Asymmetrical Ash
Tenkoبه دیوار تکیه زده بود. رفتن تکتک اعضای خانواده و خدمتکارهاشونو نگاه میکرد. جرئت نداشت جلو بره، گریه کنه یا حتی درخواست کنه تنهاش نذارن.
میترسید. اگه این کارو میکرد، کای باید بهای سختی رو میپرداخت. کای از تاریکی میترسید. نباید اشتباه میکرد تا بهخاطر اون توی انباری بیفته.
صدای زنِ پدرش توی سرش اکو شد. موقع گفتن این جملات، قدمی که جلو رفته بود رو هم به عقب برداشت. اون فقط پنج سال داشت و الان مجبور بود نصف روز رو تنها توی خونه بمونه.
همه رفتن. درِ بزرگ خونه بسته شد. اطرافش رو نگاهی انداخت. دیوارها به نظرش حرکت میکردن، تنگ میشدن.
با پاهای کوچیکش توی سالن پذیرایی بزرگ دوید. به اتاق رسید، کاپشنش رو برداشت و با خودش بیرون برد. نزدیک درِ ورودی نشست و به دیوار تکیه زد تا بتونه اطراف رو خوب ببینه.
صدا میشنید؛ انگار کسی توی خونه باشه. کف دستای کوچیکش عرق کرده بود. با کاپشنش پاکشون کرد و محکم نگهش داشت.
چیزی توی گلوش سنگینی میکرد. نفسهاش نامنظم شده بود.
«خاتانگ...»
سرش رو سمت صدا برگردوند. کسی اونجا نبود. قلبش محکم داشت به سینهش میخورد. ترسید؛ اونقدر زیاد که کفشهاش رو یادش رفت برداره. درِ بزرگ رو به زور باز کرد، کاپشنش رو پوشید و با پای برهنه توی حیاط دوید. داشت برف میبارید و هوا سرد بود.
نگاه آخری به پشت سرش انداخت. نه، نمیتونست برگرده.
از حیاط برفی گذشت و جلوی درِ چوبی و سنگین خانه کز کرد. روی زمین یخزده نشست، زانوهای کوچیکش رو محکم توی سینه جمع کرد و دستهای لرزونش رو دورشون قفل کرد تا شاید ذرهای از گرمای بدنش رو نگه داره.
نباید گریه میکرد. دماغش رو بالا کشید و با پشت دست، خیسی چشمهاشو پاک کرد. لرزی به جونش افتاده بود. دندونهاش هم نمینشست روی هم؛ میلرزیدن.
طول کشید. خیلی طول کشید. نمیدونست چقدر توی اون وضعیت مونده، اما هیچ چیزی رو دیگه حس نمیکرد. دیدش تار شده بود که شخصی رو دید از دور میاومد. با دیدنش دوید، جلوش نشست، بغلش کرد و رو دستهاش بلندش کرد.
«ک... کای، اومدی؟»
«تو چرا اینجایی؟»
خودش رو توی بغلش جا داد. کای سریع اونو توی خونه برد، کنار شومینه نشوند و پالتوی خودش رو روی بدن کوچیکش انداخت. مدتی صبر کرد تا برادر کوچیکترش وضعیتش عادی بشه. هنوزم داشت میلرزید، اما میتونست حرف بزنه.
«اونجا چیکار میکردی، خاتانگ؟ چرا هیچکس خونه نیست؟»
«رفتن خرید برای مهمونی.»
«تو چرا نرفتی؟»
پسر لبشو آروم گزید و نگاهش رو دزدید.
«خودم نخواستم.»
«تو نخواستی یا اون زن مجبورت کرد بگی؟»
نباید گریه میکرد. نه، حتی پیش کای هم نه. چیز سفت و محکمی که توی گلوش بود رو سخت قورت داد.
«اگه کلاس من بهخاطر برف تعطیل نمیشد، تو باید تا کی توی اون سرما میموندی؟ با چی تهدیدت کرد؟»
خاتانگ سکوت کرد. کای روبهروش قرار گرفت و سؤالش رو دوباره تکرار کرد. خاتانگ بازم جوابی نداد.
«اگه بهم بگی، قول میدم به کسی نگم. میخوام بهت کمک کنم.»
خاتانگ به صورت برادرش نگاه کرد. اون هیچوقت بهش دروغ نمیگفت. اون همیشه مراقبش بود.
«گفت تورو میندازه انباری، دیگه نمیذاره بری مدرسه. میمونی خونه، از من مراقبت میکنی.»
عصبانیت رو توی صورت برادرش میدید، اما مثل همیشه، به اون که میرسید همهچی فرق داشت. خاتانگ رو توی بغلش گرفت و به خودش فشرد.
«درست میشه. همهچی رو درستش میکنیم... بذار بهت یه رازی رو بگم.»
خاتانگ سؤالی از توی بغلش بهش نگاه کرد. کای ادامه داد:
«من مدرسه نبودم. پیش یه آقای مهربون رفته بودم. داره برامون دوتا شناسنامه جدید درست میکنه. دوست داری برگردیم آلمان، پیش خاله؟»
خاتانگ لبخند زد و پرید.
«هورا! خاله مهربونه! فقط من و تو میریم؟»
«فقط من و تو، ولی نباید به کسی بگی.»
چشمهاشو به هم فشرد. خاطرهای که اینقدر پررنگ داشت توی سرش بالا و پایین میشد رو نادیده گرفت. بدن کوفته از دردش رو تکونی داد. از روی تخت بلند شد و به خودش نگاهی کرد. کبودی و زخمهاش در حال محو شدن بودن. رنگشون به زردی میزد، ولی هنوزم با لمسشون دردش میگرفت.
لباسهایی که دیشب از چمدون بیرون آورده بود و کنار تخت گذاشته بود رو برداشت. پیراهن سفید، کراوات مشکی، کتوشلوار مشکی و در نهایت پالتوی مشکیش رو روی همش پوشید.
دستشو روی لباسها کشید. آخرین یادگاریهای برادرش که برای عروسیش بهش هدیه داده بود. بیشتر طولش نداد و به راه افتاد.
از شب قبل برف زیاد و کمسابقهای باریده بود. سالیانی طولانی، آمستردام همچین روز برفی سنگینی ندیده بود.
با اینکه خیابون با حضور سربازهای آلمانی متفاوتتر از همیشه به نظر میاومد، رفتوآمد مردم نسبت به دیشب بیشتر شده بود. داشتن خیابون رو از وجود برفها پاک میکردن.
سفیدی زمین چشمهاشو میزد. صبر کرده بود تا بهش عادت کنه.
فضای شهر و مردم، از چهار سال پیش که به اینجا اومده بود، خیلی تغییر کرده بود.
خبری از شور و شوق زندگی، بازی بچهها نبود. حتی دیگه معماری قشنگ و رنگی شهر به چشم نمیاومد. سیاه و غبارآلود به نظر میرسیدن.
طولی نکشید به درِ بزرگ قبرستون رسید. برف روی میلههای آهنیش نشسته بود. با باز کردنش، برفها توی هوا پخش شدن و دوباره به زمین ریختن. کمی هم روی پالتوش نشست.
جلو رفت و با چشم دنبال قطعه مورد نظرش میگشت. پیداش کرد. جلوتر رفت. از روی اسم، قبر مورد نظرش رو پیدا کرد. بیتوجه به برفهای روی زمین، روی دو زانو جلوش نشست. نفس سنگینش رو بیرون داد، لبشو گزید و از قطره اشکی که داشت راهشو روی گونهاش باز میکرد، جلوگیری کرد.
هوا خوب بود، اما احساس کمبود اکسیژن میکرد. با مشت به سینهاش کوبید. دستشو روی برفهایی که روی اسم نشسته بود کشید و پاکشون کرد.
اسم «کای» بزرگ روش نوشته شده بود. چشمهاشو به هم فشرد و آروم زمزمه کرد:
«الوعده وفا. دیدی بهت گفتم من اول میام دیدنت؟ اومدم...»
خیس شدن تدریجی شلوارش روی برفها رو احساس میکرد. توجهی نکرد. سنگ رو بازم لمس کرد.
«منو بخشیدی، کای؟ کاش نبخشیده باشی. من... تقصیر من بود، همهچی. اگه من نبودم، هنوز زنده بودی و زندگی خودت رو داشتی.»
حرف بعدیش رو خورد. مطمئن نبود صداش به جایی میرسه یا نه. ساعتها بدون هیچ حرفی اونجا موند. شاید منتظر معجزهای بود که خیلی براش دیر شده بود. بعد از یک سال تونسته بود سر خاک برادرش بیاد.
وقتی که هوا در حال تاریک شدن بود، بلند شد. روی قبر وایساد. فک قفلشده از بغضش رو به زور فاصله داد.
«Auf Wiedersehen, mein lieber Bruder. Dies war unser letztes Treffen.»
ترجمه: خداحافظ، برادر عزیزم. این آخرین دیدار ما بود.
بیشتر موندن رو جایز ندید. از اونجا رفت. توی خیابون اصلی که رسید، متوجه جمعیت بزرگی که روبهروش شکل گرفته بود شد. کنجکاو نبود، اما میترسید راهش رو به کوچه فرعی کج کنه و گم بشه. منتظر موند؛ بین جمعیت، شاید راه باز بشه.
زنی بچهش رو بغل کرده بود و داشت از سرباز آلمانی کتک میخورد.
مردی قدبلند با پالتوی مشکی و کلاه فدورای مشکی با نوار همرنگش جلو اومد و وارد ماجرا شد. میتونست تشخیص بده اون آدم عادیای نیست. سرباز رو هل داد و نتیجهش حمله دو سرباز بهش شد. قنداق اسلحه دست یکی از سربازها توی صورت جوان قدبلند خورد. گوشه لبش پاره و خونش توی هوا پخش شد.
خاتانگ با دیدن صحنه روبهرو احساس میکرد گوشهای از قلبش در حال سوختنه. از اون لباسها، از این صحنهای که در حال اتفاق بود، متنفر بود.
«Verdammt noch mal!»*
ترجمه: «لعنت بهش!»
خواسته بود زیر لب زمزمه کنه، اما موفق نبود و اونقدری بلند بود که به گوش مردی که کنارش بود رسید.
مرد فوراً متوجه زبان آلمانیش شد. واکنش تند مرد شوکهاش کرد.
«تو یه خوک آلمانی؟»
توی کسری از ثانیه حالت صورت مرد به خشم تبدیل شده بود. خاتانگ خودش رو بیدفاع میدید. عدهای که اطرافشون بودن صدا رو شنیده بودن و برگشته بودن تا مخاطب مرد رو ببینن.
سربازی که رتبه بالاتری داشت و درجه روی دوشش نشون از افسر بودنش میداد، جلو اومد. دستش رو روی غلاف اسلحهاش گذاشت و با فریادی کوتاه به زبان آلمانی، سربازهایش رو عقب کشید. برای آنها درگیری با چند شهروند وسط خیابان شأنیت نداشت و فقط باعث تجمع بیشتر مردم میشد. با اشارهی دست افسر و تهدید لولهی تفنگ بقیهی گشتیها به سمت جمعیت، مردم خشمگین کمکم عقب کشیدن و پراکنده شدن. تعدادی به زن و کودک متواری کمک کردن
و عده دیگه قصد کمک به مرد جوان رو داشتن، که رد کرد. کلاه لگد مال شده اش رو از روی زمین برداشت، تکوند و روی سرش گذاشت. توجهش به حلقه کوچیکی که دور پسری لاغراندام زده بودن جلب شد. جلوتر اومد.
«چه خبره اونجا؟»
«یه سگ آلمانی رو پیدا کردم. معلوم نیست اینجا چه غلطی میکنه. گشتاپویی؟»
خاتانگ بدون هیچ حرفی سر جاش بیحرکت مونده بود. جسارتش رو جمع کرد، از بین جمعیت بیرون رفت. بیتوجه به بد و بیراهی که داشت میشنید، نفس عمیق و صداداری کشید. شرایط رو اصلاً دوست نداشت. سرش گیج میرفت. دوست داشت بالا بیاره و نفسهاش که به شماره افتاده بودن، همونجا قطع بشن، ولی نشد.
مرد قدبلند درست چند قدم جلوتر وایساده بود. مخاطب قرارش داد:
«هیچکس دوست نداره تو اینجا باشی. تا دردسر نشدی، از اینجا برو.»
خاتانگ قدمهاش رو سریعتر کرد، شونهش رو محکم به شونه مرد زد و زیر لب زمزمه کرد:
«Arschloch!»*
ترجمه: حرومزاده.
صدای اونقدر بلند بود که به گوشش برسه.
«Ich habe verstanden, was du gesagt hast.»
ترجمه: شنیدم چی گفتی.
از اینکه جوابش رو آلمانی گرفته بود، سخت متعجب بود، اما با تکرار «به درک» زیر لب، از اونجا دور شد. به پشت سر نگاهی کرد تا مطمئن بشه کسی در حال تعقیبش نیست.
پسر قد بلند چند دقیقه پیش رو دید؛ با نگاهی ناخوانا در حال بدرقهاش بود، درست همونجایی که چند دقیقه قبل با هم برخورد داشتن...
