Arthit★
ぼうと🌊
سالها بود که آن دو اوقات خود را کنار ساحل و دریا میگذراندند، گاهی به سختی، گاهی به آسانی، گاهی نهان و گاهی آشاکارا، اما همیشه لبخند بر لب داشتند، همیشه دریا محرم راز و لبخند آن ها بود.
دقیقا از همان روزی که در عالم کودکی گفته بودند اگر یک روز جدا شدند، یکدیگر را در دریا پیدا میکنند، دریا پناهگاه همیشگی آن ها شده بود، اما تا آن روز..
معشوقش هفته ها بود که حبس شده بود و خبری از آن نبود، حبس بود اما نه در زندان، که در چهاردیواری اتاقش.
به جرم عشقی متفاوت و گناهی پاک، حبس شده بود، هفته ها بود که یکدیگر را ندیده بودند، دل هایشان در سینه بی قرار بود و مشتاق دیدار.
اما تقدیر، سرنوشت دیگری را در نظر گرفته بود.
روزی خبری بزرگ سر رسید، خبری که هر کلمه ای از توصیفش ناتوان بود، پسرک مجبور به وصلت شده بود، نه انکار پذیر بود نه اقرار پذیر.
دنیا برایشان تار شده بود، یکی کنار دریا فریاد میزد و اشک هایش فرو میریخت، دیگری در اتاقک خود، دگر صدایی برایش باقی نمانده بود از بس که نعره کشیده بود، اما چه فایده!
اینبار حتی دریا هم انگار فریاد آن ها را نشنیده بود..
غم ناقص ترین کلمه برای آن ها بود، اما مرد به خود قول داده بود تا آخرین نفس حتی در خیال خود پسرکش را تنها نگذارد، به خوبی دانا بود که چگونه جان معشوقش را بخاطر عشق به لبش رسانده بودند.
او میدانست که او در تاریکی مطلق است، و همچو پرندهای که کلید قفسش را نابود کردند، حق آزادی ندارد و حتی حق آفتاب و مهتاب دیدنش را هم گرفته بودند. او حتی خبر نداشت چه بلایی بر سر دیگری آمده. چه بی رحمانه!
سکوت کرده بود و در روز عروسی، روی آن صخره ی بزرگ و باشکوه، به دریا زل زده بود، اما اینبار به دریای چشمان معشوقش. اشک هایی که همچون موج در چشمانش میجوشیدند و نمیتوانست رهایشان کند.
دیدن اشکهایش سخت بود اما از انجام هر کاری عاجز بود. فقط میتوانست در جایی پنهان شود و به حال خود بگرید.
درست لحظه ی موعود، وقتی قرار بود لب های معشوق لب های غریبه ای را در آغوش بگیرند، وقتی که از دیدن سوگند خوردن ها حسرت میخورد و در خلوت اشک میریخت و آرزو میکرد که ایکاش او انجا بود، زمین با تمام وجودش لرزید.
همه به خود آمدند و پا به فرار گذاشتند اما اون با دیدن معشوقی که به طرف آن برای نجات میدوید، خشکش زد، زمین فرو ریخت، اما ناگهان به خود آمد، معشوقش برای نجات اون خود را به خطر انداخته و اگر زنده هم میماندند، قطعا کسی آن را میکشت.
دستش را جوری گرفت که گویا میخواد استخوان هایش را بشکند، در همان حالتی که انگار داشت خون گریه میکرد، به جان عزیز کردهاش قسم خورد که تنهایش نمیگذارد.
پسرک التماس میکرد و میگریست بلکه پسری که همه ی جانش بود، خود را از آغوش مرگ رها کند.
اما تنها جوابی که گرفت، لبخند غمزده و شیرین او بود، در همان لحظه نگاهشان به یکدیگر گره خورد و با دستانی در هم تنیده، در آغوش دریای زیر پاهایشان فرو رفتند.
گویی دریا، بر عکس تصورشان اینبار هم به نوعی صدایشان را شنیده بود.
و اکنون چندین سال از آن اتفاق میگذرد، اما جسم های بیجانشان هیچوقت پیدا نشد، و از طرفی مردم همیشه میگفتند که گویی هرسال، در آن تاریخ تلخ و شیرین، طوفان و باران شهر را دگرگون میکند، اما دریا را خجسته تر میکند، انگار که موج هایش زیباتر و خروشان تر میشوند، گویی که تبسم آن دو در زندگی و جهان دیگرشان، روی دریا خود را آشکار میکرد:)
👇🏻
چون خودم خیلی دوسش داشتم تصمیم گرفتم داخل چنل تبدیل به یه خاطره بشه.
از آرتیت ممنونم که اینو برای من فرستاد و خواست که بخونمش ...واقعا خوشحالم
من واقعا با خوندنش یاد دردانه خودم افتادم، مطمئنم همتون میدونید دردانه رو چقدر دوست دارم...
اگه تا اینجا خوندی لطفا برای ارتیت نظرتو کامنت کن تا خوشحال بشه 💗