Artispiny 🎨
در انتهای یک کوچهی باریک، گالری کوچکی بود که هیچ ساعت کاری نداشت.
درِ آن همیشه بسته بود.
اما میگفتند اگر نیمهشب از کنار ویترینش رد شوی، تابلویی را میبینی که هر شب با شب قبل فرق دارد.
کنجکاو شدم.
یک شب، پشت شیشه ایستادم.
روی بوم، فقط یک خط ساده کشیده شده بود.
با خودم گفتم:
«همین؟»
خواستم بروم که ناگهان، قلممویی که روی میز افتاده بود، آرام حرکت کرد.
بیآنکه دستی آن را گرفته باشد.
رنگها یکییکی جان گرفتند.
آبی، خودش آسمان شد.
سبز، خودش درخت شد.
قرمز، تپش قلبی شد که هیچوقت دیده نمیشد.
تا سپیدهدم، تابلو کامل شده بود.
اما عجیب این بود که صبح، دوباره همهچیز پاک میشد…
انگار هیچ نقاشیای وجود نداشته است.
پیرزنی که سالها نگهبان گالری بود، گفت:
«این تابلو برای ماندن کشیده نمیشود…
برای یادآوری کشیده میشود.»
پرسیدم:
«یادآوریِ چه چیزی؟»
لبخند زد و بوم سفید را مقابلم گذاشت.
«اینکه هنر، رسیدن به یک شاهکار نیست…
جرئتِ هر شب، از نو شروع کردن است.»
از آن روز، هر بار نام Artispiny را میبینم، یاد یک کانال نمیافتم…
یاد بوم سفیدی میافتم که هر شب، بیآنکه از شکست دیروز بترسد، دوباره اجازه میدهد رنگها رؤیای تازهای روی آن زندگی کنند. 🎨🤍