Ascella
Raiهیچکس نمیدانست چرا سونگهون هر شب، دقیقاً در یک ساعت مشخص، بالکن کوچک اتاقش را ترک نمیکرد.
هیچکس نمیدانست چرا تمام پژوهشهایش در دانشکدهی نجوم، از میان هزاران سیاره و صورت فلکی، همیشه به یک نقطهی خاص ختم میشد.
نه دوستانش، نه استادانش، و نه حتی خودش بهدرستی نمیدانستند چرا نام آن نقطه، بیآنکه در هیچ اطلس آسمانی ثبت شده باشد، در ذهنش "آسسلا" بود.
آسسلا.
نامی که وقتی برای اولین بار زمزمهاش کرد، انگار هوا سنگینتر شد. انگار ستارهای در دورترین لایهی آسمان، پلک زد.
او از کودکی با نور آن ستاره زندگی کرده بود. شبهایی که صدای دعوا از طبقهی پایین بالا میآمد، یا وقتی جسم تبدارش در تخت میلرزید، یا وقتی برای اولین بار فهمید تنهایی دقیقاً یعنی چه... نور آسسلا، با همان درخشش آرام و بیکلامش، در او چیزی را زنده نگه داشته بود.
اکنون سالها گذشته بود. سونگهون دیگر آن پسرک کوچک نبود. دانشجوی نخبهای بود با ذهنی پیچیده و پر از سؤالهایی بیپاسخ. اما هنوز هم، هر شب، درست ساعت ۱۱:۴۷، چشمهایش آسسلا را میجُستند.
شب، همیشه برای سونگهون معنایی متفاوت داشت.
درحالیکه بچههای دیگر از تاریکی میترسیدند، گریه میکردند، یا پتو را تا زیر چانه بالا میکشیدند، او آرام مینشست پشت پنجرهی اتاقش، زانوهایش را بغل میگرفت و به آسمان خیره میشد.
اولین بار که نور آن ستاره را دید، فقط پنج سال داشت.
خانه پر از صدای فریاد بود. صدای شکستن چیزی، بعد سکوت...
نمیدانست چه شده. فقط خودش را برده بود بیرون، روی پشتبام خانهی کوچکشان.
شب تاریک بود، هوا سرد، ولی وسط آن همه تیرگی، نوری لرزان توجهش را جلب کرد.
نه بزرگترین ستاره بود، نه پرنورترین، ولی چیزی در درخششش بود که قلب کوچک سونگهون را به تپش انداخت.
انگار آن نور، دقیقاً او را نگاه میکرد.
او اسمش را گذاشت: آسسلا.
شاید اسمی ساختگی بود. شاید از خوابها یا کتابی فراموششده آمده بود.
اما همان لحظه، همان کودکِ در آغوش باد شب، برای همیشه به ستارهای گره خورد که هیچکس نمیدیدش.
با سالها گذشت، آسسلا ماند.
همهچیز تغییر کرد: محله، خانه، سن، صدا، حتی نگاه سونگهون به جهان.
اما آسسلا همان بود. همان نقطهی دور در دل آسمان که با هر بار چشم دوختن به آن، انگار لحظهای با او حرف میزد.
در کلاسهای دانشگاه، وقتی اساتید دربارهی سیاهچالهها، کهکشانها و منظومهها حرف میزدند، ذهن سونگهون سرگردان به نقطهای میرفت که در هیچ نموداری ثبت نشده بود.
همکلاسیهایش مقاله مینوشتند دربارهی مشتری و زحل. او اما، مقالههایش پر بود از مختصاتی که دیگران به شوخی "نقطهی خیالپردازی" مینامیدند.
اما خیال نبود.
برای سونگهون، آسسلا واقعیتر از تمام آنچه بود که در تلسکوپ دیده میشد.
او نمیدانست چه بود آن ستاره.
نه در هیچ نقشهی نجومی ثبت شده بود، نه در هیچ رصدی دیده میشد.
اما شبها، درست ساعت ۱۱:۴۷، وقتی پنجرهاش را باز میکرد و به آسمان خیره میشد، آسسلا همانجا بود. میدرخشید.
گاهی انگار ضعیفتر میشد، گاهی تندتر میدرخشید.
اما هیچوقت غایب نبود.
و هر بار که سونگهون دلتنگ میشد، هر بار که احساس بیوزنی، بیجایی، یا گمگشتگی میکرد، به او نگاه میکرد و همهچیز آرام میشد.
هیچکس نمیدانست که قلب او سالهاست با نوری دوردست گره خورده.
هیچکس نمیدانست که شاید، فقط شاید، آن ستاره هم مدتهاست به او نگاه میکند.
بزرگ شدن برای سونگهون، تجربهای سرد و بیصدا بود.
کسی به حرفهایش گوش نمیداد، نه به رؤیاهایش، نه به آن سؤالهایی که ته دلش میجوشیدند و هیچوقت جرأت نمیکرد به زبان بیاوردشان.
مثلاً: «چرا وقتی دلم میگیره، نور اون ستاره انگار تندتر میزنه؟»
یا: «آیا ممکنه یه ستاره هم دلش برای کسی تنگ بشه؟»
همه چیز در او با سوال میجوشید، اما جوابی نبود.
همیشه احساس میکرد با جهان اطرافش کمی ناهماهنگ است. دوستانش از فوتبال و بازیهای ویدیویی حرف میزدند، از عشقهای زودگذر، از ماشینهای آینده... اما سونگهون بیشتر وقتها ساکت بود.
او به چیزهایی فکر میکرد که نمیتوانست توضیحشان دهد.
مثلاً اینکه چرا حس میکند وقتی خواب میبیند، آسسلا هم خواب میبیند. یا اینکه شبهایی که گریه میکند، نور آن ستاره اندکی کمسو میشود.
او میترسید اینها را بگوید.
چون میدانست دیگران این حس را نمیفهمند.
وقتی ۱۶ ساله شد، برای اولین بار به رصدخانهی محلی رفت. نه برای درس، نه برای تفریح.
فقط میخواست از نزدیک ببیند که آیا میشود آسسلا را در تلسکوپ پیدا کرد یا نه.
ساعتها صبر کرد. چشمانش خسته شد. دستهایش یخ کرد. ولی چیزی نیافت.
با دلی شکسته برگشت خانه.
اما همان شب، درست وقتی از ناامیدی لبریز شده بود، آسسلا با درخشش شدیدی در آسمان ظاهر شد.
درخششش آنقدر غیرعادی بود که سونگهون حس کرد کسی دارد به او لبخند میزند.
و همانجا بود که تصمیمش را گرفت:
اگر کسی قرار نیست حرفش را بفهمد، پس خودش همهچیز را کشف خواهد کرد.
برای همین بود که نجوم را انتخاب کرد.
او نمیخواست فضانورد شود. نمیخواست سیارات کشف کند.
او فقط میخواست بفهمد:
آسسلا کیست؟
چیست؟
و چرا فقط او میتواند آن را ببیند.
در دانشگاه، استادها او را تحسین میکردند؛ چون وسواس و دقتش مثالزدنی بود.
اما پشت آن همه نبوغ و تحلیلهای علمی، قلبی تنها بود که سالها بود خودش را به یک نور دوردست دوخته بود.
و حالا... در آستانهی ۲۱ سالگیاش، درست زمانی که دیگر داشت باور میکرد شاید همهچیز فقط یک خیال بوده، نشانهها دوباره شروع شدند.
نور آسسلا تغییر کرده بود.
و قلبش، مثل شبهای کودکی، دوباره تند میتپید.
سالها مثل برگهایی کنده شده از درخت، یکییکی از عمرش ریختند.
سونگهون عوض شد، قد کشید، صورتش تیزتر شد، صدایش بمتر، اما شبهایش همان ماند.
آرام، بیصدا، و پر از خیره شدن به آسمانی که برای دیگران فقط تاریک بود.
او از آن آدمهایی نبود که با دیگران زود گرم بگیرد. نه از سر غرور، نه از سردی.
بلکه چون همیشه احساس میکرد بخشی از خودش در جای دیگریست؛
جایی دور، جایی که دستش نمیرسد، اما دلش همیشه آنجا میماند.
شبها برایش نوعی مقدس بودند.
انگار از لحظهای که آفتاب خاموش میشد، دنیای واقعی شروع میشد.
دنیایی که پر بود از نجواهای خاموش، نورهای نامرئی، و حسهایی که نمیشد با زبان گفت.
او یاد گرفته بود چطور خودش را میان آدمها عادی نشان دهد.
لبخند بزند، تکان سر بدهد، سر کلاس جواب سوالها را بدهد.
اما هیچکدام از اینها عمقش را نمیخراشیدند.
فقط شب بود که میتوانست خودش باشد. فقط وقتی که نور پنجرهها خاموش میشدند و صدای شهر میخوابید، او واقعاً زنده میشد.
گاهی از خودش میپرسید:
"نکنه همهی اینا یه جور دلدادگی احمقانهست؟
یه وصلهی خیالی که به تنهاییهام دوختهم تا کمتر درد بگیرم؟"
اما بعد، کافی بود فقط سرش را بالا بگیرد.
به همون نقطهی همیشهگی.
نور آنجا بود.
و او نفس میکشید.
سونگهون نمیدانست چقدر دیگر میتواند این حس را در خودش نگه دارد.
نه آنقدر شجاع بود که دربارهاش با کسی حرف بزند، نه آنقدر بیاحساس که بگذارد از یادش برود.
زندگیش آرام بود. خیلی آرام.
اما زیر این آرامش، موجی در حال شکلگیری بود.
موجی که هنوز خودش هم نمیدانست، قرار است روزی او را از زمین جدا کند...