Asymmetrical Ash
Tenko
تا خود مغازهی مومنتو هیچ حرفی رد و بدل نشد. فرست جلوتر از همه در حال رفتن بود، خاتانگ پشت سرش و آنتونی آخر همه، بهصورت قطاری راه میرفتن.
به مغازه که رسیدن، بدون هیچ دلیلی خاتانگ هنوز داشت دنبال فرست میرفت. ذهنش خالی از دلیلی بود که تا اونجا کشونده بودش.
داخل که رفتن، خاتانگ دقیقاً پشت فرست وایساد. به دختری با هیکل خوشتراش و همون لباس فرم قرمز و سفیدی که شبیه لباس هتلدارها بود و موهای بلوند و چشمهای سبزرنگ، خیره شد. سرش رو کج کرده بود تا بتونه خاتانگ رو از پشت فرست که کاملاً قایمش کرده بود ببینه.
با نگاهش انگار داشت بابت آخرین دیدارشون بازخواستش میکرد. نگاهش بین صورتش و کلاه فرست که روی سرش بود میچرخید و خاتانگ جوابی نداشت. فقط با نهایت معصومیتی که توی وجودش بارها دنبالش گشته بود و پیداش نمیکرد، بهش خیره شده بود.
هیچکدوم متوجه حرفهای فرست و آنتونی نبودن که راجع به سفر آنتونی حرف میزدن و در نهایت آنتونی خداحافظی کرد و رفت.
بعد رفتن آنتونی، فرست سمت هلگا برگشت. با دیدن حالت صورتش، برگشت و خاتانگِ کوچکشده پشت خودش رو پیدا کرد. نگاهش بین هردو رد و بدل شد.
«پس بالاخره افتخار دادین اومدین، آقای کاناپان.»
فرست با شنیدن صدای خشدار و خستهی مرد چاق و قدکوتاهی که از بین مانکنها داشت بیرون میومد، جا خورد. چشمغرهای به هلگا که بهشون نگفته بود مشتریها اینجان رفت و با لبخندی تصنعی سمت مرد رفت.
در مقابل لبخند درخشان و دنداننمای فرست، مرد اصلاً حرفی برای گفتن نداشت. دندانهایی که به رنگ زرد میزد، پوست کدر و تیرهای که از شدت چاقی صاحبش در حال ترک خوردن بود و دکمههای کتوشلوار مشکی که با بهترین متریال دوخته شده بود، ولی در همون وضعیت به سر میبرد.
جزئیاتی بودن که خاتانگ در خفا داشت بهشون توجه میکرد و از نوع برخورد صمیمانهی فرست باهاش سخت در تعجب بود. از چند صد کیلومتری هم میشد فهمید این مرد از کدوم قشر جامعه بود. به کل شناخت کمی که از اون آدم رسیده بود، نمیومد رفتوآمد با این مدل آدما.
وقتی انگشتهای کوتاه و چاق مرد سمت خاتانگ اومد، سر جاش صاف وایساد. حالا دیواری هم جلوش نبود بتونه پشتش قایم بشه.
«اون پسر کیه؟ شاگرد جدیدت؟»
لبخند فرست خشک شد؛ انگار تازه یادش اومده بود حضور خاتانگ رو.
«نه، مشتریه. لحظهای منو ببخشین. ایشونو راهنمایی میکنم، میام. تمام وقت در اختیارم.»
سراغ خاتانگ رفت، از بازوش گرفت، دنبال خودش از پلهها بالا رفت و مستقیم پشت میز کاریش برد. روی صندلی خودش نشوندش.
«همینجا بمون تا میام. به چیزی هم دست نزن.»
خاتانگ سکوت کرده بود و اطراف رو نگاه میکرد. فرست وقتی جوابی نگرفت، نفسش رو کلافه بیرون داد. بخاری ذغالی روشن گوشهی اتاق رو برداشت، کنار خاتانگ گذاشت، بعد از پلهها پایین رفت و سراغ مشتریش رفت.
نگاه کنجکاو خاتانگ همهجا گشت؛ روی ویترین شیشهای کنار میز که کلکسیونی از کلاه بود، مانکنهای پر و خالی، قالبهای نمدی جلوی دستش، قالب انگشتی و حتی سوزنهای چیدهشده روی میز. دستش رو روی نخهای طلایی کشید.
با دیدن آستین گشادش تازه متوجه شد چرا اینجا اومده بود. بلند شد، پالتو رو درآورد و به پشتی صندلی انداخت.
توی اتاق گشت. ویترین شیشهای دقیقاً روبهروی میز کار فرست، که سمت راست طبقهی بالا بود، قرار داشت. پر بود از شیشههای عطر. با خوندن اسمها ابروهاش بالا رفتن. اسما نشون از این بود که عطرها از پاریس اومدن.
بیاختیار دستش سمت شیشهی کارون رفت. درش رو برداشت، بو کرد. بوی خوبی داشت. عمیقتر بو کشید. ناخالصی داشت. بوی چوبش... بوی سدر نمیداد.
فرست از پشت سر خطابش قرار داد:
«داری چیکار میکنی؟»
صداش آروم و کمی شاکی بود. لبخندی ناخوانا از لبهای خاتانگ پاک نمیشد. سمت عطرها دست کشید و با همون ولوم صدا جواب داد:
«ناخالصی دارن. عطرها اصل نیستن، نه؟»
فرست از حرف پسر شوکه شد. اولین باری بود که کسی تونسته بود مچش رو بگیره.
«توی زمینهی عطر تخصص داری؟»
«تجربه. کلمهی درست تجربهست.»
«بازی با کلمات رو بذار کنار. هلگا استرس داره، میگه نمیتونه توی این مورد فروش انجام بده. میتونی کمک کنی؟»
«نه.»
قاطع جواب داد. فکر میکرد اصرار بیشتری ببینه، اما مرد قدبلند بدون حرف اضافهی دیگهای با شیشهی عطری توی دستش از پلهها پایین رفت.
کنجکاو شده بود. از بالای پلهها سعی میکرد گوش بده چیزی بشنوه، اما موفق نبود. فقط صدای خندهی گاهبهگاه دختر و مردی که حدس میزد همون شخصی باشه که زودتر دیده بود، به گوشش میرسید.
از سمت دیگهی ماجرا، همهچی داشت خوب پیش میرفت. فرست تونسته بود چند برابر قیمت واقعی اجناس رو بفروشه و از این کار داشت لذت میبرد و به شوخیهای مسخرهی پیتر میخندید که رضایتش رو نگه داره.
«باورت نمیشه، کاناپان، دخترم از هیچ جای دیگه جز مغازهی تو دوست نداره خرید کنه.»
فرست لبخند ملیحی به دختر پیتر که با چشمهای گشادشده سعی داشت پدرش رو متوجه کنه، زد.
«لطف دارن.»
«گوش کن، حالا دیروز که رفته بود لباس نو بخره برای اومدن اینجا، بهش گفتم اگه چشمت پسره رو گرفته، بگو ازش بخوام دومادمون بشه.»
با صدایی که خرخر سینهاش رو بدتر میکرد، تنهایی شروع کرد به خندیدن. از حال و اوضاعش پیدا بود تا خرخره الکل نوشیده. دخترش از خجالت سرخ شده بود و فرست اصلاً خوشحال نبود از شنیدن این حرفا؛ فقط لبخندش رو حفظ میکرد.
زن پیتر با تشر به مرد، خندهاش رو قطع کرد.
«عزیزم، فکر میکنم دیگه وقت رفتنه.»
مرد با درآوردن ادای آدمهای دستپاچه، حرف زن رو تأیید کرد و با شوخی بیمزهی:
«وقتی خانوم امر بدن، دیگه نمیشه رد کرد.»
خودش رو جمعوجور کرد. پول رو از قبل حساب کرده بود، برای همین نیازی به بیشتر موندن نبود.
فرست مرد رو تا جلوی در اتومبیلشون همراهی کرد. وقتی بین زن و دخترش با اونا به اندازهی کافی فاصله افتاد، فرست با صدای آرومی که هیچ هیجان و عجلهای رو منتقل نمیکرد و بیتفاوت به نظر میرسید، گفت:
«راستی، من توی همین ماه شاید بار دیگهای بیارم. میتونم دوباره روی کمکتون حساب کنم؟»
مرد دست فرست رو گرفت تا از جدول جلوی مغازه رد بشه و فشار زیادی بهش وارد کرد.
«آره، قبلش بهم خبر بده، هماهنگ میشیم. تازه بار آوردی، این بار دیگه بار چیه؟»
فرست مکثی کرد؛ نه از شوکه شدن، برای حفظ خونسردیش. لبخندی زد.
«سفارش مردمه. اوضاع قحطی رو که خودتون دارین میبینین.»
«امیدوارم همین باشه، کاناپان. اصلاً دوست ندارم روزی بفهمم داری از رابطهی خوبت با من سوءاستفاده میکنی. یه نصیحت هم از من بشنو؛ اینقدر بهخاطر بقیه خودتو به آب و آتیش نزن. اونقدر که فکر میکنی مردم لیاقتش رو ندارن.»
فرست لبخند زد.
«شاید شما درست میگین. تجربهتون قطعا بیشتره، ولی عادت ندارم کاری رو نصفه ول کنم. از اول باید این نصیحت رو بهم میکردین.»
پیتر دوباره با همون صدای گوش و روحخراشش خندید و به سختی و با کمک فرست سوار اتومبیل شد.
«زبونباز خوبی هستی. با زرنگی کاراتو پیش میبری. خوشم میاد میبینمت، کاناپان.»
کلاه جدیدی که از مغازه برداشته بود و الان روی سرش بود رو برداشت، برای احترام و به راننده اشاره کرد حرکت کنه.
فرست از اتومبیل فاصله گرفت، رفتنشون رو دید و به مغازه برگشت. پاکت سیگارش رو از جیبش بیرون آورد، حین رفتن توی مغازه روشنش کرد و پک زد.
منظرهی جلوی چشمش عجیب بود براش. پسر به میز تکیه زده بود و هلگا با هیجان داشت حرف میزد باهاش... گوشهاش رو تیز کرد که هلگا متوجه حضورش شد.
«فرست، بیا اینجا تو هم میگه اسمش خاتانگه. خیلی بامزه نیست؟»
نگاه فرست از هلگا روی صورت پسر نشست. دودی که از سیگارش بیرون میداد برای ثانیهای دیدش رو محو کرد، ولی چشمهایی که متقابلاً بهش خیره بود رو دید.
«هست.»
ازشون فاصله گرفت، یکمی اونورتر روی صندلی که گذاشته بودن نشست. با خودش آروم زمزمه کرد:
«خاتانگ...»
صدای هلگا توی پسزمینه خاموش نمیشد. مدام از چیزای مختلف حرف میزد و سؤال میپرسید. پسری که توی چنگالش گیر افتاده بود هم گاهی حتی وقت نمیکرد جواب بده؛ رگبار بعدی بهش بسته میشد. درماندگی از چهرهاش پیدا بود.
فرست برای لحظهای صدای هلگا روی مخش رفت. دلش میخواست یهجوری ساکتش کنه، ولی قبل گفتن هر چیزی به خودش اومد. نفسش رو عمیق بیرون داد.
«بسه دیگه، ولش کن.»
رو به پسر کرد و ادامه داد:
«این دوست ما یکمی زیاد حرف میزنه. بهش نگی بس کنه، تا خود فردا حرف میزنه.»
هلگا بلند خندید. ادا درآورد چیزی میخواد سمت فرست پرت کنه.
«واقعاً که خسته شدی، عزیزم؟ ببخشید، من یکم هیجانزدهام. معمولاً آدم معمولی اینجاها پیدا نمیشه. صبح تا شبم باید این دوتا رو تحمل کنم. میتونی بفهمی کارم چقدر سخته، نه؟»
خاتانگ لبخندی زد، سرش رو تکون داد و توی شوخی دختر همراه شد.
«حدس زدنش سخت نیست.»
نمیتونست انکار کنه تحت تأثیر شیرینی و برخورد دختر قرار نگرفته. شاید اون تنها کسی بود که بعد شنیدن هویت و ملیتش، حتی ذرهای اهمیت نداده بود و با واکنش «اوه، تو آلمانی؟ پس گشتاپویی» مواجهش نکرده بود.
فرست با عصبانیت ساختگی از جاش بلند شد.
«هیچی نشده کشوندیش توی تیم خودت؟»
«نه، پس توی تیم توئه؟ خودتم حق انتخاب داشتی. بین تیم من و تو، مال منو انتخاب میکردی، مگه نه، خاتانگ؟»
پسر دوباره با سر تأیید کرد که با واکنش فرست مواجه شد.
«سرتو تکون میدی یعنی موافقی؟»
پسر کوچکتر یکمی هول کرد، انگار بین هردو نفر گیر افتاده باشه، اما سریع خودش رو جمع کرد.
«من که شناختی ندارم، ولی ایشون میگن، حتماً درسته.»
فرست چشمغرهای به هلگا رفت. نفسش رو با مکث و کمی سخت بیرون داد و رو به خاتانگ کرد.
«اگه قصد داری بری خونه، میبرمت.»
«چیه؟ ناراحتی منو انتخاب کرده؟ میخوای ببریش از اینجا؟ یا حسودی کردی؟»
فرست چندباری پلک زد. چهرهاش جدی بود و هلگا اینو خوب فهمید.
«باشه، خیلی خب. میرم سراغ کارام.»
با خاتانگ خداحافظی گرمی کرد، ازش خواست دوباره بیاد و از اونجا رفت.
خاتانگ بعد رفتن دختر برگشت.
«خودم میرم. نیازی نیست. کلاهتون رو فقط...»
فرست وسط حرفش پرید و قبل اینکه کلاه رو از سرش برداره، دستش رو روی دستش گذاشت.
«بمونه پیشت. توی خیابون راه که میری به دردت میخوره. قبل رفتنت بریم طبقهی بالا؟»
منتظر جواب نموند. جلوتر راه افتاد سمت پلهها. خاتانگ هم بدون حرف باهاش رفت.
دقیقاً جلوی ویترین شیشهای کنار میز وایساد. خاتانگ هم کنارش. درش رو باز کرد.
«اینا کارای دست خودمن. بخوام کلاس بذارم، باید بگم از هر نمونه یکی موجوده. تِکتک یکی یا دوتاشو به انتخاب خودت بردار.»
نگاه سؤالی خاتانگ سمت فرست چرخید.
«که چی بشه؟»
«بهخاطر کلاهی که ازت گرفتم.»
«یکی گرفتی، یکی دادی.»
فرست به کلاه روی سرش نگاهی کرد و سرش رو تکون داد.
«درسته، ولی اون کهنه بود. با قیمتی که برای اون کلاه دادی یکی نیست. بردار.»
نگاه پسر پرتنش بود. عصبی به نظر میاومد. خندهی کوتاهی کرد، ولی با صدایی که برای اولین بار بود فرست اینطوری میدیدش.
«کلاه رو با من معامله نکردی که جاش چیزی بدی. دزدیدی. دزدی رو نمیشه با لطف جبران کرد. بمونه توی کلکسیونت. همین یکی که دارم کافیه.»
با قدمهایی بلند ازش رد شد و از اونجا رفت.
فرست خشکش زد. نتونست حتی دنبالش بره. این دومین باری بود که همچین چیزی رو توی برخورد با اون آدم داشت تجربه میکرد و هربار نتونسته بود درستوحسابی جوابی براش پیدا کنه.
زیر لب زمزمه کرد:
«چی توی وجودته، خاتانگ؟ چیزی اون تو هست که برام قابل فهم نیست.»
اسمی که بدون مخاطب به زبان آورده بود، توی سرش دوبار اکو شد.
سمت میزش رفت. متوجه پالتوش شد که به پشتی صندلی آویزون شده بود. سمتش رفت، برداشت، نزدیک بینیش برد و بو کرد. عطر کارون روش مونده بود. لبخندی زد. پالتو رو توی بغلش نگه داشت و جیبهاش رو گشت.
با برخورد دستش به پاکت سیگار، سریع گرفت و بیرون آوردش، ولی با دیدنش تعجب کرد. پاکت سیگاری که توش جا گذاشته بود نبود.
نقوش قرمز رنگی داشت و درشت روش نوشته بود: «تورمک». برند یک سیگار هلندی؟
پشت میز نشست. پالتوش رو روی میز گذاشت. یکی از سیگارها رو بیرون آورد، روی لبش گذاشت و روشنش کرد.
پک عمیقی بهش زد، دودش رو بیرون داد و کمی صبر کرد تأثیرش رو بذاره. سبک بود و تنباکوی شیرین. خندهی کوتاهی کرد.
«شیرینی سیگارت با تلخی وجودت خیلی در تضاده، خاتانگ...»
حرفش تموم نشده بود که صدای انفجار بلندی اومد و در ادامه کل مغازه شروع کرد به لرزیدن. صدای جیغ هلگا از طبقهی پایین به گوشش رسید. پالتوش رو برداشت و با سرعت خودش رو بهش رسوند.
«نترس، تموم شد.»
هلگا نزدیک شد به فرست. داشت میلرزید.
«بپوش، لباساتو. بریم بیرون.»
نزدیک زده بودن. برای لحظهای فکرش پرت کسی شد که تازه از اونجا بیرون رفته بود. صدای انفجار بعدی افکارش رو پاره کرد.
هلگا با ترس روی زمین نشسته بود. در مغازه باز شد و آنتونی داخل اومد.
«آنتونی؟ چرا اینجایی؟ قرار نبود چند ساعت پیش با قطار بری؟»
«قرار بود، نشد برم. صدای انفجارو شنیدین؟ چقدر بلند بود؟ از بیرون داشتم میومدم، طیارهها رو دیدم رد شدن.»
«به نظر میومد نزدیک بودن. بگو چرا نرفتی.»
«صبح از اینجا رفتم، دیدم خیابون اصلی شلوغه. رفتم تو دل جمعیت، دیدم سربازا دوتا بچه و مادرشونو دارن کتک میزنن. همون زنه، دوست خانوم کورنلیا، که شوهرش تو جنگ مرد. تا الان دنبال دارو و این چیزا بودم براشون. جراحاتشون خیلی بده. فعلاً فقط جلوی خونریزی رو گرفتیم.»
اخمهای فرست تو هم رفت. هلگا هم به جمعشون پیوست و شروع کرد به سؤال پرسیدن از وضعیتشون از آنتونی.
«خبر میفرستادی، من میرفتم.»
«خیلی شلوغ بود، نشد. اومدم اینجا مطمئن بشم نظرت عوض نشده. نمیخوای خودت بری؟»
اخمهای توهم فرست بیشتر گره خورد. بهش خیره شد.
«پس مشکلت همین بود؟ خودم میرم.»
آنتونی که انگار خوشحال به نظر میرسید، هیچ مخالفتی نکرد. حتی اگه لج کرده بود، خوب بود.
«میگن حملهی دیروز باعث شده دکترای بیمارستانو ببرن اونجا. اعزام چندروزه شدن. هرچقدر گشتم، دکتری که سرش خلوت باشه نتونستم پیدا کنم. اگه اونجا پسر کوچیک آقای هندریک رو دیدی، با خودت برش گردون. چند روز، بهجز اون دوتا بچه، بیمارستانم کسایی بودن که نیاز به مراقبت داشتن.»
فرست بههمریختهتر از اون بود که بخواد جوابی بده. سرش رو تکون داد و از کنارش گذشت.
تمام طول مسیر تا ایستگاه قطار رو با عصبانیتی که نمیدونست منشأش کجاست، با قدمهای بلند طی کرد؛ طوری که حتی خاتانگی که سر کوچه وایساده بود و دنبالش راه افتاد رو ندید.
سر ساعت بود. قطار دقیقاً سر ایستگاه وایساده بود. عصبانیتش حتی بیشتر هم شد. آنتونی از قبل برنامه ریخته بود؟ هرچیزی رو میتونست تحمل کنه جز نقشه ریختن پشت سرش و خدشهدار شدن اعتماد بقیه بهش. اون با خودش چی فکر کرده بود...
درست وقتی که در واگن پشت سرش بسته شد، برگشت. از شیشهی کنار در بیرون رو نگاه کرد. خاتانگ روبهروش وایساده بود و زل زده بود بهش؛ بدون حرکت.
مدتی طول کشید. صدای سوت قطار که بلند شد و دودش که داشت دیدشون رو تار میکرد رو دید. برای ثانیهای کلاهش رو، همون کلاهی که جاش روی سر خودش خالی بود، به نشونهی خداحافظی کوتاه برداشت.
اونجا چیکار میکرد؟ اتفاقی بود؟ داشت کجا میرفت؟
سؤالهایی بودن که به جواب نرسیدن. قطار حرکت کرد و آخرین تصویر آمستردام توی ذهنش ثبت شد؛ خاتانگ با کلاهش توی ایستگاه قطار ازش خداحافظی کرد...
از طرف دیگه، بعد رفتن قطار خاتانگ با قدمهایی آهسته که انگار هیچ عجلهای نداشت، به راهش ادامه داد. هوا داشت سرد میشد و دونههای درشت برف روی سر و صورت و پالتوش مینشست.
از اونجا دور میشد. برای لحظهای احساس کرد داره تعقیب میشه. برگشت، اما کسی رو ندید. مسیر رو ادامه داد تا به کافهی کوچیکی که تقریباً توی زیرزمین بود رسید.
در چوبی کافه رو باز کرد. هجوم هوای گرم قاطی با بوی غلیظ دود سیگار و عطرهای مختلف رو احساس کرد. چهرهاش تو هم رفت. با حوصله دونهدونه پلهها رو پایین رفت.
در چوبی پشت سرش بسته شد و صدایی داد. نگاه اعضای کافه لحظهای روش نشست و سکوتی برای ثانیهای مهمونشون شد.
«خاتانگ...؟»
«بالاخره اومدی، تاناوات.»
همزمان از دو طرف مخاطب قرار گرفت. یکی شوکهاش کرد و دیگری عصبانی.
نگاهش روی هردو نفر چرخید؛ زنی لاغر و ریزاندام، با لباسهایی که ظرافتش رو چندبرابر میکرد و موهای مرتبِ پیچیدهشده، لبخندی تلخ روی لب داشت و صمیمی صداش کرده بود.
نفر دوم، افسر ردهبالای ارتش اشغالگر آلمانی بود که سر میزی با سربازهاش در حال نوشیدن مشروبات گرون و قمار بود...