Ashes between us.

Ashes between us.

ᴢʀᴀ


هیچ تمایلی نداشت که چشم‌هاش رو باز کنه. توی مدت زیادی انقدر خوب و راحت نخوابیده بود، اما سردرد خیلی کمی که روی مویرگ‌های پیشونیش قدم می‌زد مجبورش کرد توی تختی که دراز کشیده تکونی بخوره و دستش رو سمت خالی و خنک تختی ببره که تصور می‌کرد با گرمای تهیونگ پر بود، اما وقتی چیزی دستش رو نگرفت، با وحشت چشم‌هاش رو باز کرد.

حتی به دور و ورش دقت نکرد، به تم اتاقی که داخلش بود، اون سرمای لحاف مستقیم روی بدنش نشسته بود و سرمایی رو به تن خودش هم وارد کرده بود.

به سرعت از روی تخت بلند شد و اتاقی که سراسر بو و فرمون تهیونگ رو می‌داد رو ترک کرد.

از تصور اینکه تهیونگ بازهم رهاش کرده و همه چیز فقط یک خوش خیالیه یک شبه بوده گلوش خشک شد.

به چه وضع رقت انگیزی افتاده بود، هیچکس این ساید آلفای خون خالص رو نمی‌تونست ببینه یا حتی تصور کنه.

وقتی با شدت از پله های طبقه ی بالا پایین رفت، بالاخره تونست درست نفس بکشه.

جونگکوک انگار که بیمار مبتلا به آسم بود و اسپری مورد نیازش, حضور و عطر تهیونگ.

امگای یاس، با تیشرت گشاد و بلند مشکی رنگ، بدون شلوار‌و رون های تو پر و خوش فرم گندمیش، موهای مشکی و فر و شلخته‌ ای که با یه هدبند روی پیشونیش جلوی مزاحمتشون رو گرفته بود اما هنوزم یه تار موی خوشگل بدجوری به چشم می‌اومد، داخل آشپزخونه مشغول درست کردن سوپ خماری برای آلفا بود.

به پایین پله ها رسید و با تیشرت مشکی ای که تن خودش هم بود، و یادش نمی‌اومد کی و چطوری با کت و پیراهنش عوض شده به دیوار رو به روی آشپزخونه تکیه داد و به تهیونگ نگاه کرد.

اون پسر... چطوری می‌شد توضیح داد؟ تهیونگ همیشه یه ظرافت و اشرافی بودن خاصی توی حرکاتش دیده می‌شد، همیشه جدای رایحه ی یاسش بوی خوبی می‌داد، اکسسوری هاش توی دبیرستان از نیم ست های دختراهم بیشتر به چشم می‌اومد. تهیونگ به روش خودش ناز می‌کرد و هزاران نفر به خط می‌شدن که نازش رو بکشن، فرقی نداشت که چه جنسیتی باشن.

برای همین جونگکوک همیشه احساس خطر می‌کرد، انگار با یه دنیا رقیب بود اما هیچوقت به روی خودش نمی‌آورد.

حتی زمانی که به تهیونگ اعتراف نکرده بود، با چشم هاش درشت مشکی رنگش همیشه زیر نظرش داشت و بارها بخاطر تهیونگ دعواش شده بود.

تهیونگ جفتش بود، جفت حقیقیش، حتی اگه درست حسابی بهش محل نمی‌داد و جونگکوک پوست تنش رفت تا امگاش رو مال خودش کنه.

با به یاداوردن خاطره ای که بالاخره تونسته بود توجه تهیونگ رو برای اولین بار به عنوان جفت حقیقی جلب کنه لبخندی زد.

چند تا قلدر داخل مدرسه تهیونگ رو از پله ها به پایین پرت کردن و جونگکوک با دیدن این صحنه و درد توی چهره ی معصومانه ی تهیونگ، همشون رو به خط کرد و اونقدر روی پشت بوم مدرسه کتکشون زد که همشون جلوی پای تهیونگ به غلط کردن افتادن.

البته، خودشم چند تا مشت خورده بود و صورتش زخمی شده بود، اونجا بود که تهیونگ زخم پای خودش رو فراموش کرد و از کوله پشتیش، چسب زخم هلوکیتی ای در آورد و روی زخم روی گونه ی جونگکوک زد و آلفای نوجوون با دیدن اون هلوکیتی تک خنده ای زد.

اون لحظه ای بود که بالاخره به چشم جفتش اومد.

خنده ای با یادآوری تخس بودن دوران نوجوونیشون زد که باعث شد تهیونگ به سمتش برگرده و با دیدن نگاه خیره ی جئون روی منحنی کمرش تک سرفه ای بزنه.

+زود بیدار شدی.

جونگکوک سری تکون داد و وارد آشپزخونه شد، تهیونگ از این سمت آشپزخونه به اون سمت می‌رفت و جونگکوک اون گربه ی پر از ورجه وورجه رو بالاخره یک جا گیر آورد و از پشت بغلش کرد.

سرش رو روی شونه ی امگا گذاشت و نوک بینیش رو روی گردن پسر تکون می‌داد و نفس عمیقی کشید.

-فکر کردم رفتی.

تهیونگ خنده ی ریزی کرد.

+کجا برم؟ اینجا خونه ی خودمه، محض اطلاع.

-قبلا هم خونه ی خودمون رو ترک کردی، زیاد خاطره ی جالبی ندارم.

تهیونگ با قاشقی که توی دستش بود ضربه ای روی دست پر از تتوی آلفا به دور کمرش زد که داشت با نوک انگشت هاش از زیر لباس با پوست شکم و کمرش بازی می‌کرد.

+اینطوری تیکه می‌ندازی نمی‌گی خودت رو به قطعات منظم و نامنظم تیکه و بسته بندی می‌کنم و به عنوان هدیه می‌دم به فن هام؟

جونگکوک نیشخندی زد و با نوک انگشت اشاره‌ش شکل های مختلفی روی شکم تهیونگ از زیر لباس کشید.

-چه خشن، فناتو از من بیشتر دوست داری؟

+کی گفته که من اصلا تو رو دوست دارم؟

-آره؟ چندتا دوستم نداری؟

تهیونگ با قنج رفتن دلش فاصله ای گرفت و سوپ آماده شده رو روی اوپن گذاشت و جونگکوک شبیه یه پاپی دنبالش راه می‌اومد.

+انقدر بهم نچسب، لوس.

-فقط برای تو. دیشب گند زدم؟

تهیونگ همونطور که جونگکوک رو به زور روی صندلی می‌نشوند و براش سوپ رو داخل ظرف می‌ریخت و جلوش می‌ذاشت جواب داد:

+همیشه گند می‌زنی، فقط وقتی مستی، صادقانه تر گند می‌زنی.

نگاه جونگکوک به حلقه ی توی انگشت تهیونگ افتاد و گوشه ی لبش بالا رفت.

-حلقه رو انداختی.

تهیونگ هم متقابلا پشت میز نشست و نگاهی به انگشتش انداخت.

+فقط چون خوشگل بود. سوپت رو بخور.

آلفا با آرامشی که دوباره توی حرکاتش دیده می‌شد مشغول خوردن سوپ خماریش شد و اون دستی لای موهاش کشید که ریشه های در اومده ی مشکی رنگش به چشم تهیونگ اومد.

-ریشه ی موهات در اومده.

+هوم، می‌‌خواستم هیونگ برام رنگشون کنه.

تهیونگ با لفظ هیونگ تک سرفه ای زد و از قهوه ی داخل دستش خورد.

جونگکوک بدجوری نگاهش می‌کرد. عین شکارچیا، عین گرسنه ها. یک دستش رو زیر چونش زده بود و با اون موهای یخی به هم ریخته‌ش و صورت صبحگاهیش بهش خیره شده بود.

-انقدر بهم زل نزن.

+چرا عزیزم؟ مضطربت می‌کنم؟

-نه، تمایلم به خشونت و در آوردن دو جفت چشم با چنگال رو داخلم زنده می‌کنی.

جونگکوک ابرویی بالا انداخت و لیوان آبی رو سر کشید.

+به انگشتای خوشگلت نمیاد اینطوری بهشون فشار بیاری.

-این انگشتای خوشگل از پس خیلی کارا بر میان، جئون.

+می‌دونم عزیزم، رابطشون با سوراخت خیلی صمیمی بنظر می‌رسه.

تهیونگ دوباره با قاشق ضربه ی محکمی به پیشونی آلفا زد و اون خون خالص هرکول، جوری واکنش نشون داد انگار که تیر خورده.

هیسی کشید و محکم روی پیشونیش رو گرفت تا تهیونگ رو نگران کنه.

امگا از جاش بلند شد و میز رو دور زد و سمت آلفایی که آروم ناله می‌کرد خیز برداشت.

-خیلی محکم زدم؟ خورد تو چشمت؟ ببینمت؟

همونطور که توی صورت پسر خم می‌شد، با دیدن لبخند روی صورت جونگکوک نقشه‌ش رو فهمید و با حرص خواست عقب بکشه که آلفا دستش رو کشید و مو مشکی رو روی پاش نشوند‌.

چند سانت با صورت جونگکوک فاصله داشت و اون آلفا دوباره شروع کرده بود به بازی با کمر تهیونگ، از کمر باریکش خوشش می‌اومد.

+عاشق اینم که کمرت انقدر خوب توی دستام جا می‌شه.

تهیونگ چشم هاش رو ریز کرد و به مردمک های مشکی و درشت رو به روش خیره شد.

آلفا ادامه داد:

+از این خال کوچولوی روی بینیت خیلی خوشم میاد، کیوته.

و بعد همون قسمت رو آروم بوسید‌.

+از فحش دادنات خوشم میاد، اینم خیلی کیوته. حس می‌کنم بخاطرت کینک فحش گرفتم، چند ساله درگیرشم.

تهیونگ نتونست جلوی تک خنده‌ش رو بگیره و جونگکوک با چشم های پر از درخششی به لبخندش نگاه کرد.

+از این تک خنده هات با صدای بمت خوشم میاد. عاشق نرمی موهاتم، هیچ دختری با هیچ محصول بهداشتی ای نمی‌تونه بدستش بیاره.

-موهای چند تا دختر رو توی دستت گرفتی؟

جونگکوک به صدای تیز امگا نیشخندی زد.

+هیچوقت صورتاشون رو یادم نمونده، زاویه ی دیدم فقط پشتشون بوده.

منظور جونگکوک کاملا واضح بود و تهیونگ چشمی چرخوند.

-خوش شانسی که ماجرای ته‌ها رو کاملا برام تعریف کردی، وگرنه ریشه گیری که هاح، از ریشه موهات رو با ماشین می‌زدم.

جونگکوک لب هاش رو به پایین خم کرد و این حرکت کوفتی هم از هات بودندش کم نکرد.

+اون موقع چی رو می‌خواستی چنگ بزنی، وقتی لای پاهات بودم هیونگ؟

-تو واقعا فکر کردی حالا حالاها اجازه داری بین پاهای من خودتو جا بدی؟

جونگکوک تکونی به رون های توپرش داد و گرماش به تک تک سلول های بدن تهیونگ وارد شد.

+اجازشم می‌گیرم هیونگ، دیوارای خونه‌ت خوب عایق صدا هستن؟

تهیونگ بینی تقریبا بزرگ جونگکوک روی توی انگشتش چرخوند و نیشخند آلفا از روی لبش رفت.

+امروز خیلی داری کتکم می‌زنی، دوست داری یه رد روم داخل خونه‌م برات بسازم که اونجا با تجهیزات راحت تر انجامش بدی؟

-اگه توضیح بدی چطوری تو اون پسری هستی که من رو از آتیش کتابخونه نجات داد ولی هیچوقت بهم درباره‌ش نگفت، شاید بذارم.

جونگکوک موهای تهیونگ رو بین انگشت هاش نوازش می‌کرد تا نرم و حالت دار بودنش رو راحت تر حس کنه.

+پدربزرگ ازم خواسته بود. نمی‌دونم، هاح، توی سر خودم دوست نداشتم منتی سرت بذارم یا همچین چیزی؟ وقتی توی مدرسه هم رو دیدیم و فهمیدیم جفت همیم اما من رو نشناختی، ترجیح دادم هیچوقت راجبش نگم. انگار همیشه یه پله ازت پایین تر بودم.

-اما جینهو شی گفته بود که اون روز پسرش رو با خودش آورده...؟

جونگکوک دوباره سرش رو توی گردن پسر فرو بد و نفس عمیقی کشید و رنگ چشم هاش برای لحظه ای قرمز شد.

+هوم، پدربزرگ مادریم بود. به هرحال اون تنها کسی بود که من و لیسا داشتیم، اونم فقط مارو داشت. نه پسر دیگه ای داشت، نه دختر دیگه ای. تنها وارث هاش ما بودیم. ارثیه‌ش بهمون رسید و با هوش لیسا تونستیم خوب سرمایه گذاریش کنیم. می‌دونی؟

-همیشه راجب پدربزرگت می‌گفتی اما هیچوقت عکسش رو نشونم ندادی..

جونگکوک آهی کشید و فرمون هاش سنگین شده بودن.

+این آخرا اونقدری دیدنی نبود که تصویر خوبی ازش ثبت کنم. مریضیش از پا درش آورده بود، هربار که دست هاش رو می‌گرفتم تا از طریق گرگ هامون دردش رو به تن خودم منتقل کنم، اونقدر شدید بود که حتی منه نوجوون رو هم از پا در می‌آورد. راجب خانواده ی پدریم هم که خودت در جریانی، هیچوقت ندیدیمشون. رابطشون با مادرم خوب نبوده.

تهیونگ لبخند غمگینی زد.

-بخش مهمی از داستان جفتمون مربوط به مادرامونه پس.

+و تو هنوز بخش مهم داستانت که من داخلش نیستم رو برام تعریف نکردی.

تهیونگ هومی کشید و از روی پای آلفا بلند شد و با لبخند گفت:

-مگه نمی‌خواستیم موهات رو رنگ کنیم؟ من اینجا هم دکلره رو دارم، هم شامپوی هم رنگ موهات رو.

+داری می‌پیچونیم عسل؟

تهیونگ دست جونگکوک‌ رو‌ گرفت و از جاش بلندش کرد و به سمت حموم بردش.

-نه، حداقل دیگه نه. فقط می‌خوام موقع تعریف کردنش دستم به یه چیزی بند باشه.

+هاح، بهت گفتم موهای بلندم لازمت می‌شن.

.

.

+بهم قول بده که بخاطر انتقام این چند ماه موهام رو نمی‌سوزونی خوشگله.

-فقط مثل یه پسر خوب بشین سرجات و تکون نخور جئون.

جونگکوک روی صندلی ای داخل حموم نشسته بود و لباسش رو در آورده بود تا رنگی نشه.

تهیونگ اول پودر دکلره رو با مواد مورد نیازش قشنگ هم زد و روی ریشه های مشکی آلفای مو یخی گذاشت.

-نمی‌دونم از کجا شروع کنم. هربار تعریف کردنش شبیه قصه ای شده که شبا برای بچه ها می‌خونن، خستت می‌کنه.

جونگکوک از توی آیینه نگاه خمار و جدی ای بهش انداخت.

+ادامه بده.

-می‌دونی که، من هیچوقت آدم مورد علاقه ی خانوادمون نبودم چون همه باور داشتن مادر بخاطر به دنیا آوردن من فوت شده. اما حقیقت چیز دیگه ای بود‌. مادرم زمانی که من رو از پدرم باردار بوده، با جفت حقیقیش که توی دوران نوجوونیشون با پدرم یه اکیپ سه نفره بودن اما کیم بزرگ بخاطر خودخواهی هاش مادرم رو به زور مارک می‌کنه و از هم جداشون می‌کنه رابطه داشته. اسم جفت حقیقی مادرم چئو مینسان بود‌. و همسرش یه امگای جادو بود، وقتی متوجه خیانت همسرش شد، هم مادرم رو نفرین کرد و هم مینسان رو.

اما اجازه داد مادرم تا آخر ماه بارداریش نفس بکشه، چرا؟ که یه بچه ی نفرین شده به خاندان کیم اضافه شه. سم داخل بدن مادرم خیلی خوب به بدن و گرگ من انتقال پیدا کرده بود و سمی بودن گرگم فقط زمانی خودش رو نشون داد که با تو رو به رو شدم. جفت حقیقیم.

جونگکوک با دقت به حرف هاش گوش می‌داد و تهیونگ منتظر بود تا ریشه ی موهاش رنگ باز کنن.

-وقتی بچه تر بودیم متوجه خطری که تهدیدمون می‌کرد نبودم، اما وقتی به نوجوونی رسیدیم، کم کم میک اوت ها و سکس هامون زیاد شد، فهمیدم که چقدر می‌تونم خطرناک باشم. اونقدر خطرناک که بعضی وقت ها خون سیاه بالا می‌آوردم، گرگم بدنم رو پس می‌زد. یادته که به چه روزی افتاده بودی؟ عملا داشتی بخاطر من زنده به گور می‌شدی و توی هیچ آزمایشی نمی‌فهمیدی چرا، دردت از کجاست. درد اصلی من بودم. گرگ من می‌تونست با گاز گرفتن یه خون خالص، یا قدرت رو ازش بگیره یا جونش رو. در ثانیه. اما تو جفت حقیقیم بودی، برای همین بعد از مارکم کم کم داشتی همه ی قدرت و جونت رو باهم از دست می‌دادی. مقصرش من بودم.

+ته..

-نه جونگکوک. نمی‌تونی بگی که از پسش بر می‌اومدی یا هرچیزی. برای خودم مهم نبود اگه بمیرم، اما تو چرا. جون تو برام مهم بود. اون آخرا که کاملا ده کیلو کم کرده بودی و تشنج های کوتاه مدت می‌کردی به خودم اومدم. داشتم باهات چیکار می‌کردم؟ مگه گرگم چقدر خطرناک بود؟ بارها سعی کردم ارتباطم رو باهاش قطع کنم، اما قوی تر می‌شد. پس باید پیوندم رو باهات قطع می‌کردم، گرگ من از تو تغذیه می‌کرد.

ریشه های آلفا رنگ باز کرده بودن و تهیونگ حالا سر جونگکوک رو کمی داخل سینک خم کرد و با دوش دستی مشغول آب کشیدن و ماساژ موهاش شد.

-پدرم هم ازم دل خوشی نداشت، تا فهمید پیوندم باهات قطع شده، نامجون رو آورد جلو. چرا که نه؟ بهترین ازدواج خاندان می‌شد. اما مگه من مرده بودم؟ پس با پولی که تونسته بودم پس انداز کنم فقط از کره خارج شدم. فکر می‌کردم سریع برمی‌گردم، فکر می‌کردم سریع درمان می‌شم، دکترای کره چیزی بلد نبودن، اما آمریکا چی؟ اونحا ابر قدرت بود. قطعا دردم رو می‌فهمیدن.

+اما بهت درد اضافه کردن‌..

تهیونگ با حوله نم موهای پسر رو گرفت و حالا در شامپوی یخی رنگ رو باز کرد و روی ریشه های دکلره شده‌ش خالی کرد و خندید.

-آره، توی اون سن فقط به یه بیمارستان رفتم، انگار‌ چکاپ سرماخوردگی بود، حتی زبانم هم خیلی خوب نبود، فقط متوجه شدم که ازم آزمایش گرفتن و توی آزمایش هام متوجه چیزی شدن که دیگه نذاشتن از بیمارستان خارج شم. مستقیم به بخش دیگه ای منتقلم کردن، با کلی افراد سلاح به دست، با گارد امنیتی بالا. مگه فقط یه بیماری جزئی نبود؟ پس اینهمه حفاظت برای چی بود؟

دست هاش دوباره شروع به لرزش کردن و جونگکوک سریعا متوجهش شد و با گرفتن یک دستش، بوسه ای روی انگشت هاش گذاشت‌.

+اگه بخوای بعدا می‌تونیم ادامش رو صحبت کنیم.

ته توی آیینه لبخندی زد.

-متوجه شدم اون سمی که توی بدنمه ویروس لومِنه.

ابروهای جونگکوک بالا پرید.

+اوه؟

-نه می‌شد اسمم رو امگا گذاشت، نه یه آلفا، نه یه انیگما. من یه گرگینه ی امگا بودم که کریستال های لومن رو داخل خونِش داشت.

+تهیونگ، عسلم، اصلا متوجه حرفات نمی‌شم.

تهیونگ تک خنده ای زد.

-کریستال های لومن داخل رگ های خونیم یه پروتئین نور و واکنش گرا بود که توی برخورد با آدرنالین بالا، قادر به انجام هرکاری بود. تبدیل کردن یه بتا به یه آلفای خون خالص، کشتن یه خون خالص، گرفتن قدرت آلفاها، هر چیزی، هر چیزی که فکر کنی از کریستال لومن ساخته بود. باعث می‌شد شنوایی صد برابر قوی تر شه، سرعت و قدرتت قوی تر شه و مرگبار تر باشی.

جئون کاملا شوکه شده بود و هیچی نمی‌گفت.

-اینطوری بهت بگم که من با گاز گرفتن یه شخص از طریق نیش هام، می‌تونستم ساختار ژنتیکی شخصیش رو بازسازی کنم. یعنی یه بتارو یه گرگینه ی موقت کنم، ولی اون فرد بعد چند ساعت یا می‌میره، یا دچار جهش غیر قابل کنترل و دائمی می‌شه. دقیقا همون هیولاهایی که اونا می‌خواستن.

+پس می‌خوساتن از کریستال های داخل خونت، سلاح بسازن، درسته؟

-آره. می‌خواستن ازش یه سرم و آمپول نظامی درست کنن. باهاش می‌تونستن سرباز هایی رو ایجاد کنن که داخل جنگ توی چند ثانیه دگرگون می‌شن. که حتی از راه دورهم بشه فعال و کنترلشون کرد.

+خدای من..

-طی آزمایش های زیاد موهام شروع به ریزش کرد، اونقدر قدرتم زیاد شده بود که بارها من رو به صندلی های الکتریکی بستن تا اوج وجود و خشمم رو ببینن. هربار از رگ های زیر پوستیم نورهای عجیب قرمز و طلایی ای بیرون می‌زد و حافظه ی کپتاه مدتم هربار شروع می‌کرد به فراموشی. هاح..هربار بخشی از خودم رو از دست می‌دادم.

+چطوری از دست اون حرومزاده ها خلاص شدی؟

-موهات رنگ گرفتن.

دوباره موهای آلفارو داخل سینک با دوش دستی شست و این بار کاملا با حوله خشکشون کرد.

+یکبار اون رویی ازم بالا زد که هیچوقت توی عمرم به خودم ندیده بودم. حتی نمی‌دونستم چی‌ام. گرگینه‌م؟ یا یه موجود دیگه؟ به هر چیزی که دست می‌زدم ذوب می‌شد. انقدر انرژی کریستال های داخل بدنم بالا رفته بود که هرکسی نزدیکم میپشد با شدت به عقب پرتاب می‌شد و سم داخل خونَم نفسش رو می‌گرفت. فقط یه نفر اونجا بود که تونست آرومم کنه و فراریم بده. فقط بهم آرام بخشی زد و بعد دیگه نفهمیدم چیشد. فقط سر از یه آبشار درآوردم. دره ی مِرِن. پر از مه و درخت هایی که رنگ برگ هاش طبیعی نبود، به آبی می‌زدن. متوجه شدم داخل یه کلبه‌م، کلبه ی یه امگای جادو. اون بود که نجاتم داد. اگه می‌بینی الان اینجام و دارم توی شکل انسانیم راحت باهات حرف می‌زنم، چون نذاشت بعد انسانیم بمیره و هیولایی که داشت شکل می‌گرفت بزرگ تر شه.

جونگکوک هیچ حرفی نمی‌زد. چیزهایی که شنیده بود به فکر فرو برده بودش و تهیونگ بعد از خشک کردن موهای آلفا چرخوندش و بهش نگاه کرد و خندید.

-چیه وولفی؟ ازم ترسیدی؟

+چقدر ساده لوحانه فکر می‌کردم آلفای خون خالص بودن برتری قدرته. کاملا می‌تونستی از پا درم بیاری. هنوزم داخل خونت کریستال داری؟

-آره، اما برای تو فعال نمی‌شه، نگران نباش. تو دلیلی هستی که تونستم روش کنترل پیدا کنم. تمام اون ماه ها با فکر تو توی اون دَره داشتم آموزش می‌دیدم، یجورایی ازم یه منبع الهام می‌خواست، و تو منبع الهام من بودی.

جونگکوک آروم بلند شد و تهیونگ رو به سمت روشویی برد و امگارو بلند کرد و پشت به آیینه نشوندش، خودش هم بین دو پای مو مشکی جا گرفت و بازهم نوک بینی و لب هاش رو به گردن و گلوی امگا مالوند.

+پس داری بهم می‌گی من قوی ترین گرگینه ی دنیارو به فاک می‌دادم؟ چقدر هات.

-چرا دست از سر گردنم بر نمی‌داری؟

جونگکوک مچ پای آویزوون تهیونگ رو آروم آروم با انگشتش نوازش کرد.

+دلم برای رد دندون و مارکم روی گردنت تنگ شده. قبلنا هربار با چشم های گرگینه ایم گردنت رو نگاه می‌کردم رد دندونام معلوم بود، اما الان حتی با مردمک های قرمزم هم نمی‌بینمشون.

تهیونگ سرش رو روی شونه‌ش کج کرد و با لحن خواستنی ای ادامه داد:

-چرا نمی‌ری برای ته های عزیزت مارک بذاری؟

جونگکوک آهی کشید و با تاسف خنده ای کرد.

+اگه قراره بازی کنیم که من اسمای بیشتری رو می‌تونم بیارم عسلم، از دکس شروع کنم؟ یا بوگوم؟ یا نامجون؟ یکی دیگه هم بود، اسمش چی بود؟ هاح، یون‌جه، همه ی اینا در کنار اون فنایی که ماشین و زمین به نامت می‌زنن.

-تو با ته‌ها خوابیدی رفیق.

+توهم با دکس خوابیدی رفیق. من مثل تو کریستالی داخل رگام ندارم، اما یه گرگ روانی با پنجه های تیز چرا. دکس‌ خوب از زیر دستم در رفته، یه روز یه لیست از آدمایی که این مدت باهاشون رو تخت رفتی می‌نویسم و بالا سر همشون پیدام می شه.

تهیونگ تک خنده ای کرد و پاهاش رو دور کمر جونگکوک حلقه کرد و آلفا سریع گرفتش و براید استایل بلندش کرد.

-دکس توی ارتش نیروهای دریایی بوده، مطمئنی از پسش بر میای؟

جونگکوک مستقیم به چشم های پر از شیطنت و لبخند پسر زل زد.

+اگه در تلاشی دیوونه‌م کنی، داره خوب نتیجه می‌ده.

-قبل از دیوونه شدنت، می‌خوام برات لاک بزنم.

جونگکوک نوچی کرد و ابرویی بالا انداخت.

+متاسفم عسلم، فعلا داشتی راجب دکس می‌گفتی.

تهیونگ بلند خندید و لاله ی گوش جونگکوک رو مکی زد که چشم های آلفا به سرعت قرمز شد و تقریبا پلکش به عقب چرخید و تهیونگ از این خماری استفاده کرد تا سریع پایین بپره.

-بشین همینجا، الان میام.

جونگکوک‌ کاملا روی گوشش حساس بود. اولین چیزی که با دیدن تهیونگ توی بدنش واکنش می‌داد قرمز شدن گوشاش بود‌. کافی بود تهیونگ داخل گوشش حرف بزنه یا نفس بکشه تا سیستمش اتصال پیدا کنه. تهیونگ خیلی خوب می‌دونست از کجا باید بهش بزنه که از جاش بلند نشه.

آلفا همونطور خشک شده روی اولین کاناپه ای که تونست نشست و نگاهی به اطراف خونه انداخت.

حالا می‌فهمید تهیونگ‌ چرا انقدر خونه ی جونگکوک رو دوست داره. اینجا خیلی بزرگ بود، رنگ های نود و کرمی رنگی داخلش به کار رفته بود.

کاملا برعکس خونه ی مشکی و بنفش جونگکوک.

از این مکمل همدیگه بودنشون لبخندی زد و با دیدن صندلی ای که موقع صبحونه خوردن روش نشسته بود خندش بلند تر شد.

خدایا...یه صندلی مشکی رنگی که از پشت شبیه باسن دیده می‌شد، کاملا مناسب باسن خوشگل و تو پر تهیونگ.

تهیونگ همیشه سلیقه ی بامزه و عجیبی داشت.

عجیب بودنش خاصش می‌کرد و جونگکوک همین رو دوست داشت.

سبک جاز پسندش، عروسکای رنگی و عجیب داخل خونه‌ش، تابلوهای نقاشی عجیب غریبش. تهیونگِ عجیب، عجیب دوست داشتنی بود.

+خیله خب، اومدم.

تهیونگ از پله ها پایین اومد و جونگکوک نتونست نگاهش رو از روی رون هاش بگیره، دندون های نیشش به خارش افتادن.

-هیونگ...گرسنه‌م می‌کنی..

تهیونگ روی کاناپه نشست و از آلفا خواست دستاش رو به نوبت روی رون تهیونگ بذاره تا لاک مشکی و آبی رنگ رو براش بزنه.

+امروز می‌خوام ببرمت همونجایی که همه ی مدت بهت گفتم، پیش همون امگای جادو. می‌خوام ببینیش.

-من باورت دارم ته. نیازی به اثباتش نیست.

جونگکوک شل حرف می‌زد و انگشت هاش روی رون های لخت و نرم تهیونگ هرز می‌پریدن.

+بحث باور نیست، می‌خوام اونجا رو ببینی، به چشم به کمپ طبیعت بهش نگاه کن.

با تمام شیطنت های جونگکوک با رونش، تمام انگشت های یک دستش رو لاک مشکی رنگ زد‌.

+و انقدر با رونام ور نرو. لاکت داره نامرتب در میاد.

-متاسفم عزیزم. ادامه بده.

و اینبار خیلی محکم رون امگارو توی مشتش فشرد و هیسی کشید.

+متاسف بودنت چه فایده ای داره وقتی داری ادامه‌ش می‌دی؟

جونگکوک نمی‌تونست تحمل کنه. واقعا نیاز داشت قلبش رو در بیاره و جلوی تهیونگ بندازه. بشدت براش ضعیف بود و این لعنتی خیلی خطرناک بود.

-می‌خوامت تهیونگ. خیلی بد می‌خوامت.

صداش به طرز خطرناکی نیازمند به نظر می‌رسید.

تهیونگ پوزخندی زد و توی صورت آلفا زمزمه کرد:

+می‌دونم.

-مراقب باش هیونگ، هیچ ایده ای نداری اگه واقعا باعث شی کنترلم رو از دست بدم چه اتفاقی می‌افته. من عین روانیا می‌خوامت. عین یه ماهی تشنه ی نرسیده به آب می‌خوامت.

تهیونگ دستش رو برای لحظه ای روی عضو متورم و بزرگ جونگکوک فشار داد و آلفا اخمی کرد و همزمان هیسی کشید.

امگای یاسی دستش رو برداشت با تک خنده ای گفت:

+هوم، الان مطمئن شدم. چه حیف که خودت باید از پسش بر بیای کاپیتان، چون قراره یک ساعت دیگه راه بیوفتیم.

و وقتی از خشک شدن لاک های هر دو دست آلفا مطمئن شد ازش فاصله گرفت و با خنده بلند شد و چشمکی زد و همونطور که از جونگکوک دور می‌شد گفت:

+شایدم باید زنگ بزنی ته‌ها بیاد برات مشکلت رو حل کنه، آلفا.

جئون زبونی توش لپش فرو کرد و همزمان نیشخند هیستریکی زد و سرش رو به کاناپه ی پشتش تکیه داد و به ناخون های مشکی شده‌ش خیره شد و در لحظه اونارو داخل تهیونگ تصور کرد و رگ گردنش متورم شد.

-هاح..لعنتی.

تهیونگ اون رو تشنه به لب چشمه برده بود و برگردونده بود. مشکل اینجا بود که جونگکوک عاشق این رفتار تهیونگ هم بود..

Report Page