آهسته روی صندلی نشست ، حالا که سلیقهی مرد رو میدونست شاید میتونست راحتتر باهاش ارتباط بگیره هرچند سلیقههاشون در انتخاب کتاب اصلا شبیه به هم نبود
“گاهی وقتها نیاز نیست کتاب چیزی رو بهت یاد بده فقط کافیه سرگرمت کنه”
حرفهای پسر جرقهای از افکار مرد رو روشن کرد ، حق با پووین بود ، پوند تمام زمانی که صرف خوندن کتاب میکرد ، بخاطر این بود که از زندگیش فرار کنه اما حقیقت این بود که پوند برای یادگیری کتاب میخوند ، کتابهایی که کمکش میکردن مفید تر باشه تا در اموری که بهش سپرده میشن بهتر عمل کنه تا بتونه در آیندهی پادشاهی باشه که مردم از اون راضی باشن ، آدمی باشه که دیگران ازش انتظار دارن و فرزندی کامل و بینقص برای خانوادهش باشه تا مایع سرافکندگی و ناامیدی اونها نشه ، و همون لحظه پووین سوال دیگهای انتخاب کرده بود تا پوند رو از افکارش بیرون بکشه
“کتاب مورد علاقهت چیه؟”
“کتاب موردعلاقهای ندارم ، کتاب میخونم تا بتونم آدم بهتری باشم ، مطالعه کردن برای من بیشتر یک وظیفهست تا سرگرمی”
به زبون آوردن اون حقیقت ها براش تلخ بود ، تلخ تر از قهوهی توی فنجون که حالا دیگه سرد شده بود بخاری ازش بلند نمیشد ، پووین فهمید هردوی اونها شخصیتهای متفاوتی دارن ، اون هیچوقت از زاویهای که پوند به کتابها نگاه میکنه ، نگاه نکرده بود و این موضوع راجع به پوند هم صدق میکرد
“یعنی هیچوقت کتابی رو فقط بخاطر اینکه جلد قشنگی داشته برنداشتی؟”
“نه”
“فقط چون کنجکاو شدی؟”
“نه”
“یعنی حتی کتابی که دوستش داشتی رو بیشتر از دوبار نخوندی؟”
“نه”
“خب این چطوره؟ تو هر روز بیا اینجا جلوی من بشین منم برات شازده کوچولو رو میخونم ولی خب اگر خوشت اومد انتخاب های بیشتری هم داری”
کتابدار جوان با هر سوال مرد رو بیشتر از قبل غافلگیر میکرد ، هردوی اونها نمیخواستن که این مکالمه به پایان برسه اما با صدای آهنگی که از ساعت دیواری بلند شد فهمیدن که باید به اون دیدار و مکالمه خاتمه بدن ، مرد درحالی که بلند شده بود به کتاب زرد رنگ روی میز نگاهی انداخت و بعد از اون نگاهش رو به پسر کتابدار داد
“به پیشنهادت فکر میکنم ، مرد جوان”
بعد هم با لبخند و قدمهایی که راضی به رفتن نبودن ، از کتابخانه خارج شد و پسر رو میان سکوت برگهها تنها گذاشت ، پوند میدونست که حتی نیازی به فکر کردن دربارهی پیشنهاد کتابدار نیست ، گوش دادن به اون پسر و جواب دادن به سوالاتش به دلش نشسته بود ، حدس میزد بخاطر این باشه که اون چند ساعت طولانی ترین ساعاتی بوده که یک مکالمهی به دور از سیاست داشته.
تمام شب رو به اون پسر فکرکرده بود و با فکر اینکه فردا قرار بود بازهم اون رو ببینه خوابش برده بود و حالا پشت درِ بستهی کتابخانه در انتظار پسر ایستاده بود ، تنها دلیلی که تصمیم گرفته بود زودتر از باز شدن در کتابخانه به اون زیرزمین بره فرار کردن از دستورات پدرش بود ، فرار کردن از دنیای بیرون از زیرزمین که بجز آزار دادنش هیچ چیز دیگهای نداشت ، دنیایی که تنها چند پله باهاش فاصله داشت ، با شنیدن صدای قدمهایی که از راهپله بلند شد لبخند روی لبش نشست و چند پله رو بالا رفت تا به پسر خوشآمد بگه ، اما به دور از انتظارش اون فرد یکی از خدمتکاران پدرش بود ، لبخند روی لبش ماسید و سعی کرد استایل رسمیاش رو حفظ کنه
“اعلیحضرت تمام عمارت رو دنبالتون گشتم ، امپراتور از من خواستن که به شما بگم هرچه سریعتر به دیدنش برید”
پوند بدون حرفی سری تکان داد و از کنار مرد رد شد تا از زیرزمین خارج بشه اما قبل از اینکه در کتابخانه از دیدش خارج بشه برای چند ثانیه بیهدف به در بسته چشم دوخت ، میدونست که قرار نیست مکالمهی جالبی با پدرش داشته باشه و میترسید از اینکه فرصت رفتن به کتابخانه و حرف زدن با اون پسر کتابدار رو از دست بده.
برای باز کردن در تردید داشت ، اما برای پشیمونی هم دیر بود پس با دستش تقی به در وارد کرد و با تایید پدرش وارد شد ، مرد که انتظار اومدن پسرش رو میکشید به محض وارد شدن پسر ازش خواست که بنشینه
“باید باهم صحبت کنیم”
پوند بعد از اینکه سری به نشونهی احترام و از سر عادت و وظیفه خم کرد به خواستهی پدرش عمل کرد و روبهروی مرد نشست
“به همین دلیلِ که من اینجام امپراتور”
مرد بدون مقدمه چینی حرفهای همیشگیاش رو تکرار کرد ، حرفهایی که پسر از شنیدنشون بیزار بود اما از طرفی هم محکوم به عادت بود ، تمام اون حرفها مثل غدهای سرطانیای بود که نه اون رو میکُشت نه از بین میرفت و فقط باید به وجودش عادت میکرد
“کمتر از یک هفتهی دیگه تو قرارِ تاج و تخت من رو به دست بگیری و یک کشور رو توی مشتات داشته باشی و اداره کنی ، ولی حتی کنترلی روی زندگی خودت نداری ، فقط چهار روز بهت فرصت میدم خودت رو سر و سامون بدی پوند ناراویت”
“چشم امپراتور”
پوند مثل همیشه حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما هیچوقت نمیتونست اونها رو به زبون بیاره ، حرفهایی که همیشه درون چالهای عمیق از مغزش دفن میشدن اما ترجیح داد اون کلمهی تکراری رو به زبون بیاره ، چطور باید به پدرش میگفت که اون تاج و تخت رو نمیخواد ، قدرت رو نمیخواد ، حکومت بر کشور رو نمیخواد ، تنها حکومتی که میخواست ، حکومت بر زندگی خودش بود ، اینکه خودش مالک زندگیش باشه ، میخواست خودش باشه و برای خودش زندگی کنه ، میخواست مزهی آزادی رو بچشه ، آزادیای که فقط از پشت ویترین میتونست بهش نگاه کنه و حسرت نداشتنش رو بِچِشه
“اگه دیگه با من کاری ندارید از حضورتون مرخص میشم”
“میتونی بری”
پوند بلند شد و قبل از اینکه از در خارج بشه تعظیم کوتاهی کرد ، با هر قدمی که به سمت کتابخانه برمیداشت هر بازدمی که بیرون میداد از ته دلش آرزو میکرد وقتی از اون پلهها پایین میره در کتابخانه رو باز ببینه و کتابدار رو پشت میز یا بین قفسهها پیدا کنه و طبق خواستهی خودش روبهروی اون بنشینه و به کتابی که قراره براش بخونه گوش بده ، پلههارو یکی دوتا کرد و با دیدن دری که تا نصفه باز بود لبخند روی لبش جاخوش کرد ، از لای در وارد شد اما برخلاف انتظارش کتابدار رو پشت میز ندید پس بدون معطلی قدمهاش رو به سمت قفسهها برداشت ، اما خبری از کتابدار نبود ، کتابخانه رو مثل همیشه سکوت فرا گرفته بود ، سکوتی که همیشه برای پوند پناهگاهی بود تا اون رو از دردهاش نجات بده اما الان اون سکوت رو نمیخواست ، پناهگاهش رو به شیرینیِ کلام اون پسر فروخته بود ، میخواست اون سکوت با صدای پسر کتابدار فرو بریزه ، اما این اکوی صدای خودش بود که با سکوت کتابخانه یکی میشد
“مرد جوان”
سکوت ادامهدار بود ، صدایی بهجز صدای ممتد قلبش نمیشنید ، همیشه لابهلای اون برگههای کاهی و قفسههای چوبی خلوت میکرد هیچ اهمیتی نمیداد که آیا کتابداری پشت اون میز وجود داره یا نه ، هیچوقت سعی نکرده بود با کتابدارهای قبلی ارتباط بگیره یا صحبتی رو باهاشون آغاز کنه ، اما چیز متفاوتی درون اون کتابدار جدید میدید ، میتونست ساعتها بنشینه و با اون راجع به همه چیز صحبت کنه ، از اینکه چرا برگ درختها سبزه و مسلما اگر بنفش بودن زیباتر میشدن تا جایی که وجود الههی بودا رو هم زیر سوال ببرن ، مَرد برای چیزی که میخواست به زبون بیاره تردید داشت ، در تمام طول زندگیاش دیگران رو با اسمهای رسمی صدا زده بود ، حتی پدر خودش رو هم امپراتور خطاب میکرد ، اما انجامش داد ، مطمئن بود با یک بار انجام دادنش قرار نیست اتفاق خاصی بیفته
“پووین”
بی دلیل ضربان قلبش بالا رفت ، افکارش مثل خوره به جون مغزش افتادن ، شاید نباید انجامش میداد؟ از ته دلش میخواست که پسر صداش رو نشنیده باشه اما با شنیدن صدایی که از پشت سرش شنید تمام امیدهاش نا امید شد
“دنبال من میگردی؟”
درحالی که کتاب قدیمیای رو که از انباری پیدا کرده بود رو با دقت ورق میزد ، پرسید و مرد رو از افکارش بیرون کشید
“فکرکردم نیومدی”
پسر همچنان درحال ورق زدن برگههای کهنهی کتاب بود ، از زیر چشم نگاهی به مرد روبهروش انداخت و گوشهی لبش اندکی بالا رفت
“پس چطوری اومدی داخل؟ هیچکس بجز من کلید کتابخانه رو نداره”
پسر بلاخره از کلمات نوشته شدهی داخل کتاب دلکَند و دو صفحهی باز مونده رو بهم رسوند و پوند سکوت اختیار کرده بود تنها نگاهش بین پسر و کتاب خاک خوردهی داخل دستش میچرخید ، اما پسر تصمیم بر خاتمهی مکالمه نگرفت
“داشتم انباری رو میگشتم”
“چیزی هم پیدا کردی؟”
پوند بدون مکث پرسید ، پسر کتابی تا اون لحظه درگیر کلماتش بود رو بالا آورد و دوباره جلد سبز زمردی رنگش رو وارسی کرد
“کتاب موردعلاقهم رو پیدا کردم ، برای پیدا کردنش بین غبار و تارهای عنکبوت زیادی ارزشمندِ”
پوند این بار هم چیزی به زبون نیاورد ، نه اینکه نخواد چیزی بگه یا سکوت رو ترجیح بده ، فقط کلمات رو گم کرده بود ، کتابهایی که تا به اون روز خونده بود صرفا برای بالا بردن سطح اطلاعات خودش بود ، هیچوقت به این فکر نکرده بود که یک کتاب ممکنه براش ارزشمند باشه یا بخواد کتابی رو به عنوان ‘کتاب موردعلاقهش’ به کسی معرفی کنه یا حتی بخواد وقتی از محتوای کتابی لذت میبره اون رو دوباره بخونه و به یک بار خوندن اون کتاب بسنده میکرد ، حرف نزدن پوند نشانهی پایان مکالمهشون نبود
“به پیشنهادم فکر کردی؟”
مرد میخواست جواب سوال رو با جملههایی مثل ‘از اول هم نیازی نبود راجع بهش فکر کنم’ یا ‘من تمام دیشب رو لحظه شماری میکردم تا امروز فرا برسه’ اما تمام اون کلمهها مثل تمام کلمههایی که هیچوقت به زبون نمیآورد به اعماق ذهنش پرتاب شدن
“حضورم اینجا ، روبهروت گویای همه چیز نیست؟”
سوالش رو با سوال جواب داد ، کتابدار جوان به سمت میزش قدمهای آهستهای برداشت اما مثل همیشه به پشت میز نرفت ، صندلیای که از مکالمهی دیروزشون کنار میز جا مانده بود رو عقب کشید و به مَرد برای اینکه روی اون صندلی بشینه اشارهای زد ، مرد با این حرکت پسر ناخودآگاه لبخندی کنج لبش نشست و همونطور که پسر ازش خواسته بود روی صندلیِ چوبی نشست ، قسمت هایی از صندلی ترک خورده بود و با نشستن روی اون چوبهای فرسودهش صدای خفهای از اعتراض سر میدادن انگار که دیگه تحمل وزنی رو نداشتن و ترجیح میدادن سالیان سال گوشهی کتابخانه خاک بگیرن و پوسیده بشن ، سالها بود که کسی به اون کتابخانه پا نمیگذاشت ، هیچکس بجز پسر و تک وارث امپراتور ، پسر کتابدار با لبخندی از رضایت به پشت میز رفت و کتابی که حالا بجای اینکه لابهلای کتابها اسیر باشه کنار اونها قرار داشت برداشت و روی صندلیای که از صندلی مرد نو تر میزد نشست ، مرد میتونست قسم بخوره که پسر تمام اون لحظات رو پیشبینی و برنامهریزی کرده بود
“برای وارد شدن به دنیای جدید آمادهای؟”
منظور پسر کتابدار از دنیای جدید همون کتابهای رنگارنگ کودکانه بود؟ شاید برای زندگیای بهتر باید به پسر اعتماد میکرد و وارد دنیای کودکانه میشد ، تا جایی که به یاد داشت هیچوقت فرصت نکرده بود کودکیای که بقیه سپری میکنن رو داشته باشه ، شاید آشنایی با اون پسر کتابدار فقط یک فرصت برای شناخت کتابهای جدید نبود ، بلکه آشنایی با زندگیای جدید و متفاوت بود
“البته”
پسر جلد زرد رنگ کتاب رو باز کرد ، نمیدونست بار چندمیِ که کلمه به کلمهی اون کتاب رو مرور میکنه ، اما این دفعه متفاوت بود با تمام دفعاتی که اون کتاب رو تنهایی و برای سرگرمیِ خودش میخوند.
عقربههای ساعت میچرخیدن و کلمات سکوت بلند کتابخانه رو بر هم میشکست
“تو برای من هنوز چیزی جز یک پسر کوچک نیستی ، درست مثل صد هزار پسر دیگر . اما اگر مرا اهلی کنی ، به هم نیاز پیدا خواهیم کرد. فکر میکنم برای امروز تا همینجا کافی باشه”
پسر بعد از خوندن جملههای آخر ، گفت و به طرف دیگهای از میز چرخید و از گل رُز درون شیشه که ریشههای ظریفش درون آب به وضوح دیده میشد ، گلبرگ سرخ رنگی رو با دقت جدا کرد و میان دو صفحهی کتاب گذاشت و بعد از بستن کتاب اون رو آهسته به گوشهای هُل داد ، مرد ساعتها به صدای کتابدار جوان گوش سپرده بود اما متوجه گذر زمان نشده بود
“همین؟ فکر میکردم حداقل نصف کتاب رو برام میخونی”
“چقدر حیف که ازم میخوای فقط نصف کتاب رو امروز برات بخونم درصورتی که همین الان هم نصف بیشتر کتاب رو برات خوندم”
پووین به صندلی تکیه داد و دستهاش رو به سینه زد ، پوند که تا به اون لحظه روی میز خم شده کمرش رو صاف کرد و به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت ، اصلا متوجه نشده بود کِی زمان انقدر سریع از کنارش رد شد
“اوه..”
“خب چطور بود؟ بهتر از خوندن تاریخ جنگها ، فلسفه یا منطق نبود؟”
مرد نگاهش رو از عقربههایی که با عجله اعداد رو رد میکردن گرفت و به چهرهای داد که با لبخند دندون نمایی بهش خیره شده بود
“فکرکنم باید باختم رو بپذیرم ، من تسلیم”
لبخند پسر پهنتر شد ، تکیهاش رو از صندلی گرفت و به چشمهای مرد دوخت ، پوند میتونست اوج رضایت رو درون چشمهاش ببینه ، رضایتی که سالها آرزوی دیدنش رو در چشم خوانوادهش داشت
“هنوزم میگی برای بچههاست؟”
“شاید اگر کل کتاب رو برام بخونی نظرم به کل راجع به کتاب عوض بشه”
“باز هم فرصت داریم ، بذار قسمت نخوندهی کتاب بهانهای برای دیدار بعدیمون باشه”.
“آنقدر به این منظره نگاه کنید که مطمئن شوید اگر روزی در آفریقا گذرتان به کویرِ صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پا داد و گذرتان به آنجا افتاد به التماس ازتان میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد ، اگر خندید ، اگر موهایش طلایی بود ، اگر وقتی ازش سوالی کردید و جوابی نداد ، لابد حدس میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این گونه افسرده خاطر بمانم ، بیدرنگ بردارید و برای من بنویسید که او برگشتهاست.”
کتابدار جوان آخرین صفحه رو ورق زد و سکوت دوباره میان قفسهها حاکم شد ، پووین کتاب رو بست و برای چند ثانیه انگشتش رو روی جلد کتاب ثابت نگه داشت
“تموم شد”
مرد نگاهش به جلد کتاب قفل شده بود ، بدون اینکه نگاهش رو جابهجا کنه بعد از سکوتی تقریبا طولانی تصمیم بر شکستنش گرفت
“حس عجیبی دارم”
پووین با اون احساس به خوبی آشنایی داشت ، بارها و بارها اون حس رو از سر گذرونده بود ، احساسی که پوند ازش حرف میزد ، شروعی برای زندگیای جدید بود
“یک حس کاملا طبیعیِ ، این حس به ما کمک میکنه تا کتاب موردعلاقهمون رو پیدا کنیم ، وقتی کتابی رو تموم میکنی ، سکوت میکنی و به احتمال زیاد برای دقایقی به گوشهای خیره میشی ، حسی شبیه به اینکه به اجبار از دل اون کتاب بیرون اومدی چون کتاب تموم شده و تو مجبوری از دوستهایی که باهاشون خاطراتی رو از سر گذروندی خداحافظی کنی و به دنیای واقعیِ خودت برگردی و اگه این کار رو نکنی تا ابد بین اون کلمات زندانی میمونی ، هر چقدر اون سکوت طولانیتر باشه ، علاقهت به اون کتاب هم بیشتر خواهد بود.”
مرد باز هم سکوت کرد ، هر دو میدونستن اون سکوت چقدر پر از سوالات و حرفهای گفته نشدهست ، سکوتی که قادر به ناشنوا کردن هردوی اونها بود
“میتونم خواستهای داشته باشم؟”
پسر کتابدار بلاخره نگاهش رو از جلد زرد رنگ کتاب گرفت ، از روی صندلی بلند شد که با بلند شدنش صندلی کمی روی زمین کشیده شد ، کتاب رو روی ردیف کتابهایی گذاشت که قبلا اون رو از بین اونها بیرون کشیده بود ، هرچند قلبش به این کار رضایت نمیداد ، شاید بخاطر این بود که دیگه نمیتونست مرد رو هرروز به بهانهی اون کتاب به کتابخانه بکشونه
“البته”
“اون کتابِ سبز زمردی که از توی انبار پیدا کردی”
پسر کارش با کتاب تموم شده بود ، به سمت مرد برگشت تا شنوای ادامهی حرفش باشه ، کنجکاو بود که بدونه که چرا انقدر یهویی بحث اون کتاب رو وسط کشیده
“میخوام دربارهش بشنوم”
این دقیقا همون چیزی بود که گوشهای پسر انتظارش رو میکشید ، برای لحظهای فکر کرد شاید مرد قدرت ذهن خوانی داره ، حرف زدن راجع به کتاب مورد علاقهش با مَرد موردعلاقهش؟ قطعا به عنوان بهترین دقایق عمرش ثبت میشد ، کتابی که روز قبل از بین خاک و خُل پیدا کرده بود گوشهای از میز گذاشته بود تا در اسرع وقت بهش یک سری بزنه رو برداشت و سرخوش دوباره روی صندلی چوبی نشست ، کتاب رو روی میز جلوی مرد گذاشت و صندلیاش رو کمی جلو کشید
“اسمش سکرت گاردنِ ، فرانسیس هاجسن برنت خالقِ این کتابِ ، دربارهی دختری به اسم مری لنوکسِ که بعد از مرگ پدر و مادرش اون رو به عمارتی سرد و تاریک میفرستن ، مری در نزدیکیهای عمارت یک باغ متروکه پیدا میکنه و تصمیم میگیره اون باغ رو سر و سامان بده و احیاش کنه ، توی اون مسیر علاوه بر اینکه باغ رو از کثیفیها عاری میکنه و بهش رسیدگی میکنه زندگیش هم دچار تغییر بزرگی میشه ، دوستای زیادی پیدا میکنه ، برای دیگران اهمیت قائل میشه و مهم تر از همه دیگه فقط زنده نیست و واقعا زندگی میکنه”
برخلاف همیشه مرد سکوت نکرد ، شازده کوچولو قرار نبود آخرین کتابی باشه که برای نزدیک موندن بهم بهانهاش میکردن
“برام بخونش”
مطمئن شد مردی که روبهروش نشسته موهبت ذهن خوانی داره ، چطور میشد بدون اینکه خواستهاش رو به زبون بیاره مرد اون رو قبول کنه؟
“مطمئنی؟”
“به سلیقهت اعتماد دارم ، مرد جوان”
دل پسر لرزید ، بابت اینکه تونسته بود نظر مرد رو جلب کنه حس رضایت داشت ، میخواست که خواستهی مرد رو عملی کنه اما با انداختن نگاهی به ساعت دیواری فهمید زمان با اونها یار نیست
“زمانمون اندکِ ، تو باز هم فردا به اینجا میای ، مگه نه؟”
مرد برای اینکه بهش اثبات بشه واقعا زمانی براشون نمونده ، نیم نگاهی به ساعت انداخت ، حق با پسر بود ، کتاب رو از روی میز رو برداشت و جلد سبز رنگش رو وارسی کرد ، لای کتاب رو باز کرد و بیهدف چند برگه رو ورق زد
“پس این تا فردا پیش من میمونه”
با اینکه اون کتاب موردعلاقهش بود اما مخالفتی نکرد ، مرد با لبخندی که روی لبش باقی مونده بود از پسر خداحافظی کرد و از کتابخانه خارج شد.
دو روز به همین منوال سپری شد ، دیگر کتابها دلیل حضور پوند در کتابخانه نبودن ، نگاهش بیشتر از اینکه روی صفحات کتاب بمونه ، روی پسری بود که روبهروش نشسته بود و براش کتاب میخوند ، مدت زیادی نبود که همدیگر رو میشناختن اما در روزهای یکدیگر جاخوش کرده بودن ، پوند حتی خودِ قبل از پووینش رو به یاد نداشت ، روزهای قبل و بعد از ورود پووین دیگر شبیه نبودن ، کتابخانه جایی بود که برای ساعتها میتونست همهچیز رو فراموش کنه و به صدای پسری دل بسپرِ که رفته رفته مهم ترین بخش روزهاش شده بود ، حس تازهای که پسر وارد زندگیش کرده بود نامحسوس در وجودش رخنه میکرد و جای بیشتری برای خودش مییافت.
با اینکه مشغول خوندن کتاب بود اما نگاههای مرد از چشمش دور نموندِ بود ، کتاب رو بست و نگاهش رو به چشمهایی داد که مدتی بود بهش خیره شده بودن
“ادامه نمیدی؟”
پووین با انگشتش فشار آرومی به پیشونی مرد مقابلش وارد کرد که باعث شد سرش کمی به سمت عقب هدایت بشه
“تا وقتی که اینجوری بهم زل زدی معلومه که نمیتونم ادامه بدم”
مرد لبخندی زد و دست پسر رو بین دستهاش گرفت و نامحسوس نوازش کرد ، به دست ظریف و پوست سفید رنگ پسر خیره شد ، درحالی که حرفهاش رو سبک سنگین میکرد زبونش رو روی لبش کشید
“میتونم ازت یک چیزی بخوام؟”
اگر الان انجامش نمیداد ، مطمئن بود که دیگه فرصتی برای انجامش پیدا نمیکنه و حسرتش رو با خودش به گور میبره ، پووین حسهای مختلفی رو در وجودش زنده کرده بود ، تمام اون حسها باعث میشدن به سمت پووین کشیده بشه ، اون رو میخواست ، درسته ، پوند اون پسر رو میخواست اما نه به عنوان پسر کتابداری که هرروز به بهانهی کتاب به کتابخانه میرفت تا تمام روز رو محو رنگ پوست حریری ، قاصدک مژههاش ، طرههای قهوهای رنگش یا گونههای برجسته و گل انداختهی پسر بشه ، پووین رو برای ادامهی زندگی میخواست ، ترجیح میداد صبح وقتی پسر بین بازوهاش جاخوش کرده و موهای قهوهای رنگش بخاطر آفتاب صبح روشنتر به نظر میرسیدن از خواب بیدار بشه تا اینکه فکرش رو هرشب با خودش به تخت ببره با همون فکر به خواب بره ، پسر سکوت کرده بود اما چشمهاش در انتظار ادامهی حرف مرد بودن ، بانیِ سکوت کتابخانه تردید مرد بود ، اما بلاخره دهن باز کرد
“میتونم ببوسمت؟”
قلب هردو به تپش افتاده بود ، دست پسر هنوز بین دستهای مرد بود ، ناخواسته نگاهش از چشمهای پسر به پایین لغزید و روی لبهای سرخ رنگش قفل شد
“میتونم توی این بوسه همراهیت کنم؟”
مرد از جواب پسر بُهت زده شد ، شاید این جوابی نبود که انتظارش رو میکشید؟ در ذهنش هزاران بار لحظهای که پسر با عصبانیت دستش از بین دستهاش بیرون میکشید و ازش میخواست از کتابخانه خارج بشه رو تصور کرده بود ، با نشستن گرمیِ نرمی روی لبهاش ، افکارش متفرق شدن ، پسر روی میز خم شده بود و زود از اینکه مرد اقدامی کنه لبهاش رو به لبهای مرد رسونده بود ، پوند به خودش فرصت نداد تا در شوک سیر کنه ، از روی صندلی بلند شد و با بلند شدنش صندلی روی زمین افتاد صدای برخورد چوبهای صندلی با زمین در فضای کتابخانه اکو شد ، دست مرد روی گردن پسر ثابت شده بود و لبهاشون روی هم میلغزیدن ، ضربان قلب هر دو به قدری بلند بود که به گوش کتابها هم میرسید ، بوسهای کوتاه ، اما شیرین ، پوند وقتی شراب لبهای پسر رو نوشید ، همه چیز رو فراموش کرد ، جایگاهش و تاجی که تا قبل از غروب فردا روی سرش مینشست ، لبهاشون از هم فاصله گرفت ، مرد درحالی که نفس داغش رو صورت پسر برخورد میکرد لبهاش رو از هم فاصله داد
“فردا به مراسم تاج گذاری برو و منتظر من بمون”
لحنش دستوری نبود ، بیشتر شبیه به لحنی ملتمس بود ، ترسی در قلبش جوانه زده بود ، باک داشت از اینکه پسر اون رو با تاج روی سرش نپذیره ، باید حقیقت رو به زبون میآورد؟ اما شجاعتش رو هم داشت؟ بیخیالِ تمام حرفهای پراکندهی توی سرش شد ، پسر توی تمام این مدت سکوت کرده بود و با فاصلهای حداقلی به صدای نفسهای مرد گوش سپرده بود ، مرد ادامه داد
“امشب رو نمیتونم به ادامهی قصه گوش بدم ، باید برم ، بابتش ازم دلخور نشو”
مرد دستش رو روی موهای پسر کشید و تا خط فکش ادامه داد ، پسر همچنان که مهرهی سکوت به لبهاش زده بود ، سری تکون داد و به رفتن مرد خیره شد و با صدای بسته شدن در هالهای از سکوت سنگین دورش رو فرا گرفت ، به کتاب تمام نشدهی توی دستش چشم دوخت ، همه چیز براش مثل اون کتاب بود ، تمام نشده ، مبهم.
(از اینجا آهنگ رو پلی کنید)
تالار بزرگ عمارت غرق در نور بود ، چلچراغهای باشکوه و مجلل سقف تالار رو به اسارت خودشون درآورده بودن و دیوارهای مرمرین تالار رو روشن میکردن ، چشمهاش کل تالار رو زیر و رو کرده بودن تا اثری از مردی پیدا کنن که شب قبل از اون خواسته بود تا به اون مراسم بزرگ بره ، اما هنوز درک نمیکرد ، آیا حضور کتابدار عمارت در اون مراسم ضروری بود؟ تمام اشرافزادگان ، وزیران و مقامات بلندپایه اطراف فرش قرمزی که تا تخت پادشاهی کشیده شده بود جمع شده بودن و هرکس سرگرم کاری بود ، میرقصیدن و مینوشیدن ، پسر کتابدار میان جمعیت ایستاده بود که در عظیم تالار با صدای مهیبی باز شد و سکوت در فضا پیچید و تمام نگاهها چشم انتظار به در قفل شد
“اعلیحضرت وارد میشوند”
چشمهاش هنوز از گشتن دست نکشیده بودن و کمکم ترس و نگرانی در وجودش رخنه کرد ، بودن میان اون جمعیت معذبش میکرد ، همون لحظه صدای قدمهایی محکم سکوت تالار رو در هم شکست ، میدونست که اون قدمها متعلق به وارثیـه که اسمش تا به امروز از سر زبونها نیفتاده بود ، برای لحظهای بیخیال گشتن شد و به لحظهی ورود اعلیحضرت چشم دوخت ، اما با ورود وارثجوان ، قلبش برای لحظهای از حرکت افتاد ، مانند ساعتی که عقربههاش از حرکت دست کشیدن ، اون چهره متعلق به پوند بود که گامهاش رو روی فرش قرمزِ مرکز تالار برمیداشت ، ردایی سرمهای رنگ و طلادوزی شده به تن داشت و شلن سلطنتیِ ذغالی رنگش با هر قدمش کف تالار کشیده میشد ، سنجاق زرین با نشان سلطنتی دو سوی شنل رو به هم متصل کرده بود ، اما چیزی که پسر رو جذب کرده بود وقاری بود که بر قامت مرد نشسته بود ، باورش برای پووین سنگین بود که این مرد همون مردیـه که میان قفسههای خاک گرفتهی کتابخانه مینشست و به کتاب خوندنش گوش میداد ، گامهای مرد به تخت سلطتنیش رسید ، به سمت جمعیت برگشت ، امپراتور به سمت وارثجوان قدم برداشت و تاج زرین رو از روی مخدهی مخملی برداشت و وارثجوان با کمی سر خم کردن اجازه داد پدرش به چیزی که سالها انتظارش رو میکشید برسه ، تاج روی سرش نشست ، علیرغم احساس نارضایتیای که داشت سرش رو بلند کرد و به جمعیت چشم دوخت ، جمعیتی که همه درحال تشویق اون بودن اما چشمهای اون در جمعیت دنبال یک چیز میگشت ، به دنبال کتابدار جوانی که خودش به شخصه اون رو به مراسم تاج گذاریش دعوت کرده بود ، کتابدار جوان هنوز در شوک چیزی که دیده بود سیر میکرد ، که چشمهاش به چشمهای مرد وارث گره خورد ، صداهای اطرافش محو شد ، تنها صدای چشمهای وارث جوان در تالار میپیچید ، صدایی که تنها کتابدار جوان قادر به شنیدنش بود ، صدایی سرشار از ترس ، ترس از خواسته نشدن ، طرد شدن ، در نهایت مرد با لبخند دلنشینی از پسر چشمهاش رو دزدید و صدای جمعیت رو در صدای خودش اسیر کرد
“امروز من ، وارث خاندان بزرگ ناراویت تاج بر سر میگذارم و مسئولیتی رو میپذیرم که از سالها پیش برای اون آماده شده بودم ، اما قبل از اینکه پادشاه باشم انسانی هستم که مثل تمام انسانهای دیگر عشق رو شناختهام ، در تمام زندگیم به من آموختن چگونه فرمانروایی کنم ، چگونه تصمیم بگیرم و چگونه از این سرزمین محافظت کنم ، اما هیچکس به من نیاموخت که چطور باید عاشقی کرد..”
قدمی به جلو برداشت و مسیر کوتاهی رو طی کرد خودش رو به نزدیکیِ جایی که کتابدار جوان از میان جمعیت به اون خیره شده بود رسوند و ادامه داد
“من عشق رو میان صفحات کتابها پیدا کردم ، اگر امروز من رو به عنوان پادشاه این سرزمین میپذیرید ، عشقی که در قلبم پرورش میدم رو هم بپذیرید”
هنوز ترس در وجودش زنده بود اما مانعی براش وجود نداشت که باقیماندهی عمرش رو با حسرت بگذرونه ، دستش رو به سمت پسر کشید ، یک دعوت بود ، دعوتی بیصدا ، پسر قدمی به جلو برداشت و مردم آرام کنار رفتن و مسیر رو براش باز کردن ، از میان جمعیت گذشت و روبهروی مرد ایستاد انگار که نیرویی نامرئی اون رو به سمتش میکشید ، فرصتی برای مردد شدن پیدا نکرد ، دستش رو در دست مرد گذاشت ، مرد کتابدار جوان رو به سمت خودش کشید و دست آزادش روی کمر پسر نشست ، آخرین فاصلهی بینشون رو از بین برد و گرمای نفسهاشون درهم آمیخت.
همه چیز مانند یک رویا بود ، رویایی که سالها بعد در کتابها مینوشتند ، نوشتههایی که دو عاشق دیگر را بهم میرساند ، پووین کتابهای زیادی خوانده بود اما فکرش را هم نمیکرد روزی خودش بخشی از آن کتابها شود.