Asymmetrical Ash

Asymmetrical Ash

Tenko


ایستگاه مرکزی آمستردام — ۱۹۴۳


امشب یکی از آروم‌ترین شب‌هایی بود که آمستردام توی سه سال گذشته به خودش دیده بود.
مه غلیظی که نشون از بارش قریب‌الوقوع برف می‌داد، خیابون‌ها رو از همیشه خلوت‌تر کرده بود.
قدم‌های آهسته‌ای این سمت خیابون، کنار رودخانه، برمی‌داشت و پسر لاغراندامی که داوطلب شده بود برای کمک، داشت گاری پُر رو می‌کشید و دنبالش می‌اومد.
دود حبس‌شده توی سینه‌اش رو آروم بیرون داد، فیلتر سیگارش رو روی کف‌پوش‌های کنار رودخانه انداخت و زیر پاهاش له کرد. لایه‌ی نازکی از یخ روی رودخانه بسته شده بود و هوای اطرافش رو سردتر از دمای معمولی هوا کرده بود.
چراغ‌های خیابون یکی‌درمیون چشمک‌زن و خراب شده بودن که نور پیاده‌رو رو از همیشه کمتر کرده بودن. با این وجود، آنتونی رو از اون طرف خیابون خیلی واضح دید که با اشاره سعی داشت بهش بفهمونه به اونجا برن.
به پسر کمک کرد. گاری رو دونفری و با سرعت بیشتری به اون طرف خیابون بردن. جلوی مغازه‌ی خانوم کورنلیا که رسیدن، متوقف شدن.
با علامت سر، اشاره‌ای به آنتونی که نقشش رو خوب می‌دونست کرد که با سرعت از اونجا رفت.
عده‌ی کمی از مردم توی مغازه‌ی شیرینی‌پزی خانوم کورنلیا جمع شده بودن. صدای ضعیف رادیو از اون فاصله هم به گوش می‌رسید.
اونجا به پاتوق شبانه‌ی آقای هندریک تبدیل شده بود. رادیو رو روی فرکانس محلی تنظیم می‌کرد و تا نزدیکای صبح به صدای زن گوینده که اسامی کشته‌شده‌های جنگ اخیر رو اعلام می‌کرد، گوش می‌داد و گاهی مردم دیگه هم که چشم‌به‌راهی از جنگ داشتن، همراهیش می‌کردن.
با ورود فرست به مغازه، کسایی که متوجه حضورش شدن بهش خوش‌آمد گفتن. فرست با برداشتن کلاهش و ادای احترام متقابل جواب داد.
فرست خانوم کورنلیا رو مستقیم خطاب قرار داد:
ـ نظرتون عوض نشده؟ هنوزم می‌تونیم از انبار مغازه استفاده کنیم؟ اجباری نیست، اگه مشکلی دارین، جای دیگه‌ای می‌شه پیدا کرد.
خانوم کورنلیا با عجله جلو اومده بود و با لبخند پذیرای فرست شده بود.
ـ هی پسر، فکر کردی مثل گذشته‌ست، انبار پُر باشه از شیرینی؟ می‌دونی چند وقته پخت شیرینی نداشتیم؟ به چه کارم میاد اگه به این خاطر ازش استفاده نکنم؟ که می‌شه جای سوسک و موشا.
فرست به شوخی زن خندید و بدون اتلاف بیشتر وقت، به پسر اشاره‌ای کرد که با سرعت مواد خوراکی و کیسه‌های آرد رو از گاری پایین می‌آورد.
تعدادی از مردمی که همراه آقای هندریک به رادیو گوش می‌دادن، به کمک رفته بودن که هرچه سریع‌تر بار رو خالی و به انباری منتقل کنن.
خانوم کورنلیا از جیب بزرگ لباسش پاکت سفیدرنگی بیرون آورد و سمت فرست گرفت.
ـ اینم پول بار قبلی که نیازای مردم رو آورده بودی. همین دیروز جمع شد بالاخره. می‌خواستم بفرستم دم مغازه‌ات، یادم اومد امشب میای، گذاشتم به خودت بدم، مستقیم.
فرست برای گرفتن پاکت تعلل کرد.
ـ برای پرداختش که به مشکل نخوردین؟ می‌تونم زمان بیشتری صبر کنم.
ـ بگیر پسرم، خیالت راحت. توانایی پرداخت این مقدار پولو داریم. همین الانشم تورم جنگو روی قیمتا نکشیدی که بابتش حسابی ازت ممنونیم.
زن دست فرست رو گرفت، پاکت رو توش جا داد. فرست پاکت رو توی جیبش گذاشت و بیرون رفت.
از مغازه فاصله گرفت، به میله‌ی آهنی تابلوی ایستگاه قطار تکیه زد و از دور مراقب بود. با دیدن آنتونی، چشم‌هاش دنبالش چرخید که با قدم‌های بلند و سریع نزدیک‌تر می‌شد. از حالت چشم‌ها و علامت ابروش مشخص بود می‌خواد چیزی رو بفهمونه. به فرست نزدیک شد.
ـ فرست، دارن میان.
خانوم کورنلیا که وضعیت رو دید، دخالت کرد. به مردم کمک کرد، آخرین کیسه‌ی آرد رو خودش برداشت، داخل برد و بقیه گاری رو هم بردن که توی انبار قایم کنن.
نیازی به دخالت فرست نبود. همه خوب کارشون رو یاد گرفته بودن. انتقال مواد که تموم شد، جو به حالت قبلی و عادی هرشب برگشت؛ گوش دادن به صدای رادیو و وانمود کردن به زندگی همیشگی.
ماشین گشتی پُر از سرباز که پرچم آلمانی بهش وصل شده بود، با سرعت آرومی از خیابون داشت رد می‌شد. کنار ایستگاه توقف کردن. کسی که راننده بود، فرست رو مخاطب قرار داد. از نوع حرف زدنش مشخص بود تازه هلندی یاد گرفته. کلماتش نزدیک به نامفهوم بودن، ولی فرست فهمیده بود منظورش این بوده: «چرا اونجا وایسادی؟»
فرست با خونسردی همیشگیش توی موقعیت‌های مشابه، جلوتر رفت، کنار ماشین وایساد و به آلمانی جواب مرد رو داد:
ـ منتظر قطارم.
مرد از آلمانی حرف زدنش تعجب کرده بود و حس رضایتمندی بهش داده بود. مکالمه رو آلمانی پیش بردن.
ـ مسافر داری؟
فرست تأیید کرده بود و بعد توضیح خواستن راجع‌به تجمعی که توی شیرینی‌پزی بود و گشت کوتاهی اطراف مغازه. از اونجا رفته بودن. فرست به جای اولیه‌اش برگشت و دوباره به میله‌ی آهنی تکیه داد.
سرش رو با تأسف تکونی داد. پاکت سیگار اوفِرشتولتسِ قرمز رنگش رو از جیب داخلی پالتوش بیرون آورد. به نشان خانوادگی هرالدیک که به چه زیبایی و با کلمات اختصارش روی جعبه حک شده بود، نگاه گذرایی کرد. برند آلمانی که قبل از شروع جنگ عادت به کشیدنش داشت و بعد اشغال هنوز نتونسته بود ترکش کنه.
یک نخ سیگار گوشه‌ی لبش گذاشت. پاکت سیگارو توی جیبش برگردوند. فندک رو بیرون آورد، روشنش کرد، پک عمیقی به سیگار زد و حین بیرون دادن دودش متوجه ساعت بزرگی که وسط میدون شهر آویزون شده بود، شد.
ساعت دوازده رو نشون می‌داد. سوت قطاری که حالا از دور قابل دیدن بود، صدای زنگ ساعت رو محو کرد توی شلوغی و تلق‌وتلوق کشیده‌شدن قطار آهنی روی ریل. آنتونی به فرست نزدیک شد.
ـ من دارم میرم خونه. گاری رو با خودم می‌برم، تو انبار پشتی می‌ذارم.
ـ مراقب خودت باش. اگه چیز مشکوکی دیدی، همون‌جا ولش کن، خودت فرار کن.
ـ باشه. حتماً فردا می‌بینمت.
قطار با سروصدای زیادی توی ایستگاه وایساد. در واگن درست روبه‌روی مغازه‌ی خانوم کورنلیا باز شد. این ساعت از شب معمولاً مسافری به مقصد آمستردام نداشت و الان...
دود قطار با مه قاطی شده بود و دیدشون رو بیشتر تار کرده بود. شلوغی و هجوم مردم سمت قطار، توجه فرست رو هم جلب کرد. جلوتر رفت.
خانواده‌ی بعضی از اهالی از جنگ برگشته بودن. سوت قطار اون شب نوید برگشت خیلی‌ها رو داده بود. پسر آقای هندریک هم برگشته بود؛ زخمی، اما زنده. با عصایی زیر بغل، سخت از پله‌ها پایین اومده بود.
مرد پیر با دیدن پسرش نتونسته بود تحمل کنه؛ اشک می‌ریخت و شادی می‌کرد. سمت پیاده‌رو حرکت کردن. ازدحام هر لحظه ازش دور و دورتر می‌شد تا اینکه توی کوچه رفتن و ازشون صدایی آروم بیشتر باقی نمونده بود.
باد سردی از سکوت شهر استفاده کرد. از لابه‌لای واگن‌ها و ریل آهنی قطار گذشت، به آدما پیچیده شد و وزید. فرست با دست کلاهش رو نگه داشت که همراه باد نره.
در واگن قطار هنوز باز بود. کسی با قدم‌هایی آهسته روی پله‌هاش ظاهر شد. از متصدی قطار دوتا چمدون تحویل گرفت و بدون حتی نیم‌نگاهی به اطراف، چشم‌هاش رو بست. هوا رو توی ریه‌هاش کشید، آروم بیرون داد و آروم زمزمه کرد:
ـ Hallo, ich bin da.*
باد صداش رو همه جای شهر به گوش نرسوند، اما به تن شهر چسبید.
فرست هم استثنا نبود. نشنید، اما لب‌خوانی کرده بود؛ کلمات آلمانی که هر کلمه‌ش توی ذهنش آژیر خطری رو روشن کرده بود. سفر یک آدم عادی آلمانی به هلند حس خوبی بهش نمی‌داد.
از نظر گذروندش. پسر لاغر و ریزاندامی بود با کاپشن مشکی. صورت زخمی‌اش توجه فرست رو به صورتش جلب کرد. ابروهاش درهم‌تنیده بود، اخمی پررنگ. چشم‌های کوچیک، اما درخشانش به آسمون دوخته شده بود و با لب‌های درشت و قلوه‌ای کلمات رو ادا کرده بود.
چیزی توی وجودش به نظر درست نمی‌اومد.
پسر به پیاده‌رو قدم گذاشت. آهسته و بدون هیچ عجله‌ای نزدیک می‌شد. سوز هوای سرد به تنشون نشست. فرست بدون حرکت موند، اما پسر یقه‌ی کاپشن مشکیش رو بالاتر کشید. اخمش پررنگ‌تر شد.
درست قبل از برخورد با شونه‌ی فرست و رد شدن از اونجا، برای کمتر از یک ثانیه نگاه آن دو به هم گره خورد. اولین دونه‌ی برف زمستون امسال روی مژه و پلک فرست نشست. دیدش رو تار کرد، اما این رویارویی رو نه با دیده‌ی جسم، بلکه با تمام وجود دیده بود.
سرما تا عمق وجودش رخنه کرد. نمی‌دونست از سردی هوا بود... یا اون چشم‌های یخی که در ظاهر قهوه‌ای به نظر می‌رسید!
تلخ بود؛ درست مثل سیگار لای انگشتانش که هنوز روشن مونده بود. به لب‌هاش چسبوند و عمیق‌ترین کام رو ازش گرفت و حین خاموش کردنش زیر پاهاش برگشت.
پسر توی دیدش داشت گم می‌شد و بارش برف داشت شدت می‌گرفت...
اون کی بود؟ جوابی نداشت، اما یک چیز رو خوب به خاطر سپرده بود؛ بوی تلخ قاطی با چوب و وانیل ملایمی بود که از پسر جا مونده بود.
درسته، اشتباه نمی‌کرد. بوی کارون بود، عطر مشهور پاریسی.


*: سلام من اومدم




Report Page