Ashes.

Ashes.

𝖣𝗂𝗏𝗂𝗇𝖾


شعله‌های آتش از هر سمت در حال پیش‌روی بودن. گرمای سوزانی که کل اون محیط رو تبدیل به جهنمی داغ کرده بود، نفس کشیدن رو سخت کرده بود‌.

جه‌یون در حالی که با گرفتن آستین پیراهنش جلوی صورتش و با قدم‌هایی سست و ریه‌هایی که از کمبود اکسیژن به سوزش افتاده بودن، سعی در پیدا کردن راهی برای فرار از اون کلبه‌ی بزرگ در حال سوختن داشت، اما به هرسمتی که قدم برمی‌داشت، با شعله‌‌های آتش و آوارهایی که یکی یکی پایین می‌ریختن رو‌به‌رو می‌شد.

موهای مشکی رنگش که کاملا بوی دود رو به خودشون گرفته بودن، به پیشونی خیسش چسبیده بودن.

صدای قدم‌هایِ سنگینی که در کمال خونسردی برداشته می‌شدن، انگار نه انگار وسط جهنمی از آتش ایستاده بودن رو از پشت سرش می‌شنید‌‌. با برگردون سرش و دیدن هیسونگی که با قدم‌هایی کشیده ولی آروم به سمتش میومد، جوری که انگار دمای بالای اطرافشون کوچیک‌ترین تاثیری روش نداره، سرعتش رو بالا تر برد. برقِ خنجری که بین دست‌هاش بود - خنجری که هدیه‌ی خودِ جه‌یون به هیسونگ بود - از اون فاصله کاملا مشخص بود‌.

جه‌یون سعی کرد با قدم‌هایی بلند، از بین اون جهنمی که هیسونگ باعثش بود، راهی برای دور شدن از پسر و به سمت بیرون پیدا کنه، اما با ریختن قسمتی از سقف کلبه و شعله‌هایی که از هر سمت راهش رو سد کرده بودن، متوقف شد.

هبسونگ از بین شعله‌های آتش، با لباس‌های یک دست مشکی و موهای قرمزش، مثل شاهزاده‌ای که حتی از جهنم هم طرد شده، به سمتش قدم برمی‌داشت.

جه‌یون حالا به سمت هیسونگ برگشته بود. درحالی که سعی در نفس کشیدن داشت به سمت عقب حرکت کرد، اما با برخورد پای چپش با جسمی، با کمر به زمین خورد‌. دردی که بر اثر برخوردِ پاش به اون جسم، قسمتی از کمرش به زمین و سرش با آواری سوخته که درست پشت سرش قرار داشت که گرماش که حتی از روی لباس هم حرارتش رو به پوست پسر منتقل می‌کرد، حس کرد، قدرت حرکت رو ازش گرفت. حرکت گرم خون رو از لابه لای موهاش حس کرد.

گردنش رو بالا اورد و با دیدن معشوقه‌ش که مشتش دور خنجر محکم‌تر شده بود و هرلحظه فاصله‌ش رو با جه‌یون کم‌تر می‌کرد، ضربان قبلش که با سرعتی دو برابر از قبل شروع به تپیدن کرد رو حس کرد.

سعی کرد بلند بشه، اما سرگیجه‌ی حاصل از ضربه به سرش و کمبود اکسیژنی که نفس‌هاش رو تنگ کرده بود، باعث شد تا دوباره روی زمین بیفته، اما تسلیم نشد. دست‌های رنگین شده با خونش رو، که در اثر برخورد با چوب‌ها و وسایل سوخته زخمی شده بودن، روی زمین گذاشت و در حالی که خودش رو عقب می‌کشید، چشم‌هاش رو به چشم‌های تیره‌ی هیسونگ که با سرگرمی بهش خیره شده بودن دوخت.

با برخورد کمر آسیب دیده‌ش به دیوار داغِ پشت سرش، از حرکت ایستاد و با نفس نفس و خیره به جسم مشکی پسر منتظر حرکت بعدی هیسونگ موند.

تیغه‌ی خنجر حالا از اون فاصله برنده‌تر به نظر می‌رسید.

تصویر مقابلش که با صدای سوختن اجسام دور و برشون ترکیب شده بود، فضای اطراف رو دلهره‌آور تر می‌کرد.

جه‌یون به اطرافش نگاه کرد. سعی کرد از بین دودی که کل محیط رو پر کرده بود‌‌، راهی برای فرار پیدا کنه، اما تنها اجسام سوخته و دود تیره‌ای رو که باعث سوزش چشم‌ها و ریه‌هاش می‌شد، می‌دید.

هیسونگ به تلاش‌های بامزه‌یِ معشوقه‌ش برای فرار کردن از خودش خیره شد. با نیشخندی از سرگرمی که روی لب‌هاش شکل گرفته بود، فاصله‌‌اش رو با پسر به صفر رسوند. جلوی جه‌یون روی دو زانو نشست و گردنش رو سمت پسری که با موهایی که حالا از خون، خیس بودن و سعی داشت با عقب کشیدن خودش با دیوار یکی بشه، خم کرد.

جه‌یون که توسط آتش و حضور هیسونگ احاطه شده بود، لب‌های خشک شده‌‌ش رو خیس کرد. اسم معشوقه‌ش با صدایی که از شدت حجوم دود گرفته و خش‌دار شده بود، از بین لب‌هاش بیرون اومد:" هیسونگ."

هیسونگ بدون اینکه جوابی بده، به چشم‌های جه‌یون خیره شد و ناگهان نیشخندی که گوشه‌ی لب‌هاش رو به سمت بالا خم کرده بود، از روی لب‌هاش پَر کشید. صورتش در سریع‌ترین حالت ممکن، به سردی و سختیِ یک سنگ تبدیل شد.

دست آزادش رو بلند کرد و به آرومی به سمت صورت معشوقه‌ش بالا آورد. جه‌یون با دیدن این حرکت، صورتش رو به سمت مخالف چرخوند. دست آسیب دیده‌ش رو بالا آورد و با گرفتن مچ دست هیسونگ، تلاش کرد از برخورد انگشت‌هاش با پوست حرارت دیده و داغش جلوگیری کنه.

هیسونگ با چشم‌های تیره‌ش، نگاه خیره‌ای به انگشت‌های جه‌یون دور مچ دستش انداخت. گوشه‌ی لب هاش دوباره به سمت بالا کشیده شدن و تک خنده‌ای از بینشون خارج شد. مسیر نگاهش رو به سمت جه‌یون برگردوند. خنجر رو روی زمین‌ اما دور از دسترس جه‌یون، رها کرد. انگشت‌هاش رو زیر چونه‌یِ پسر گذاشت و با یک حرکت صورتش رو به سمت خودش برگردوند. به چشم‌هاش خیره شد. چونه‌‌ش رو رها کرد. انگشت‌هاش رو دور انگشت‌های جه‌یون که دور مچش حلقه شده بودن پیچوند، لبخندش رو وسیع‌تر کرد و در حالی که به چشم‌های جه‌یون خیره شده بود، طی یک حرکت ناگهانی انگشت‌های سوخته‌ی پسر رو داخل مشتش گرفت و همزمان که فشار محکمی بهشون وارد می‌کرد، اون‌ها رو به سمت عقب خم کرد.

صدای ناله‌ی بلند جه‌یون بین صدایِ استخون‌های انگشت‌هاش شنیده شد. نفس تو سینه‌ش گره خورد و جسمش به لرزش افتاد. سعی کرد دستش رو از بین مشت هیسونگ بیرون بکشه، اما نتیجه‌ای جز بیشتر شدن فشار روی انگشت‌هاش و درد وحشتناکی که جسمش رو سست و استخون‌هاش رو به زجه انداخت، نداشت.

هیسونگ همین‌طور که انگشت‌های زخمی و دردناک جه‌یون رو تو دست گرفته بود، دستش که بین دست پسر زندانی شده و حالا رها بود رو بالا آورد‌.

چهره‌ی سرخ شده و دردمند جه‌یون، چشم‌هایی که قرمز و خیس بودن و قفسه‌ی سینه‌ای که به سرعت بالا و پایین می‌رفت در کنار صدای ناله‌های آرومش، از نظر هیسونگ شاهکاری بود که خالقش، خودش بود.

انگشت‌هاش رو به نرمی روی موهای‌ جه‌یون کشید، چتری‌های خیسش رو از روی پیشونیِ تب دارش کنار زد و از دیدن معشوقه‌ش که تو اون حالت زیباتر از هر زمانی بود، با هیجان لبش رو گاز گرفت.

دستش رو پایین تر آورد و روی لب‌های حجیم و سرخ جه‌یون که حاصل گاز گرفتن‌های زیادش بود، کشید. قلبش با سرعت شروع به تپیدن کرد. صورتش رو به پسر نزدیک کرد و بی‌توجه به تقلاهای جه‌یون برای فاصله گرفتن، برای تسلیم کردنش، انگشت‌های زخمی پسر رو بیشتر بین مشتش فشرد.

جه‌یون از شدت درد، لبش رو محکم‌تر گاز گرفت و طعم گس خون رو روی زبونش حس کرد. تقلاهاش برای فاصله گرفتن از هیسونگ حالا کمتر شده بود.

شعله‌ها همچنان در حال پیش‌روی بودن و سر راهشون هر جسمی رو به آتش می‌کشیدن. بین اون شعله‌ها اما، هیسونگ با بی‌تفاوت به جهنم اطرافشون و حرارتی که پوستش رو می‌سوزوند، با چشم‌هایی که برق می‌زدن به لب‌های خیس از خون جه‌یون خیره شده بود. لب‌های خودش رو با زبون خیس کرد، فاصله‌ی صورت‌هاشون رو به صفر رسوند و لب‌هاش رو به‌ لب‌های جه‌یون که کمی از شدت حرکاتش کم شده، فشرد.

دونه دونه لب‌های پسر رو با اشتیاقی که از عشق غیر قابل کنترلش نسبت به پسر حس می‌کرد‌، بوسید، گاز گرفت و تمام نقاط دهنش رو مزه کرد تا بتونه تک تک اون لحظات رو به خاطر بسپره.

جه‌یون حالا به خاطر حرارت بالای کلبه‌ای که هرلحظه بیشتر فرو می‌ریخت، سوزش ریه‌هاش، دردی که تو شقیقه‌ها و کمرش می‌پیچید و انگشت‌هایی که بین انگشت‌های هیسونگ فشرده می‌شدن، توان مقاومت کردنش رو از دست داده بود. چشم‌هاش رو بست و کاملا بی‌حرکت موند.

داغی پشت پلک‌هاش رو حس کرد؛ اشک‌هایی که بالاخره داشتن برای ریختن التماس می‌کردن، اما قرار نبود اجاز‌ه‌ی رها شدن داشته باشن. با وجود ضعفی که جسمش رو تسلیم کرده بود و روحی که پذیرفته بود راه نجاتی از دست هیسونگ نداره و این، پایان راهه، اجازه‌‌ی ریختن حتی یک قطره اشک رو هم نداد. نفسش رو عمیق بیرون داد‌ و بالاخره علاوه بر جسمش، روحش رو هم تسلیم هیسونگ کرد.

لب‌هاش رو از هم فاصله داد تا برای آخرین بار، از لمس لب‌های داغ و نرم معشوقه‌ش لذت ببره. دست آزاد و زخمیش رو داخل موهای هیسونگ فرو کرد و در حالی که به بوسه‌هاش جواب می‌داد، با هرحرکت‌، مشنش رو بین ریشه‌های موهای پسر محکم‌تر می‌کرد.

هیسونگ دست آسیب دیده‌ی جه‌یون رو رها کرد. یک دستش رو دور کمر پسر حلقه و دیگری رو پشت گردنش قرار داد و با یک حرکت جسم سست معشوقه‌ش رو به خودش فشرد.

بوسه‌شون رفته رفته تبدیل به اشتیاقی وحشیانه‌ شد. هیسونگ نمی‌تونست از لمس معشوقه‌اش دل بکنه و جه‌یون می‌خواست برای آخرین بار حس لمس‌های معشوقه‌ش رو به خاطر بسپاره.

زبون هیسونگ تک تک نقاط دهن جه‌یون رو لمس کرد‌. انگشت‌های جه‌یون تک تک ریشه‌های موهای هیسونگ رو حس کردن. هردو اجازه دادن حس خواستنی که وجودشون رو به آتش کشیده بود، جسم و روحشون رو در بگیره.‌ اما جه‌یون می‌دونست این آخرین‌باریه که قراره این‌طور معشوقه‌ش رو لمس کنه و این‌طور تسلیمش بشه.

هیسونگ با فشردن انگشت‌هاش پشت گردن جه‌یون، کمی از شدت بوسه کم کرد. بوسه‌های آخر رو به نرمی روی لب‌های پسر گذاشت. بعد صورت جه‌یون رو عقب کشید و همزمان خودش هم لب‌هاش رو با صدا از لب‌های زخمی معشوقه‌ش فاصله داد.

نگاهش رو به لب‌های قرمز رنگ و متورمش، بعد به گونه‌های سرخ شده و تب دارش و در نهایت به چشم‌های درشت و براق از اشکش، که از اون زاویه بی‌نهایت زیبا به نظر می‌رسیدن دوخت.

چشم‌‌هاش نرم شدن. لبخند پررنگی روی لب‌هاش نشست، همونقدر نرم و همونقدر پر احساس که زمانی، با هر ثانیه فکر کردن به پسر، روی لب‌های نقش می‌بست. صورتش رو دوباره به پسر و کمی به سمت بالا نزدیک کرد. جه‌یون که این نوع حرکتش رو به لطف تمام سال‌هایی که کنار هم گذرونده بودن، می‌شناخت، چشم‌هاش رو بست و سوزششون رو حس کرد.

لب‌های هیسونگ به نرمی پشت پلک‌های جه‌یون نشستن. بوسه‌ای نرم به پلک‌های پسر زد و چند ثانیه مکث کرد‌، دوباره صورتش رو عقب کشید و به چشم‌های بازشده‌ی معشوقه‌ش خیره شد.

در حالی که به نرمی موهاش رو نوازش می‌کرد، با فاصله‌ای کم از صورت پسر زمزمه کرد:"جه‌یونِ من. تو‌ شاهکاری هستی که فقط باید توسط من، پرستیده بشی." مکثی کرد. با به یاد آوردن اینکه چطور اشخاص دیگه‌‌‌ای، معشوقه‌ی خواستنیش رو دیدن، حالت چشم‌هاش این بار به چیزی خطرناک‌تر و تیره‌تر تبدیل شد:"این زیبایی‌، باید فقط و فقط متعلق به من باشه، جه‌یون. هیچ ایده‌ای نداری مقاومت کردن در برابر میلم برای بیرون آوردن چشم‌های افرادی که تو رو دیدن، کندن پوست افرادی که حتی یک بار، لمست کردن و تکه تکه کردنشون چطور در حد مرگ برام سخت بود." صداش بم‌تر و خطرناک‌تر به گوش رسید:" اما حالا، حالا مطمئن می‌شم من قراره تنها شخصی باشم که تا آخر عمر، این شاهکار رو تماشا می‌کنه‌. تو، تماما متعلق به من میشی، جه‌یون."

مردمک‌های جه‌یون لرزیدن. می‌دونست معشوقه‌ش افکار وحشتناک و تاریکی تو ذهنش پروروش می‌ده، اما شنیدنشون از زبون خودش، بیشتر از چیزی که تصورش رو می‌کرد، سخت و حتی ترسناک بود.

هیسونگ نگاهش رو رو تک تک اجزای صورت جه‌یون چرخوند، بعد صورتش رو پایین برد. پیشونی تب‌دار جه‌یون رو بوسید. چشم‌های براق و خیسش رو بوسید. گونه‌های سرخش رو لمس کرد و در نهایت برای آخرین بار، بوسه‌ای نرم و لطیف روی لب‌های معشوقه‌ش گذاشت.

جه‌یون بغضی که مثل تیغِ تیزی، گلوش رو خراش می‌داد، قورت داد. انگشت‌های خونیش رو بالا آورد و با لمس کردن گونه‌ی هیسونگ، برای آخرین بار به معشوقه‌ش لبخند زد. لبخندی که هیسونگ، بیشتر از هرچیزی تو دنیا می‌پرستید.

جه‌یون عاشق هیسونگ بود‌. پسر رو می‌پرستید و حالا، تسلیم شدن در برابرش رو پذیرفته بود. خیره به چشم‌های هیسونگ که حالا، می‌شد براق بودنشون از اشک رو حس کرد، زمزمه کرد:" دوستت دارم. هیسونگ."

نگاه و چهره‌ی هیسونگ در لحظه، به چیزی نرم‌تر و لطیف‌تر تبدیل شد. خبری از اون نگاه‌های بی‌احساس، صورت سرد و نیشخند‌های هیجان زده نبود.‌

لبخند همراه با بغضی زد. معشوقه‌ش رو محکم به آغوش کشید، سرش رو داخل گردن پسر فرو کرد و عطر مست کننده‌‌ی بدنش رو که با وجود بوی دود، همچنان حس می‌شد و مجذوبش می‌کرد، نفس کشید.

آتش تقریبا هرچیزی که داخل کلبه بود رو نابود کرده بود. به زودی، قرار بود هر دو پسر رو هم در بر بگیره.

صدای سوختن اجسام و بوی دود فضا رو پر کرده بود‌. اما هیسونگ چیزی جز معشوقه‌ش نمی‌دید و عطری جز عطر تنش، حس نمی‌کرد.

جه‌یون عمیقا خودش رو به آغوش هیسونگ سپرده بود، بی‌تفاوت‌ نسبت به آتشی که از هر طرف زبانه می‌کشید.

هیسونگ دستش رو به‌ سمت خنجر کنارش برد و دسته‌ش رو محکم بین انگشت‌هاش فشرد. حلقه‌ی دستش دور معشوقه‌ش رو محکم‌تر کرد.

جه‌یون عطر تن هیسونگ رو نفس کشید. چشم‌هاش رو بست، بغضش رو قورت داد و خودش رو تسلیم معشوقه‌ش کرد.

هیسونگ نفس عمیقی کشید، لب‌هاش رو روی موهاش جه‌یون گذاشت. عضلاتش منقبض شده بودن و قلبش با شدت می‌تپید.

خنجر رو بالا برد.

جه‌یون لبخندی زد. نفس عمیقی کشید و برای آخرین بار، با فاصله دادن صورتش، چشم‌هاش رو به جزء به جزء چهره‌ی معشوقه‌ش دوخت. با دیدن چشم‌های نم دار هیسونگ، لبخندش عمیق تر شد.

خنجر رو با یک حرکت، وارد بدن لرزون و معشوقه‌ش کرد.

نفس تو گلویِ جه‌یون گیر کرد. خون با شدت از زخم پسر و لب‌های از هم باز مونده‌ش فواره زد‌.

جه‌یون همزمان که برای آخرین بار خیره به چشم‌های هیسونگ‌، گونه‌ش رو لمس می‌کرد، زیباترین لبخندی که می‌تونست رو، تقدیم معشوقه‌ش کرد‌. با صدایی که بین صدای اطراف و روحش که داشت از تنش بیرون کشیده می‌شد، به سختی شنیده می‌شد، یک بار دیگه زمزمه کرد:" دوستت دارم هیسونگ." دوست داشتنی که بویِ خون می‌داد.

گردنش به نرمی به سمت عقب خم شد. چشم‌هاش کم‌ کم کدر و بی‌روح شدن. دستش از روی گونه‌ی هیسونگ سر خورد و آخرین نفسش جوری که انگار وزنه‌ی سنگینی از روی سینه‌ش برداشته شده، از بین لب‌های قرمزش‌ بیرون اومد و اونجا بود که زندگیِ جه‌یون، تماما تسلیم معشوقه‌‌ش شد‌.

قطره‌ی اشکی از چشم هیسونگ پایین ریخت. به چشم‌های نیمه باز و بی‌روحِ جه‌یون نگاه کرد‌‌. به نرمی و با لمس نوک انگشت‌هاش، پلک‌های پسر رو روی هم قرار داد‌.

بین آتشی که لحظه به لحظه بیشتر زبانه می‌کشید و دور تا دورشون رو احاطه کرده بود، جسم معشوقه‌ش رو سخت‌تر بین بازوهاش فشرد. پیشونیش رو به پیشونی پسر فشرد و با صدایی که می‌لرزید زمزمه کرد:" عاشقتم‌. جه‌یونم. منتظرم بمون. منتظرم بمون تا زمانی که ملاقاتت کنم. تو تا ابد، متعلق به منی."

Report Page