Asymmetrical Ash

Asymmetrical Ash

Tenko

خجالت؛ ویژگی‌ای که هرگز خبر نداشت گوشه‌ای از وجودش قایم شده تا چنین روزی خودنمایی کنه. امروز برای بار سوم از خواب بیدار شده بود و با یادآوری شب قبل، مجدداً خودش رو به خواب می‌زد و واقعاً خوابش می‌برد؛ از اول.
شک نداشت نزدیک ظهر باید باشه. از سر و صدای بیرون پیدا بود. عامل این حالش بیدار شده بود و احتمالاً اون هنوزم با خجالت قهر بود. نفسش رو آروم بیرون داد.
توی تخت جابه‌جا شد و دوباره چشم‌هاش رو بست.
چشم‌هاش داشتن دوباره گرم می‌شدن. توی خواب و بیداری، حرکت چیزی رو بین موهاش حس کرد. توی خواب می‌دید داشت موهاشو شونه می‌کرد، ولی برای ادامه‌دار شدنش داشت هوشیاریش رو برمی‌گردوند.
همه‌چی خوب بود تا برخورد نرم و مرطوبی با لپش احساس کرد. چشم‌هاش رو باز کرد. فرست بود که به‌آرومی، همزمان که موهاش رو نوازش می‌کرد، لپ، چونه و بینیش رو می‌بوسید. سمت لب‌های خاتانگ خم شد که خودش رو عقب کشید.
داشت چیکار می‌کرد؟ کل شب رو صرف آروم کردن قلب بی‌قرارش کرده بود، حالا صبح دوباره این آقا فعالش کرده بود.
«صبح بخیر.»
می‌خواست جواب بده که پسر خودش رو کشید به جایی که فرار کرده بود؛ این بار مصرانه، ولی کوتاه، لبش رو بوسید. خاتانگ هم جواب بوسه‌اش رو داد. خجالت می‌کشید، اما به روش نیاورد.
«صبح بخیر.»
فرست کنارش روی تخت، همون قسمتی که موقع فرار آزاد کرده بود، نشست. دستش دوباره روی موهای خاتانگ نشست و با هر نوازش، آرامشی رو توی کل تنش تزریق می‌کرد.
«دیر بیدار شدی، خسته بودی؟»
نگاه خاتانگ روی صورت با لبخند فرست نشست. سرش برای دروغ، به نشونه‌ی تأیید تکون خورد.
«صبحونه حاضر کردم. می‌تونی بیای بخوری یا بیارم همین‌جا برات؟»
این چی بود دیگه؟ فرست داشت لوسش می‌کرد و خاتانگ اصلاً ناراضی به نظر نمی‌اومد، ولی به سختی خودش رو راضی کرد از این ماساژ آروم سرش دل بکنه و روی تخت نشست.
«نه، نیازی نیست. میام، مرسی.»
فرست دوباره روش خم شد و خاتانگ خشکش زد. نمی‌تونست تصور کنه حرکت بعدیش چیه. با نشستن لب‌های نرم پسر پشت گردنش و بوسه‌ای که بهش زد، دوباره معادلات بدنش رو به‌هم ریخت. گرما بهش هجوم آورد. چیزی شبیه به هیجان توی دلش حس کرد که باعث شد ضعف کنه. عجیب از لمس شدن توسط این آدم داشت لذت می‌برد؛ نه می‌تونست جلوش رو بگیره و از همه مهم‌تر، نه می‌خواست...
به خجالتش غلبه کرد، برگشت و لبخند زد. لب‌های به لبخند نشسته‌ی اون شخص، بار دیگه جلو اومدن و پیشونیش رو مورد لطف قرار دادن. نفسش رو آروم بیرون داد. با هر بوسی که از فرست روی بدنش می‌نشست، رنگی به دنیاش پاشیده می‌شد که تا قبل از این حتی ندیده بودش.
با اکراه سمتش چرخید، دست‌هاشو دور کمر فرست انداخت و توی بغلش که کاملاً آماده‌ی سرویس‌دهی بود بهش، سریع توی خودش حلش کرد و خودش رو جا داد.
«بسه، بریم یه چیزی بخوریم؟»
«بریم. از تو که سیر نمی‌خورم، شاید صبحونه کمکی کرد.»
دوباره با همون لحن آروم و مهربون زمزمه کرد؛ اون‌قدر مهربون که تمام قندهایی که خاتانگ سال‌ها توی دلش نگه داشته بود، آب شدن. ادامه‌ی این مکالمه اصلاً به نفعش به نظر نمی‌رسید، برای همین برخلاف میلش، اولین کسی بود که عقب کشید. از روی تخت بلند شد و راهی آشپزخونه شد.
خوردن صبحونه هم اصلاً اوضاع رو بهتر نکرد و تمام مدت، دست آزادش توسط دست فرست اسیر شده بود و با انگشت شستش مورد لطف و لمس‌هاش قرار گرفته بود.
شش روز بعد رو به همین شکل گذروندن؛ محبتی که انگار مدت‌ها بود انبار کرده بودن رو خرج همدیگه می‌کردن.
صبح بود و فرست داشت حاضر می‌شد که بیرون بره. دل خاتانگ مثل بچه‌ای بهونه‌گیر گرفته بود. توی این مدت حسابی به هم عادت کرده بودن. سعی می‌کرد حرفی نزنه، اما انگار ذهنش رو می‌خوند.
قبل بیرون رفتن سمت خاتانگ چرخید، از کمر گرفت و به خودش نزدیک کرد و برای بار غیرقابل‌شمارش در همین روز، پیشونیش رو بوسید.
«میرم شیشه‌ی مغازه رو درست کنم، یکمم اوضاع شهر رو بسنجم و... آنتونی رو هم باید ببینم. نزدیکای شب برمی‌گردم. اگه دوست داشتی حاضر باش، جایی ببرمت.»
«کجا؟»
خاتانگ با عجله پرسید و فرست با نگاه مهربونش توی کل صورتش رژه رفت.
«جایی که بشه شب رو با تو گذروند.»
خاتانگ دیگه چیزی نگفت. فقط گوشه‌ی برجسته‌ی روی جیب پالتوی فرست رو گرفت، می‌کشید و خودش رو باهاش تاب می‌داد که فرست کنار گوشش خم شد و باز همون لحن لعنتی که فقط وقتی با اون حرف می‌زد سر و کله‌اش پیدا می‌شد:
«منم دلم نمی‌خواد برم، ولی مجبورم. منتظرم بمون، هوم؟»
خاتانگ با سر تأیید کرد. با تردید جلو رفت و با چشم‌هایی که محکم به هم فشرده بود، لب‌های فرست رو برای خداحافظی کوتاه بوسید، اما دستی پشت سرش نشست و نزدیک‌ترش کرد و حالا دوباره فرست بود که کنترل لب‌ها و دل خاتانگ رو به دست گرفته بود.
تک‌تک لباس‌هایی که فرست براش خریده بود رو تست کرده بود، اما چیزی درونش داشت قلقلکش می‌داد. برای همین رفته بود سر کمد فرست و داشت اونا رو هم تست می‌کرد. از پوشیدن اونا بیشتر خوشحال به نظر می‌اومد. برای همین کل تایمی که فرست برای چک کردن بعضی مسائل با خانوم کورنلیا حرف زده بود، شیشه‌ی مغازه رو درست کرده بودن و مکالمه‌ی طولانیش با آنتونی راجع به سفر پیش روش، خاتانگ فقط لباس عوض کرده بود.
بعد اون همه گشتن، آخرم یکی از لباس‌های فرست رو پوشیده بود. چیزی که یکم پیش داشت قلقلکش می‌داد، آروم گرفته بود با این کارش.
پالتو و کلاهش رو برداشت، توی پذیرایی روی مبل دراز کشید، منتظر شد و به اتفاقات این چند روز تا قبل رفتن فرست فکر می‌کرد و هربار از اول، چیزی توی دلش تکون می‌خورد.
وقتی بالاخره انتظار به پایان رسید و صدای کلید در رو شنید، لبخندش رو جمع کرد سر جاش نشست. دستی توی موهاش کشید، مرتبشون کرد و خیلی جدی تکیه داد و چشم‌هاش رو روی هم گذاشت که لو نره چقدر منتظر مونده. وانمود کرد خوابه، اما تمام حواسش به صدای قدم‌هایی بود که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
از در ورودی گذشت، اومد و جلوی مبل وایساد. توقف صدای قدم‌هاش مصادف شد با گرومپ‌گرومپ صدا دادن قلبش.
فرست با دست خاتانگ رو کنار زد، نشست، تکیه‌اش رو از مبل گرفت و به خودش تکیه‌اش داد.
«خوابی، کوچولو؟»
خاتانگ که تحمل نداشت سریع خودش رو لو داد گوشه‌ی یک چشمش رو باز کرد و نوبتی، بعدی هم باز کرد. «نوچ» آرومی با خنده گفت.
«بریم؟»
خاتانگ سرش رو تکون داد. هردو بلند شدن و از خونه بیرون رفتن.
هوا حسابی تاریک شده بود. با اینکه ماه درخشان وسط آسمون بود، به سختی می‌شد اطراف رو دید. تاریک بود، همه‌جا.
فرست دست کوچیک خاتانگ رو توی دستش گرفت و توی جیبش گذاشت. از خیابون‌های خلوت شب گذشتن، دور از چشم هر آدمی. هرجا که ردی از کسی می‌دیدن، فرست مسیر رو عوض می‌کرد. مسیرشون طولانی می‌شد، اما مهم‌تر این بود خلوت دونفره‌شون به هم نخوره.

مثل رقص باد توی تاریکی شب داشتن از کوچه خیابون و بین ساختمون ها میگذشتن.
ساعت‌ها توی خیابون راه رفتن و مسیرها رو چندین بار تکرار می‌کردن. حرف می‌زدن و گاهی آروم می‌خندیدن. شیرینی اون لحظه به خستگی مسیرهای طولانیشون چربیده بود.
به خونه‌ی بزرگ و چندطبقه‌ای که رسیدن، بالاخره فرست جلوش وایساد.
«بریم بالا؟»
«اینجا کجاست؟»
فرست دست خاتانگ رو گرفت، با کلید در رو باز کرد و داخل رفت. دست خاتانگ رو که هنوز توی دستش بود، کشید و اونم دنبالش راه افتاد.
به طبقه‌ی سوم که رسیدن، در رو باز کرد و نوبتی داخل رفتن.
آپارتمان از خونه‌ی فرست کوچیک‌تر و نقلی‌تر بود، اما بو می‌داد؛ بویی مخصوص به خودش که از عطر یا خوراکی خاصی نبود. بوی زندگی می‌داد.
«خونه‌ی منه. اینجا احتمالاً برات سوال میشه. آره، قبلی هم خونه‌ی من بود، ولی از اینجا کسی جز آنتونی خبر نداره. توی طبقات دیگه‌شم چیزایی انباره که کسی نباید از وجودشون خبر داشته باشه.»
نگاه خاتانگ اطراف چرخید. به همون شیکی خونه‌ی قبل بود، اما رنگی‌تر. دیوارهای خونه با کاغذدیواری سبزرنگی پوشیده شده بود و دکور هم برای هماهنگی با حاشیه‌ی سبز ست شده بود.
قاب‌های روی دیوار، یکی از ایفل بود، یکی از ونیز و یکی از تاج محل. مانکن‌هایی گوشه‌های دیوار بودن که کلاه روشون آویزون بود؛ در انواع رنگ، مدل و جنس.
نگاه خاتانگ بعد چرخیدن اطراف خونه روی فرست نشست. دوباره نتونست بغضش رو مهار کنه. با گفتن کلمات، قطره‌های اشک روی گونه‌اش ریختن.
«من دومین نفریم که از اینجا خبر داره؟»
تأیید شدن حرفش توسط فرست، شدت بارش چشم‌هاشو سریع‌تر کرد.
«چرا؟ چرا این‌جوری متفاوت و خاص از بقیه باهام رفتار می‌کنی؟ بهم ترحم می‌کنی؟»
فرست با قدم‌های آرومی جلو اومد و با انگشت، اشک‌های شفاف خاتانگ رو پاک کرد.
«دلم نسوخته برات، اشتباه برداشت نکن. آدم کسی که دلش براش سوخته رو توی خصوصی‌ترین حریم زندگیش راه نمی‌ده.»
دستپاچگی فرست به‌خاطر اشک‌های خاتانگ از رفتار و حرکاتش کاملاً پیدا بود. لب‌هاش رو روی پوست نرم خاتانگ چسبوند و باهاش اشک‌هاش رو پاک کرد.
«من فقط با دیدنت یه گل خیلی خوشگل دیدم که دورش خار چیده شده. من دلم خواست باغبونش بشم. من حتی تیغای وجودتم دوست دارم، خاتانگ.»
زمزمه‌وار نزدیک گوشش گفته بود و خاتانگ با اینکه حس می‌کرد دلش می‌خواد با صدا تر و شدت بیشتری گریه کنه، متوقف شد. لبخند بزرگ و درخشانی زد که فرست اولین بار بود داشت می‌دید.
دست‌هاشو دور گردن فرست انداخت، خودش رو به کمک گردنش بالا کشید، روی نوک پاهاش وایساد و فاصله‌ی صورتشون رو به صفر رسوند.
«همین الان یه اعتراف کردی، نمی‌تونی پسش بگیری.»
فرست هم همراه پسر خندید. دستش رو روی کمرش گذاشت و هدایتش کرد به عقب قدم برداره. به در اتاق که رسیدن، خاتانگ ازش جدا شد. فرست در رو باز کرد، به داخل هدایتش کرد و پشت سر خودش در رو بست.
«من فردا باید به یه مسافرت برم. ممکنه یکمی طول بکشه، چون تو باید اینو راجع به من بدونی، خاتانگ. من دوست ندارم هیچ کاری رو نصفه ول کنم.»
خاتانگ حرف فرست رو متوجه شده بود. لبخندزنان عقب‌عقب رفت تا پاش به تخت رسید. پالتوش رو از تنش درآورد و با نگاهی که پر از شیطنت بود، خیره بود به فرست. پالتو رو پرت کرد روی صورتش و لبه‌ی تخت نشست.
فرست پالتوش رو پرت کرد گوشه‌ی اتاق. نگاه خاتانگ همراهش چرخید که متوجه چیزی گوشه‌ی اتاق شد.
«وسایلم؟»
«آره. امروز با آنتونی رفتیم خونه‌ات، همه رو انتقال دادیم همین‌جا. مدتی که من نیستم، همین‌جا می‌مونی و هرچی لازم داشتی از اون می‌خوای.»
بین حسای خوبی که توی اون لحظه داشت، استرسی مزاحم داشت همه‌چی رو خراب می‌کرد. آب دهنش رو قورت داد.
«چقدر قراره بمونی؟»
«نمی‌دونم.»
یه علامت سؤال و نگرانی به استرس خاتانگ اضافه شد که اخماش رو توی هم کشید. نمی‌دونست باید چی بگه، چقدر اجازه داشت... تنها چیزی که می‌خواست بگه، یک اعتراض واضح بود و دقیقاً قبل اینکه بتونه جلوش رو بگیره، مثل کوکی سرتق پرید وسط:
«نمی‌خوام... من اینو نمی‌خوام. میشه خیلی طول نکشه؟ من از جدا شدن ازت می‌ترسم...»
درست وقتی که جمله تموم شد، فهمید چی گفته. برای خجالت کشیدن دیر بود و نمی‌خواست به اون بخش وجودش که وقتی کنار فرست بود خودنمایی می‌کرد، توجه کنه.
فرست با آرامش همیشگیش کلاهش رو کند، روی میز کنار تخت گذاشت. پالتوش رو هم درآورد، گوشه‌ای گذاشت، سمت چپ خاتانگ نشست، به خودش نزدیکش کرد و توی بغلش گرفت.
«نگران اینی برنگردم؟ نگران نباش، من برمی‌گردم، هرجور شده... تو بهم گفتی تقصیر منه که دیگه از مردن می‌ترسی. منم باید بگم تقصیر توعه که از برنگشتن می‌ترسم. نه، درست‌تر اینه؛ از دیر برگشتن هم می‌ترسم.»
خاتانگ چشم‌هاش رو بست. اجازه داد ریه‌هاش عطر تن فرست رو از روی لباس مردونه‌اش داخل بکشن. آروم زمزمه کرد:
«طول بکشه هم منتظرت می‌مونم.»
فرست لبخند زد. با محبت موهاش رو نوازش کرد و کنار زد. کلیدی رو بهش نشون داد و بعد روی میز گذاشت.
«می‌خوام توی نبودم به آنتونی کمک کنی، جای منو براش پر کنی. فرصت خوبیم هست به مردم شهر نشون بدی هر چیزی که من دارم می‌بینم. قبول می‌کنی؟»
خاتانگ سرش رو تکون داد و به کلید روی میز نگاهی کرد.
«خونه‌ی قبلیت نمیشه بمونم؟ خاطره‌های اونجا رو دوس...»
ادامه نداد. لب‌های پسر که روی پیشونیش نشست، حواسش رو پرت کرد.
«اینجام خاطره می‌سازیم، کوچولو. بهترینش رو.»
نگاه خاتانگ بالا اومد و روی چشم‌های فرست نشست که برق خاصی داشت؛ مستقیم به قلبش وصل شده بود و محکم به سینه‌اش خورد.

🔞
فرست جلو رفت، اون‌قدر که خاتانگ داشت روی تخت خم می‌خورد و انگار هدف فرست هم همین بود. این‌قدر جلو رفت که دست‌های خاتانگ دیگه تحمل وزنش رو نداشتن، خم شدن و کاملاً روی تخت افتاد و روی موجی که از تخت به بدنش وارد شد، سوار بود. بدنش با بدن فرست برخورد می‌کرد.
وقتی آروم گرفت، فرست خودش رو بالاتر کشید و بدنش رو بیشتر بهش نزدیک کرد. خاتانگ چشم‌هاش رو بست و همین برای فرست کافی بود که به لب‌های بی‌پناه پسرک هجوم ببره. آروم و ملایم، اما بدون وقفه می‌بوسید؛ انگار زندگیش به این بوسه‌ها بند بود و هر وقفه جونی از جون‌هاش کم می‌کرد.
به محض اینکه جواب بوسه‌هاش رو از خاتانگ گرفت، به شدت پیشروی کرد. با نوک زبونش لب‌های خاتانگ رو از هم فاصله داد و زبونش رو گرفت.
به نفس‌نفس افتاده بودن، اما هنوز داشتن ادامه می‌دادن.
این بوسه‌های داغ داشت سرمای محیط رو از بدن هردو بیرون می‌کرد.
فاصله‌ی کوتاهی گرفت و آروم لب زد:
«اجازه هست؟»
خاتانگ با لبخندی مهر تأیید رو به اجازه‌اش زد. فرست دیگه بیشتر معطل نکرد.
لب‌های داغش برای بوسه به گوشه‌ی لب، گونه و چونه‌اش رسیدن. پایین‌تر رفت و توی گردن گرمش فرو رفت. پوست ظریفش رو بی‌اختیار بین بوسه‌هاش گاز آرومی گرفت. با کمک خودش لباس تنش رو بیرون کشید و لب‌های نرمش روی استخون ترقوه‌ی برجسته‌اش نشست.
دستش سمت کمر شلوارش رفت و موقع باز کردن دکمه‌اش، دست‌های خاتانگ به کمکش اومدن و بازش کرد. دست‌هاش بی‌وقفه از روی کمر شلوار تا روی سینه‌هاش می‌چرخید و همه‌جاش رو داشت لمس می‌کرد و هرچقدر کارش رو ادامه می‌داد، خاتانگ برای بیشتر لمس شدن تنش تر می‌شد.
اون قبلاً هم اختیار این قلب و بدن رو بارها توی جمعیت، بین شلوغی و دودلی شهر، به دست گرفته بود و حالا توی تخت هم داشت به همون خوبی انجامش می‌داد.
فرست مکث کرد. هردو به نفس‌نفس افتاده بودن. به چشم‌های مشکی براق پسری که انگار زیر بدنش پناه گرفته بود، خیره شد. دستش رو از روی بدنش برداشت و روی موهاش گذاشت، پشت گوشش داد، کوتاه ولی عمیق لب‌هاش رو بوسید و روشون زمزمه کرد:
«مطمئنی از کاری که داریم انجام می‌دیم؟ پشیمونی نمونه برات.»
خاتانگ مکث کرد. دست فرست رو روی قلبش گذاشت.
«مطمئن به نظر نمی‌رسه؟»
فرست خندید، خم شد، نوک بینیش رو به‌آرومی بوسید و دوباره لب‌های شیرینش رو بوسید و درحالی که گازهای ملایمی می‌گرفت و می‌مکید، شلوار خاتانگ رو همراه با لباس زیرش توی حرکت سریعی از پاش بیرون کشید.
از لب‌هاش بی‌میل جدا شد. نگاه کنجکاوش روی بدن خاتانگ که حالا کاملاً برهنه بود، چرخید. دستش برای لمسش دوباره روی پوست لطیفش به کاوش نشست.
و درحالی که رشته‌های کبودی روی سرتاسر سینه‌اش می‌کاشت، به ناله‌های آرومی که از بین لب‌های خواستنی پسرش به گوشش می‌رسید، گوش می‌داد و با خودش فکر می‌کرد این اتاق دیگه به موسیقی نیازی نداره و شبشون به اندازه‌ی کافی رمانتیک شده بود.
خاتانگ با دست‌هاش گردن فرست رو در آغوشش گرفت و با هر بوسه از طرفش، مغزش خالی از هرچیزی جز لذت می‌شد و حالا کاملاً شناور روی ابرها به نظر می‌رسید.
حس زبون فرست روی نوک سینه‌اش و گاز آرومی که ازش گرفت، لرزه‌ای به بدنش انداخت و قوسی به کمرش داد. با صدای بلندتری خواسته‌اش رو به گوشش رسوند.
فرست کوتاه خودش رو کنار کشید، لباس‌های مزاحمش رو گوشه‌ای کنار تخت انداخت و دوباره روی پسر خیمه زد. خاتانگ نیم‌خیز شد که سهم خودش از این ابراز عشق رو بپردازه، با مخالفت فرست روبه‌رو شد و روی تخت برگردونده شد.
«این بارو نه. فقط چشم‌هات رو ببند و حسش کن.»
خاتانگ برای مخالفت زیادی سست به نظر می‌اومد. مطیعانه سر جاش موند.
نفس‌نفس می‌زدند. هیچ‌کدوم چشمشون رو از هم نگرفتن؛ انگار حتی برای لحظه‌ای طاقت دوری از هم رو نداشتن.
فرست روش خیمه زد. دست آزادش رو کنار سر خاتانگ گذاشت. با لطافت و بدون عجله واردش شد و دوباره مشغول بوسیدن لب‌هایی شد که ناله‌ای دردمند کرده بود، اما با چشم‌هاش اجازه‌ی ورود عمیق به تنش رو داده بود.
هجوم بی‌پایان ضربات فرست از سطح درد عبور کرد و بدن خاتانگ رو با لذتی که می‌تونست بهش بده آشنا کرد و ذهنش رو خالی کرده بود. چشم‌های نیمه‌بازش و لذتی که از گوشه‌ش مشخص بود، مثل تقویت‌کننده‌ی قوای جنسی عمل می‌کرد برای فرست.
اسمش رو آروم صدا کرد:
«فرست...»
دست فرست روی چونه‌اش نشست و بین نفس‌هاش محکم بوسیدش.
این‌جوری صدا کردنش تمام اصول و قواعدش رو به‌هم می‌ریخت و دلش رو به آشوبی دلپذیر می‌شکوند که دیگه جایی برای بقیه‌ی دل‌آشوبی و نگرانی‌هایی که در طول روز داشت نمی‌ذاشت. همه رو به فراموشی سپرده بود و الان فقط خاتانگ رو می‌خواست.
فرست وزنش رو روی دستش انداخته بود و اون‌ها رو تکیه‌گاه کرده بود. طولی نکشید هردو نفر روی تن خاتانگ آروم گرفتن و فرست درحالی که هنوز داخلش بود، بوسه‌ی دیگه‌ای روی لب‌هاش کاشت و مثل لبخندی روی لب‌هاش شکفت؛ مثل گل.
پیشونی عرق‌کرده‌اش رو به پیشونی خاتانگ چسبوند. چشم‌هاش رو برای لحظه‌ای بست و نفس‌هاش رو توی ریه‌اش کشید.
«برای اولین بار توی این سه سال، دلم نمی‌خواد اون‌قدرا از خونه دور بمونم. دلیلی شدی برای پایبندیم به خونه و این برای موقعیت من اصلاً چیز خوبی نیست.»
خاتانگ دست‌هاش رو دور گردن فرست انداخت و باهاش که داشت کنارش دراز می‌کشید، چرخید. دست‌های گرمش روی پشت خاتانگ به نوازش کمرش نشست.
«امیدوارم سفرت طول نکشه. منم دلم نمی‌خواد ازت دور بمونم.»
قلب‌های هردو نفر حالا داشت با ریتم آروم، اما هماهنگی می‌تپید. اتفاق امشب اون‌ها رو یکی کرده بود؛ فارغ از تفاوت‌های فاحششون، چیزی رو ممکن کرده بودن که غیرممکن به نظر می‌رسید...

Report Page