Asymmetrical Ash
Tenkoنگاهش طرف دیگه بود و پاهاش سمت دیگه چرخید. سراغ زن رفت. نمیدونست چه احساسی باید داشته باشه. سعی کرد لبخند بزنه، اما حالت لبهاش به هر چیزی شبیه بود بجز لبخند.
نگاه زن روی افسر آلمانی مونده بود. خاتانگ که به یکقدمیش رسید، نگاهش رو گرفت. بلند شد، خاتانگ رو سخت توی آغوشش گرفت و فشرد.
ـ چقدر بزرگ شدی...
صورتش رو توی دستهاش گرفت و با چشمهایی اشکی بهش خیره شد.
ـ چرا دیدنم نیومدی؟ یعنی باید اتفاقی میدیدمت؟
خاتانگ جوابی نداشت. اخمهاش توی هم رفت؛ نه از عصبانیت، از شرم. به زن مستقیم نگاه نمیکرد. کف دستش رو با لباسش پاک کرد.
ـ قصد داشتم روزی به دیدنت بیام... ببخشید.
زن اشاره کرد بشینه. خودش هم روی صندلی کنارش نشست.
ـ از آخرین باری که اینجا اومدی چهار سال میگذره. دلم تنگ شده بود برات.
ـ هوم...
خاتانگ نگاهش رو به پایین دوخته بود و با انگشتهاش بازی میکرد. دست زن روی شونهش نشست. وقتی نگاهش کرد، چشمهاش خیس بود، اما سعی داشت با همونا دلداریش بده. نفسش رو بیرون داد.
ـ این مکالمه رو نمیتونم ادامه بدم، آلیدا. معذرت میخوام.
ـ چرا؟ من تو رو یاد کای میندازم؟
خاتانگ نگاه خسته و شرمگینش رو بهش دوخت. احساس دین میکرد. آب دهنش رو بهسختی قورت داد. چیزی توی گلوش گیر کرده بود و کار رو سخت میکرد.
ـ من زندگیت رو بههم ریختم. نیازی نیست وانمود کنی از دیدنم خوشحالی یا اتفاقی نیفتاده.
ـ چرا تو مقصری؟
زن از حرف خاتانگ تعجب کرده بود. وقتی جوابی نشنید، دوباره سؤالش رو تکرار کرد.
ـ من به کای زنگ زدم که برگرده... اگه برنمیگشت، اگه من نگفته بودم، اون اتفاقها نیفتاده بود.
آلیدا قهوهش رو برداشت، جرعهای نوشید و سعی کرد خاطراتی که بهش هجوم آورده بودن رو کنار بزنه. این بار اون طفره میرفت از نگاه کردن به پسر. آروم ادامه داد:
ـ باید دست برداری از سرزنش کردن خودت. چطور وقتی برادرت مجرم نبود، میتونی از تقصیر حرف بزنی؟ نه تو مقصر بودی، نه کای. خوب میدونی کیا مقصر بودن.
نگاه زن روی افسر و سربازانی که میز روبهرو نشسته بودن چرخید و ادامه داد:
ـ فقط دلیل صمیمیتت رو نمیفهمم. تو چه راهی قدم گذاشتی؟ دلیلش که عذاب وجدان نبوده، بوده؟ هیچوقت نباید اجازه بدی حتی برای لحظهای سمت این آدما باشی.
خاتانگ سرش رو به هر دو طرف تکون داد و سؤال زن رو رد کرد.
ـ حواسم هست.
قطره اشکی که روی گونهش نشسته بود رو زن با دستکش توری سفیدرنگش پاک کرد. لبخند زد و گونهش رو نوازش کرد.
ـ تو مقصر هیچی نیستی. کای عاشق تو بود. قصد داشت تو رو با خودش بیاره آمستردام. تو حتی زنگ هم نمیزدی. قرار بود برگرده. از وقتی جنگ شد، فکرش پیش تو و خالهات بود... خدا بیامرزه خاله رو.
یه چیزی توی وجود خاتانگ از قبل ترک خورده بود و حالا شکست. گریه کرد. برای دومین بار توی دو سال گذشته. آروم و بیصدا بود، اما قطرههای اشکش راهشون رو پیدا کرده بودن.
ـ مرسی که توی نبود من کارای دفن کای رو تنهایی انجام دادی. فکر نمیکردم بتونی برش گردونی آمستردام.
بریدهبریده بین اشکهاش حرف میزد، اما زن صبر کرد جملههاش تموم بشن، بعد جواب داد. نفسش رو بیرون داد.
ـ اگه این کارو نمیکردم، ناراحت میشد، نه؟ ما میدونیم که میشد. حالا خوشحالم توام اینجایی. توی آپارتمان کای میمونی؟
خاتانگ با علامت سر حرف آلیدا رو تأیید کرد. زن مجدداً لبخند زد.
ـ گاهی میام بهت سر میزنم. توام بیا. همینجا میمونی؟
ـ نمیدونم. تصمیمی براش ندارم. فعلاً که هستم.
زن کیفش رو بالا آورد، اسکناسی بیرون کشید و زیر فنجون سفارشش گذاشت.
ـ من دارم میرم. یادت بمونه بیای بهم سر بزنی. اگه کاری هم پیش اومد، بیا سراغ من... خاتانگ.
آروم صداش کرد و منتظر جواب موند. نگاه خاتانگ روی زن چرخید. بازم رد اشکهاش روی صورتش داشت خشک میشد. زن با دستمالش صورتش رو پاک کرد.
ـ بابت مرگ کای خودت رو سرزنش نکن. من میدونم تو دلش چه خبر بود. اون حتی اگه بهخاطر توام زندگیش رو میداد، خوشحال بود. اما حالا که بهخاطر توام نبوده، نیازی نیست این عذاب وجدان رو با خودت حمل کنی.
به میز نازیها اشاره ریزی با ابرو کرد و ادامه داد:
ـ خودت رو توی دردسری که نتونی ازش بیرون بیای ننداز.
خاتانگ بازم چیزی نگفت. فقط سرش رو تکون داد که نشون بده حرفش رو فهمیده.
ـ خاتانگ عزیزم، دوست پیدا کردی اینجا؟
سؤالش خاتانگ رو به فکر فرو برد. عمیق بود. زیاد طول نکشید، اما طولانی به نظرش رسید. دوست؟ مفهومش رو نمیتونست توی ذهنش اعتبار بده، اما کسی داشت توی سرش پرسه میزد.
ـ نمیدونم، شاید.
زن خم شد و با محبت، بوسه آرومی روی سرش زد.
ـ سعی کن پیدا کنی. شاید دلت خواست همینجا بمونی. دیگه باید برم. مراقب خودت باش. امیدوارم دوباره ببینمت.
خاتانگ از جاش بلند شد. کوتاه همدیگه رو بغل کردن و زن با قدمهایی شمرده و با صدای کفشهای پاشنهبلندش از اونجا دور شد.
رفتنش رو با چشم دنبال کرد. بعد چرخید سمت میز قهوهایرنگ، بزرگ و طویلی که بزرگترین میز کافه حساب میشد. لوسترهایی بلند از سقف آویزون و تا نزدیکی سطح میز پایین اومده بودن و فضا رو خاصتر کرده بودن.
کارتها مدام ورق میخوردن و جیرینگجیرینگ صدای جابهجایی چیپها به گوش میرسید. دود و سوختن کاغذهای سیگار هم رنگ مخصوص خودش رو به فضا داده بود.
با دیده شدن خاتانگ، سرهای عدهای دور اون میز سریع چرخید. صندلی خالی کنار افسر گذاشته شد. روش نشست، حرفی نزد و چیزی نشنید. منتظر موند.
بازی که در جریان بود و یک طرف ماجرا افسر بود، ادامه پیدا کرد و دقیقاً بعد از تموم شدنش و شلوغ شدن میز بهخاطر اتمام شرطبندی، انگار نورهای نمایش روی خاتانگ نشست.
افسر به پشتی صندلیش، رو به خاتانگ، تکیه داده بود. سیگارش رو که به فیلترش رسیده بود، با حوصله از سیگار هولدر جدا کرد. بعدی رو بهش وصل کرد، روشنش کرد و پاکت سیگار رو سمت خاتانگ گرفت.
نگاه خاتانگ روی اسم سیگار چرخید: اوفِرشتولتس.
نمیتونست عادی فکر کنه. این آدم صددرصد فهمیده بود این اسم اصلاً اتفاقی نبود. نگاهش روی مرد چرخید.
ـ تنباکوش سنگینه. نمیکشم، ممنون.
ـ گاهی اوقات لازمه سنگینی چیزایی که لازمه رو تحمل کنیم، نه؟
خاتانگ از مکالمه راضی نبود. با اینجوری بازی با کلمات، دیگه اصلاً چیزی نگفت. مرد دوباره مکالمه رو ادامه داد:
ـ زودتر منتظرت بودیم.
ـ درگیر هدف بودم.
مرد خندهای باحوصله کرد. حتی از خندهش هم سردرد میگرفت. کاش میتونست نشنوه.
ـ موفقیتآمیزه؟
ـ نزدیکم.
تمام مدت از چشم تو چشم شدن با اون آدم طفره رفته بود. ورقهایی که دیلر با وسواس بُر زده بود، جلوی دست خاتانگ نشست. نگاه سربازای دور میز نشون از دعوتش به بازی میداد.
افسر دوباره خندید، اما این بار مخاطبش سربازاش بودن.
ـ امروز هوس کردین کل پولتون رو به باد بدین؟ اسمش هم باید لرزه به جونتون بندازه، قمار دعوتش میکنین؟
یکی از وسط جمعیت، که سرپا بود و جزو گروه شرطبندی بود، با خنده گفت:
ـ اسمش چیه؟
طول کشید تا افسر جواب بده. داشت سهمش رو از خرید چیپ پرداخت میکرد. امکان نداشت بازی رو از دست بده.
ـ Faceless!
ترجمه: بیچهره
سکوت برقرار شد. عدهای جذب شده بودن برای شرطبندی و ریسک روی آدمی که نمیشناختن، اما لقبش دهنپرکن بود. هرکسی چیزی راجع به اون لقب گفت، اما موهای تن خاتانگ سیخ شده بودن.
شنیدن دوباره اون لقب حالش رو بد کرده بود. چیزایی رو به یادش میآورد که انگیزه خاموششدهش رو بیدار میکردن. جای زخم روی مچش میسوخت. صدای جیغ، زمین سرد، زخم... همه و همه رو یادش آورده بود.
گردنش رو به سمت گوش راستش کج کرد. سعی کرد صدایی رو که وجود خارجی نداشت، ولی مغزش رو داشت متلاشی میکرد، نشنوه.
خنده افسر از حالوهوای بدش بیرون کشیدش؛ انگار از اونجوری دیدن خاتانگ داشت لذت میبرد.
خاتانگ قمار رو پذیرفت. چیپها روی میز، جلوی دستشون، چیده شد. کارتهایی رو که دیلر نمایشی برای دعوت به بازی وسط ریخته بود، جمع کرد و دوباره بُر زد؛ حرفهایتر.
صدای برخورد ورقها بین شلوغی و آهنگ کافه گم شده بود، اما خاتانگ تمرکزش رو روی شنیدن اون صدا گذاشته بود؛ شنیدن صدایی دور برای تمرکز.
کارتها پخش شد. جلوی هر نفر پنج کارت، پشتورو، گذاشته شد. هنوز کسی کارتها رو برنداشته بود که افسر گفت:
ـ شرط پایه عوض میشه.
چیپها رو با دو انگشت، وسط میز، هل داد.
شخص دیگهای که وسط ماجرا بود، نگاهش چرخید.
ـ برای تازهوارد؟
ـ برای همه.
جملات مرد قاطع بود. کسی انگار مخالفتی نداشت. پذیرفته بود و چیپها رو جلو هل داد.
کارتها رو چک کردن. یکی از سربازها صداش بلند شد:
ـ لعنتی!
معلوم بود دستش خالیه. دست خاتانگ هنوز بیحرکت روی میز بود و نگاه افسر روی انگشتهاش خیره مونده بود. مکثش خیلی طولانی شده بود. نفسهای همه رو حبس کرده بود. همه منتظر واکنشش بودن که صدای افسر بلند شد:
ـ اینجا آدما معمولاً با چیزایی که دارن بازی میکنن. بعضیا هم انگار با چیزایی که ندارن.
نگاه خیرهش روی خاتانگ مشخص کرده بود مخاطبش کیه.
دست خاتانگ بالاخره حرکت کرد. کارتها رو برگردوند. حالت چهرهش، حرکاتش، بدون هیچ تغییری بود. حتی نفس کشیدنش هم چیزی رو لو نمیداد. کارتها رو دوباره روی میز برگردوند.
دیلر بلند گفت:
ـ کسی تعویض داره؟
خاتانگ دوتا کارت رو جلو گذاشت.
ـ دوتا.
تای ابروی افسر بالا رفت. کارتها رو تعویض گرفت. با دیدنشون، همون نگاه بیتفاوت رو حفظ کرده بود.
افسر ابرهارد، با تصور گول خوردنش از خونسردی خاتانگ، چیپهای بیشتری جلو هُل داد. سالن پر شد از هیاهوی تعجب و شوک حاضرین.
خاتانگ از عمد چیپهاش رو بیشتر از افسر کرد. افسر ابرهارد میدونست وسط میدون بازی داره پاس میگیره، اما بازم روش تأثیر گذاشت. گذاشت گل بشه. دلش آشوب افتاد.
عملکرد خاتانگ طبیعی بود. داشت با ذهن بقیه بازی میکرد. امکان نداشت اونقدر دست پُری داشته باشه.
نفر اول، سربازی که میدونست ادامه دادن این جنگ به ضررش هست، کارتهاش رو روی میز چید. چیزی برای ارائه نداشت. بهترین جا برای ترک بازی رو انتخاب کرده بود.
عدهای خندیدن و مسخرهش کردن. تنها دوستش، که روش شرط بسته بود، پسگردنی حرصی بهش زد.
کارتها یکییکی روی میز چیده شدن. فقط ابرهارد و خاتانگ مونده بودن. انگار هیچ عجلهای نداشتن. با نگاه داشت ادامه پیدا میکرد، نه کارتهاشون.
افسر بالاخره کوتاه اومد. نفر اول کارتهاش رو چید. چیز چشمگیری توی دستش نداشت، اما لبخندش اعصابخردکن بود.
بعد از همچین باختی، قبل از دیدن دست خاتانگ، حتی چیپها رو جمع کرد و سمتش هل داد. دست رو برده بود.
کارتها رو دقیقاً وسط میز پرت کرد. با یه حرکت کاملاً نمایشی خودنمایی کرد: دو آس و یک شاه.
چیپها رو جلوی دستش برداشتن که نقد کنن براش. از شلوغی و حواسپرتی بقیه استفاده کرد. بلند شد و روی صندلی افسر خم شد.
ـ امروز که گذشت. دیگه برام پیغام نفرستین، منتظر هم نباشین. قرار بعدی رو من تعیین میکنم.
با انگشت داشت به خودش اشاره میکرد. موقع گفتن اون جملات، حرفهاش رو توی صورت مرد پرت میکرد و از عصبانیت نگاهش شعله میکشید.
پولهاش رو برداشت. کلاهی رو که توی طول بازی کنار دستش گذاشته بود، از روی میز برداشت، روی سرش گذاشت و محکم کرد.
با قدمهایی محکم و بلند از اونجا دور شد. از پلهها بالا رفت، در رو باز کرد. هوای سرد توی پالتوش پیچید و بدنش رو بغل کرد. لرزید. دکمههای پالتوش رو محکم بست.
با سرعت به راست پیچید که محکم با شخصی برخورد کرد. سرش رو بلند کرد. چهره عصبانی و آشنایی بهش زل زده بود. اخمهاش از هر شبی تاریکتر به نظر میرسیدن...