Asymmetrical Ash

Asymmetrical Ash

Tenko
Edit by noyan.

صدای محکم کوبیده شدن چیزی به در باعث شد از خواب بپره. خورشید مستقیم به صورتش تابیده بود، اما اون‌قدر خسته‌ی دیشب بود که موفق نشده بود بیدارش کنه. کی بود پشت در؟ کسی معمولاً سراغ خونه‌ی اون نمی‌اومد.
لباس‌هاش رو توی تنش مرتب کرد، دستی توی موهای ژولیده‌اش کشید و از درِ ورودی گذشت. با دیدن فرست توی راهرو خشکش زد. با دو مرد دیگه وایساده بودن و راجع به در حرف می‌زدن.
«اینجا چه خبره؟»
صدای گرفته‌ی خاتانگ حواسشون رو به خودش جلب کرد. فرست دستش رو بلند کرد براش.
«دیشب یادم افتاد سری قبل که اومدم اینجا، متوجه شدم درِ ورودی خرابه، خوب چفت نمی‌شه. هُلش بدی باز می‌شه. رفتم این دو نفرو آوردم درستش کنن.»
خاتانگ چیزی نگفت. نمی‌دونست باید چی بگه که فرست از پله‌ها بالا اومد.
«تو خونه‌ات چایی یا قهوه داری؟»
خاتانگ به پشت سرش نگاهی انداخت و با مکث جواب داد:
«آره، دارم.»
جلوتر از خاتانگ وارد خونه و بعد آشپزخونه شد. شوک اول رو هضم نکرده بود، حالا شوک دوم هم بهش وارد شده بود. گیج دنبال فرست راه افتاد که داشت دنبال قهوه می‌گشت. قوطی رو از کابینت بیرون آورد و جلوی دستش گذاشت.
«از دیشب هیچ‌کدوم نخوابیدیم. انتقال مریضا تا همین یک ساعت پیش ادامه داشت. توام حتماً از دیشب خسته‌ای. قهوه دم می‌کنم بخوریم، مشکلی که نداری؟»
خاتانگ به صورت فرست نگاهی کرد. هنوزم گیج به نظر می‌رسید. رفتار صمیمی این آدم براش عجیب بود. سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد، ولی هنوزم چیزی نگفت.
«عصر می‌تونی بیای مومنتو؟»
«الان که اینجایی، چرا نمی‌گی؟»
«کارم مهم‌تر از اینه که توی آشپزخونه‌ی خونت بخوایم راجع بهش حرف بزنیم.»
طولی نکشید آب جوش اومد و قهوه رو دم کرد. عطر خوشش توی خونه پیچید. این اولین باری بود که توی این خونه همچین عطری پخش می‌شد؛ حداقل از وقتی که خاتانگ صاحبش شده بود.
فرست چهار فنجون قهوه ریخت. یکی رو جلوی دست خاتانگ جا گذاشت و سه‌تای دیگه رو با سینی برد پایین. بعد از مدت کوتاهی برگشت و همون‌جا گذاشتش.
«یکم دیگه کار اینا تموم می‌شه. از همون‌جا می‌ریم. کلید جدیدت رو هم می‌ذاریم رو پله‌ها. یادت نره قبل بیرون رفتن از خونه برش داری. استراحت کن، می‌بینمت.»
بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اونجا رفت. خلوتی که بعد از مدت کوتاهی حاکم خونه شد، دوباره نشون از رفتن اون آدما می‌داد.
اون پسر قدبلند خوب بلد بود چطوری خلوت خاتانگ رو به‌هم بریزه؛ با سر و صدا، بعد هم گوشه‌ی امنش رو پس بده، بدون هیچ خراشی.
تا خود عصر توی خونه راه رفته بود. شاید از استرس بود، شایدم از احساس ناشناخته‌ای که گوشه‌ای برای خودش جا خوش کرده بود و نمی‌تونست بفهمه چیه.
بالاخره برای خوردن غذا بیرون اومده بود. غذاخوری‌های زیادی نبودن که هنوز مشغول به کار باشن. همینم باعث شده بود انتخاب خیلی محدود باشه.
اون طرف خیابون، درست روبه‌روی رون‌سترات، در حال غذا خوردن بود و وقتی تموم شد، فکر کرد بالاخره وقتش شده. باید بره اونجا.
آهسته قدم برمی‌داشت سمت اونجا. هوای سرد داشت به‌شدت خودنمایی می‌کرد. ابرهای سفید آسمون رو احاطه کرده بودن، شبیه روزای برفی، اما تا اون لحظه خبری از بارش نبود.
به درِ ورودی که رسید، مکثی کرد. نفسش رو بیرون داد، در رو به‌آرومی هل داد و داخل رفت.
هلگا اولین کسی بود که دید. با لبخند به استقبالش اومد.
«هی خاتانگ، اینجایی؟ خوش اومدی.»
خاتانگ کوتاه سرش رو خم کرد و لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد. صدای به‌هم ریختن وسایل از طبقه‌ی دوم نشون می‌داد صدای هلگا به‌خوبی بهش رسیده و متوجه حضور شخصی که تازه توی مغازه اومده بود شده.
«ممنون، روزت بخیر. فرست توی مغازه‌اس؟»
برای گفتن اون اسم کلی تردید کرده بود. فامیلیش رو درست یادش نمی‌اومد و حالا با گفتن اسم، دستپاچگیش بیشتر از هر وقت دیگه‌ای معلوم شده بود.
فرست که بالای راه‌پله گوش وایساده بود، با شنیدن اسمش توسط اون شخص، هجوم گرما به کل بدنش رو حس کرد. لبخند از همه‌جا بی‌خبری رو فراخونده بود جا خوش کنه. چند بار با همون صدا و تُن آرومش توی سرش تکرار شد:
«صدای قشنگی داری...»
جمله‌ی بی‌اختیاری گفته بود. با تکیه بر شانس، اون‌قدر بلند نبود که به گوش بقیه برسه. صداش که به گوش خودش رسید، سریع خودش رو جمع‌وجور کرد و صداش رو بالا برد:
«آنتونی، هلگا رو برسون خونه، بعد بیا اینجا به مکالمه‌مون اضافه شو.»
صدای موافقت آنتونی رو شنید. شوخی و خنده‌های همیشگی هلگا هم قطع شد، ولی صدای مورد نظرش به گوشش نرسید. برای همین جمله‌ی جدیدی اضافه کرد:
«توام بیا بالا، زودتر.»
جوابی نشنید. فقط صدای قدم‌هایی بود که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
از بالا نظاره‌گر بود که پله‌ها رو چجوری پشت سر می‌ذاشت. بالا که رسید، مکث کوتاهی کرد. صدای آروم و گوش‌نوازش رو بالاخره شنید. مثل باد پیچید، کل بدنش رو نوازش کرد.
«سلام.»
«خوش اومدی.»
سمت میز هدایتش کرد. دوتا مبل دونفره روبه‌روی هم، دقیقاً جلوی میز بود و میزی وسطشون قرار داشت. خاتانگ روی سمت چپی نشست و سمت میز چرخید. فرست هم پشت میز نشست.
سکوتشون زیاد طول نکشید. فرست شروع کرد به صحبت کردن:
«بهت گفتم بیای اینجا به‌خاطر چندتا مورد. زیادن، دونه‌دونه بهشون می‌رسیم. اولی...»
عرق سردی از بدن خاتانگ ریخته شد. مغزش یخ کرده بود. مطمئن بود اگه سؤالی ازش بپرسه، جوابی نداره بهش بده. آب دهنش رو به‌سختی قورت داد.
«می‌خواستم ازت تشکر کنم بابت دیشب. خیلی کمک بزرگی کردی، درحالی‌که وظیفه‌ای نداشتی.»
مکث فرست سکوتی رو بینشون شکل داد، ولی طول نکشید.
«تشکر لازم نیست. من فقط به آدم‌هایی که نیاز داشتن کمک کردم.»
جمله‌ی خاتانگ لبخند کمرنگی روی لب‌های فرست نشوند. سرش رو برای تأیید تکون داد و اجازه داد سکوتی چند دقیقه‌ای دوباره بینشون شکل بگیره.
«حالا دومی... من حرفت رو می‌خوام باور کنم که برای پول قمار رفته بودی اونجا.»
نگاه پر از تعجب خاتانگ روی صورت فرست دوید. سؤالی بهش خیره موند. مطمئن بود این حرف ادامه داره و درست فهمیده بود.
«از تو می‌خوام بیای توی مغازه‌ام کار کنی. کارت تو عطر خوبه. می‌تونیم از این مهارتت استفاده کنیم. خوب که... عجیب‌غریب خوبه. دلیلی هم پشتش هست؟ چون از کلمه‌ی تجربه استفاده کردی براش.»
«خاله‌ام کارگاه ساخت عطر داشت. تقریباً نصفی از زندگیم در ارتباط با این مهارت، به قول خودت، گذشت... حتی اگه نمی‌خواستم هم جزئی از روتینم بود. پس طبیعیه خیلی چیزا رو راجع بهش بدونم و به شکل مهارت نمی‌دیدمش. بخشی از زندگیم بود. و راجع به پیشنهادت اجازه بده فکر کنم.»
فرست تأیید کرد و اجازه نداد وقفه بیفته. بلافاصله مورد بعد رو گفت:
«سومین چیزی که می‌خواستم بگم راجع به قماره. آنتونی گفت پول زیادی ازش به دست آوردی.»
نگاه خاتانگ روی صورت فرست چرخید. هیچی از حالت صورتش پیدا نبود. این شرایط داشت دیوونه‌اش می‌کرد. تمام تلاشش رو می‌کرد خونسرد به نظر بیاد و موفق هم بود، اما توی دلش آشوب عجیبی به پا شده بود.
«کارم خوبه تو این مورد.»
«می‌تونم بپرسم این مهارت رو از کجا به دست آوردی؟ می‌دونی که مهارتی نیست که عامه‌ی مردم داشته باشنش.»
«من عامه‌ی مردم نیستم.»
«خانواده‌ی اشرافی داری؟»
خاتانگ سکوت کرد. فرست دیگه سؤالش رو تکرار نکرد. برگشت به سؤال اولش:
«راحت نیستی بگی از کجا یاد گرفتی؟»
این بار هم خاتانگ سکوت کرد، اما بالاخره جواب داد:
«زندان.»
صداش اون‌قدر آروم بود که فرست شک داشت درست شنیده.
«کجا؟»
«زندان.»
این بار فرست بود که سکوت می‌کرد. ذهنش پراکنده شد. هزار احتمال از ذهنش رد شد که انگار خاتانگ همه‌شون رو از نگاهش خونده بود. نفس عمیقی کشید.
«دو سال و نیم زندانی سیاسی بودم. تبدیل شده بودیم به سرگرمی. کارایی شبیه به این زیاد انجام می‌دادیم.»
نگاه فرست روی چشم‌هاش مونده بود. از چشم تو چشم شدن طفره می‌رفت، اما خیسی چشم‌هاش چیزی نبود که متوجهش نشه. حتی از اون فاصله، لرزش صداش موقع تعریف کردن خیلی چیزا رو روشن کرده بود.
حالا برای درخواست بعدیش، آروم‌تر و مطمئن‌تر به نظر می‌رسید.
دست‌های فرست لبه‌ی میز خزید. چندباری لب‌هاش رو از هم فاصله داد؛ چیزی بگه برای تسکین، اما موفق نشد. طول کشید. سکوت دیگه داشت آزاردهنده می‌شد که صدای قدم‌هایی از پشت سر اومد و جو سنگین بینشون رو شکست.
هر دو نگاهشون رو به آنتونی دادن که تازه رسیده بود.
«اومدی؟»
آنتونی جلو رفت، روبه‌روی خاتانگ سرپا وایساد. بدون هیچ حرفی، فرست ادامه داد:
«می‌خواستم ازت بخوام برای تأمین هزینه بهمون کمک کنی و از مهارت قمارت جاهای بهتری استفاده کنیم؛ مجالس آدمای پولدار. اما با شنیدن حرفات پشیمون شدم. فکر نکنم بهت حس خوبی بده.»
«پولا صرف چی می‌شن؟»
فرست به فکر فرو رفت. آنتونی یواشکی با ابرو بهش اشاره‌ای کرد که چیزی نگه.
«گاهی خرید دارو، بعضی نیازای مردم که به ما می‌سپارن براشون فراهم کنیم. ما زیاد به کشورهای دیگه می‌ریم، انجامش برامون راحته.»
خاتانگ به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد و درست قبل از اینکه فرست دوباره به حرف بیاد، جواب داد:
«قبوله. انجام بدیم.»
«اما...»
«مهم نیست. وقتی مهارتی هست که می‌شه در جهت مثبتی ازش استفاده کرد، نباید گوشه‌ای خاک بخوره.»
لبخند کمرنگی زد. فرست خوشحال به نظر می‌رسید. به آنتونی نگاه کرد، اونم لبخند روی لبش اومده بود.
بحث یکمی کش اومد. راجع به کسایی که قرار بود باهاشون بازی کنه و جوری که قرار بود به مهمونی‌هاشون برن، کمی صحبت کردن. آنتونی هم شرکت کرده بود و حالا روبه‌روی خاتانگ نشسته بود. گاهی خطاب قرارش می‌داد یا چیزی رو براش توضیح می‌داد و بعد دوباره سکوت شد.
فرست به آنتونی نگاه کرد. این بار رنگ نگاه معنی دیگه‌ای داشت. آنتونی با پلک زدن بهش فهموند بگه. این نگاه و اشاره از چشم خاتانگ دور نموند.
استرسی که توی چند دقیقه‌ی قبل به فراموشی سپرده بودش دوباره برگشت. تا گلوش بالا اومد؛ انگار چیزی اونجا جمع شد.
فرست با انگشت ریتم گرفته بود روی میز و با زبون داشت لبش رو تر می‌کرد؛ انگار داشت وقت می‌خرید.
بالاخره انتظار به پایان رسید. فرست شروع کرد به حرف زدن:
«آخرین چیزی که می‌خواستم بگم... یه خواهشه. چقدر می‌تونیم بهت اطمینان کنیم؟»
نگاه خاتانگ بین هر دو نفر چرخید. از چهره‌شون چیزی قابل فهم نبود. بلافاصله جواب داد:
«می‌تونین اعتماد کنین. خطری ندارم براتون.»
«چقدر به قسم پزشکیت پایبندی؟»
آنتونی اون جمله رو گفته بود. خاتانگ حالا سمت اون چرخید.
«پایبندم... می‌خواین بگین چی شده؟ دارین نگرانم می‌کنین.»
«یه زخمی هست، جدا از زخمیای دیشب. هر دکتر یا شخصی رو نمی‌شه ببریم پیشش و نیاز جدی به مداوا داره. به فکرمون رسید از تو کمک بخوایم. دلیلش هم اصرار من بود. آنتونی راضی نبود تقریباً.»
فرست دوباره طرف مکالمه شده بود. خاتانگ دوباره سمت اون برگشت.
«کیه؟ حتماً یه مشکل سیاسی داره که این‌طوری قایمش کردین.»
فرست فقط برای تأیید سرش رو تکون داد. خاتانگ ابروهاشو داد بالا، به پشتی مبل تکیه داد و کمی فکر کرد. زیاد طول نکشید که از جا بلند شد.
«بریم. به من مربوط نیست کیه. نه برام مهمه کجاست، نه کیه و جرمش چیه. من امشب فقط قراره یک مریض رو ببینم.»
فرست و آنتونی هم سریع بلند شدن. شرایط اگه عادی بود، شاید به قبول کردنش شک می‌کردن، ولی الان... چیزای مهم‌تری هم بود.
آنتونی با اشاره، فرست جلوتر راه افتاد که شرایط رو مهیا کنه، با خودش دارو ببره و بقیه رو باخبر کنه از اومدن دکتر.
فرست یکمی به‌صورت عمد طول داد. رفتنشون رو کلاه قدیمیش رو از روی میز برداشت و روی سر خاتانگ گذاشت.
«مرسی که داری بهمون کمک می‌کنی. جبران می‌کنم.»
پاکت سیگار اُفِرشتولتس رو از جیبش بیرون آورد. یک نخ روی لب‌های خودش گذاشت و سمت خاتانگ گرفتش. نگاه خاتانگ بالا اومد. بعد یک نخ برداشت.
فرست با فندک، اول مال خودش، بعد مال اونو روشن کرد. خاتانگ پک اول رو بهش زد، دودش رو کمی نگه داشت و با فاصله بیرون داد.
نگاه فرست روی جزبه‌جز صورتش نشست. نه صورتش جمع شد، نه واکنشی نشون داد. لبخندی روی لبش نشست. درست حدس زده بود.
دستش رو توی جیب پالتوش برد. پاکت سیگاری که از خودش توی جیبش جا گذاشته بود رو لمس کرد.
«بریم؟»
باهم به راه افتادن. درست کنار هم. حسی مثل یک رایحه بینشون ردوبدل می‌شد. لبخند روی لب‌های جفتشون گواه از حضورش بود.
نگاه خاتانگ روی آسمون چرخید. آبی پررنگی که به سیاهی می‌زد، از همیشه رنگی‌تر به نظر می‌رسید. ستاره‌هایی که پشت ابرها پناه گرفته بودن، با شیطنت چشمک می‌زدن.
و هوا... سرد بود؛ نه اون‌قدر که قدم‌هاشون رو سرعت بده.
کوچه‌های بزرگ و کوچیک رو یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشتن. توی یکی از کوچه‌های باریک، فرست بالاخره جلوی در خونه‌ای وایساد. با نگاهی به اطراف، سریع در رو باز کرد. اول خاتانگ و بعد خودش پشت سرش داخل رفتن.
از حیاط گذشتن و وارد زیرزمین شدن. تخت فلزی زنگ‌زده‌ای گوشه‌ی دیوار بود. با پتو سطحش رو بالا آورده بودن و شخصی بیهوش روش افتاده بود.
نگاه خاتانگ توی اتاق چرخید. به‌جز آنتونی و فرست، سه نفر دیگه هم اونجا بودن. چهره‌ی یکی از اون‌ها که توسط فرست آلبرت معرفی شد، کاملاً توهم و خشمگین بود. از نگاهش می‌شد فهمید از حضور اون اونجا اصلاً خوشحال نبود.
فرست خاتانگ رو تا لبه‌ی تخت همراهی کرد و خودش سراغ آدمای حاضر توی اتاق رفت. به‌جز آنتونی، بقیه رو بیرون کرد. خودش هم برگشت کنار تخت نشست.
«کمک خواستی بهم بگو.»
خاتانگ با علامت سر تأیید کرد. در حال معاینه بود.
«دستش تیر خورده... همین یکیه؟»
«آره.»
«اوضاعش خوب نیست. زخمش عفونت کرده.»
کم مونده بود بالا بیاره از بوی تعفنش. فرست که متوجه شد، کنارش نشست، دستمالی رو از جیبش بیرون آورد، روی دماغش گذاشت و بست.
آنتونی کیفی که مجهز به وسایل پزشکی بود رو جلوی دستش گذاشت و بدون وقفه مشغول ضدعفونی کردن وسایل شدن و بلافاصله به زخم رسیدگی می‌کرد. هم‌زمان هم نکاتی رو می‌گفت:
«فردا باید کیسه‌ی خون براش بیارین. بهش وصل کنم. خون زیادی ازش رفته.»
«آوردم از قبل.»
آنتونی گفته بود و به گوشه‌ی پایین تخت اشاره کرد.
«این یکی دو روزه بهش وصل می‌کردیم. خون‌ریزی‌ش سخت قطع شد.»
خاتانگ با سر تأیید کرد و دوباره مشغول شد.
شب از نیمه گذشته بود که کارش تموم شد. کیسه‌ی خون رو بهش وصل کرد و از اتاق بیرون رفتن که مریض استراحت کنه.
سه نفری که پیش‌تر توی اتاق دیده بودن، توی حیاط منتظر وایساده بودن. با دیدنشون جویای حال بیمار شدن.
آلبرت هنوز هم با اخم به خاتانگ نگاه می‌کرد و مخاطب قرارش داد:
«هر بلایی سر اون بیاد، از چشم تو می‌بینم. برو دعا کن.»
قدم جلو گذاشت که با دست فرست متوقف شد.
«تو هیچ کاری نمی‌کنی. این آدم مورد اعتماد منه، اون هر کاری از دستش می‌اومد انجام داد. دست از سرش بردار.»
خاتانگ بی‌اختیار به فرست نزدیک‌تر شده بود و گوشه‌ای از پالتوی فرست رو توی مشتش گرفته بود. مرد رو عقب بردن.
نگاه فرست که متوجه‌ی دست خاتانگ شده بود، لبخندی زد و آروم زمزمه کرد:
«بریم دیگه.»
بدون خداحافظی از اونجا بیرون رفتن و فرست خاتانگ رو تا خونه‌اش همراهی کرد. توی مسیر زیاد حرف نزدن و بیشتر سکوت کرده بودن.
«از فردا میای سرکار دیگه؟»
مسیری که از اونجا رفته بودن به خونه‌ی خاتانگ نزدیک‌تر بود تا از خیابون اصلی. درست یکم قبل از رسیدنشون، فرست این سؤال رو پرسیده بود.
خاتانگ گیج نگاهش کرد. بعد که یادش اومد از چی حرف می‌زنه، لبخندی زد.
«فکر کنم آره.»
«فکر کنی؟ من منتظرتم فردا.»
«فردا مشخص می‌شه میام یا نه. شب بخیر.»
خاتانگ با عجله گفته بود و توی خونه‌اش رفت و سریع در رو بست.
صدای قدم‌های فرست توی خلوتی خیابون به گوشش رسید. به پشت در که رسید، دستش رو روی در گذاشت.
«شب بخیر، خاتانگ.»
این اولین باری بود که اسمش رو صدا کرده بود.
ضربان قلبش که روی درجه‌های آخر تنظیم شده بود و با شدت به دیواره‌ی سینه‌اش می‌کوبید، با شنیدن اسمش توسط شخص پشت در، برای لحظه‌ای وایساد و بعد، انگار که هیچ عجله‌ای نداشت و فقط محض زنده بودن کار می‌کرد، دوباره تپید...


Report Page