Atelier
vovaro- Main Couple: SunSun (Sunoo x Sunghoon)
- Genre: Vintage Romance / Fluff / Slice of Life
- Atmosphere: Cozy, rainy days, retro aesthetics, and poetic love.
- Description: A short, continuous one-shot capturing the sweet and sudden chemistry between Sunoo and Sunghoon inside a vintage photography studio
بارونِ نمنم میبارید و سونو با اون موهای صورتیش که انگار یه تیکه از آسمونِ غروب بود، درِ آتلیه رو هل داد و اومد تو. انگار با خودش بوی بارون و تنهاییِ خیابون رو آورده بود. فضای آتلیه نیمهتاریک بود و نور موضعیِ زردی روی دیوارها پهن شده بود؛ از اون فضاها که آدم دلش میخواد توش گم بشه
سونگهون با یه کت قهوهای و پاپیون مشکی، تکیه داده بود به دیوار سنگی و دوربین سنگینِ عموش رو تو دستاش گرفته بود. با صدای زنگوله، سرشو چرخوند. نگاهش روی چشمهای کشیده و غریبِ سونو قفل شد. یه لحظه انگار زمان ایستاد؛ مثل وقتی که یه شعرِ قشنگ رو واسه اولین بار میخونی و بند دلت پاره میشه. سونگهون آروم دوربین رو آورد پایین، نیمرخش تو تاریکروشنِ آتلیه پیدا بود. با یه صدای بم و خشدار گفت: «سلام... عموم اون تو گیرِ یه آدم مشهوره. طول میکشه. باید منتظر بمونید مشکلی ندارید؟.» سونو لبخند محوی زد، از اون لبخندهایی که آدم رو یادِ رفتن و موندن میندازه. دستشو کرد تو جیبش و گفت: «منتظر میمونم... مشکلی نیست. ولی خودت چی؟ با این چشمها و این تیپ، بهت میخوره مدلیست اینجا باشی هوم؟»
سونگهون چند قدم اومد جلوتر، جوری که سایهش افتاد روی صورت سونو. دوربین رو روی سینهش فشرد، انگار میخواست تپش قلبشو پنهان کنه. زل زد تو چشمای براق سونو و گفت: «من فقط اومده بودم به عموم سر بزنم... ولی انگار سرنوشت منو کشونده اینجا که تو رو ببینم. میدونی؟ موهای صورتیت زیر این نورِ مردهی آتلیه، انگار تنها چیزیه که زندهست. آدم دلش میخواد تماشات کنه و هیچی نگه.» سونو یه قدم عقب نرفت، نگاهشو از چشمای سونگهون ندزدید. حس میکرد یه چیزی تهِ دلش داره فرو میریزه؛ شبیه یه حسِ گُنگ و لذیذ. آروم، جوری که صداش مثل پچپچ باد باشه، گفت: «تو کلا انقدر قشنگ بلدی دلِ آدم رو بلرزونی؟ یا فقط پاییز که میشه طبع شعر و شاعریت بیدار میشه؟» سونگهون خندید، خندهای کوتاه و غمگین که مثل آوار روی قلب سونو نشست: «من اصلا شاعر نیستم... ولی چشمای تو دارن بهم یاد میدن چطوری واسه داشتنِ یه نفر دستوپا بزنم.» و اون شب، تو اون آتلیه خلوت، قبل از اینکه حتی عکسی ثبت بشه، روحشون تو تاریکیِ اتاق به هم گره خورد.
سونگهون دوربین رو گذاشت روی میز؛جفتشون توی اون خلوتِ گنگ و ابری، مثل دو تا خط موازی بودن که بالاخره به هم رسیده بودن. سونگهون آروم، جوری که انگار میترسه سونو مثل یه خوابِ قشنگ بپره، اومد جلوتر. نفساش عطرِ بارونِ باریده روی خاک رو میداد.
دستِ استخوانی و بلندش رو آورد بالا. انگشتاش، نرم و بیصدا، از کنارِ گوشِ سونو رد شد و رسید به اون موهای صورتیِ ابریشمی. سونو چشماش رو بست؛ یه لذتِ ممتد و عمیق که تا عمقِ استخونش تیر کشید. سونگهون با لحنی که از شدتِ خواستن میلرزید، پچپچ کرد: «تو چطوری انقدر دوری و انقدر نزدیک؟ دلم میخواد تمامِ این تنهاییِ تلخِ استودیو رو با همین دستات پر کنم... میدونی؟ من سالها بود که مرده بودم، اما تو با این چشمات، با این موهات که بوی آفتابِ دمِ غروب رو میده، خون رو دوباره تو رگهام دووندی...»
سونو چشماش رو باز کرد. مردمکاش تو اون تاریکروشنِ اتاق، از عشق و التهاب چندسو شده بود. دستِ گرمِ سونگهون هنوز روی گونهاش بود و پوستش رو آتش میزد. سونو دستِ لرزونش رو بالا آورد و مچ دستِ سونگهون رو گرفت، نه برای اینکه پسش بزنه، برای اینکه جاش رو روی صورتش ابدی کنه. سرشو به دستِ سونگهون تکیه داد و با صدایی که از تهِ گلوش درمیآمد گفت: «.من از تمامِ این آدمهای کاغذی خستهام. چشمای تو واسه من مثل یه پناهگاهِ گرمه وسط یه زمستونِ ابدی.»
سونگهون صورتش رو نزدیکتر آورد. لبهاش تا پیشونیِ سونو فقط چند سانتیمتر فاصله داشت. نفسهای داغشون توی هم تنیده میشد و هوا پر از تمنا بود. سونگهون زمزمه کرد: «من تو رو توی همین اتاقِ تاریک، لابه لای همین فلاشهای مرده پیدا کردم و دیگه عمراً جفت دستام رو ازت پس بگیرم... تو سهمِ منی از تمامِ قشنگیای این دنیا.» توی اون لحظه، مرزِ بینِ زمان و مکان گم شد؛ جوری که انگار تنِ هردوشون، پیوندِ غریبی خورده بود به ریشههای خاک و بارونی که بند نمیآمد.
سونگهون دیگه نتونست طاقت بیاره؛ اون همه خواستن و تمنایی که بینشون سنگینی میکرد، باید یه جایی سرریز میشد. دستشو از روی گونهی سونو سر داد پشت گردنش، انگشتاشو لای اون موهای صورتیِ ابریشمی قفل کرد و سونو رو کشید سمت خودش. سونو تو آغوشش غرق شد، جوری که انگار سالها تو آوارِ تنهایی، خونهشو گم کرده بود و حالا پناهش رو پیدا کرده بود.
لبای سونگهون نشست روی لبای سونو. غریب بود و بیپروا؛ بوسهای که بوی خاکِ تشنه و بارونِ تندِ پاییز رو میداد. نه یه بوسهی گذرا، که کشفِ یه سرزمینِ تازه بود، یکی شدنِ دو تا آدم تو غیابِ تمامِ دنیا. سونگهون با ولع و یه نیاز عمیق لبای سونو رو میبوسید، انگار داشت تکهای از روحِ خودشو که روزگار ازش گرفته بود، پس میگرفت. سونو هم با تمامِ وجود باهاش همراه شد؛ دستاشو دور گردن سونگهون حلقه کرد، پیرهنِ زیر کتش رو چنگ زد و هردوشون تو اون سکوتِ پر از تپشِ آتلیه، یکی شدن.
سونگهون یه لحظه لباشو یکم عقب کشید، اما نفسش هنوز به نفسِ سونو بند بود. پیشونیشو چسبوند به پیشونیِ داغِ سونو، به چشمای خمار و لبای خیس و سرخشدهاش زل زد و با اون صدای بمِ مردونهاش پچپچ کرد: «تو... تو خدای کوچکِ منی رو این زمینِ زمخت. با من بمون تا این آتلیهی تاریک، عبادتگاهِ ما بشه. بذار تمامِ دنیا دروغ بگه، آغوشِ تو تنها حقیقتیه که تو دستام دارم.»
سونو لرزید. قلبش داشت تو سینهاش شلاق میزد. سرشو تو گودیِ گردنِ سونگهون پنهان کرد، عطرِ تندِ تنشو فرستاد تو ریههاش و گفت: «منو محکمتر بگیر، سونگهون... جوری که انگار هیچ فردایی نیست. من تو وجودِ تو تموم میشم و این قشنگترین مرگِ منه.» و بارون اون بیرون، همچنان داشت روی سقفِ دنیا میکوبید.