Asymmetrical Ash
Tenko
خورشید صبح با طعنه داشت میتابید و تیغ آفتاب داشت از پردهی نازک رد میشد و مستقیم به چشمهاشون میتابید. فرست زودتر بیدار شده بود. با دیدن خاتانگ که تقریباً کل بدنش رو روی فرست انداخته بود، دلش میخواست بیدارش کنه و کل زمانش رو تا رفتن صرف بوسیدن و بوییدنش کنه، اما در نهایت تنها کاری که کرده بود این بود که مدت طولانی دستش رو سایهبان چشمهاش کرده بود که نور آفتاب بیدارش نکنه.
نمیدونست چقدر گذشته که تکونی خورد و با گفتن «اوم» آرومی، اخماش توی هم رفت و فرست فهمیده بود از شب قبل چیزی براش جا گذاشته. لبخند زد.
اما خاتانگ انگار قصد بیدار شدن نداشت. دوباره داشت نفسهاش آروم و منظم میشد که فرست خم شد و با بوسهای کنار گردنش مانع شد.
چشمهاشو باز کرد.
«صبح بخیر.»
سریع خودش رو جمع کرد و کنار کشید که لباس بپوشه. فرست هم با نگاه دنبالش میکرد.
«صبحونه بخوریم که بعدش من باید برم.»
«چرا زودتر بیدارم نکردی؟»
«خسته بودی.»
نگاه خاتانگ توی حدقه چرخید. بحث رو ادامه نداد. لباسهاشو از توی کیفهای خودش که حالا گوشهی اتاق بودن بیرون آورد و پوشید. با هم پایین رفتن، صبحونهی مختصری خوردن و بعد فرست حاضر شد که به ایستگاه قطار بره.
هرچقدر سعی کرده بود خاتانگ رو مجبور کنه دنبالش نره، راضی نشده بود و حالا زودتر از خود فرست، مثل بچهای که میترسید مادرش اونو با خودش نبره، جلوی در حاضر وایساده بود؛ با کیفهایی که فرست قرار بود ببره.
از در ورودی که بیرون رفتن، باد سردی پیچید و لرزی به پشت خاتانگ انداخت. نگاهش روی آسمون چرخید. خورشیدی که تا یک ساعت قبل داشت مهر خودش رو توی شهر پخش میکرد، پشت ابری سفید و نرم قایم شده بود و سرما سریع جاش رو پر کرده بود.
لرزش ریزی رو توی دلش احساس کرد. سعی میکرد نادیدهاش بگیره، اما چندان موفق به نظر نمیرسید. سعی میکرد خودش رو قانع کنه بهخاطر دوری از فرست اینطوری شده.
خاتانگ سخت مقاومت کرده بود جلوی احساساتی که نمیدونست باید به کدوم بخشش رسیدگی کنه؛ بیتوجه باشه و با یه لبخند فرست رو بدرقه کنه. اما صدای گرفتهاش داشت بدجوری لوش میداد و مقابلش فرستی بود که اوضاع بهتری نداشت. اخماش جوری توی هم بود که خاتانگم به زور جرئت داشت باهاش حرف بزنه.
به ایستگاه قطار که رسیدن، قطار وایساده بود. فرست قبل از اینکه خاتانگ کیف رو به متصدی تحویل بده، جلو رفت. برای گرفتن دستهی کیف ازش، دستش رو روی دست یخزدهی خاتانگ گذاشت، فشار آرومی بهش داد و کیف رو از دستش گرفت.
توی چشمهای خاتانگ از سرما اشک جمع شده بود و برق میزد. خیره شد، لبخندی که آروم روی لبش نقش بسته بود رو دید و متقابلاً لبخند زد.
داخل قطار شد و از پشت شیشهی اولین واگن نگاهش رو به بیرون دوخت. زمان توی اون نگاه متوقف شده بود. هیچکدوم نمیدونستن چقدر زمان گذشت، اما سوت بلند قطار نشون از حرکت زودهنگامش میداد.
دود حاصل از سوتش داشت اطراف خاتانگ رو پر میکرد. شاید به این زودیا دیگه قرار نبود فرست رو ببینه. دستش رو بلند کرد و تکونی داد. فرست با برداشتن کلاهش جواب داد.
سعی داشت ضربان تندشدهی قلبش رو فراموش کنه، اما اون لمس و حس دستهای جامونده روی پوست دستش سنگینی میکرد؛ انگار که دستهای فرست باهاش نرفته بودن و هنوز روی دستش بود...
گرما از همون نقطه داشت به بدنش سرایت میکرد و به کل بدنش منتقل میشد.
لبهای فرست بهآرومی تکون خوردن و جملهای رو زمزمه کرد. صداش توی شلوغی حرکت قطار گم شده بود، اما تونست لبخونی کنه. اون لمس و این جمله توی ذهنش ثبت شد و لبخندشو رنگ بخشید. توی سرش مدام اکو میشد؛ با صدای خود فرست، با اینکه نشنیده بودش...
«Bis bald»
ترجمه: بهزودی میبینمت.
قطار با سر و صداش رفت، خالی و سکوت رو جا گذاشت؛ انگار میدون رو برای باد خالی کرده باشه و خیابون پیرو حرکتش از همیشه خلوت بود.
عجب خوب میتاخت! از بین ساختمونهای بلند پیچوتابی به خودش میداد و انگار که دنبال پارتنر برای رقص باشه، هرکی که سر راهش بود رو به حرکت وامیداشت.
خاتانگ که هنوزم به جای خالی قطار چشم دوخته بود، با به پرواز دراومدن لباسهاش به خودش اومد. خودش رو جمع کرد. نگه داشتن خودش توی اون حالت خیلی سخت به نظر میرسید.
دلهرهای عجیب به جونش افتاد. لرزی از بدنش رد شد و با وجود سرما، برای لحظهای از شدت گرما عرقی روی پشتش نشست.
به آسمون نگاهی کرد. برف بدون هیچ وقفهای سرازیر شد و توی چشمبههمزدنی کل محوطهی دیدش سفید شد. دونههای درشت برف به محض نشستن روی زمین جذبش میشدن.
نفسش رو بیرون داد. تعجب کرده بود؛ امروز حتی آبوهوا هم آروم نبود. بیشتر اونجا موندن خوب به نظر نمیرسید. پا تند کرد سمت مومنتو که همون نزدیکیها بود. در مغازه باز بود. داخل رفت.
آنتونی از بین مانکنها نگاهی انداخت.
«سلام. چرا تو این روز برفی اومدی؟»
«سلام. بیرون بودم، دیگه اومدم. فرست با قطار رفت.»
آنتونی که انگار تعجب کرده باشه، اومد جلوتر و مکثی کرد.
«رفت؟»
«آره. به من نگفت، ولی انگار کار مهمی داشت. تو میدونی کجا رفته؟»
«میتونم حدس بزنم.»
خاتانگ دودل بود بپرسه یا نه. واکنش آنتونی رو نمیدونست چی باشه، برای همین سکوت رو ترجیح داد.
«فرست خیلی تغییر کرده. دیگه کاراشو با من هماهنگ نمیکنه. سهلانگار شده.»
یهجوری بهش زل زده بود انگار منتظر بود گناهکار به گناهش اعتراف کنه. خاتانگ نگاهش رو معذب دزدید.
«فکر میکنی مقصر منم؟»
آنتونی جلوتر اومد و خاتانگ احساس میکرد ضربانش تندتر از حالت معمول میزنه. نمیدونست باید چه واکنشی بده، اما عقب نرفت.
«نه، مقصر تو نیستی. خواست فرسته که بهت اعتماد کرده، ولی امیدوارم کاری نکنی که خرابش کنه. قبلاً هم بهت گفته بودم.»
«قصد ندارم بهش آسیب بزنم.»
«آسیب بزنی، فقط به اون نزدی؛ به کل این شهر زدی و تاوانی که میدی خیلی سخت خواهد بود.»
خاتانگ فقط پلک زد. از این مکالمه بیزار بود. دلش میخواست آنتونی رو کنار بزنه، از اونجا بره و تا وقتی فرست برمیگرده از خونه بیرون نیاد، اما فقط نفس عمیقی کشید.
«من تو زندگیم تاوان کارایی که نکرده بودم هم دادم. منو تهدید نکن. گفتم قرار نیست کاری کنم آسیب ببینه.»
آنتونی دیگه بحث رو ادامه نداد. کلافه اطراف رو نگاهی انداخت.
«فرست گفت تو نبودش از کمکات استفاده کنم و اگه کاری داشتی بیای سراغ من. ازم میخواست بهت فرصت بدم که خودت رو ثابت کنی. من میدونم معنی حرفاش چیه، ولی مشکلی ندارم. فرداشب مهمونی بزرگیه. آماده باش که بریم. از مهارتایی که اون روز حرف زدیم استفاده کنیم. برای بار بعدی پول لازمیم.»
«باشه، حاضر میشم.»
«عصر بیا همینجا، با هم میریم.»
خاتانگ با سر تأیید کرد و دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد تا نیم ساعت بعد که آنتونی میخواست بره.
«زودتر برگرد خونه. برف داره شدیدتر میشه، خیابونا خلوت میشن، خطرناکه.»
«میرم، نگران نباش.»
آنتونی رفت و حالا خاتانگ بود. میخواست از پلهها بالا بره که صدای در متوقفش کرد. برگشت. هلگا با لباسهای گرم و شالگردن قرمز بلندی که تا نزدیکی زانوش میرسید، اومد داخل.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
«عه، خاتانگ... خودتم که اینجایی.»
«من کار پیش اومد برام.»
هلگا اطراف رو نگاهی انداخت. کسی رو ندید. جلوتر رفت، کنار بخاری ذغالی وایساد، روشنش کرد و با آرامش، بعد این مکث طولانی، جواب داد:
«منم اومدم خبر بدم چندروزی نیستم. فرست و آنتونی نیستن؟»
«فرست رفت سفر، امروز صبح. آنتونی هم پیش پات رفت.»
«بد شد، ندیدمش. داشتی میرفتی بالا؟»
خاتانگ به راهپلهای که روی ورودیش وایساده بود نگاهی کرد و بعد به هلگا.
«آره، میخواستم برم یه نگاهی بندازم، بعد برم.»
«بیا اینو بیار، با هم بریم. منم میام.»
به توضیحات سریع و پشت سر هم خاتانگ توجهی نکرد و با اشاره به بخاری ذغالی، خاتانگ رو مجبور کرد با خودش ببرتش طبقهی بالا.
هلگا جلوتر رفته بود و سریع روی صندلی فرست نشست.
«اه، دلم برای اخمو تنگ میشه. چرا نگفت داره میره؟»
«فرست اخموئه؟»
هلگا سرش رو بالا و پایین کرد و با کنجکاوی اطراف گشت که دنبال وسیلهای برای سرگرمی باشه. توی این فاصله، خاتانگ هم روی مبل تکنفرهی روبهروی میز فرست نشست.
«بهش نمیخوره.»
«آره، با غریبهها رفتارش بهتره، چون فقط ظاهرش رو میبینن. با ما که نزدیکیم، بهش جدیتره.»
خاتانگ داشت با علاقه گوش میداد و دونستن این چیزا راجع به فرست خوشحالش میکرد. خیلی خوشحال بود از وجود هلگا توی این زمان.
توی فکر بود که با صدای هیجانزدهی هلگا خشکش زد.
«وای، ببین چی پیدا کردم!»
کلاه نیمهکارهی فرست که روی میز بود و زودتر توجهش بهش جلب نشده بود رو برداشت. کلاه برت نصفهنیمهای که از جنس مخمل ابریشمی مشکیرنگی بود و خاتانگ حس میکرد زودتر دیده بودش.
«کار جدیدشه؟»
«نهه، اصلاً کاری به کلاه ندارم. پارچهش رو ببین. وای، خدای من! فرست عاشق شده.»
برقی از توی وجود خاتانگ گذشت. کوتاه پلکش پرید و نگاهش رو گرفت. انگار چیزی لو رفته بود که مقصرش خودش باشه. برای لحظهای فکر کرد نفسی که توی سینهاش حبس شده بود رو بیرون داد و سعی کرد منطقیترین چیزی که به ذهنش میرسه رو بگه. صداش رو کمی صاف کرد.
«چرا؟»
«ببین، این پارچه رو وقتی توی پاریس دانشجو بودیم خرید.»
دستی روی سطح کلاه کشید و چشمهاش برقی زد و ادامه داد:
«وای که چقدر عاشقشم! هنوزم همونقدر چشمگیره. این خیلی گرونهها. اون موقع بهش گفتیم، با خنده و شوخی گفت برای معشوقهی آیندهش خریده و قراره کلاه خاصی براش درست کنه باهاش. ولی فکر کردیم شوخیه. اما اینکه این همه سال ازش استفاده نکرده بود باعث شد یادمون بره و حتی باورش کنیم.»
کلاه رو از قالب نمدی جدا کرد. هنوز کامل نبود، ولی قالبگیری شده بود. زیر و روش کرد و نگاهش کرد.
«اوو، تو ذوقم خورد. فکر کنم ناامید شده از اینکه کسیو پیدا کنه. آخرم برای خودش دوخته. مردونهست آخه... برت؟ عادت نداره این نوع کلاهی بپوشه.»
خون توی رگهای خاتانگ منجمد شده بود. توی سکوت نشسته بود و حرکات و حرفای دختر رو گوش میداد. احساس میکرد یک کلمه حرف بزنه، هرچی توی فکرش داره میگذره لو میره.
هلگا دستش رو روی لبهی داخلی کلاه کشید. آسترش هنوز دوخته نشده بود و باز بود. اون قسمت چیزی توی نگاهش عوض شد. نیمنگاهی به خاتانگ انداخت و دوباره به کلاه نگاه کرد.
«تو اول اسمت رو با K مینویسن؟»
خاتانگ برای چند ثانیه فقط پلک زد. سؤال شبیه سؤال نبود؛ انگار جواب رو میدونست و دنبال اعتراف بود.
«آ... آره. چرا؟»
هلگا فقط لبخند زد. نفسش رو بیرون داد و کلاه رو دوباره به نمد وصل کرد.
«همینجوری. من دیگه برم. بدنم گرم شده.»
از جا بلند شد و جلوتر رفت. نگاهش روی کلاهی که خاتانگ روی میز گذاشته بود و توی چند وقت اخیر روی سر خاتانگ دیده بود، خورد. پلک زد، اما چیزی نگفت. نگاه کوتاهی به خاتانگ که سعی داشت رد نگاهش رو بگیره کرد.
«مراقب خودت باش. هوای بیرون هم سرده، هم ترسناک.»
خاتانگ بلند شد. هلگا کوتاه بغلش کرد. مثل همیشه نبود؛ کوتاه و صمیمیت کمتر، اما نه اونقدری که زننده به نظر برسه. خیلی سریع از اونجا رفت.
انرژیش حتی بیشتر از قبل افتاد. احساس میکرد توی دلش خالی شده. بغض عجیبی داشت گلوش رو میفشرد.
روی صندلی فرست نشست. کفشهاش رو درآورد، پاهاش رو بالا آورد، جمعتر نشست، پاهاش رو بغل کرد، سرش رو روی زانوهاش گذاشت و چشمهاش رو بست.
خوابش برد.
زمان زیادی گذشت و در نهایت با تکون خوردن بدنش، در تلاش برای افتادن، بیدار شد. تیر بدی توی کل بدنش پیچید. بدنش خشک و گرفته بود.
آخ بلندی گفت. سریع از جا پرید و بدنش رو صاف کرد که از دردش کم کنه. با دیدن هوای بیرون از پنجره، یه لحظه خشکش زد. هوا تاریک شده بود و معدهاش بعد دیدن این صحنه تصمیم گرفت اعتراض کنه به گشنه موندنش از صبح. برای همین کلافه نفس حرصیش رو بیرون داد.
وسایلش رو جمع کرد و از مغازه بیرون رفت.
آسمون با تموم تاریک بودنش، بهخاطر وجود ابرهای سفیدی که هنوزم با لجاجت داشتن میباریدن، روشن بود.
برف اونقدری زمین رو پوشونده بود که وقتی پاش رو توی پیادهرو گذاشت، تا مچ پا توی برفا رفت و از فکر خاطرهی دوری از بچگیش، نفسش حبس شد.
برف رو خیلی دوس داشت، اما تنهایی راه رفتن توی همچین جایی رو اصلاً.
آخرین باری که تنها توی مسیر مدرسهش توی برفا راه رفته بود، به طرز بدی افتاده بود. سعی کرد زانوهاش رو صاف کنه. قدمهای کوچیک و آرومی برمیداشت.
فاصلهی کوتاه تا خیابون اصلی رو با طولانیترین زمان ممکن گذروند. روی جادهی اصلی وایساد و به مسیر ایستگاه قطار چشم دوخت. از اونجا چیزی مشخص نبود. مه غلیظی مسیر دیدش رو کاملاً محو کرده بود.
برای زمان قابلتوجهی فقط موند و خیره به اون مکان نگاه کرد.
شخصی با قد بلند، کلاه سیلندری و پالتوی بلند مشکی که داشت رد میشد، لبهی کلاهش رو گرفت و به نشونهی احترام بالا برد. توی اون حالت، صورتش کاملاً پوشیده شد.
«شب خوش، آقای دکتر.»
نگاه خاتانگ با تعجب روی مرد مونده بود. نتونست جواب بده و در آخر توجهش به طراحی سر عصای مرد جلب شد؛ عقاب با بالهای بازشده.
رایحهی چرم روسی قاطی با تنباکوی خشک که خاطرات تلخ اسارتش رو براش تداعی میکرد، دور شدن مرد رو توی سکوت اون شب برفی تماشا کرد و به هجوم حسای مختلفی که دلش رو بههم میزد و میخواست بالا بیاره، توجهی نکرد.
کل شب ذهنش پیش مرد رهگذر گیر کرده بود و شب رو اصلاً نتونسته بود درست بخوابه. وقتی صبح بیدار شد، خستگیای که بیپایان به نظر میرسید بهش هجوم آورد.
روی تخت غلتی زد. به طرف دیگه رفته بود؛ جایی که صبح قبل فرست اونجا بود. دستش رو روی تخت کشید، چشمهاش رو بست، حضورش رو تصور کرد و توی فکرش باهاش حرف زد.
«میشه زود برگردی؟»
تصورش بهش لبخند زده بود، اما جواب نه.
نفسش رو بیرون داد. بیدار شدن براش سخت بود، برای همین تا نزدیکیهای عصر خودش رو روی تخت ولو کرده بود و با شکم خالی، پشت سر هم سیگار میکشید. بعدی رو با قبلی روشن میکرد.
به منبع سیگارهای فرست توی کشو دست پیدا کرده بود و انگار قصد داشت همون لحظه تمومشون کنه. بین پاکتها، پاکت آشنای تورمک رو بیرون کشید و خندید.
«برای من خریدی یا به یاد من؟»
بوی تلخ اوفِرشتولتس با دودهایی که از سیگار روشن توی دستش پخش میشد، اتاق رو پر کرده بود.
فقط نزدیک تاریک شدن هوا بالاخره راضی شد تکونی به خودش بده. با چیزایی که توی خونه بود چیزی درست کرد، خورد و بعد حاضر شد. سمت مومنتو رفت.
با دیدن آنتونی که جلوی مغازه منتظر بود، قدمهاش رو سریعتر کرد.
«سلام.»
«سلام. دیر کردی.»
«کار پیش اومد.»
آنتونی دیگه چیزی نگفت. با دست مسیر حرکتشون رو نشون داد و هردو به راه افتادن.
«خاتانگ.»
«هوم؟»
«اونجا حواست رو جمع کن، با کسی درگیر نشی. این آدما عادی نیستن. مشکلی پیش بیاد، دردسر میشه.»
خاتانگ روشو برگردوند. لبهاش رو به شالگردن دور گردنش نزدیکتر کرد و سعی کرد با نفسش گردنش رو گرم کنه و از سرمای استخونسوزی که هوا، بهخاطر یخ زدن برفا، داشت بهشون تحمیل میکرد فرار کنه.
«نگران نباش. برخورد با این آدما رو خوب بلدم.»
مسیر طولانی رو طی کردن تا بالاخره به خونهای عیانی با معماری خاص و رنگهای سرد رسیدن.
برخلاف تاریکی هوای بیرون، خونه از شدت جلال درخشان بود و روشنایی از خود حیاط شروع شده بود تا داخل ساختمان.
پالتو و کلاهشون رو جلوی در گرفتن و آویزون کردن. بوی غلیظ الکل قاطی با بوهای ملایمتری از خوراکیهایی که سرو میشد، اولین چیزی بود که بهشون رسید.
شلوغی سالن دیدشون رو محدود کرده بود. با صدای خندهی قاطی با خِرخِر، آنتونی سریع برگشت. با چشم گشت و پیداش کرد.
هردو جلو رفتن. پیتر با دیدنشون حرفش رو با شخصی که کنارش بود قطع کرد و جلو اومد. با دیدن خاتانگ ابروهاش از تعجب بالا رفت.
با آنتونی دست دادن و احوالپرسی لازم رو به جا آوردن. پیتر معطل نکرد و سریع به خاتانگ اشارهای کرد.
«من این پسره رو یادمه. آنتونی، تو مغازهتون بود. فرست گفت مشتریه.»
آنتونی کوتاه خندید و دستش رو دور شونهی خاتانگ انداخت.
خاتانگ جلوتر رفت و سلام آرومی کرد که مرد با سر جوابش رو داد.
«اون موقع مشتری بود. فرست استعدادش رو دید، استخدامش کرد.»
نگاه مرد توی سالن و اطراف اون دو نفر چرخید.
«خودش کجاست؟»
«فرست؟»
«آره.»
«رفته سفر. ما دوتارو جای خودش فرستاد.»
مرد با دست هردو نفر رو هدایت کرد سمت میز بزرگی که از میزهای کوچیکتر کنار هم گذاشته شده بود و روش پر از خوراکی و انواع نوشیدنی بود.
«جاش که خیلی خالیه. همیشه وقتی میومد مجلس رو دستش میگرفت. بههرحال، پذیرایی کنین از خودتون.»
پیتر بعد گفتن اون حرفا تنهاشون گذاشت و رفت.
هردونفر میز رو از نظر گذروندن. اقلامی روی میز چیده شده بود که خیلی وقت بود مردم عادی ندیده بودن؛ شاید حتی وجودش رو فراموش کرده بودن. میشد با اون میز سیل بزرگی از گرسنههای قحطی رو سیر کرد.
اینا افکاری بود که از ذهن هردو نفر با دو دنیای مختلف گذشت.
خاتانگ نگاهش رو از میز گرفت و به آنتونی داد.
«اینجا جوریه انگار نه انگار توی هلنده.»
«میبینی؟ حتی بوهای خوبی هم که میاد، بوی تعفن میده.»
خاتانگ باهاش همنظر بود. به میز تیکه داد. با وجود رنگارنگی میز، چیزی که میلش به خوردنش باشه رو پیدا نکرد.
ساعتها گذشت و مهمونی داشت به آخرهاش میرسید. آدمهای رهگذر داشتن اونجا رو تخلیه میکردن و پایههای همیشگی بودن که میموندن.
نگاه خاتانگ توی آدمهای باقیمونده داشت میگشت که چشمش به آلویدا افتاد که اونم با بهت داشت متقابلاً بهش نگاه میکرد و احتمالاً سبکسنگین میکرد چند درصد احتمال وجود خاتانگ توی همچین مهمونیای هست.
خاتانگ کمتر شوکه شده بود. برای همین سمتش قدم برداشت، ولی درست وسط راه شخصی قدبلند با لباس سفید و کراوات مشکی مرتب و اتوکشیده، تنهای بهش زد که به نظر میاومد اتفاقی باشه.
خاتانگ سریع برگشت معذرتخواهی کنه که با دیدن عصای عقاب و کت باز مرد، لحظهای خشکش زد.
صورت مرد جدی، محکم و با چروکهایی بود که ثابت میکرد کهنهکاره و البته آفتابسوخته بود.
چیزی توی دل خاتانگ تغییر کرد. عرق سرد و لرزی از بدنش رد شد.
این آدم... داشت حریم ترسش رو بدجوری رد میکرد.
مرد لبخند داشت، اما سلولبهسلول تن خاتانگ رو به لرزه مینداخت؛ همون لبخند بهظاهر گرم.
«معذرت، تقصیر من بود.»
خاتانگ سریع برگشت و از مرد فاصله گرفت. سمت آلویدا رفت، ولی ذهنش هنوز درگیر بود. برای همین وقتی نزدیک آلویدا رسید، مکث کرد. نگاهش روی زمین داشت میچرخید که با بغلشدنش توسط اون دختر به خودش اومد.
نفس حبسشدهاش حالا آزاد شده بود. نفس عمیقی کشید و اجازه نداد احساسات شبیه بغضی توی گلوش جمع بشن و راه نفس کشیدنش رو ببندن.
«چقدر از دیدنت خوشحالم، خائو کوچولو! من اصلاً فکرشم نمیکردم اینجا ببینمت. حالا خوشحالم که اومدم.»
از بغلش جداش کرد و حالا با دست صورتش رو قاب گرفته بود. پسر کمی خم شده بود که آلویدا بتونه راحت صحبت کنه باهاش.
«منم از دیدنت خوشحالم.»
لحن، حالت چهره و حتی نفس کشیدن خاتانگ نشون از حال بدش میداد و آلویدا سریع متوجه شد.
«چیزی شده، خائو کوچولو؟»
«نه، چیزی نشده... اون مرد کیه؟ میشناسیش؟»
دختر رد نگاه خاتانگ رو گرفت و به مرد درشتهیکل و قدبلند نگاهی انداخت.
«کاری کرده؟ نه؟ میخوای از پدرم بپرسم؟ همینجاست.»
«نه، نه. صرفاً کنجکاوی بود.»
دختر اما گوش نداد. سمت پدرش رفت و از وجود خاتانگ باخبرش کرد. مرد با تردید جلو اومد و توی صورت پسر مکثی کرد.
«تو برادر کوچیکِ کای؟»
«بله.»
مرد انگار احساساتی شده باشه، دستی روی شونهی خاتانگ گذاشت و فشار داد.
«برادرت مرد خوبی بود.»
همون چیزی شد که از خاتانگ جلوش رو گرفته بود. بالاخره اون تودهی مزاحم توی گلوش جمع شد و چشمهاش رو برق انداخت. لبخندی زورکی زد و با انگشت شست گوشهی چشمش رو پاک کرد.
«اینجا چیکار میکنی تو؟ چطوری اومدی توی همچین مهمونی؟ منی که رهبر بزرگ ارتشم، به سختی دعوت میشم.»
خاتانگ مکثی کرد و با منومن جواب داد:
«با کسی دوستم که به واسطهی اون اومدم.»
«دوستت کیه؟»
«فرست کاناپان.»
نگاه مرد و دختر رنگ تعجب به خودش گرفت. به همدیگه نگاه کردن.
«فرست دوستته؟»
«فرست همون دوستیه که سری قبل گفته بودی؟»
آلویدا سؤال رو پرسیده بود. مرد وسط حرفها با صدا شدنش توسط شخصی ازشون جدا شد.
«آره، خودشه. میشناسینش؟»
«کسی توی این شهر هست که فرست رو نشناسه؟»
«درست میگی. رابینهود دوباره متولد شده.»
جملهی آخر رو آروم گفت؛ جوری که حتی گوشهای خودش هم نشنید.
آنتونی با دیدن خاتانگ جلو اومد و متوجهش کرد باهاش بره. بازی رو براش جور کرده بود.
خاتانگ همراهش راه افتاد. آلویدا هم که کنارشون بود و شنیده بود، دنبالشون رفت.
از در سالن بیرون رفتن و وارد اتاق جدیدی شده بودن. پیتر و شخصی که آنتونی با اسم ویلم، بهعنوان کسی که قرار بود باهاش بازی کنه، معرفی کرده بود، رأس میز قمار نشسته بودن.
خاتانگ و آنتونی پشت سر اونا و عدهای از مهمونها که به این کار علاقه نشون داده بودن هم به دنبالشون وارد اتاق شدن.
به محض بسته شدن اون دو در بزرگ سالن، صدای جمعیت پشت سرشون خفه شد؛ انگار سر و صدا از دیوارهای اون اتاق بود، نه جمعیت حاضر.
نگاه خاتانگ روی اتاق چرخید. دیوارها با کاغذ رنگی تیرهرنگ و چراغهای دیواری که هالهی کمرنگی از نور زرد و کمجونی روشن کرده بود، پوشیده شده بودن. نور توی این اتاق بیشتر روی میز متمرکز بود.
همه رو از نظر گذروند.
بوی دود، الکل و عطرهای سنگین همراهشون به داخل اتاق خزیده بودن.
اما صدای اتاق پر شده بود از تقتق برخورد مهرهها به سطح چوبی، برخورد کارتها و پخش شدنشون روی میز.
هردو نفر پشت میز نشستن و بقیه پشت سرشون ایستاده بودن.
دیلر توضیح کوتاهی راجع به بازی داد:
«بازی سادهست. پنج کارت برای هر نفر. شرط اول مشخصه. بعد هرکسی خواست میتونه کارت عوض کنه.»
نگاه خاتانگ دور تا دور میز چرخیده بود. چهرهی همه ناآشنا بود، بجز آنتونی و آلویدا که روبهروی خودش وایساده بودن.
«بازی سادهست، مگر اینکه کسی بازی پیچیدهتری ترجیحش باشه.»
صدایی از بین جمعیت اون جمله رو گفته بود و با قدمهایی که صداش توی سالن طنین انداخته بود، جلو اومد. نگاه خیره و مستقیمش به خاتانگ این حس رو میداد که طرف صحبتش دقیقاً خود اونه.
مرد قدبلندی که این سومین باری بود خاتانگ توی این دو روز دیده بودش. انگار وجود داشت که احوالات اون رو بههم بریزه.
توی دلش پیچوتابی خورد و حالش رو بههم زد. به سختی نفس کشید و سعی کرد حالت تهوعش رو قورت بده.
چیزی درون این مرد بود که یکی از زخمهاش رو زنده میکرد، اما هنوز اونقدر واضح نبود که بخواد بهش اشاره کنه.
مرد درست پشت صندلی خاتانگ وایساد. دوباره بوی چرم زیر بینیش پیچید. عصای مرد به صندلیش تکیه داده شد.
«گاهی همین بازیای ساده هم آدمو بدجوری تو دردسر میندازه.»
مرد قدبلند لبخند زد؛ انگار منتظر همچین جوابی بوده.
«درسته. مخصوصاً برای کسی که عادت داره حریفش رو از قبل بخونه.»
جو برای مدتی کوتاه بههم ریخت. نگاهها بین اون دو نفر میچرخید.
مردی از وسط جمعیت گفت:
«منم روی بازی این دو نفر شرط میبندم. هیجانانگیز به نظر میرسه. چرا ما همراه نشیم؟ روی پیتر میبندم.»
سالن لحظهای شلوغ شد و همهمه به پا شد. همه داشتن روی پیتر شرطبندی میکردن.
مرد قدبلند به صورت نمایشی سکهای روی میز کوبید. نگاه همه سمتش چرخید.
«ولی من روی اون پسر جوون میبندم.»
بلافاصله آنتونی هم که انگار منتظر فرصت بود، تکرار کرد:
«منم روی خاتانگ میبندم.»
و آلویدا بلافاصله با تبعیت، مقداری برای شرطبندی روی خاتانگ گذاشت.
زمزمهای شکل گرفت:
«پولتو از الان باختی، پسر.»
آنتونی توجهی نکرد. حتی اگه باخت پشتش بود.
دست خاتانگ لحظهای لب میز ثابت موند. برگشت به مرد نگاه کرد. با نگاه سعی داشت تفکر پشت نگاه مرد قدبلند رو متوجه بشه، اما موفق نبود.
یه چیزی پشت صورتش داشت اذیتش میکرد. نگاهش رو گرفت. باید تمرکز میکرد. بردنش توی بازی خیلی مهم بود.
این اولین باری بود که با ویلم بازی میکرد. به ترفندهاش عادت نداشت. ریسک بزرگی بود.
اون همیشه عادت داشت بار اول رو به حریف ببازه و دفعات بعد نفسش رو ببره، اما الان... چارهای نداشت. باید تمام توانش رو وسط میذاشت. برد میخواست. پولش رو نیاز داشتن.
دیلر دستهی ورقها رو روی میز جلوی دستش گذاشت. با کف دست کارتها رو مرتب کرد و به هر نفر پنج کارت داد.
درست قبل از اینکه کارتها رو بردارن، ویلم، مردی که طرف دیگهی بازی بود، متوقفشون کرد.
«شرط این بازی سر چیه؟»
جمعیت به پول اشاره کردن. مرد به صندلیش تکیه داد.
«من برای پول بازی نمیکنم، ولی میتونم در صورت باخت پول بدم.»
نگاه متعجب همه سمت مرد چرخیده بود. همه منتظر حرف بعدیش بودن. نگاه خیرهاش روی خاتانگ مونده بود؛ نگاهی که داشت پوستش رو سوراخ میکرد.
«یه شب میزبانی همین پسر در ازای پول.»
با دست به خاتانگ اشاره کرده بود. صدای خندهی جمعیت آزاردهندهتر از هر زمان دیگهای شده بود.
آنتونی میخواست چیزی بگه که پیتر پیشدستی کرد:
«این از اون دسته آدما نیست. جزو مردم عادیه.»
مرد با بیعلاقگی نگاهش رو چرخوند.
«پس بازی از همینجا کنسله.»
«قبوله.»
صدای خاتانگ بار دیگه جمعیت رو وادار به سکوت کرد. اطمینان خاصی توی حرفش بود و همین صحنه رو برای حاضرین شوکهکنندهتر کرده بود.
نگاه نگران آنتونی و آلویدا از سمت دیگهی میز روی خاتانگ مونده بود، اما نگاهشون نکرد.
هردو کارتها رو برداشتن.
خاتانگ یکییکی کارتها رو برمیداشت، نزدیک به سینهاش تماشا میکرد. حالت چهرهاش عوض نشد. نگاهی به ویلم انداخت. بعد چک کردن کارتها لبخند زده بود. نمیتونست متوجه بشه واقعاً دست خوبی داشت یا برای تضعیف کردن روحیهی اون داشت این کارو میکرد.
به مقدار شرط اولیه، چیپ روی میز قرار گرفت.
خاتانگ مقدار کمی بهش اضافه کرد.
با حس چیزی روی گردنش برای لحظهای جا خورد، اما تکون نخورد. انگشتهایی داشتن گردنش رو لمس میکردن و در نهایت زیر گوشش متوقف شدن.
کسی از شلوغی استفاده کرده بود و داشت اینطور به بازی میگرفتش. لبهای اون شخص نزدیک گوشش رسید و با زمزمهی آرومی گفت:
«هنوزم همونقدر کارت رو خوب بلدی، "بیچهره". من تمایل دارم این بازی رو ببری.»
چیزی توی وجود خاتانگ ریخت. دستش شل شد و بدنش یخ زد.
صدا قطعاً مال همون مرد مرموز قدبلند بود، اما... این دیالوگها...
پوست تنش مورمور شد. ناخودآگاه سرش سمت دستی که هنوز روی گردنش بود خم شد. لبش پرید. غم و دردی توی کل تنش پیچید.
اون جملات، تکتک شکنجههاش رو یادش آورده بود؛ تصویر خودش که روی زمین یخ، بدون لباس، داشت از سرما یخ میزد.
میزهای قماری که مینشست و بازی میکرد.
اجبار.
اجبار و اجبار.
ویلم همون مقدار چیپ رو بعد مکثی کوتاه روی میز گذاشته بود که به افکار سردش پایان داد.
نفس حبسش رو آرومآروم بیرون داد که کسی متوجه چیزی نشه. تمرکز کردن از هر زمان دیگهای براش سختتر شده بود، اما نباید عقب میکشید. نباید میباخت.
نگران تأمین داروی شهر بود یا تروما؟ خودش هم نمیدونست. چیزی سعی در اجبارش داشت.
دور شرطبندی تموم شد. دیلر کارتهای سوخته رو کنار گذاشت.
خاتانگ با مکث، سه کارت از دستش بیرون کشید و پایین میز گذاشت.
ویلم متقابلاً با دو کارت تکرار کرد.
کارتهای جدید یکییکی بینشون پخش شد.
خاتانگ کارتها رو یکییکی چک کرد. اولی رو به دستش اضافه کرد. کارت دو رو هم برداشت. سومی رو بعد نگاه کردن، زیر دو کارت دیگه گذاشت. همهی کارها رو از عادت انجام میداد، نه تبحر.
دور دوم شرطبندی شروع شد.
این بار ویلم مقدار بیشتری وسط گذاشت.
خاتانگ لحظهای مکث کرد، بعد همون مقدار رو وسط گذاشت.
پات به اندازهای زیاد شده بود که وسط میز رو اشغال کرده بود. هردو دستشونو روی میز گذاشته بودن و نگاه رد و بدل میکردن.
ته نگاه خاتانگ پر از هیچی بود و همین کارو سخت میکرد.
ویلم کارتهاش رو باز کرد؛ دو جفت.
خاتانگ کارتهاش رو به همون صورت، یکییکی کنار هم چید؛ سهتایی بود.
پات سمت خاتانگ کشیده شد.
دست دوم بلافاصله شروع شد.
این بار ویلم پیشدستی کرد و شرط اولیه رو بیشتر کرد. خاتانگ همون مقدار رو گذاشت.
پنج کارت جدید پخش شد.
کارتهاشونو چک کردن. خاتانگ دست متوسطی داشت؛ یک جفت کوچیک، یک کارت بالا و دو کارت بیربط.
ویلم خونسرد بنظر میرسید خاتانگ دوتا از کارتهاش رو کنار گذاشت ویلم هم با هموک دو کارت تکرارش کرد
کارت های جدید پخش شد حذف و اضافه کردن و شرط بندی دوباره شروع شد سالن حسابی خلوت بود همه خیره به میز بودن دست اول رو خاتانگ برده بود و حالا این دست تعیین کننده بنظر میرسید اگه ویلم می باخت بازی ادامه پیدا نمیکرد اما اگه میبرد دست سوم تعیین کننده بود
خاتانگ مقدار کمی پرداخت کرد ویلم پرداخت کرد
خاتانگ بالاتر برد قیمت رو ویلم پرداخت
خاتانگ بی حرکت موند برای چند ثانیه بعد کارت هاشو روی میز گذاشت
کارت ها رو شدن ویلم سه تایی بود و خاتانگ جفت پات سمت ویلم چرخید لبخند روی لب خاتانگ نشست ویلم این بازی رو خوب میشناخت تحت تاثیر قرار نگرفت
بی فاصله دست سوم شروع شد کارتها پخش شدن
این بار دست خاتانگ بهتر بود یک جفت آس و سه کارت بی ربط
ویلم سیگاری رو با خونسردی روشن کرد گوشه ی یکی از کارتهارو چند ثانیه لمس کرد
هردو سه کارت عوض کردن و کارتهای جدید گرفتن
حالا دست خاتانگ سه آس داشت و جفت شاه سهم ویلم شده بود
دوباره دوئل شروع شد خاتانگ با مقدار کم شرط بست ویلم پرداخت برای چند دور ادامه پیدا کرد و قیمت به مقدار زیادی بالا رفته بود
ویلم کارتهاشو رو کرد پات قبل رو شدن کارتهای خاتانگ سمت خاتانگ چرخید لبخند روی لب هاش نشست آنتونی که حالا پشت سرش اومده بود با دست شونه اش رو فشرد
-ایول ایول به تو ما بردیم
خاتانگ ترسید اما همینکه برگشت با دیدن آنتونی نفس راحتی کشید مرد قد بلند برای لحظه ای نگاهش به خاتانگ گیر کرد با تحسین سرش رو تکونی داد بعد تحویل گرفتن پولی که شرط بسته بود از سالن دور شد صدای اعتراض کسایی که روی ویلم شرط بسته بودن با خنده آمیخته شد و سمت سالن اصلی به راه افتادن خاتانگ به ویلم نگاه کرد مرد هنوز لبخند داشت
-الوعده وفا من بردم باید به خواسته ی من توجه کنین
سالن تقریبا خالی شده بود آنتونی خاتانگ پیتر و ویلم هنوز دور میز بودن و بقیه درحال خروج از سالن بودن
-بیشتر ازت خوشم اومد، حالا بگو خواسته ات چیه
-دارو... میتونم ازت پول بگیرم ولی واسطه ی امن نداریم تو میتونی راحت اینکارو انجام بدی و مشکلی برات پیش نیاد
مرد مکث کرد سیگارش رو تا انتها کشید نفس خاتانگ و آنتونی حبس شده بود منتظر جواب تو سکوت موندن مرد بالاخره جواب داد
-پیتر واسطه ما باشه داروهارو وارد کنم میگم خبرتون کنه
باورشون نمیشد تشکر کوتاهی کردن و بعد انجام تشریفات و خداحافظی با آلویدا از اونجا بیرون رفتن هوا تاریک تاریک شده بود خیابون خلوت بود هردو نفر با خوشحالی بالا پایین میپریدن
-ما تونستیم تونستیم آنتونی
-با تشکر از تو لطفت رو این شهر فراموش نمیکنه
خاتانگ نگاهش رو گرفت دستاشو با کیف پشت سرش بود با غرور راه میرفت
-فقط دینم رو ادا کردم نه بیشتر
مکالمه بیشتر ادامه پیدا نکرد حالا هرکدوم سمت خونه هاشون به حرکت در اومده بودن عجیب به نظر میرسید اما همه چی داشت خوب پیش میرفت حتی شهر هم سوسوی خوشحالی داشت غافل از رنجی که زیر این شادی داشت دفن میشد و هنوز خیلی ها ازش خبر نداشتن... خاتانگ به محض جدا شدن از آنتونی خوشحالیش رفت با بدنی که هنوز از درون میلرزید وارد اتاقی که الان جوری پناه حساب میشد براش شد خودش رو روی تخت انداخت و به سقف خیره شد...
ویلم خونسرد به نظر میرسید. خاتانگ دوتا از کارتهاش رو کنار گذاشت. ویلم هم با همون دو کارت تکرارش کرد.
کارتهای جدید پخش شد. حذف و اضافه کردن و شرطبندی دوباره شروع شد.
سالن حسابی خلوت بود. همه خیره به میز بودن. دست اول رو خاتانگ برده بود و حالا این دست تعیینکننده به نظر میرسید. اگه ویلم میباخت، بازی ادامه پیدا نمیکرد، اما اگه میبرد، دست سوم تعیینکننده بود.
خاتانگ مقدار کمی پرداخت کرد. ویلم پرداخت کرد.
خاتانگ بالاتر برد. ویلم پرداخت.
خاتانگ بیحرکت موند. برای چند ثانیه، بعد کارتهاشو روی میز گذاشت.
کارتها رو شدن. ویلم سهتایی بود و خاتانگ جفت. پات سمت ویلم چرخید. لبخند روی لب خاتانگ نشست.
ویلم این بازی رو خوب میشناخت. تحت تأثیر قرار نگرفت.
بیفاصله دست سوم شروع شد. کارتها پخش شدن.
این بار دست خاتانگ بهتر بود؛ یک جفت آس و سه کارت بیربط.
ویلم سیگاری رو با خونسردی روشن کرد. گوشهی یکی از کارتها رو چند ثانیه لمس کرد.
هردو سه کارت عوض کردن و کارتهای جدید گرفتن.
حالا دست خاتانگ سه آس داشت و جفت شاه سهم ویلم شده بود.
دوباره دوئل شروع شد. خاتانگ با مقدار کم شرط بست. ویلم پرداخت. برای چند دور ادامه پیدا کرد و قیمت به مقدار زیادی بالا رفته بود.
ویلم کارتهاشو رو کرد. پات، قبل از رو شدن کارتهای خاتانگ، سمت خاتانگ چرخید. لبخند روی لبهاش نشست.
آنتونی که حالا پشت سرش اومده بود، با دست شونهاش رو فشرد.
«ایول، ایول به تو! ما بردیم.»
خاتانگ ترسید، اما همین که برگشت، با دیدن آنتونی نفس راحتی کشید.
مرد قدبلند برای لحظهای نگاهش به خاتانگ گیر کرد. با تحسین سرش رو تکونی داد. بعد، تحویل گرفتن پولی که شرط بسته بود، از سالن دور شد.
صدای اعتراض کسایی که روی ویلم شرط بسته بودن با خنده آمیخته شد و سمت سالن اصلی به راه افتادن.
خاتانگ به ویلم نگاه کرد. مرد هنوز لبخند داشت.
«الوعده وفا. من بردم. باید به خواستهی من توجه کنین.»
سالن تقریباً خالی شده بود. آنتونی، خاتانگ، پیتر و ویلم هنوز دور میز بودن و بقیه در حال خروج از سالن بودن.
«بیشتر ازت خوشم اومد. حالا بگو خواستهات چیه.»
«دارو... میتونم ازت پول بگیرم، ولی واسطهی امن نداریم. تو میتونی راحت این کارو انجام بدی و مشکلی برات پیش نیاد.»
مرد مکث کرد. سیگارش رو تا انتها کشید. نفس خاتانگ و آنتونی حبس شده بود. منتظر جواب، توی سکوت موندن.
مرد بالاخره جواب داد:
«پیتر واسطهی ما باشه. داروها رو وارد کنم، میگم خبرتون کنه.»
باورشون نمیشد. تشکر کوتاهی کردن و بعد، انجام تشریفات و خداحافظی با آلویدا، از اونجا بیرون رفتن.
هوا تاریکِ تاریک شده بود. خیابون خلوت بود. هردو نفر با خوشحالی بالا و پایین میپریدن.
«ما تونستیم! تونستیم، آنتونی!»
«با تشکر از تو. لطفت رو این شهر فراموش نمیکنه.»
خاتانگ نگاهش رو گرفت. دستهاش رو با کیف پشت سرش بود و با غرور راه میرفت.
«فقط دینم رو ادا کردم، نه بیشتر.»
مکالمه بیشتر ادامه پیدا نکرد. حالا هرکدوم سمت خونههاشون به حرکت دراومده بودن.
عجیب به نظر میرسید، اما همهچی داشت خوب پیش میرفت. حتی شهر هم سوسوی خوشحالی داشت؛ غافل از رنجی که زیر این شادی داشت دفن میشد و هنوز خیلیها ازش خبر نداشتن...
خاتانگ به محض جدا شدن از آنتونی، خوشحالیش رفت. با بدنی که هنوز از درون میلرزید، وارد اتاقی که الان جوری پناه حساب میشد براش شد. خودش رو روی تخت انداخت و به سقف خیره شد...