Asymmetrical Ash
Tenkoآسمون پر بود از ابرهای تیره؛ برای همین، گرمتر از روزهای قبل شده بود. برف و یخ در حال آب شدن بودن. نگاهش به آسمون بود و حدس میزد بارش بارون قریبالوقوع باشه.
درِ مغازه رو باز کرد که بره داخل. شخصی با ضربهی محکمی به شونهاش از کنارش رد شد.
چشمهاش گرد شده بودن. برگشت و به تصویر شخصی که داشت دور میشد نگاه کرد. به نظرش آشنا میاومد؛ توی چند روز اخیر زیاد دیده بودش. دلهرهای به جونش افتاد. سریع وارد مغازه شد.
هلگا داشت روزنامهای رو که روی زمین افتاده بود جمع میکرد.
«چه خبر شده؟ این پسره اینجا چیکار داشت؟»
هلگا با شنیدن صدای فرست جا خورد و صاف سر جاش وایساد.
«اومده بود کلاه بخره. فکر کنم بهش برخورد. توی روزنامه پیچیدمش براش و پارهش کردم.»
فرست خم شد و باقیموندهی روزنامه رو برداشت. از وسط دو نصف شده بود. نصفهی دیگه رو که هنوز توی دست هلگا بود، ازش گرفت و به تکههای روزنامه نگاهی انداخت.
«جعبه و کاغذمون تموم شده؟»
«آره. سفارش دادیم، ولی به این زودیا نمیارن. سخت گیر میاد. حملش هم از قبل سختتر شده.»
فرست با حرکت سر حرفها رو تأیید کرد. روزنامه از جایی پاره شده بود که خبر اعدام یک جاسوس و تصویرش چاپ شده بود. حس آشفتهای بهش میداد. توی فکر فرو رفت و به سمت پلهها راه افتاد که حرف هلگا متوقفش کرد.
«اومده بود با تو حرف بزنه. سراغتو گرفت، ولی انگار عصبانی شد؛ اونجوری رفت.»
«سراغ من؟»
دختر شونهای بالا انداخت.
«پرسید صاحب مغازه کجاست.»
حرف دختر باعث تعجب فرست شد. براش سؤال شده بود چرا میخواسته ببینتش. یعنی میخواست راجع به دیشب باهاش حرف بزنه؟ تهدیدش کنه؟ جای انبار جدید رو لو بده؟ همچین حسی نداشت، اما چیز دیگهای هم به ذهنش نمیرسید. پس چرا نمونده بود حرف بزنه؟ اون هم دقیقاً وقتی که اون رسیده بود، رفت.
«هلگا، فردا پیتر و خانوادهش میان. کارهای خوب رو سر و سامون بده، جلوی دید بذار. قیمتها رو بردار و قیمتهای مخصوص رو بهشون بده، به جاش.»
«خیلی خب، حواسم هست. راستی، آنتونی گفت بهت بگم امروز زودتر میره خونه. فکر نکنی مأموریتشو پیچونده. سرشب، اگه تونستی، برو مغازهی کورنلیا دیدنش.»
«دلیلش؟»
«مادرش رو از بیمارستان مرخص کردن. تخت خالی کم شده. با برادرش میبرنش اوترخت امشب. وضعیت اونجا بهتره، انگار.»
فرست قدمزنان از پلهها بالا رفت و به حرفهای دختر گوش میداد.
«پس امروز زودتر مغازه رو ببند. من طبقهی بالا میمونم، بعدش میرم پیش آنتونی.»
روزنامهی توی دستش رو با دقت بررسی میکرد. به جلوی میزش رسید و روزنامه رو همونجا گذاشت. سمت مانکن کنار میزش رفت؛ مانکنی که مخصوص کارهای جدیدش بود. کل دیروز مشغول آماده کردن کلاهی بود که اونجا گذاشته بود و حالا با صحنهی خالی بودن مانکن روبهرو شد.
لحظهای فکر کرد خوب ندیده، اما خالی بودن مانکن چوبی حقیقت رو نشون میداد. با این فکر که شاید جای دیگه گذاشته باشه، کشوهای میز، ویترین شیشهای کنار میز و لابهلای بقیهی کلاههای آویزونشده رو گشت، اما خبری ازش نبود.
با قدمهای بلند و تند خودش رو به بالای پلهها رسوند.
«هلگا، این کلاهی که تازه دوختم کجاست؟ تو جابهجاش کردی؟»
هلگا با خونسردی تمام خودش رو به اول پلهها رسوند؛ با لبخندی که نمیشد ازش چیزی فهمید.
«فروختمش به همین پسره که رفت.»
«فروختیش؟»
صدای فرست بلند بود و کلمات رو بلافاصله بعد از شنیدن حرفهای هلگا، با فریاد بیرون داد. هلگا جا خورد. از شدت واکنشی که دیده بود، خودش رو جمعوجور کرد و به سختی سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
«چرا؟ چرا فروختیش؟»
«رو مانکن بود. فکر کردم تموم شده. کلاه ناقص بود؟»
فرست سریع از پلهها پایین رفت و روبهروی دختر قرار گرفت؛ دختر که حالا مردمک چشمش میلرزید.
«اصلاً مسئلهی دوختش نبود. اون کلاه رو برای پیتر دوخته بودم؛ سفارشی بود. فردا قراره برای تحویل گرفتنش بیاد. چرا کاری که خودم نگفتم به بقیهی کارها اضافه کنی رو فروختی؟ مگه اینجا قانون خاص خودش رو نداره؟»
هلگا که حسابی دستپاچه شده بود و توضیحی برای تبرئهی خودش نداشت، سکوت کرده بود. فرست داشت درست میگفت. بارها بهش تأکید شده بود کاری که هنوز روی اون مانکن آویزونه، برای فروش نیست.
«میفهمی چیکار کردی؟ من باید پیتر رو راضی نگه دارم. اگه اون نبود، فکر میکنی بار قبلی رو میتونستم وارد کنم؟ بار بعدی چی؟»
«ببخشید، فرست.»
فرست دست دختر رو که داشت روی بازوش مینشست، رد کرد.
«ببخشید تو به چه دردم میخوره؟ اونم وقتی که ممکنه به قیمت جونم تموم بشه. اشتباهت... اگه حکم اون پیری نبود، اولین گشت هم بار و هم منو گرفته بود. اگه نمیشناختمت، میگفتم محو جذابیت پسره شدی، کارت رو فراموش کردی.»
کلمات فرست تند و پشت سر هم سراغ هلگا میاومدن و اون هم سکوت کرده بود. دیگه نمیدونست باید چی بگه. لب پایینش رو گاز گرفته بود و سرش رو پایین انداخته بود.
فرست حالتهای دوستش رو خوب میشناخت. اگه مکالمه ادامه پیدا میکرد، قطعا گریهش درمیاومد و اون اصلاً دوست نداشت اینطوری ببینتش. اما وقت دلداری دادن بهش هم نبود. با صدایی که آرومتر شده بود، ادامه داد:
«خودم یه کاریش میکنم. فقط امروز دیگه جلو چشم نباش. وسایلتو بردار، برگرد خونه.»
«قابل درست شدن هست؟»
فرست چشمهاش رو بسته بود و داشت فکر میکرد باید چیکار کنه. توی همون حالت جوابش رو داد:
«سعیمو میکنم. میرم دنبالش، شاید راضی شد.»
«خونهی پسر جذابه؟ میدونی کجاست مگه؟»
لحن هلگا شیطنتش رو فریاد میزد. فرست با اخم ساختگی چشمهاشو باز کرد و با همون نگاه نافذ به هلگا که داشت از چشم تو چشم شدن باهاش طفره میرفت و لبش رو گاز گرفته بود که نخنده، خیره شد.
«تو از رو نمیری، نه؟ همین الان داشت اشکت درمیومد.»
«فکر کنم اشتباه فهمیدی... خندهم گرفته بود.»
هلگا به سختی خندهش رو قورت داد و به فرستی که با نگاهش داشت آتیش پرت میکرد، توجهی نکرد.
«ببین، فرست، جدی بابت کاری که کردم عذاب وجدان دارم. خیلی حواسم پرتِ مادر آنتونی بود. میدونی که وضعیتش رو؛ برای همین اشتباه کردم. لطفاً بگو قابل درست شدنه، وگرنه خودمو از رو پل پرت میکنم. بهخاطر عذاب وجدان نمیخوام فکر کنی متوجه وضعیت شما و کارایی که میکنین نیستم.»
آتیش عصبانیت فرست خاموش شده بود. از شناختی که توی این سالها به این دختر پیدا کرده بود، میدونست حرفهاش صادقانهان و از اونجایی که مدت زیادی بود دوست بودن، نمیتونست مدت طولانی ازش عصبانی بمونه؛ با تمام حواسپرتیها و پرحرفیهاش.
«مجبورم درستش کنم. نباید این موقعیت رو از دست بدیم.»
«امیدوارم پسر جذابه هم تورو جذاب دیده باشه و قبول کنه کلاه رو پس بده.»
هلگا بعد از گفتن اون حرفها، کیفش رو محکم گرفت و سریع از در بیرون رفت.
فرست رفتنش رو با لبخند نگاه کرد و سرش رو تکون داد. با خودش حرف زد:
«محو جذابیت پسره شدی؟ این دیگه از کجا اومد؟ منظور من اصلاً این نبود.»
بعد از رفتن هلگا، به طبقهی بالا برگشت. پارچهی کتانیای که مدتها بود توی جعبه بدون استفاده مونده بود رو بیرون کشید. نیاز داشت چیزی حواسش رو پرت کنه و شاید وقتش شده بود اون تکه پارچهای رو که با قیمت زیادی قبل جنگ از پاریس خریده بود، به کار بگیره.
پشت میزش نشست و وسایلش رو از توی کیف بیرون آورد. قالب نمدی کلاه رو هم جلوی دستش گذاشت. پارچهی خشک کتان رو روش کشید و کمی فکر کرد. طولش نداد. ایدهای از پس ذهنش داشت جولان میداد؛ انگار دستش خودمختار، در حال طرح دادن به پارچه بود. تکهتکه برشش میداد. طبق عادت، سایز قالب دستش بود و نیازی به اندازهگیری نداشت.
نخ رو سوزن کرد. انگشت اشاره و شست دست چپش رو با تکهپارچهای بست و با ظرافت، از لبه شروع کرد به دوختن. هربار که مشغول به کار میشد، زمان از دستش در میرفت. امروز هم استثنا نبود.
وقتی دست از کار کشید که آسمون آبی به تاریکی زده بود و بارون نمنم شروع به باریدن کرده بود؛ خبرش رو هم بادی که در حال وزیدن بود، آورده بود.
باد بارون رو با خودش حمل میکرد و محکم به شیشه میکوبید. توی زمان خیلی کمی، نمنم بارون شدت گرفت و بارون بیسابقهای شروع به باریدن کرد.
متوجه هوا که شد، وسایلش رو جمع کرد. کلاه رو برای اطمینان توی کشو گذاشت و درش رو بست. پالتو رو تنش کرد و کلاهش رو روی سرش گذاشت. بعد از بستن در مغازه، به سمت خیابون اصلی، جایی که مغازهی خانوم کورنلیا اونجا بود، به راه افتاد.
بارون روی کلاهش میخورد و به پایین هدایت میشد و روی پالتوش میچکید. بارون رو خیلی دوست داشت، اما همیشه استرس عجیبی بهش میداد. توی این وضعیت پرخبر که هر لحظه خبر از اتفاقی تازه میداد، بارون هم اوضاع رو بدتر کرده بود.
جلوی مغازهی خانوم کورنلیا که رسید، متوجه حضور آنتونی اونجا شد. با زن مسن و قابلاعتمادی که توی این وضعیت، بهخوبی میشد بهش تکیه کرد، در حال حرف زدن بود.
موهای زن به طلایی میزد و حالا که پیر شده بود، از ریشه تا نیمههای سرش به سفیدی میزد. هیکل روفرم و خوبی داشت، اما پوست چروکش سنش رو لو میداد. با این حال، چشمهای سبز رنگش هنوز برق جوونیش رو داشت.
زن که رو به در مغازه نشسته بود، با دیدن فرست از جا بلند شد و با لبخند نزدیک شد.
«سلام، پسرم. خوش اومدی.»
فرست با فروتنی کلاهش رو برداشت و کوتاه سرش رو خم کرد.
«سلام. بفرمایید، حال شما چطوره، خانوم کورنلیا؟ اخیراً خیلی زحمت گردن شما انداختیم.»
کورنلیا صندلیای از سر میز دیگه برداشت و کنار خودش گذاشت و فرست رو هدایت کرد که بشینه.
«این همه شما دوتا دارین جور شهر رو میکشین، یکمم من این وسط کمک کنم چیزی نمیشه.»
فرست بعد از رفتن خانوم کورنلیا پیش آقای هندریک که ته مغازه نشسته بود، سمت آنتونی برگشت.
«چیکار کردین؟»
«داروها رو انبار همینجا جاساز کردیم. بقیهی چیزا رو بردیم همون خونهای که گفته بودی.»
فرست با رضایت سر تکون داد و حین روشن کردن سیگارش و بیرون دادن دودش، مکالمه رو حفظ کرد.
«شنیدم امشب باید مادرتو ببری شهر دیگه. چرا هنوز اینجایی؟ برو.»
«میخواستم قبل رفتن ببینمت. اون کاری هم که گفتی پیگیرشم. چیز خاصی دستگیرم نشده. فقط یکی دو بار تو شهر، با احتیاط، اونم گشت و زود برگشت. جاهایی هم که میرفت، جاهای پرتردد شهر بود؛ انگار برای گردشگری اومده باشه. ولی رفتارش با کاراش سازگاری نداشت. انگار خشم، نفرت یا غم... یکی از این سه تا حس رو داشت موقع دیدنشون.»
فرست با دقت گوش داد و کمی عمیق فکر کرد.
«چیزایی بیشتر از اینا میخوام ازت.»
«اسمش رو باید اول پیدا کنیم. از مغازهی بغل خونهش پرسوجو کردم. میگن خونه مال یه آلمانی بوده. قبل جنگ اونجا زندگی میکرده، جنگ که شده از اونجا رفته و دیگه برنگشته. خبر فروختن خونه رو نشنیدن. یهویی دیدن همین چند روز پیش این پسره رفته اونجا.»
«از طریق اسم صاحب خونه اقدام کن. جفتشون آلمانی بودن. احتمالش هست ربطی به همدیگه داشته باشن. پرسیدی اسمش چی بوده؟»
آنتونی عمیق توی فکر رفت و بعد جواب داد:
«آره. کای راتانا کیتپایسان. اسمش سخت بود، به سختی حفظ کردم.»
«خوبه. همینو پیگیر شو.»
آنتونی تأیید کرد، از جا بلند شد، دستی روی شونهی فرست گذاشت و فشار آرومی بهش داد.
«باشه، پس دیگه من برم. سعیمو میکنم زود برگردم. قبل رفتنم میسپرم از اون اسم، هرچی اطلاعات هست، پیدا و آماده کنن.»
«مراقب خودتون باشین. پول لازم نداری؟»
«نه، دارم. ممنون.»
جلوی در که رسید، از همه خداحافظی کرد و از اونجا رفت. فرست هم بلند شد و سمت میز اون زن و مرد پیر رفت.
«منم دارم میرم. فقط اون داروهایی رو که گذاشتن اینجا، مثل همیشه سهمیهی بیمارای خاص که جدا خریداری شدن رو بده. بقیه که عمومیان، نگه دار؛ لازم شد ازش استفاده کن. فقط خانوم کورنلیا، اونا برای درمان بیمارانن. حواستون باشه؛ دشمنمون هم زخمی بود، بهشون بدی.»
«حواسم هست، پسرم. نگران نباش. نمیذارم عدالتی که برپا کردی به مشکل بخوره. پول داروهای خاصی که گفتیم رو بهزودی جمع میکنم و بهت میدم.»
«عجلهای نیست. براشون فشار نیار به کسی. من باید برم دیگه. میبینمتون.»
سمت در رفت و صدای خانوم کورنلیا رو پشت سرش میشنید:
«هوا خیلی تند و تیزه. زودتر برو خونه، تو این هوا نمون.»
فرست سرش رو خم کرد تا تأییدش رو نشون بده و از اونجا دور شد.
خانوم کورنلیا لبخندی روی لبهاش نشست. به پشتی صندلیش تکیه داد و رو به آقای هندریک کرد.
«تو این شهر قحطی غذا اومد، قحطی دارو اومد، سرباز و نیروهامون کم شد؛ ولی قحطی جرئت نداشت به شرافت و انسانیت خیلی از مردم حتی نزدیک بشه.»
«درسته. همین چیزاست که هنوز کشور رو سرپا نگه داشته.»
باد شدیدی میوزید و بارون هم شدت بیشتری گرفته بود. فرست به سختی کلاهش رو نگه داشته بود که همراه باد نره. پالتوش با شدت باد هماهنگ شده بود و به عقب خودش رو تاب میداد. خلاف جهت باد حرکت کردن مهارت عجیبی میطلبید که هرکسی نداشت و فرست داشت بدجوری باهاش دستوپنجه نرم میکرد.
تا نزدیکی کوچهی پسر آلمانی رفت و توی راه پشیمون شد. کی توی این هوا قصد بیرون رفتن میکرد؟ با خودش گفت شاید بهتره فردا صبح بره سراغش.
خسته از زور زدن برای حرکت، لحظهای وایساد تا نفسی تازه کنه.
«چته، آسمون؟ چته... چرا اینقدر هراسونی؟»
آسمون رو مخاطب قرار داد و چرخید که برگرده. چیزی وسط اون تاریکی داشت روی پل ماخِرِ بروخ تکون میخورد.
با پشت دست چشمهاشو پاک کرد. شخص، قدمبهقدم داشت به لبهی پل نزدیکتر میشد. احساس خوبی نبود. این کار وسط همچین شبی، بیفکرانه بود.
کلاه و پالتوش رو درآورد و کنار پل گذاشت. زیر چیزی شبیه سایهبان سنگی روشون گذاشت.
اولین قدمی که روی پل گذاشت، متوجه شدت گرفتن آبی شد که توی رودخونه در جریان بود. آب بالا اومده بود، با شدت باد هماهنگ بود و به پل میخورد. به ثانیه نکشید که کل لباسهای فرست خیس شده بودن.
بیتوجه، با سرعتی که میتونست خودش رو به اون شخص نزدیک کرد. حالا که نزدیک شده بود، متوجه میشد صدای گریه داره میشنوه. کلماتی که مثل زهر داشتن وجودش رو پر میکردن. با اینکه آلمانی بودن، کل بدنش در حال لرزیدن بود.
«Oh, reißende Fluten, wascht diese Schmach hinweg, als hätte sie nie existiert.»
ترجمه: «ای آب خروشان، این ننگ رو از جهان پاک کن؛ انگار که اصلاً وجود نداشته.»
توی سر فرست تکرار شد:
آلمانیه. آلمانی!
شاید سرباز بود.
پاهاش برای لحظهای از حرکت ایستادن. خواست قدم برداره، دوباره منصرف شد.
اون هیچ وظیفهای برای نجات یک آلمانی نداشت. مرگ اون آلمانی ضربهای بهش نمیزد؛ همونطور که نجاتش افتخاری براش نداشت.
چرخید که برگرده. پاهاش سنگین شده بودن؛ سنگینتر از موقع اومدنش. در حالی که باد داشت هلش میداد، برنده شاید از لحظهی ورودش به پل هم مشخص بود.
برگشت. با قدمهای بلند خودش رو به اون شخص که حالا از نردهها بالا رفته بود و با دستهای لرزونش سعی داشت خودش رو ازشون جدا کنه و بپره، رسوند.
توی یک لحظه جلو پرید و اون شخص رو از کمر گرفت و روی پل انداخت؛ خودش هم کنارش افتاد.
صورت شخص برای لحظهای جمع شد. چشمهاش بسته بودن. فرست سریع نشست و با دست سعی داشت بارونی رو که با شدت روی صورت و چشمهاش میبارید، کنار بزنه تا چهرهی اون شخص رو ببینه.
اون شخص هم نشست و با چهرهای عصبانی به فرست نگاه کرد. دقیقاً وقتی که چشم تو چشم شدن، متوجه شد طرف مقابل کیه.
اما خاتانگ، با شدت عصبانیتی که توی وجودش بود، با دست ضربهی محکمی به سینهی فرست زد و بلند شد.
«تعقیبم میکنی؟ چرا هرجا میرم، هستی؟»
صداش بیشباهت به داد زدن نبود. فرست دستی به جای ضربه کشید و بلند شد و روبهروش وایساد.
«تعقیب چی؟ اتفاقی بود...»
«اتفاقی؟ یعنی باور کنم چند روزه پا به پام نبودی؟»
فرست از حرف پسر یکه خورد. چیزی نتونست بگه. خاتانگ با صدای بلندتر ادامه داد:
«دست از سرم بردار! من کاری با شما ندارم. من جاسوس نیستم. زندگیمو بهم پس بده!»
از شدت عصبانیت و شاید سرما داشت به خودش میلرزید و این از چشمهای فرست دور نموند. دستش رو جلو برد تا روی شونهی پسر بذاره و آرومش کنه، اما با شدت زیادی دستش پس زده شد.
«آروم باش.»
«نمیخوام آروم باشم! برو از اینجا!»
پسر دوباره با ضربه به سینهی فرست سعی کرد از اونجا دورش کنه. دوباره سمت نردههای پل رفت، که باز هم موفق نبود.
فرست جلو رفت، از پشت بغلش کرد و دستهای پسر رو ضربدری نگه داشت. پسر کاملاً توی بغلش قفل شد و نمیتونست تکون بخوره.
«چرا میخوای خودتو بکشی؟»
این بار فرست هم داد زده بود؛ چون بین داد زدنهای پسر، صدای آرومش به گوشش نمیرسید. اون هنوز در تقلا بود که خودش رو رها کنه.
«به تو ربطی نداره. ولم کن!»
«اگه بگی ولت میکنم.»
«به تو ربطی نداره!»
اینقدر صداش بلند بود که فرست فکر کرد اگه ادامه بده، گلوش پاره میشه. جلوتر رفت و به نرده چسبوندش، بدون اینکه ازش جدا بشه.
«شش... نفس عمیق بکش. بذار مغزت باز بشه.»
پسر که حسابی بیحرکت شده بود، نفسهای حرصیش رو آروم بیرون میداد.
«من تینیجر نیستم با هیجان لحظهای تصمیم بگیرم. خواهش میکنم ولم کن.»
صداش آروم شده بود و فرست خوب میدونست برای گول زدنشه که ولش کنه.
«ولت کنم، میپری؟»
«آره...»
«پس ولت نمیکنم.»
شدت بارون داشت کم میشد و فرست تازه متوجه زبری روی مچ دست پسر شده بود. نگاهش بهش افتاد و به این فکر کرد که این اولین بارش نبوده.
دونههای آبیِ گرم، قاطی با دونههای بارون، روی دست فرست میریختن. پسر که از تلاش کردن درمونده شده بود، با صدای خفهای که حالا گرفته هم به نظر میرسید، شروع به هقهق و گریه کرد و فرست فهمید اون گرمی به خاطر چیه.
«این دنیا باید از وجود آدمی مثل من پاک بشه. من هیچی ندارم...»
از بین دستهای فرست سر خورد و روی پاهاش نشست. وسط هقهق کردنهاش، هذیانوار داشت حرف میزد.
«من باعث شدم کای بمیره. من زندگیش رو بهم ریختم. من از بچگی سربارش بودم. من دیگه تحمل نفس کشیدن رو ندارم. دارم عذاب میکشم؛ از خودم، از این جسم خسته شدم.»
فرست کنارش روی پل نشست. شلوار خیسش از قبل خیستر شد. مستقیم توی آب نشسته بود. دستش رو روی شونهی پسر گذاشت و فشار آرومی بهش داد.
«مهم نیست چه کارایی کردی. تو هنوز زندهای.»
«چرا؟ چرا داری سعی میکنی بهم کمک کنی؟»
فرست برای جواب دادن به این سؤال لحظهای توی فکر رفت. شاید سؤال خودش هم بود.
«من به تو، که اسمت هم نمیدونم، کمک نکردم. من به یه آدمی که به کمک نیاز داشت، کمک کردم.»
پسر برای لحظهای چیزی نگفت. فقط پلک زد و به شخصی که متقابلاً بهش خیره بود، نگاه کرد.
«من گشتاپو نیستم. اومدم مغازهات اینو بهت بگم. برام مهم نیست چیکار دارین میکنین و قرار نیست کاری بابتش بکنم.»
حالا فرست هم از وضعیتی که اون آدم دچار شده بود، برای لحظهای شوکه شد. فقط پلک زد.
«حرفات جوریه که انگار هرجور شده میخوای این کارو تموم کنی.»
«حتماً یه روزی که مزاحمی وجود نداشته باشه.»
«پس باید هر روز مزاحمت بشم که مطمئن باشم انجامش نمیدی؟»
لحن و صدای فرست آروم بود؛ دقیقاً از همون لحظهی اول مکالمه. و خاتانگ انگار تازه متوجهش شده بود. آروم بودنش انگار داشت روش تأثیر میذاشت. بین طول کشیدنهای ضربان قلبش، ضربان جدید و تندی حس کرد؛ یک بار بود، یک لحظه، ولی حسش کرد.
«چرا؟»
«همین الان نجاتت دادم و دیگه خودمو مسئول میدونم. مقابلت اونقدرا هم سخت به نظر نمیای.»
خاتانگ دستهاش رو مشت کرد. جملهی آخرش ذهنش رو حسابی به هم ریخته بود؛ طوری که نتونست جوابی بهش بده. جملههاش با صدای برادرش، کای، توی سرش اکو شد.
دیگه خبری از باد تند نبود و بارون داشت به نمنم تبدیل میشد.
فرست از جا بلند شد و دستش رو دراز کرد سمتش.
«میبرمت خونه.»
