Asymmetrical Ash

Asymmetrical Ash

Tenko
همچنان ممنون از نویان عزیز خوش سلیقه ام بابت پوسترهای قشنگش.


سرش رو از سینه‌ی شخصی که بهش خورده بود سریع جدا کرد و به صورتش خیره شد. با دیدن پسر لاغری که با اخم بهش خیره بود، برای لحظه‌ای تعادلش رو از دست داد، اما ادامه‌دار نشد و سریع خودش رو جمع کرد.
«اینجا چیکار می‌کردی؟»
صدای آنتونی پر از شماتت بود؛ انگار سر صحنه‌ی جرم مچش رو گرفته بود. خاتانگ مکث کرد. دنبال کلمات توی ذهنش می‌گشت. از جواب دادن به این پسر ترسی نداشت، اما چیزی پشت این قضیه اذیتش می‌کرد.
«قمار... پول لازم بودم.»
معطل نکرد، پول‌ها رو از جیبش بیرون آورد و نشون داد.
«توی کافه‌ای که پاتوق آلمانیاست، حتماً باید قمار می‌کردی؟»
«هلندیا خیلی تحویلم می‌گیرن؟»
آنتونی لحظه‌ای کوتاه مکث کرد؛ انگار حرف خاتانگ براش منطقی بوده، ولی شک نذاشت طولانی بمونه.
«فرست که برگشت، بهش می‌گم اون تصمیم بگیره چی درسته، چی غلط.»
چیزی محکم و سنگین توی دل خاتانگ جابه‌جا شد. نمی‌دونست اون جمله چرا این‌قدر روش تأثیر داشت. نمی‌خواست این قضیه کش پیدا کنه. از حالت صورت آنتونی خونده بود این جمله رو برای گرفتن واکنش گفته. هول کرده بود، اما قایمش کرد.
«آره، این‌طوری بهتره.»
اون جمله‌ها رو گفت، ولی اصلاً بهتر نبود. نمی‌خواست و نباید خراب می‌شد؛ حتی خودش هم نمی‌دونست چی خراب می‌شه... از واکنشی که قرار بود فرست داشته باشه ترسیده بود.
آنتونی بدون حرف جلوتر راه افتاد. خاتانگ هم پشت سرش. مسیرشون یکی بود. امیدوار بود توی راه حرفی پیش بیاد و بتونن قضیه رو باهاش حل کنن، ولی این اتفاق نیفتاد.
تا نزدیکی ایستگاه سکوت کرکننده‌ای بینشون بود که با صدای اتومبیل‌های نظامی داخلی شکست. اتومبیل‌هایی پر از سرباز که از حال و روزشون پیدا بود زخمی‌ان، درست جلوی ایستگاه توقف کردن. مردمی که اون اطراف بودن، با وجود زیاد نبودنشون، جمع شدن و صداشون به گوش می‌رسید.
«از بیمارستان آوردیمشون، جا نداشت. حال بعضیاشون بده، نمی‌تونیم بریم شهرای دیگه.»
آنتونی بی‌خیال خاتانگ شده بود، رفته بود وسط جمعیت و داشت باهاشون حرف می‌زد. مشخص نبود چی می‌گه، اما فرمانده‌ها پیاده شدن و به کمک همدیگه داشتن مجروح‌ها رو پیاده می‌کردن. گوشه‌ی پشت ایستگاه که محوطه‌ی خالی داشت، می‌ذاشتنشون.
آنتونی خودشو به خانوم کورنلیا رسوند. داشتن حرف می‌زدن. خاتانگ از بین زخمی‌ها رد شد. دلش به درد اومد. مدت‌ها بود به هیچی حس نداشت. پاهاش داشتن سمت آنتونی هدایتش می‌کردن، اما متوقف شد. دوباره به زخمی‌ها نگاه کرد، اما چیزی درونش سد می‌شد. پا تند کرد و از اونجا دور شد.
توی کوچه پیچید. نگاهش به پشت سر بود. گاهی برمی‌گشت. وسط راه وایساد، چشم‌هاشو بست و نفس عمیقش رو بیرون داد. با پشت دست صورتشو پاک کرد. دوباره برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.
زنی پیر داشت رد می‌شد. کنار خاتانگ وایساد.
«زخمی‌ها رو آوردن، پسرم؟ دیشب توی رادیو شنیدم عملیات شکست خورده.»
خاتانگ انتظار مخاطب قرار گرفتن نداشت. جا خورد و با لکنت جواب داد:
«مثل اینکه خبرش درسته. زخمیای زیادی آوردن.»
«پسر منم توی یکی از همین عملیات‌ها کشته شد. اوضاع خوب نیست. دارو و دکتر کم گیر میاد.»
زن توی فکر رفته بود و با قدم‌های آهسته سمت جمعیت در حال حرکت بود. خاتانگ حالا برگشته بود. اونم رو به جمعیت بود. صدای زن به گوشش رسید که آروم چیزی زمزمه می‌کرد. متوجه نشد چی گفته.
کف دستش رو با پالتوش پاک کرد و دنبال زن راه افتاد. به جایی که اول بودن برگشت. با چشم دنبال آنتونی گشت. مدتی طول کشید تا پیداش کنه.
از انبار پشتی خانوم کورنلیا کیسه‌های سفیدی بیرون آورده بودن. مشخص بود داروعه. هرکسی داشت در حد توانش به زخم‌ها رسیدگی می‌کرد، اما اون می‌دید که روش درستی نیست.
جلوتر رفت؛ دقیقاً نزدیک آنتونی.
«من دکترم، می‌تونم کمک کنم.»
تمام توانش رو جمع کرده بود، اما انگار به گوش کسی نرسید. کسی نشنید. هیچ واکنشی دریافت نکرد.
صداش رو توی گلو صاف کرد و با صدایی که می‌لرزید، بلندتر حرف زد:
«من دکترم، می‌تونم کمک کنم.»
نگاه خیلی‌ها سمتش برگشت. عرق سردی از صورتش چکید. آنتونی از کنار مجروح بلند شد. نگاهش هنوزم دوستانه به نظر نمی‌رسید و پر از سؤال بود، ولی موقعیت رو از دست نداد.
«می‌تونی کمک کنی؟»
خاتانگ با سر تأیید کرد. انگار امیدی به جمعیت تزریق شده بود. عده‌ای خوشحال به نظر می‌رسیدن؛ از همه بیشتر خانواده‌های مجروح‌ها.
آنتونی از کنار شخص زخمی کنار رفت و اشاره کرد:
«پس بفرما.»
خاتانگ قدمی جلو گذاشت، اما شخصی از وسط جمعیت تندتر حرکت کرد و با کف دو دستش ضربه‌ی محکمی جلوی سینه‌ی خاتانگ زد. نزدیک بود تعادلش رو از دست بده و بیفته، اما شخصی که کنارش بود نگهش داشت.
«این خوک آلمانی می‌خواد مجروحای ما رو درمان کنه؟ ترجیح می‌دیم بمیریم، ولی دشمنمون دل نسوزونه برامون.»
جمعیت با مرد همراه شد. حلقه‌ی انسانی جمعیت، خاتانگ رو به دادگاه تبدیل کرد. آلمانی بودنش زمزمه‌وار داشت توی جمعیت می‌چرخید. عده‌ی کمی سکوت کرده بودن و با جمعیت همراه نشده بودن.
آنتونی تمام مدت به خاتانگ خیره بود، به جای تماشا کردن جمعیت.
«نترس، بیا جلو.»
با نادیده گرفتن جمعیت دوباره خاتانگ رو احضار کرد که با خشونت مرد مواجه شد.
«کری؟ نشنیدی گفتم نمی‌ذارم دست این کثافت به مردم زخمی برسه؟»
«تو اینو تعیین نمی‌کنی. حال و روز زخمی‌ها رو ببین. هر لحظه ممکنه کسی جونش رو از دست بده.»
مرد از خشم داشت زبانه می‌کشید. به آنتونی نزدیک‌تر شد.
«مرگ از این نوع نجات برامون شیرین‌تره.»
آنتونی ضربه‌های آرومی به شونه‌ی مرد زد و همزمان حرف زد:
«هر وقت نوبت خودت شد، زخمی شدی، نمی‌ذاریم این آلمانی مداوات کنه. فکر نکنم خانواده‌ی زخمی‌ها یا خودشون باهات هم‌نظر باشن. اولویت، نجات جون هم‌وطناست، بعد دشمنی.»
جمعیت لحظه‌ای ساکت شد؛ انگار منتظر واکنش بقیه بودن. دودلی که از اون جدال شکل گرفته بود، به آدم‌ها هم سرایت کرده بود.
صدای ضعیف و گریان یک زن از وسط جمعیت به گوش رسید. مردی که همسرش به نظر می‌رسید و اصلاً وضعیت خوبی نداشت، رو توی آغوشش گرفته بود.
«می‌شه به همسرم کمک کنی، آقای دکتر؟ داره می‌میره، خواهش می‌کنم...»
کوتاه بود، اما به اون هجمه جهت داد. چون آنتونی جلو رفت، دست خاتانگ رو گرفت و دنبال خودش کشید. بالای سر زخمی بدحال بردش. خاتانگ فوراً نشست، معطل نکرد، لباسی که روی زخم گرفته بود رو پاره کرد، خون زخم رو پاک کرد و مشغول معاینه شد.
آنتونی برای چند لحظه با دقت عملکرد خاتانگ رو زیر نظر گرفت؛ انگار دنبال اطمینانی بود برای اینکه بفهمه کارش رو درست انجام می‌ده. بعد سمت مردی که هنوز گوشه‌ای وایساده بود، مثل گرگ زخمی رفت و از جمعیت جداش کرد.
زمان زیادی سپری شد. هوا سرد بود و نزدیک به غروب آفتاب. مردم با روشن کردن آتیش و آوردن وسایل گرمایشی قابل حمل و پتو سعی داشتن شرایط رو خوب نگه دارن.
توی تمام مدت خاتانگ تنهایی داشت بین زخمی‌ها می‌چرخید. از رمق افتاده بود، ولی داشت ادامه می‌داد و هنوز تعداد زیادی مونده بود که بهشون رسیدگی نکرده بود.
وسط مشغولیتش متوجه صدای قطار شد. برای لحظه‌ای چشمش دنبالش گشت. با دیدنش به خودش تلنگر زد. سعی کرد دوباره به کارش مشغول بشه.
صدای سوت قطار با تپش قلبش هماهنگ شد. دست خونیش رو با دستمال پاک کرد و سراغ نفر بعد رفت. صدای شلوغی جمعیت داشت بیشتر می‌شد. جمعیتی از قطار پیاده شده بودن و بهشون اضافه شدن...
قدم‌های کشیده‌اش رو روی پله‌ها گذاشت. تن خسته‌اش رو دنبال خودش می‌کشوند. دلش جلوتر توی شهر پر کشید. جمعیت رو که دید، حواسش پرت شد. جلو رفت، از بین جمعیت راهشو پیدا کرد و فهمید چخبره. به شخصی که باهاش پیاده شده بود اشاره کرد:
«بهت گفتم که اوضاع اینجا اصلاً خوب نیست. می‌تونی مشغول بشی.»
به دل جمعیت که رسیدن، متوجه‌ی چهره‌ای آشنا با جثه‌ی ریز شد. چهره‌اش آشفته و خسته به نظر میومد، اما در حال تلاش کردن بود. تنشش تموم شد؛ انگار جریان خنکی از خون توی رگ‌هاش جریان گرفت.
سیگاری روشن کرد و جلوتر رفت.
«خسته نباشی.»
نگاه خاتانگ بالا اومد. تکونی خورد. با دیدن شخص بالای سرش:
«مم... ممنون.»
چشم برداشتن و هضم نگاه فرست براش سخت شده بود. لحظه‌ای توی چشم‌های درخشان خیره به خودش غرق شد. لب‌هاش عادی بودن، اما کل عضلات صورتش لبخند داشتن.
«نگفته بودی دکتری. الان از جمعیت فهمیدم.»
احساس سبکی به کل وجود خاتانگ برگشت. لحظه‌ای روی پاهاش نیمه‌نشسته شد. فرست هم روبه‌روش دقیقاً به همون حالت دراومد.
«نپرسیده بودی شغلمو.»
برای لحظه‌ای از اون فضا بیرون کشیده شده بود. انگار خبری از مردم و زخمی‌ها نبود؛ فقط اون لحظه بود و چشم‌هایی که خیره‌خیره داشتن کل صورتش رو وجب می‌کردن.
انگار می‌شد دلتنگی رو از چشم‌ها منتقل کرد و با چشم کسی رو بغل کرد.
پتویی دور خاتانگ پیچیده شد که از اون حس و حال بیرونش کشید. سرش رو بلند کرد. زن پیری که توی کوچه دیده بود، با لبخند و مهربانی بهش نگاه می‌کرد.
«زودتر که دیدمت، نمی‌دونستم دکتری. مرسی که به مردممون داری کمک می‌کنی.»
خاتانگ متقابلاً لبخند زد. نگاه زیرچشمی به کسی که هنوز بهش خیره بود کرد. هنوز هم با همون مهربونی چشم‌هاش بهش دوخته شده بود.
«مهربونی زنجیره‌ایه. هیچ‌وقت توی جامعه رو زمین نمی‌مونه. یکی برش می‌داره، ادامه‌ش می‌ده.»
زن از شنیدن جواب خاتانگ گیج به نظر می‌رسید، اما با لبخند ازش گذشت و رفت.
خاتانگ دیگه درگیر اون حس نشد و به کارش برگشت. دستش می‌لرزید؛ نه از ترس، شاید از هیجان بود، شاید از خستگی. سخت تلاش می‌کرد نادیده‌ش بگیره. باید روی کارش تمرکز می‌کرد.
انگار فرست هم متوجه شده بود. بلند شد و از اونجا رفت. نگاه خاتانگ دنبالش رفت.
آنتونی به فرست نزدیک شد و مشغول حرف زدن باهاش شد. قلبش به تپش افتاد. آب دهنش رو به زور قورت داد. منتظر واکنشش بود، انگار. اما مکالمه داشت عادی پیش می‌رفت.
به سختی روشو برگردوند و مشغول کارش شد، اما حواسش جای دیگه‌ای بود. از روی عادت و تکرار داشت کار رو پیش می‌برد. مریض بعدی، بعدی و بعدی...
تا جایی که نزدیک شد به دکتری که با فرست اومده بود. هوا کاملاً تاریک بود، ولی عده‌ای مردم با چراغ دستی فضا رو روشن نگه داشته بودن.
حضور شخصی رو کنارش احساس کرد. لیوان نوشیدنی گرمی سمتش گرفت.
«بخور، اینو. بعد ادامه بده.»
فرست بود. به دست‌هاش که خونی بودن اشاره کرد.
«تو بخور. من کارم تموم بشه می‌خورم. این‌جوری نمی‌شه.»
«کمکت می‌کنم.»
منتظر جواب نموند. لیوان رو جلوی دهنش گرفت. جرعه‌ای نوشید. گرم بود و توی اون سرما حسابی بهش چسبید.
«آنتونی گفت پول لازمی.»
خاتانگ از نگاه کردن بهش طفره رفت.
«اهوم.»
آروم گفت و فرست ادامه داد:
«فردا بیا مغازه‌ام. کارت دارم. الان باید برم جایی.»
این حرفش یکمی خاتانگ رو ترسوند. نکنه چیزی فهمیده باشن؟ نمی‌تونست به چیز دیگه‌ای فکر کنه، ولی احتمال این قضیه هم کم بود؛ خیلی کم. اسمش جایی توی اسناد ثبت نشده بود.
«چرا الان نمی‌گی؟»
«نمی‌شه اینجا. فردا که دیدمت، حرف می‌زنیم.»
منتظر جواب دیگه‌ای نموند. از اونجا دور شد و رفت. خاتانگ موند با یه عالمه سؤال.
بیشتر از نیمه‌ی شب گذشته بود که بالاخره کارشون تموم شد. خانوم کورنلیا براشون شام پخته بود. آورد و همه با هم خوردن. بعد زن میانسال سراغ خاتانگ اومد که تمام مدت گوشه‌ای توی سکوت نشسته بود.
«مرسی پسرجان. امشب خیلی بهمون لطف کردی.»
نزدیک بود لقمه توی گلوی خاتانگ بپره، ولی جلوشو گرفت. لقمه رو قورت داد و وایساد که زن سعی کرد دوباره بنشونتش.
«خواهش می‌کنم...»
«برای تعارف نبود. واقعاً ازت ممنونیم. تو وظیفه‌ای برای کمک نداشتی.»
خاتانگ فقط پلک زد. چیزی نتونست بگه. زن دوباره حرف زد:
«اسمت چیه؟»
«خاتانگ.»
زیر لب اسمش رو تکرار کرد و ادامه داد:
«منم کورنلیام. اون مغازه‌ی شیرینی‌فروشی مال منه. هر وقت هر کاری داشتی، بیا پیشم.»
خاتانگ تشکری کرد و دوباره سکوت کرد. زن هنوز وایساده بود.
«خونه‌ات دوره؟ بگم برسوننت؟»
«نه، همین نزدیکیاس. خودم می‌رم، ممنون.»
بعد از رفتن زن، غذاش رو تا آخر خورد. چایی گرمی هم که بهش داده بود، خورد. از بین جمعیتی که آتیش روشن کرده بودن و دور هر آتیش عده‌ای حلقه زده بودن، رد شد.
توی تاریکی و شلوغی تونست چهره‌ای آشنا رو تشخیص بده. فرست برگشته بود و مشغول صحبت با کسی بود که کامیونی رو آورده بود اونجا. پشتش رو چادر کشیده بودن و کسایی که وضعیت بهتری داشتن رو سوار می‌کردن که ببرن جاهای دیگه بستری کنن.
خاتانگ از دور کلاهش رو برداشت برای خداحافظی. فاصله داشتن و نور کم بود، ولی تونست لب‌خونی کنه. فرست زیر لب حرف زده بود. باهاش جمله‌ی «خسته نباشی» بی‌صدا بود، اما توی تنش نشست. انگار بخش زیادی از خستگیش رو برد.
لبخندی روی لبش نشسته بود که با جمع کردن لب‌هاش هم موفق به مخفی کردنش نبود.
با دیدن نگاه آنتونی که اون طرف وایساده بود و بهش خیره نگاه می‌کرد، سعی کرد خودش رو جمع کنه. تمام طول مسیر آنتونی دنبالش اومده بود، با حفظ فاصله‌ای مشخص. حتی بدون برگشتن هم تعقیب شدنش رو حس کرده بود، اما از نگاه پسر چیزی نتونسته بود بخونه.
در رو محکم پشت سرش بست و سرش رو بهش تکیه داد. سردرد عجیبی رو تازه داشت حس می‌کرد؛ چه بسا کل شب همراهش بوده. لباس‌هاش رو عوض کرد، بدن کثیف و خونیش رو تمیز کرد و بلافاصله به خواب رفت.
زندگی توی این کشور پر از هیجان و سورپرایز شده بود براش. هر روز چیز جدیدی رو داشت تجربه می‌کرد؛ گاه خوب بودن، گاه...

Report Page