Asymmetrical Ash
Tenkoصدای انفجار آرامش شب رو به هم ریخته بود. صدای شلوغی جمعیت بیرون نشون میداد مردم در حال فرار به پناهگاه بودن، اما خاتانگ خونه رو ترجیح داده بود.
پاکت سیگار تورمک کنار پاش رو برداشت، یه نخ روشن کرد، پک عمیقی بهش زد؛ یکی بعد از دیگری.
هوا ابری بود و ابرهای تیره ماه رو احاطه کرده بودن. برای همین هیچ نوری داخل خونهاش نمیتابید. بهجز سیگار روشنش، هیچ چیز روشنی وجود نداشت.
از لای پنجرهی نیمهباز سوز سرمایی داخل میاومد. دوستش داشت. سرما اجازه نمیداد کنترلش دست افکارش بیفته.
دست آزادش رو دور سرش گرفته بود. سیگار میکشید، با هر پک سیگار فکر میکرد و دود غلیظ رو داخل ریه هاش میکشید.
سوختن کاغذ سیگار برای لحظهای حواسش رو پرت کرد. دستش رو از پشت سرش پایین آورد، سیگار رو به مچش نزدیک کرد، روی شاهرگش فشارش داد و خاموشش کرد. خوب حسش میکرد؛ پوستش جمع و سفت شد و سوخت. درد و سوزشش به بدنش منتقل شد، اما واکنش عجیبی نداد. بدنش در تقلا بود. حتی از گوشهی چشمش قطرهی اشکی سر خورد، اما چیزی نبود؛ بدنش داشت واکنش میداد. با انگشت شست دست دیگهاش جاش رو لمس کرد.
«شاید فقط باید تورو ببرم، هوم؟»
شاهرگش رو مخاطب قرار داده بود. مسلماً جوابی نمیگرفت. فکرش خالی بود. بارها تا رسیدن به آمستردام بهش فکر کرده بود. مطمئن به نظر میرسید؛ باید انجامش میداد. حس آدمک چوبی رو داشت که نخهای کنترلش از صحنهی نمایش پاره شده بودن. هیچ چیز دیگهای وجود نداشت؛ برای وصل کردنش فقط حیات جسمش بود.
صدای کشیده شدن لاستیک روی جادهی خیس، که حالا خلوت شده بود، به خوبی شنیده میشد رشتهی افکارش رو پاره کرد...
فرست با رسیدن ماشین سریع جلو رفت، کنار پنجرهی راننده وایساد. از چهرهی مرد ترس رو خونده بود. رمزشون رو با دقت و سریع گفت:
«نخ طلایی تموم شد، مشکی بیار.»
ترس جاش رو به لبخند داد. راننده پیاده شد و درِ پشت کامیون، که طرح های نظامی داشت، باز کرد.
فرست با مشت به در انبار زد. آنتونی و دو نفر دیگه بیرون اومدن. بدون وقفه شروع به خالی کردن بار شدن. فرست تذکرات لازم رو داد، از اونجا فاصله گرفت، روبهروشون وایساد و حواسش به همهجای کوچه بود.
توی جیب پالتوش دنبال سیگار میگشت که تکون خوردن چیزی از پنجرهی روبهروش، که دقیقاً خونهی بغل انبار بود، توجهش رو جلب کرد. هوا تاریک بود. جلوتر رفت. فاصله که کم شد، تونسته بود بفهمه کیه؛ همون پسر آلمانی.
چشمهاش باز شده بود. نفهمید باد سردی وزید یا به خودش لرزید. برای چند ثانیه به هم خیره شده بودن. طولی نکشید؛ پسر آلمانی کنار رفت و دوباره پرده رو کشید.
«لعنتی، این دیگه چی بود؟»
فرست زیر لب زمزمه کرده بود. چند دقیقه مکث کرد که متوجه بشه چه اتفاقی افتاده، بعد نفسش رو کلافه بیرون داد.
«آنتونی.»
صداش نه بلند بود، نه آروم؛ واضح بود. آنتونی برگشت.
«چی شده؟»
«سریع، هرچی بار خالی کردین سوار کنین، از اینجا ببرین.»
آنتونی تعجب کرده بود. سر و ته کوچه رو نگاهی انداخت؛ خبری از گشت نظامی نبود.
«چرا؟»
«نپرس. سریع جمع کنین، لو رفتیم.»
آنتونی حرف فرست رو منتقل کرد و دوباره برگشت.
«چی شده فرست؟ یهویی آخه؟»
به پنجرهی ساختمون اشاره کرد.
«اونجا خونهی کیه؟»
چشمش دنبال دست فرست حرکت کرد. تعجبش بیشتر از قبل شده بود.
«هیچکس. خالیه.»
«دیگه نیست. اون پسر آلمانیه اینجاست. اصلاً حس خوبی ندارم. حتماً باخبر شدن از قرار امشب.»
«یعنی میگی گشتاپوئه؟»
سیگار خاموش رو گوشهی لبش گذاشت. یادش رفت روشن کنه. توی فکرش عمیق شده بود.
«نمیدونم.»
راننده با صدای بلند آخرین حرف آنتونی رو تکرار کرد:
«ببریمشون انبار مومنتو؟»
با اخم و اشارهی فرست و آنتونی صداش رو پایینتر برد. آنتونی با حرص برگشت.
«عالی شد، اونجا هم لو رفت.»
«ببرین مغازهی خانوم کورنلیا تا فردا جایی رو پیدا کنم براشون.»
فرست این بار آروم گفته بود آنتونی جلو رفت و با راننده صحبت کرد. آدرس جدید رو بهش گفت و هر دو نفری که توی انبار بودن رو با خودش برد و رفت...
خاتانگ پشت پنجرهی نیمهباز نشسته بود. زانوهاشو بغل کرده بود. همهچی رو دیده بود. جعبههای پر از دارو و حالا سکوت کوچه باعث شده بود همهچی رو بشنوه؛ حتی زمزمههاشون رو. سرش رو آروم به دیوار پشتش میزد.
اونا گشتاپو دیده بودنش...
فرست با قدمهای بلند راه میرفت. توی جیبهاش رو چندباری گشته بود. فندک رو پیدا نکرده بود و در آخر توی جیب داخلی پالتو پیداش کرده بود؛ جیبی که سه باری گشته بودش. سیگارش رو روشن کرد. حرصش رو داشت سر سیگار خالی میکرد. داشت بین انگشتهای لاغرش له میشد و میشکست.
از کوچه بیرون اومد. بهترین مکانی که توی سه سال اخیر دستشون بود رو از دست داده بودن. با مغازهاش فقط یه کوچه فاصله داشت. روی خیابون اصلی رفته بود، چند قدم و بعد خیابون رونسترات رو پیچید.
درِ مغازه هنوز باز بود. تعللی کرد. با احتیاط چند قدم باقیمونده رو جلو رفت. از پشت شیشه سعی داشت داخل رو چک کنه. با دیدن هلگا که چراغی جلوی دستش روشن کرده بود، نفس حبسشدهاش رو بیرون داد و داخل رفت.
«تو چرا هنوز اینجایی؟»
دختر با شنیدن صدا از جا پرید، بلند شد و قدمی جلو اومد.
«مونده بودم ویترین رو یکمی سر و سامون بدم. تازه تموم شده. گفتم یه کوچولو استراحت کنم، بعد برم.»
«بهت گفته بودم قبل تاریک شدن هوا برگردی خونهات. نمیفهمم اصرارت برای موندن چیه. اصلاً حواست هست تو چه وضعیتی هستیم؟»
هلگا توی سکوت به حرفاش با صدای بلند گوش داده بود. مکثی کرد، جلوتر رفت و لبخند زد.
«چی شده؟ داری سر من خالی میکنی؟»
فرست که انگار به خودش اومده باشه، دستی به پیشونیش کشید. سیگار بین انگشتهاش به فیلترش رسیده بود. روی میز خاموشش کرد.
«هیچی نشده هلگا. صبر کن آنتونی اومد، بگو تا خونه ببرتت. از فردا نبینم تا این ساعت بمونی، وگرنه اخراجی.»
هلگا بلند خندیده بود و بالا رفتن فرست از پلهها رو تماشا کرده بود.
«منو اخراج کنی، هیچکس نمیاد ازت چیزی بخره. واقعاً فکر کردی کسی میاد از تو و اون آنتونی خرید کنه؟»
فرست جوابش رو نداده بود، اما لبخندی گوشهی لبش نشسته بود. از پلهها بالا رفت. از بین مانکنهای نامنظم وسط سالن گذشت، به میزش رسید. چراغ روی میز رو روشن کرد، چرخید و روی صندلی نشست.
مونوکل که روی پارچه بود رو برداشت، روی چشمش گذاشت. قالب نمدی کلاه رو برداشت و با نخ طلایی، با دقت گوشهی کلاه حرف M رو دوخت.
طولی نکشید صدای آنتونی رو شنید که وارد مغازه شده بود بعد صحبت کوتاهی با هلگا از پلهها بالا اومد.
«فرست، من برم هلگا رو برسونم. کاری نداری؟»
مونوکل رو از چشمش برداشت.
احساس سبکی میکرد. الان کوک کردن همون حرف کوچیک هم باعث جریان گرفتن خون توی رگهاش شده بود.
«چرا، برات مأموریت مهمی دارم.»
آنتونی جلوتر اومد. از بین مبلهای چیدهشده روبهروی میز فرست گذشت و درست جلوی میزش وایساد.
«خب؟»
«از فردا برو دنبال اون پسره آلمانی. بفهم کیه، چیه. هر اطلاعاتی که لازمه ازش پیدا کن و تعقیبش کن؛ کجاها میره، چیکار میکنه...»
آنتونی با دقت، توی سکوت گوش داده بود. سرش رو تکون داد.
«باشه، فقط باقی کارا چی؟»
«خودمون انجام میدیم.»
«باشه، پس هروقت چیز بهدردبخوری پیدا کردم، میام میبینمت. چیز دیگهایم هست؟»
برای اخرین بار سوزن رو داخل لبه ی کلاه فرو برد.
«نه. مراقب باشین. شب بخیر.»
«شب بخیر.»
با ریتم تندی از پلهها پایین رفت و با هلگا از مغازه بیرون رفتن. در رو طبق عادت کلید کردن.
فرست پشت میز نشسته بود. حدس میزدن امشب کارش طول میکشه. درست هم حدس زده بودن. شب طولانی بود که سخت صبح شد.
اما صبح اصرار داشت به حضورش. نور خورشید از زاویهای داشت میتابید که مستقیم به چشمهای خاتانگ برخورد کرده بود. مقاومت فایدهای نداشت. پرده اونقدری نازک بود که نتونه جلوش رو بگیره.
توی جاش نشست. چشمهای دردمندش رو به هم فشرد. سعی داشت تیری که سرش کشید رو نادیده بگیره. دستش هم میسوخت. انگار شب بختکی بود که روی تنش میافتاد و صبح ردش به جا میموند.
کل دیشب رو داشت فکر میکرد و بهسختی خوابش برده بود. حالا تمام افکار دیشبش داشتن بهش هجوم میآوردن.
چرا از سرش نمیافتاد؟
بلند شد بالاخره، سرگیجهاش رو نادیده گرفت. احساس گشنگی شدیدی میکرد لباس پوشید، درِ پالتوش رو محکم بست. سرمای بیرون رو از همونجا هم حس میکرد.
به خیابون اصلی رسید. اون طرف خیابون، سمت رودخونه، به غذاخوریای که اونجا باز بود رفت. بعد از چک کردن منو، اولین چیزی که به نظرش اومد رو سفارش داد. طولی نکشید که غذا رو جلوی دستش گذاشتن. با سرعت مشغول خوردن شد؛ به هیچ چیز دیگهای نمیتونست فکر کنه.
در همین حین، داشت به اخباری که مردم، چند قدم اونطرفتر، به همدیگه میگفتن گوش میداد. چیزهای جدیدی نبودن؛ قحطی، دارو و مواد خوراکی و سهمیهای شدن خیلی چیزها. اما هر بار شنیدنشون، مثل همون دفعهی اول درد داشت.
غذاش که تموم شد، بیشتر نموند. سریع از اونجا بیرون رفت، از خیابون رد شد و مستقیم به سمت کوچهای که خونهی کای توش بود و حالا خودش اونجا زندگی میکرد، حرکت کرد.
یک خیابون فرعی رو باید پشت سر میذاشت تا بهش برسه. داخل خیابون رو نگاهی گذرا انداخت. مغازهای بزرگ با خطی بزرگ روی سردرش نوشته شده بود: «مومنتو.»
اتفاقات دیشب رو به یادش آورد. نفسش رو بیرون داد. کمی ایستاد و با تردید و قدمهایی آهسته حرکت کرد.
نگاه مردم بهش خیره بود؛ انگار چیزی وسط پیشونیش نوشته شده بود. تحمل نگاههاشون رو نداشت. چشمهاشو به زمین دوخت. تصور میکرد خیابون خالیه و فقط خودش اونجاست.
تمام طول راه داشت با خودش میجنگید. درست نفهمیده بود دیشب چه اتفاقی افتاده و اصلاً کنجکاو هم نبود و قصدی برای خراب کردن این مدل فعالیتها نداشت. اون هیچ جای ماجرا نبود.
فکر شفافسازی این قضیه صبح اونو داشت میکشید سمت مغازه.
نباید بعنوان یک گشتاپو ازش یاد میشد.
مغازهای با نبش زیاد بود؛ شیشههای برقافتادهای که با حاشیهی قرمز تزئین شده بودن و با خط درشت، به رنگ طلایی و حاشیهی مشکی، وسط یکی از ویترینها نوشته شده بود:
«مومنتو»
پشت ویترین پر بود از انواع کلاه با رنگبندی و شیشههای لوکس عطر.
دستش به سمت دستگیره رفت، اما حسی باعث شد عقبش بکشه. سر و ته خیابون رو نگاهی انداخت. با مکث، دستگیره رو پایین آورد و در رو هل داد و وارد شد. دختری لبخند به لب، با کلاه و لباس مخصوصی که مشخص بود لباس کارش بود، جلو اومد.
«سلام، خوش اومدی.»
«ممنون.»
بیتوجه به دختر، نگاهش توی مغازه چرخید. دو نفر دیگه هم اونجا بودن که از لباس یکیشون میتونست بفهمه از چاپخونه اومده بوده. روزنامههای روی میز هم تأییدش میکرد.
نگاهش بازم اطراف چرخید. مانکنهای چوبی با فاصله از هم چیده شده بودن و از هر شاخهشون کلاهی آویزون بود. جلوتر رفت. یکی از کلاهها رو لمس کوتاهی کرد. جنس خوبی داشت و تقریباً روی همهی کلاهها حرف M طراحی شده بود.
دختر جلوتر اومد.
«حرف اول اسم مغازهست.»
خاتانگ از شنیدن صدا جا خورد، عقب رفت.
«بله، متوجه شدم.»
«اونجا آینه هست. میتونین بپوشین، خودتونو ببینین.»
نگاهش سمتی که اشاره شده بود چرخید. کنار آینه راهپلهای بود. چشمهاش بالاتر رفت.
«طبقهی بالا هم کلاه هست. کارای خاصتر برای مشتریای مخصوص و البته گرونقیمتتر اونجان.»
«فرقشون با اینا چیه؟»
«آقای کاناپان اونارو شخصاً میدوزن.»
با راهنمایی دختر، طبقهی بالا رفتن. حتی راهرو هم طراحی خاص خودش رو داشت؛ طرح گربهای محو که با خطوط سفیدرنگ نماد شده بود.
چشمش توی اون طبقه هم چرخید. خبری از مرد قدبلند نبود. مانکنهای طبقهی بالا کمتر بودن، اما ویترین دکوری گوشهاش بود که تعدادی کلاه، به تعداد انگشتهاش، داخلش بود. دختر سریع دخالت کرد:
«اونا فروشی نیستن.»
خاتانگ چیزی نگفت و بین کلاهها چرخید. مانکنی با یه دسته و تککلاه آویزون بهش رو پیدا کرد. کلاه برت مشکیرنگ با جنس مخملی بود. برداشت و با شستش کلمه M رو لمس کوتاهی کرد. برجسته بود.
برند معروفی نبود، اما بعد پوشیدن کلاه و وایسادن جلوی آینهی کوچیک آویزون به دیوار، متوجه دوخت خاصش شد.
برگشت. دختر کنارش وایساده بود. انگار رضایت رو از چشمهاش دیده بود و شروع کرد به تعریف که خاتانگ وسط حرفش پرید:
«پسندیدم. میبرمش.»
طبقهی پایین برگشتن. کلاه رو که حساب کرد، دختر با ظرافت خاصی داشت کلاه رو توی روزنامه میپیچید. خاتانگ بعد مکث کوتاهی آروم پرسید:
«صاحب مغازه کی برمیگردن؟»
«طول نمیکشه. باهاش کار داری؟»
سؤال دختر، سؤال خودش هم بود. دلیل حضورش اینجا چی بود؟ خرید کلاه؟ اطمینان دادن از اینکه خبرچین آلمانیها نیست؟ دلش نمیخواست همردهی سرباز های آلمانی به حساب بیاد. شاید تنها دلیلش همین بود.
چون وقتی کلاه روزنامهپیچشده توی دستش قرار گرفت، متوجه بیخاصیت بودنش شد. چشمش به روزنامه خیره موند. خبر اعدام جاسوس تازهشناساییشده گرمش شد؛ اونقدر که احساس میکرد خون توی رگش در حال جوشیدن بود.
نفسش سنگین شد. احساس خفگی میکرد؛ حتی توی اون مکان بزرگ.
روزنامه رو با شدتی که کنترلی روش نداشت پاره کرد. کلاهو توی دستش گرفت و با قدمهای بلند و تند از مغازه بیرون رفت و تنه ای به کسی که داشت داخل میاومد زد و رفت...
