Asymmetrical Ash
Tenkoفرست از جا بلند شد و دستش رو به سمتش دراز کرد.
«میبرمت خونه.»
نگاه خاتانگ روی دست فرست چرخید. مکث کرد و در نهایت با کمک گرفتن از حصار پل بلند شد. احساس سبکی میکرد؛ انگار که رود آمستل غماش رو با خودش برده بود. نفس عمیقی کشید و آروم شروع به حرکت کرد.
«خودم میرم.»
فرست نگاهش رو چرخوند، جلوتر رفت، کلاه و پالتوش رو برداشت. وقتی برگشت، نگاه خیرهی پسر رو روی خودش دید. دیگه چیزی نپرسید، فقط جلو رفت، کلاه رو روی سر خودش گذاشت، پالتو رو روی شونههای پسر انداخت و دست پسر که برای مخالفت بالا اومده بود رو کنار زد. پالتو رو روی شونههاش محکم کرد. خیس بود، اما نه به اندازهی بقیهی لباسهاشون.
فرست تا جلوی خونهی پسر رفته بود و حالا، بعد از داخل رفتنش، دنبالش رفت که با صورت شوکزدهی پسر مواجه شد؛ اما فرست بیتفاوت از چندتا پلهی جلوی در بالا رفت و داخل خونه شد. صدای قدمهای آروم پشت سرش نشون میداد دنبالش اومده.
در خونه رو که باز کرد، هوای سرد هجوم آورد و به صورت خیسش خورد. لرزی از بدنش گذشت.
اتاق هیچ روحی نداشت. تابلوهایی که از دیوار پایین آورده شده بودن و پشتورو، گوشهی حال به دیوار تکیه داده بودن؛ پردهی نازک سفیدرنگی که از قبل خونه رو بیروحتر کرده بود؛ تختی که به جای اتاقی که مشخص بود درش محکم قفل شده، توی حال، کنار پنجره بود؛ و میزی که گرد و غبار روش به جزئی ازش تبدیل شده بود.
بخاری ذغالی گوشهی تخت رو با چشم پیدا کرد. با قدمهای بلند سمتش رفت، از کارتن کوچیکی که کنارش بود چند تیکه ذغال برداشت، داخلش انداخت و منتظر شعله گرفتنش شد. معلوم بود از ظهر بهش رسیدگی نشده و در حال خاموش شدن بود.
خاتانگ از کنارش گذشت، سراغ کمد چوبی کنار در رفت و ازش لباس بیرون کشید و بدون توجه به حضور فرست مشغول عوض کردن لباسهاش شد.
«اگه کار نجاتت تموم شده، میتونی بری.»
فرست اما بازم توجهی نکرد. پازلهایی توی ذهنش در حال چیده شدن بود. ترک بزرگی به اون بخش ذهنش راجع به جاسوس بودن این آدم داشت میخورد. نمیتونست این احتمال رو که شاید داره نقش بازی میکنه نادیده بگیره، اما چیزی که روی پل اتفاق افتاد به نظرش نمایش نمیومد. زخم دستش...
چشمش چیزی که عقلش بهش باور داشت رو نمیدید و همین وضعیت رو خطرناک میکرد، چون باورش داشت عوض میشد.
چشمهاش توی اتاق چرخید. بالاخره پیداش کرد. چشمهاش روی لبهی گچی بخاری هیزمی که بهخاطر کمبود سوخت مدتها بود خاموشه موند. جلو رفت، کلاه رو برداشت. روش رد نازکی از خاک نشسته بود. با دست تکوندش.
«این کلاه رو از مغازهی من خریدی. دو روز پیش.»
«اگه من خریدم، میدونم از کجا بوده.»
نگاه فرست روی بدن برهنهی پسر لیز خورد. برای ثانیهای ثابت موند، ولی روش رو گرفت.
«حرفی که میزنم خیلی خوب نیست، ولی اگه مجبور نبودم نمیگفتم. من این کلاه رو سفارشی برای کسی دوخته بودم. اشتباهی به تو فروختنش. میشه خواهش کنم بهم برش گردونی؟»
«نه، نمیشه.»
قاطع و فوری جواب داده بود؛ طوری که انگار در ادامه نمیخواست چونه هم بزنه، ولی فرست مجبور بود.
«مجبورم باور کن، لازمش دارم. این پارچه آخرین تیکهاش بود. برای دوختن کلاه مشابه باید برم جاهای دیگه پارچه پیدا کنم، خیلی طول میکشه. نمیرسم به قراری که برای فروختنش داشتم.»
خاتانگ که حالا لباسهاش رو پوشیده بود، روبهروش وایساد. دستهاش رو توی سینه قفل کرده بود و سعی میکرد جلوی لرزشش از سرما رو بگیره.
«مشکل منه؟»
«میتونی لطف کنی. جبران میکنم، جای یکی دوتا کلاه بهت میدم.»
«کلاه دیگهای رو نمیخوام. همینی که خریدم رو میخوام.»
کلاه رو از فرست قاپید. نگاه فرست روی ابروهای چینخوردهی پسر چرخید. داشت جدی حرف میزد. خیلی تابلو داشت لجبازی میکرد. چیِ این کلاه اونقدر براش خاص شده بود که حاضر نبود پسش بده؟
«ولی...»
صدای خاتانگ بالا رفت؛ چیزی شبیه به داد زدن، ولی اونقدر صداش گرفته بود که اذیتکننده نبود. کلاه رو پرت کرد روی سینهاش.
«همینو میخوای دیگه؟ بگیر، فقط برو از اینجا.»
فرست کلاه رو گرفت. حس خوبی نداشت از این کار، ولی مجبور بود. نفسش رو عمیق بیرون داد، دستش رو روی پیشونیش کشید و با حرف بعدی پسر خشکش زد.
«اومده بودی دنبال کلاه؟ همهاش بهخاطر این بود؟»
چند دقیقهای خیره توی چشمهاش بود. حداقل رفتارش اینو رسونده بود و خودش هم میدونست. جلو رفت حرف بزنه که پسر خودش رو عقب کشید، سمت در اشاره کرد.
«میخوام بخوابم. لطفاً برو.»
زخم روی مچش دوباره به چشمش خورد. میخواست بمونه، میخواست توضیح بده بهخاطر کلاه نبوده، ولی فایده داشت؟ این آدم از هرکسی که تا الان دیده بود لجبازتر بود و همین کارش رو سخت میکرد. ثابت کردن نیتش زمان نیاز داشت و الان... اون همه زمان نداشت.
بدون هیچ حرفی مسیر دستش رو دنبال کرد، از در بیرون رفت. بارون آروم گرفته بود، ولی رطوبتش هنوز توی هوا بود؛ شبیه شبنمهای غلتانی که توی هوا شناور بودن. دستهاش رو از هجوم هوای سرد زیر بغلش گرفت، جمع شد و مسیرش رو پیش گرفت.
لباسش هنوز خیس بود. باد که بهش میخورد، کل وجودش یخ میکرد. دستش رو سمت جیب پالتوش برد که سیگار بیرون بکشه، متوجه نبود پالتوش شد. نفسش رو حرصی بیرون داد و خندهای کوتاه کرد.
کلاه توی دستش رو محکمتر گرفت. مغازهاش نزدیک بود و جای خونه ترجیح میداد بره اونجا.
در مغازه رو باز کرد و بدون معطلی داخل رفت. هوای اونجا هم سرد بود. در رو از داخل بست، از پلهها بالا رفت، سراغ بخاری ذغالی رفت و روشنش کرد. چراغ روی میز رو هم برداشت و روشن کرد. هر دو رو برداشت، روی مبل جلوی میزش نشست، بخاری رو کنارش و چراغ رو روی میز گذاشت. از روی میز پاکت سیگار و فندکش رو برداشت، یه نخ روشن کرد، سرش رو عقب انداخت و مشغول پک زدن شد.
کلاه رو پس گرفته بود، ولی خوشحال نبود. اون نگاهها ولش نمیکرد. توی ذهنش در حال چرخ زدن بود. اگه کوررنگی داشت، به قطع میگفت چشمهاش قهوهای نیست و خاکستریه. اون غم رو پشت اون چشمها دیده بود، ولی کی میتونست انکار کنه برای گول زدن کسی، مهمترین مهره چشمهاشه...
سیگارش رو لبهی میز خاموش کرد. روی همون مبل دراز کشید، خودش رو بغل کرد و به خواب رفت.
صبح روز بعد با سر و صدا بیدار شد. صداهایی آشنا؛ نیازی به فکر کردن نداشت. آنتونی و هلگا بودن. صدای خندهشون کل مغازه رو پر کرده بود و البته توی این لحظه، مثل سوهان داشت روح فرست رو میخراشید.
احساس خستگی شدیدی داشت. انگار نه انگار شب رو خوابیده باشه. کل بدنش درد داشت. از همه بدتر سرش بود. تاری چشمهاش و گیجی سرش نشونهی خوبی نبود. سرمای دیشب کار خودش رو کرده بود؛ سرماخوردگی!
به سختی از روی مبل بلند شد. کلاه رو برداشت. با یادآوری قرار عصر امروز، اخماش بیشتر تو هم رفت. پلهها رو به سختی و یکییکی پایین رفت. هنوز اونقدر از صبح نگذشته بود. مه همهجای بیرون رو سفید کرده بود.
نرسیده به پلهی آخر، اون دو نفر رو مخاطب قرار داد.
«سر صبحی چتونه؟ اینقدر خوشحالین؟»
هر دو نفر سر جاشون بیحرکت شدن، خندهشون رو خوردن و لحن دوستانهشون جاش رو به احترام داد. هلگا اول به حرف اومد.
«دیشب اینجا بودی؟ ببخشید، خبر نداشتم. چرا شب برنگشتی خونه؟ چی فکرتو مشغول کرده بود؟»
فرست به هیچکدوم از سؤالهای رگباری هلگا جوابی نداد. فقط با قدمهایی دردمند که نشون از آسیب جسمیش میداد، جلوتر رفت و کلاه رو روی میز گذاشت.
«پسش گرفتم. مرتب برسش بکش. عصر پیتر و زن و بچهاش میان. تا میتونی خوشزبونی کن، به زن و دخترش جنس بفروش. عطرای طبقه بالا رو هم بیارین بچینین.»
«من تخصصی توی فروش عطر ندارم آخه.»
«مهم نیست، هلگا.»
هلگا خواسته بود بیشتر بحث کنه، اما جدیت فرست رو که دید، سکوت رو ترجیح داد. قیمت اجناسی که توی این مغازه برای کسایی مثل پیتر گذاشته بودن، خیلی زیاد بود.
نگاه فرست روی آنتونی چرخید. جلوتر رفت. میدونست میخواد حرف بزنه. خم شد که گوشش نزدیک بشه. هلگا که فهمیده بود حرفهاشون به اون ربطی نداره، دیگه رفت به کارهایی که بهش سپرده بودن برسه.
«صبح زود برگشتم که برم سراغ کاری که بهم سپرده بودی.»
«یکی دو روز خودم حواسم بهش هست. نیازی نیست تو پیگیر بشی.»
آنتونی با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت.
«خودت؟ یادت رفته آخر هفته جلسهست؟»
درست حدس زده بود. یادش رفته بود، اما به روی خودش نیاورد.
«یادم نرفته. فقط تو میری این هفته، من میمونم.»
«چرا؟ جلسه مهمیه. قبلاً این جلساتو از دست نمیدادی.»
فرست توی جواب دادن مکث کرد. خودش هم دنبال دلیل بود برای کارش، اما چیزی پیدا نمیکرد.
«به استراحت نیاز دارم. این چند وقت فشار زیادی رو تحمل کردم.»
آنتونی همچنان متعجب بود. چیزایی توی سرش بههم ریخت، ولی کنارشون زد. فعلاً وقت فکر کردن به هر چیزی رو نداشت.
«باشه، من میام میگم بهت. فقط، فرست...»
«هوم؟»
«ما این راهو انتخاب نکردیم چون میخواستیم... ما مجبور بودیم. ما نمایندهایم. فقط، به قول خودت، ما دوتا تنها کسایی بودیم که چیزی نداشتن از دست بدن. یادت که نرفته؟»
فرست از نگاه کردن به آنتونی طفره رفت. پاکت سیگار توی جیبش رو بیرون کشید، سیگاری روشن کرد. گلوش میسوخت. فرو بردن دودای سیگار بدترش میکرد و به سرفه انداختش.
«خودم اینا رو گفتم. چطور ممکنه فراموش کنم؟ مگه چیز کم یا پیشپاافتادهایه، آنتونی؟»
نگاه آنتونی مطمئن به نظر نمیرسید، ولی حرفی برای گفتن نمونده بود. بدون حرف از اونجا رفت.
فرست که کل مدت منتظر همین لحظه بود، هلگا رو صدا کرد.
«میرم بیرون. حواست به مغازه باشه.»
منتظر جواب نموند. از مغازه بیرون رفت.
هوا به نسبت دیروز گرمتر شده بود. خورشید وسط آسمون داشت خودنمایی میکرد و کمکم مه داشت از بین میرفت.
توی خیابون گشت. مسیر طولانیای طی کرد تا بالاخره جایی رو پیدا کرد که پخت نون داشت. خیلی زود بود، ولی تعداد قابل توجهی آدم توی صف بودن. با دیدن فرست، صف شکافته شد و جلو فرستادنش. با تمام مقاومتی که فرست داشت، موفق نشد و در نهایت، بدون اینکه خبر داشته باشه، بیشتر از سهمیه، که نصف نون برای هر نفر بود، بهش رسید.
دوتا نون بزرگ و گرم رو سفت نگه داشته بود و دقیقاً یک کوچه قبل از رونسترت پیچید. مغزش خواسته بود، ولی بدنش جوری داشت کشیده میشد انگار ناخواستهست.
جلوی خونهی مورد نظرش وایساد. در زد و منتظر شد، اما صدایی نیومد. دوباره در زد. باز هم خبری نشد. محکمتر و چند بار پشت سر هم کارش رو تکرار کرد. خبری نشد.
احساس عجیبی داشت؛ چیزی شبیه به استرس، اما نه دقیقاً همون.
در رو هل داد. انگار از قبل باز بود. پرت شد داخل. یادش اومد دیشب قبل رفتن در رو بسته. این در چرا باز بود؟
نگاهی بهش انداخت. کمی باهاش بازی کرد. انگار در خراب بود. سعی کرد ببندتش. در رو بست، چندتا پله رو سریع طی کرد، در ورودی خونه رو باز کرد و داخل رفت.
با دیدن جسم کوچیکی که پتوپیچ روی تخت جمع شده بود، نفسش رو بیرون داد.
«خوبی؟»
پسر که انگار از شنیدن صدای در و شخص مزاحمی که بدون برگشتن میتونست حدس بزنه کیه، متعجب شده بود، تکونی خورد، اما برنگشت. چیزی هم نگفت.
فرست ادامه داد:
«برات نون گرفتم. بلند شو یه چیزی بخور.»
«تو که دیشب کلاهت رو پس گرفتی، اینجا چیکار میکنی؟ چرا بیاجازه وارد شدی؟»
صداش خشدار و گرفته بود. مشخص بود اوضاع مریضیش از خود فرست بدتره. بیحالیش موقع حرف زدن هم از ضعفش نشون میداد.
«سعی کن به حضورم عادت کنی. تا وقتی که من لازم بدونم، دنبالت میام.»
اصلاً حوصلهی بحث نداشت. سرش داشت از درد میترکید. بحث رو ادامه نداد.
«برو بیرون.»
فرست سر جاش موند. جوابی نداد که صدای پسر بالاتر رفت و تکرار کرد. انتظار همچین واکنشی رو داشت.
«گفتم برو بیرون.»
با بلند شدن دوبارهی صدای پسر، دستمالی از جیبش بیرون آورد، روی میز رو تمیز کرد، نون رو همونجا گذاشت و بدون هیچ حرف دیگهای رفت.
خاتانگ صدای قدمها و بسته شدن در رو شنید و فهمید اون غریبه بالاخره از اونجا رفته. بدن گرفته و دردمندش رو کش داد، توی تخت سر جاش نشست. با دیدن نونایی که روی میز بود مکثی کرد و به فکر فرو رفت.
خیلی وقت بود نون تازه نه خورده بود و نه حتی دیده بود. بوش رو تازه انگار داشت حس میکرد. شایدم چون داشت میدیدش، توهم زده بود.
جلوتر رفت، تیکهای از نون کند و مشغول خوردن شد. چشمش به پالتو افتاد و خشکش زد. چرا با خودش نبرده بودش؟ نیازی بود پسش بده؟ قطعا بود.
تا نزدیکای عصر داشت با خودش کلنجار میرفت. باید پالتو رو میبرد؟ نمیبرد؟ امروز میبرد یا روز دیگهای؟
و عصر خودش رو قدمزنان کنار رودخونه پیدا کرد، درحالیکه بعد از قدم زدن کوتاهی داشت سمت مغازهی مومنتو میرفت.
جمعیت زیادی جلوی راهش وایساده بودن. جمعیت همیشه یه معنای دردسر بود برای اون. دلش نمیخواست بهش نزدیک بشه. توجهش به زیر کفشش که خونی بود جلب شد. کسی رو اونجا کشته بودن. صدای داد و فریاد مردم نشون میداد باز هم درگیری بین مردم عادی و سربازها بوده.
خیلی آروم سرک کشید وضعیت رو چک کنه. شخصی زخمی افتاده بود بین جمعیت و مردم دورش حلقه زده بودن و در تلاش بودن سربازها رو دور کنن.
هنوزم نفرتی که داشت رو احساس میکرد، ولی از صبح که بیدار شده بود حالش خنثی بود و منبع احساسش در حال خروشیدن نبود.
کمی خودش رو عقب کشید، سرش رو چرخوند و با پسرک لاغری چشم تو چشم شد؛ همون کسی که چند روز قبل دنبالش رفته بود.
کلافه راهش رو کج کرد و اون طرف خیابون رفت. از دور چشمش به دختری افتاد که توی اون کوچه درگیر بود. هرچقدر جلوتر میرفت، تصویر براش واضحتر میشد. دختر جوانی با سربازی درگیر بود. علت درگیری هرچی که بود، برای دخترک خوب نبود.
میخواست این صحنه رو هم ترک کنه و بره، اما چیزی توی وجودش اجازه نداد.
پالتوی فرست رو روی پالتوی خودش پوشید که توی دست و پاش نباشه. جلو رفت و با هل دادن سرباز، از مسیر دختر جداش کرد.
سرباز آلمانی که جا خورده بود، سریع خودشو جمعوجور کرد. توی فاصلهای که خاتانگ سعی کرده بود دختر رو فراری بده، اما خیلی موفق نبود، با گیر افتادنش از طریق شونه به عقب کشیده شد و مشت محکمی توی صورتش خورد که تقریباً نفسش رو حبس کرد و زمین افتاد.
سرباز سراغ اسلحهاش رفته بود، اما خاتانگ که چشمهاش رو باز کرد، با جمعیتی از مردم روبهرو شد که داشتن سرباز رو عقب میفرستادن و عدهای سعی داشتن خلع سلاحش کنن.
با شنیده شدن صدای شلیک گلوله از دورتر، تقریباً جمعیت از هم پاشید. عدهای فرار کردن و سرباز روی خیابون اصلی رفت.
کسی از وسط جمعیت دستش رو سمت خاتانگ دراز کرد. با تردید دستش رو گرفت. نصفهنیمه که بلند شد، لگدی به سینهاش خورد و دوباره پخش زمین شد.
«این همون خوک آلمانیه. بهش کمک میکنین؟»
بعد گفتن این جمله، عدهای با خشم دور سرش جمع شدن. از طرف دیگه، دختری که چند دقیقه قبل خاتانگ بهش کمک کرده بود، جلو اومد. چند نفر هم پشت سر اون.
«داشت بهم کمک میکرد. اجازه نمیدم بهش آسیبی برسونین.»
«الان و اینجا نه، ولی بعداً که دستمون بهش میرسه، فکر کردی خیلی فرق داره با اون سرباز؟»
صدای همهمهای بالا گرفته بود. دختر کمک کرد خاتانگ رو بلند کرد و دوباره جلوی مرد وایساد.
«خیلی فرق دارن. اون جلوی سرباز وایساد.»
«تو هم باور کردی؟ میخواد اعتماد به خودش جلب کنه. اون اومده که اتفاقاً از بین مردم ما رو به نابودی بکشه.»
جمعیت هر لحظه داشت بزرگتر میشد. اولین کاری که به محض رسیدن به اونجا میکردن، نگاه کردن و شناسایی خاتانگ بود. وضعیت اصلاً خوب نبود، اما خاتانگ مثل همیشه بیخیال بود.
راهی برای رد شدن از بین مردم نداشت، پس فقط وایساد و سرنوشتش رو پذیرفت.
مدت زیادی بحث بین دو دسته داشت بالا و بالاتر میرفت. طول کشید، خیلی زیاد.
خاتانگ نیرویی توی وجودش نداشت. دیگه میخواست وسط جمعیت بشینه، سرش رو توی دستش بگیره و از دردش فریاد بزنه.
برای یک لحظه جو آروم شد؛ مثل اولین پرتوی تابش نور از آسمون که خبر از صبح میداد.
جمعیت داشت شکافته میشد. شخصی داشت از بین جمعیت راهش رو باز میکرد. پسر لاغراندامی که قبل از اومدن به این طرف خیابون دیده بودش و پشت سرش...
مرد قدبلندی که پالتوش رو تنش داشت، با همون کلاه همیشگی مشکیش ظاهر شد. از چهرهاش مشخص بود بههمریختهست، اما به محض ظاهر شدنش لبخند ملیحی به لب آورد.
لبخندی که اخم چند دقیقهی قبل و دعواش با آنتونی سر دوراهی اومدن و نیومدنش به اینجا رو بهخوبی پوشوند.
دیگه مهم نبود. الان هردوی اونا اونجا بودن.
صدای فرست بلند بود و رسا؛ به گوش هرکسی که تقریباً اطرافشون بود رسید و شنیده شد.
«اینجا بودی؟ این همه دنبالت گشتم.»
جلو اومد، اونقدر جلو که درست روبهروش وایساد. چشم تو چشم شدن. مکث طولانی شکل گرفت. شاید هم اونقدری طولانی نبود، فقط اینطوری به نظر رسید.
چشمهاش میدید، اما گیجی توی سرش از حال بد و ضربهای که خورده بود، داشت به شکش میانداخت. و دقیقاً وقتی که فرست کلاه روی سرش رو برداشت و روی سر اون گذاشت، متوجه واقعی بودن صحنه شد.
سرش رو پایین انداخت. اجازه داد کلاه روی سرش بشینه. لبههای کلاه صورتش رو مخفی کرد؛ کاملاً در حدی که کسی نمیتونست متوجه بههمریختن صورت پسر بشه.
با کشیده شدن دستش همراهی کرد. دنبال فرست رفت؛ دنبال کسی که همین چند دقیقه پیش کلاه خودش رو سپر جونش کرده بود.
و جمعیت عجیب ساکت بود.
شایدم فقط اون دیگه چیزی نمیشنید.
کلاه عایق صدا داشت؟