Asymmetrical Ash
Tenko
کلید رو چرخوند، در رو باز کرد، وارد راهرو شد. لبخند گرمی از فکر حضور کسی که توی خونه بود، روی لبهاش نشست. روی پلهی دوم که رسید، صدای «آخ» بلندی رو شنید. هول کرد، سریع پلهها رو دوتا یکی بالا رفت. از در ورودی گذاشت، صدای بههم خوردن وسایل میومد. دوید سمت صدا، توی آشپزخونه!
با دیدن فضای اونجا شوکه سرجاش وایساد. خونهای که صبح ترکش کرده بود، هیچ شباهتی به الانش نداشت. وسایل و ظروف زیادی کف و روی میز ناهارخوری کثیف ول شده بود. از وسایل و بههمریختگی آشپزخونه رسید به موجودی کوچیک با لباس سفید گشادی که به نظرش آشنا میومد و حدس میزد از لباسهای خودش باشه. تنش بود، باند سرش رو عوض کرده بود و حالا خیلی تمیزتر به نظر میرسید.
«اومدی؟ ببخشید اینجارو جمع میکنم. میخواستم برای قدردانی شام بپزم ولی انگار استعداد آشپزی بدو من بدو.»
با انگشت اشارهی کوچیکش به غذای توی ماهیتابه که اسمش لازانیا بود و ظاهری هرچیزی غیر نام برده بود، اشاره کرد. فرست خندهی کوتاهی کرد، پاکت لباسها رو روی میز گذاشت.
«ترسوندیم، چه قدردانی مفصلی...»
به پاکت اشاره کرد.
«مال توعه این.»
پسر کوچیک از کنارش رد شد و درست بین فاصلهی خودش با میز وایساد. پاکت رو باز کرد، دونهدونه لباسها رو بیرون میکشید، نگاه میکرد، روی صندلی مینداخت، سراغ بعدی میرفت. و توی تمام مدت موهاش زیر دماغ فرست درحال نوازشش بودن، واکنش ندادن. توی اون لحظه سختترین کار دنیا شده بود. کل بدنش داشتن واکنش نشون میدادن برای لمس خاتانگ. کنترل دستش رو داشت از دست میداد و جلوتر میرفت که عقب بکشتش و بغلش کنه، اما خاتانگ با یه نگاهی که اشکی به نظر میومد و لبخندی که معادلهی چشماش رو بهم میریخت، برگشت.
«مرسی... ببخشید لباست رو کثیف کردم. چیزی نداشتم بپوشم، بعداً میشورمش، میذارمش سرجاش.»
صدای در برای چندمین بار توی چند روز اخیر، خلوت دو نفرهشون رو داشت بهم میریخت و فرست اصلاً خوشحال به نظر نمیرسید. ذرهذرهی وجودش به تمنای پسری که توی آشپزخونه جا گذاشت بود، بود. نفس عمیقی کشید که ضربان قلبش رو آروم کنه. با مکث پشت در رفت، درو باز کرد. با دیدن آنتونی و خانوم کورنلیا جا خورد.
«چیشده این وقت شب؟»
«خانوم کورنلیا باهات حرف داشت.»
آنتونی گفت و فرست از جلوی در کنار رفت. هردو نفر داخل اومدن، درو پشت سرشون بستن. خانوم کورنلیا این بار حرف زد.
«بریم که تو و اون دکتر حاضر بشین، باهم باید جایی بریم.»
«کجا؟»
نگاه کنجکاو و منتظر فرست بین هردو نفر میچرخید و در نهایت روی خانوم کورنلیا که دوباره مشغول حرف زدن شد، ثابت موند.
«زن پسر آقای هندریک داره زایمان میکنه. من میتونم کاراش رو انجام بدم ولی یه دکتر کنارمون باشه بد نیست. تخت خالی توی بیمارستان نبود، اونجا ببریمش.»
فرست چیزی نگفت، اون کسی نبود که باید تصمیم بگیره. جلوتر از بقیه رفت تا به خاتانگ خبر بده. متوجه بود که زن مسن و آنتونی هم با فاصله نه چندان زیاد دنبالش دارن میان. تو خونه در ورودی رو باز کرد، داخل رفت. چیزی با سرعت روش پرید، بعد شناسایی موقعیت متوجه شد همون آقای دکتر مذکور محکم بغلش کرده.
«مرسی فرست، لباسا خیلی خوشگلن، پولشون رو بهت می...»
حرفش با دیدن زن و پسری که توی چهارچوب در به تماشا وایساده بودن، قطع شد. با همون سرعت اولیه که پریده بود، عقب کشید. لباس توی تنش رو مرتب کرد، چشمای گشاد شده رو چرخوند و سعی کرد از تماس چشمی دوباره جلوگیری کنه. با قدمهای بلند و سریع از اونجا دور شد تا توی اتاق اشغال شدهی فرست بره. توی کوتاهترین زمان خودش رو به مکان مورد نظر رسوند و در رو بست. از خجالت دلش میخواست پنجره رو باز کنه و از همونجا فرار کنه، اگه ارتفاع نداشت قطعاً عملیش میکرد. طولی نکشید صدای در اومد، فرست داخل اومد با لبخند روی لبش که نه سرزنشگر بود نه تیکهوار. چهرهاش توهم رفت و لبش رو گاز گرفت.
«ببخشید فکر کنم خیلی بد شد نه؟ من فکر کردم هرکی بوده دم در رفته.»
«نگران نباش، بد آدمایی نیستن، حتی به روی خودشون هم نیاوردن. الان تو سالن نشستن.»
خاتانگ از نگاه کردن به خود فرست هم طفره میرفت. با یه «اوم» آرومی سعی کرد بحث رو ادامه نده.
فرست جلوتر رفت، درست رو به روش دستش رو به کمرش زد.
«خب؟ کجا بودیم؟»
دست خاتانگ رو گرفت، به خودش نزدیکش کرد، دستاشو پشت کمر خودش انداخت، شبیه بغل شد. صورتش رو نزدیک صورتش برد و با لبخندی پهن بهش خیره شد.
«داشتی تشکر میکردی، ادامهاش چی بود؟»
خاتانگ که متوجه منظور فرست شده بود، متقابلاً لبخند زد. فاصله بینشون رو کمتر کرد ولی صورتش رو کج کرد، لپش رو آروم و نرم بوسید. ابروهای فرست سوالی بالا رفت، انگار که هنوز منتظر بود. خاتانگ با بیخیالی خندید و شونههاش رو بالا انداخت.
«همین بود.»
«یعنی باور کنم؟»
خاتانگ برای تایید سرش رو تکون داد که این بار باعث بیخیال شدن فرست شد، یهکمی فاصله گرفت.
«حاضر شو بریم، یه خانومی امروز موقع زایمانشه، ازت کمک میخوان.»
اخمای خاتانگ توهم رفت و با تعجب و شدت پرسید:
«زایمان؟»
فرست که تایید کرد، مکث کرد و بعد ادامه داد:
«تخصص من زایمان نیست.»
«میخوای بگی بلد نیستی چیزی؟»
«بلدم اما بهتر نیست کسی دیگه انجامش بده؟ راستش من...»
با منومن کردنش فرست متوجه شد راضی به این کار نیست، برای همین نخواست بیشتر راضیش کنه.
«باشه پس شب رو تو خونه بمون، من باهاشون میرم، شاید کاری ازم بربیاد.»
چهرهی خاتانگ حتی از قبل هم بیشتر توهم رفت. با گوشهی لباسش بازی میکرد و خودش رو تاب میداد.
«من نرم تو میری؟ پیش اون زنم میری؟»
«آره، احتمالاً ازم انتظار دارن اونجا باشم. همچین اتفاقایی توی جنگ عادی نیست، احتمالاً خیلیای دیگه هم اونجان.»
خاتانگ دیگه چیزی نپرسید و حالا واضحاً اخم کرده بود. طولی نکشید که سمت پالتوش رفت، با کلاه برشون داشت.
«بریم، منم میام.»
«نیازی نیست به خودت فشار بیاری اگه دوس نداری.»
«گفتم میام، خواست خودمه نه چیز دیگهای.»
فرست از اتاق خارج شد و بعد مدت کوتاهی، خاتانگ با باز کردن بانداژ سرش و بعد پیوستن دو نفر دیگه، از خونه بیرون رفتن، سمت جایی که قرار بود. توی راه گاهبهگاه جا به جا میشدن، دو نفر دو نفر کنار هم راه میرفتن. خانوم کورنلیا حسابی مشغول حرف زدن با فرست شده بود و خاتانگ با لبخندی که خودش هم متوجهاش نبود، از پشت سر بهشون نگاه میکرد. متوجه حضور آنتونی کنارش نشده بود تا صداش رو شنید. آروم بود، انگار نمیخواست کسی بشنوه صداشو.
«دختر خانوم کورنلیا پارسال شوهرش رو توی جنگ از دست داده.»
واکنش خاتانگ سریع بود، گردنش توی کسری از ثانیه سمت آنتونی چرخیده بود، با شوکی که بخاطر اینکه متوجه نشده بود اونجاس.
«هوم؟»
«نمیدونم، فقط خواستم بهت بگم فرست خیلی محبوبه توی شهر، یه خطای تو باعث خراب کردن چهرهی اون میشه. چند شب پیش دیدی با اینکه تقصیر تو نبود، چطوری به خونت تشنه بودن.»
«فقط بخاطر ملیتم، معیار درستی نیست برای قضاوت.»
آنتونی سرش رو تکون داد که نشون بده حرفش رو قبول داره.
«تو شاید حرفم رو هشدار دیده باشی ولی فقط برای شروع دوستیمون بود.»
خاتانگ متوجه منظور آنتونی نشده بود، نگاه گیجش رو بهش دوخته بود. فرست که برگشته بود و اون دوتا رو دیده بود، داشت میومد، عقبتر انگار بحث این دوتا براش جالبتر بود. و آنتونی درست قبل از جا به جا شدنش با فرست، زمزمهوار جوری که فقط خاتانگ بشنوه حرفش رو زد و رفت.
«حفظش کن قبل اینکه دیر بشه.»
آنتونی به محض جا به جا شدنش مشغول صحبت با خانوم کورنلیا شده بود. داشتن با صدای آروم میخندیدن. نگاه فرست روی صورت خاتانگ خیره مونده بود و اونم میدونست، اما سرش رو بلند نکرد.
«داشت چی میگفت؟»
«وضعیت بیمار رو برام توضیح داد.»
«برای همین لبخند رو لبات نمیره؟»
خاتانگ بالاخره برگشت. اخم فرست، لبخندش رو پررنگتر کرد.
«خصوصی بودن حرفامون، فضولی نکن.»
خندهاش رو به سختی قورت داد و از دستی که برای پهلوش حملهور شده بود جا خالی داد. خانوم کورنلیا در خونهی آقای هندریک رو باز کرده بود و پشت سرش نوبتی داخل رفتن و فرست ناکام برای انتقام، پشت سر خاتانگ و آخرین نفر داخل رفت. عدهای از مردمی که تا به امروز خاتانگ به تعداد دفعات زیادی دیده بودشون و احتمالاً توی همین خیابون زندگی میکردن رو توی سالن دید. بینشون بود تعداد کسایی که تا به امروز خطر محسوب شده بودن و هنوز نگاهشون جوری بود که انگار نیروی دشمن وارد خونه شده. خاتانگ هول کرده بود، انتظار جمعیت حاضر رو نداشت. پاش به لبهی ورودی گیر کرد و کم مونده بود با سر فرود بیاد که توی لحظهی آخر خودش رو کنترل کرده بود. خانوم کورنلیا که جو رو سنگین دیده بود، خاتانگ رو سمت پلههای طبقهی بالا هدایت کرد. خاتانگ برگشت فرست رو نگاه کرد که توی جمعیت جا موند، دنبال خانوم کورنلیا راه افتاد. به اتاق که رسیدن، در زدن و وارد شدن. زن بیحال و رنگپریده با لباس سفیدی به تن روی تخت دراز کشیده بود. با دیدن این دو نفر سعی کرد بلند بشه که جلوش رو گرفتن.
«آروم باش، تکون نخور.»
خاتانگ خودش رو به زن رسونده بود. به همسر زن که با عصایی زیر بغلش کنارش وایساده بود نگاهی انداخت. پای پسر صدمه دیده بود و فهمیدنش سخت نبود که بفهمه سوغاتی از جنگه. بعد معاینهی اولیه، در اتاق رو باز کردن، آقای هندریک و پسرش بیرون رفتن. خاتانگ از شکاف در داشت میدید فرست اونجا بود، نگاهش به خودش خیره بود اما داشت با دختر مو بلوند و بلند قدی که لباس سفید رنگ زیبایی به تن داشت حرف میزد. نگاهش رو ازشون گرفت، به زن باردار داد.
«سعی کن آرامشت رو حفظ کنی و در طول زایمان جای داد زدن، انرژیت رو بذار روی زور زدن.»
زن با بیحالی سرش رو تکون داد. چند دقیقهای شده بود که دردش بیشتر شده بود. خانوم کورنلیا و بقیهی زنا وسایلی که از قبل آماده کرده بودن رو داشتن داخل اتاق میاوردن. گهگاهی در باز میشد و خاتانگ فرست رو برای لحظهای میدید. تمام سعیش شده بود مقاومت با افکاری که بهش هجوم آورده بودن. نفس عمیقی کشید.
خاتانگ لباسهای بیرونش رو درآورد، آستین پیرهن مردونهی سفیدش رو تا کرد. تکهای از پارچه رو برداشت و حین خیس کردن و فشردن آبش، به زن مسنی که توی اتاق بود و بهش میخورد مادر دختر باشه گفت:
«بگو آب بیشتری بیارن.»
بعد بلند کردن و کمک به زن برای تکیه دادنش، لباسهاش رو بالا کشید. تیکهای از پارچههای تمیز رو بین دندونهاش گذاشت و مشغول تمیز کردن دهانهی رحم زن درحال زایمان شد. گرمای پارچه کمک میکرد دردش رو کمتر کنه و کمک میکرد کثیفیها رو جمع کنه که موجب عفونت نشه. با دست وضعیت باز بودن دهانهی رحم رو چک کرد و با صدایی آرام خطاب به زن گفت:
«زور بزن، تمام انرژیت رو جای داد زدن بذار روی زور زدن، باعث میشه زودتر انجام بشه.»
زن مطیعانه سر تکون داد و با صدایی که سعی در خفه کردنش داشت، دستش رو به میلههای تخت گرفت، فشار داد و زور زد. خاتانگ هربار با دستمال کثیفی که بیرون میومد رو تمیز میکرد. مدتی نامعلوم گذشت. خانوم کورنلیا که رفته بود دنبال آب هنوز برنگشته بود و اون دو تنها توی اتاق درحال تلاش برای تولد امید بودن.
برای طنین شدن گریههای امیدبخش، گریههایی که نه از سر از دست دادن بلکه امید به تولدی دوباره در دل این ظلم مطلق بود.
خاتانگ با دیدن سر بچه، مادر رو تشویق کرد به ادامه دادن که از شدت زور زدن، لبهاش و صورتش به رنگ سفید در اومده بود. با دست سعی داشت به رد شدن بچه کمک کنه. طولی نکشید که موفق شد و بچه کامل بیرون اومد و توی دستهای خاتانگ سر خورد. لبخند پررنگی روی لبهاش نقش بست. قیچی رو برداشت، بند ناف رو برید. صدای گریهی بچه اتاق رو پر کرد. با یکی از پارچههایی که اونجا بود دور بچه پیچید، به مادرش که نزدیک بود از حال بره نشون داد و بعد از در اتاق بیرون رفت. به بچهی توی دستش نگاه کرد، به جثهی ریز و صورت نه چندان تمیزش، انگشتهای کوچیک و صدای گوشنوازش که نوید زندگی رو میداد.
به روی پلهها که رسید، رو به جمعیت حرف زد. توجه همه بهش جلب شده بود.
«بچه پسره، سالم و خوشگل به دنیا اومد.»
خانوم کورنلیا که تازه به طبقهی دوم رسیده بود، سطل آب توی دستش رو همونجا روی زمین گذاشت. با سرعت نزدیک خاتانگ اومد، بچه رو ازش گرفت، با خوشحالی راجع بهش حرف میزد و از پلهها آروم پایین میرفت. خاتانگ به اتاق برگشت، بعد چک کردن وضعیت زن و وصل کردن سرم و کیسه خون، درحالی که دستهاش رو پاک میکرد از اتاق بیرون رفت. به اول پلهها که رسید، فرست دقیقاً کنار آخرین پله منتظر بود. با دیدنش بهم خیره شدن. فرست زیر لب زمزمه کرد:
«بیام؟»
و خاتانگ با حرکت سر رد کرد. آهسته پلهها رو پایین رفت و بهش رسید. قبل غرق شدن ثانیههاشون، مرد عصا به دستی که پدر بچه بود جلو اومد.
«ممنون آقای دکتر، خیلی لطف کردین، من بهتون مدیون شدم.»
خاتانگ لبخندی زد.
«نیازی به این حرفا نیست، کاری که باید رو انجام دادم. فقط مبارکتون باشه.»
عدهای دیگه از مردم هم در ادامه جلو اومدن، خسته نباشید میگفتن یا تشکر میکردن.
فرست خستگی رو از نگاه خاتانگ خونده بود، برای همین موندنشون رو خیلی طول نداد. بعد خداحافظی از خانوم کورنلیا و آقای هندریک از اونجا بیرون رفتن. فرست بهش کمک کرد پالتو و کلاهش رو بپوشه.
توی مسیر به راه افتادن، دستش کامل تمیز نشده بود و حتی به آستین لباس فرست هم رسیده بود و به قرمزی میزد.
سکوت نسبتاً طولانی بینشون شکل گرفته بود، انگار هرکدوم دنبال کلمهی مناسب برای شکستنش بودن.
خاتانگ سرش رو بالا گرفت، به آسمون خیره شد.
ماه پررنگتر از همیشه به نظر میرسید. یاد نمیآورد آخرین باری که شب بیرون بود و برای دیدن ماه سرش رو بلند کرده کی بوده... حتی ستارهها پرنورتر به نظر میومدن. نگاهش رو از آسمون گرفت، به دستاش داد که رد خون هنوز روش مونده بود. لبخند زد، تنها خونی که دیدنش آدم رو شاد میکرد، خون حاصل از زایمان بود. تولد...
با شیطنت خودش رو به فرست نزدیکتر کرد. شونههاشون مماس یک خط بود، گاهی بهم برخورد میکرد. نگاه فرست سمتش چرخید، انگار خونده بود خیالی توی سرش داره که تازهاس، حرکاتش شادی کودکانهای بود که قبلتر ندیده بودش. روی پاش میپرید. بالاخره فرست پرسید هرآنچه رو که باید میپرسید.
«خوشحال به نظر میای، چیشده؟»
«من امشب یه تصمیم مهم گرفتم برای زندگیم.»
ابروهای فرست نشون میداد منتظر ادامهی حرفشه، پس ادامه داد:
«میخوام زندگی کنم، دیگه دلم نمیخواد بمیرم.»
نگاه از گوشهی چشم، پسر، لبخندش، حرکاتش، رفتارش، تک به تک داشتن حرفش رو تصدیق میکردن. چیزی درون اون پسر عوض شده بود، شاید فقط یک تلنگر نیاز داشته بود.
دست فرست دور شونهاش نشست، به خودش نزدیکترش کرد، سرش روی سینهاش نشست.
میخواست حرفی بزنه اما کلمات مناسبی توی ذهنش نمیومد. تشکر میکرد؟ مگه جون اونو بخشیده بود؟ میگفت خوشحاله؟ قطعاً از رفتارش فهمیده بود.
طولی نکشید به خونه رسیدن. خاتانگ سریع توی آشپزخونه رفت، دستهاش رو شست. لباسهای جدیدش رو با وسواس برداشت، سمت اتاقش رفت.
«من خیلی خستهام، میرم بخوابم، شب بخیر.»
جوابی نشنید اما اهمیتی نداد. سریع توی اتاق رفت، درو بست. لباس فرست رو از تنش درآورد، گوشهی اتاق گذاشت که بعداً بشوره. یکی از لباسهای جدیدش رو تنش کرد.
از پشت پردهی اتاق هم میشد فهمید هوای امشب خیلی خوب بود. آسمون شفافتر از هر شب دیگهای بود، ماه بزرگ و پرنور داشت میتابید. پرده رو کنار کشید، هالهی کمرنگی از نور توی اتاقش دوید. درحال باز کردن پنجرهی اتاق بود که در اتاقش باز شد. بلافاصله برگشت، فرست توی چهارچوب در بود. تنها نور اتاق برای دیدن چهرهاش از اون فاصله خیلی کم به نظر میرسید. بدون حرفی جلو اومد، اونقدر جلو که به دیوار چسبیده بود و بدن فرست درست مقابلش بود. گرمای تنش رو میتونست حس کنه. دست فرست بالا اومد، صورت خاتانگ رو لمس کرد. نگاه خیرهاش روی لبهای خاتانگ نشسته بود و انگار خیال جدا شدن نداشت.
گرما به کل وجود هردو نفر هجوم آورده بود. خاتانگ حاضر بود قسم بخوره ضربان قلبش رو توی گوشش شنیده. حالا اونم به لبای خوشفرم فرست چشم دوخته بود. نفسهای هردو توی سینهاشون حبس شده بود. خاتانگ دیگه نتونست مقاومت کنه، چشمهاشو بست و منتظر موند. فرست اما با دیدن تسلیم شدنش، لبخندی با صدایی زد، جلوتر رفت، انگار قصد داشت تنش رو با تن پسرک یکی کنه. روی لباش با صدای آرومی زمزمه کرد:
«امشب همه نگاهها رو تو بود، اصلاً خوشم نیومد.»
فرصتی برای جواب دادن نداد. بلافاصله مثل تشنهی تازه به آب رسیده به لبهای پسر هجوم برد. نرمی لبهاش رو بین لبهاش میکشید، میبوسید و مزه میکرد.
ذرهذرهاشو با حوصله چشید، فتوحاتش رو به داخل دهن و حتی زبونش گسترش داد و دقیقاً وقتی که از کمبود اکسیژنش بدنش توان ادامه نداشت، ازش دست کشید.
«شب بخیر.»
با همون لحنی که قلب خاتانگ رو ذوب میکرد زمزمه کرده بود و از اتاق بیرون رفت. شب طولانی بود برای هردو نفر. بعد رفتن فرست، خاتانگ روی تخت افتاد و تمام مدت سعی داشت قلبش که دیوانهوار میکوبید رو آروم کنه، اما با هربار یادآوری اتفاقی که افتاد بود و حسش که هنوزم روی لبهاش مونده بود، اوضاعش به حالت اولیه برمیگشت. حتی بادی که از پنجره هم داخل میومد، بدن داغ و سوزانش رو خنک نمیکرد.
از طرف دیگه فرست با علاقه تموم، غذایی که عصر خاتانگ پخته بود رو تمام مدت با لبخند خورد و همونجا روی همون صندلی مشغول دود کردن ترمکهایی کرد که پسر براش جا گذاشته بود. توی جیبش انگار دود اون سیگارا بخشی از اون بودن و فرست میخواست دودش رو توی سینهاش حبس کنه...