Armand & daniel

Armand & daniel

άγγελος

اول از همه باید بدونید که هیچکدوم از روابط کتاب به گوگولی‌ای و عمیقی رابطه لستات و لویی نیستن. درسته که لستات در طول کتاب چندین بار عاشق میشه یا با ادم‌ها و خوناشام‌های زیادی بوده اما در اخر لویی نیمه‌گمشده‌ی لستات و کسی که لستات همیشه به سمتش برمیگرده، هست.


جوری که ارماند و دنیل باهم اشنا شدن خیلی متفاوت‌تر از سریال هست. همونطور که تو سریال هم دیدید مصاحبه اول لویی و دنیل در اویل ۲۰ سالگی دنیل اتفاق افتاد اما هیچوقت به مصاحبه دوم نکشید.


دنیل بعد از مصاحبه با لویی نمیتونست فکر زندگی جاودانه رو از سرش بیرون کنه برای همین، با توجه به چیزهایی که لویی بهش گفته بود به سراغ خونه‌ای که لویی اخرین بار لستات رو اونجا دیده بود میره و خب تنها چیزی که پیدا میکنه، یک ساعت جیبی از لستات هست + ارماندی که حوصله‌اش سر رفته!


ارماند با خوندن افکار دنیل از کل ماجرا باخبر میشه و به دنیل میگه که زندگیشو میبخشه اما با یک شرط اونم اینه که دنیل باید فرار کنه، میتونه هرجایی که دوست داره بره و اگه بتونه از دست ارماند فرار کنه زنده میمونه ولی اگه ارماند بهش برسه میمیره.


دنیل هم که راه دیگه‌ای نداشته تصمیم میگیره فقط تو روز سفر کنه و شب‌ها قایم بشه (ارماند کتاب دی‌واکر نیست). اما دنیل بدبخت هرجا که میرفت، هرقاره‌ای که میرفت ارماند مثل عزرائیل بالاسرش بود ولی نمیکشتش و بهش فرصت فرار دوباره میداد.


دراخر بعد از چند سال دنیل واقعا به مرز جنون میرسه و ارماند هم باز حوصله‌اش سر میره و به دنیل میگه که دیگه دنبالش نمیاد و کاریش نداره. اما این‌دفعه دنیل ول نمیکرد و هرجور که بود می‌خواست خوناشام بشه پس دنیل به خواست خودش کنار ارماند میمونه و به ارماند کمک میکنه تا با دنیای جدید ارتباط بگیره.


در اخر دنیل مریض میشه(همون مریضی که تو فصل اول و دوم داشت...اسمشو یادم نمیاد🚶‍♀) و ارماند هم مجبور میشه دنیل رو تو سن ۳۵ سالگی تبدیل کنه. این دونفر یه‌مدتی به عنوان کمپنین(واقعا ترجمه‌اش منظور رو نمیرسونه) باهم زندگی می‌کنن اما دنیل کسی هست که از ارماند جدا میشه چون دیگه نمیتونسته تحملش کنه.


از شانس بد دنیل تو همین نقطه هست که مریض میشه( یه نوعی از افسردگی) و این مریضی جوری بوده که دنیل شب تا صبح، به‌طور وسواس‌گونه، شروع به ساخت شهر مصنوعی می‌کنه.(یه اتاق کامل گرفته بود و رو یه صفحه خونه و درخت و قطار و... می‌ساخت، بهم میچسبوند و یه شهر ساخته بود)


دنیل این‌قدر روی این کار وسواس داشت که نه می‌خوابید و نه خون میخورد و نه حرف میزد، فقط یه گوشه مینشست و شهرشو می‌ساخت. و خب کاملا واضحه که یکی باید ازش مراقبت میکرد چون واقعا داشت خودشو نابود میکرد.


ماریوس که خودش هم از تنهایی و بی‌کاری درد میکشید دنیل رو پیش خودش میاره و ازش مراقبت میکنه( وسایلی که دنیل برای شهرش می‌خاست رو براش میخره، خونی که نیاز داشت رو تامین میکنه و حتی وقتایی که دنیل کنار شهرش خوابش میبرد، اونو تو تابوتش میزاره)


یه مدت طولانی‌ای این دو نفر باهم زندگی میکنن و دنیل بلاخره خوب میشه. کتاب‌ها به طور واضح بیان نکردن که رابطه بین این دو نفر عاشقانه هست اما اکثر خواننده معتقدن که این دونفر به‌هم احساس داشتن و رابطه‌اشون کاملا عاشقانه‌اس(یه لحظه دلم برای ارماند سوخت🚶‍♀)


حتی تو کتاب شاهزاده لستات(کتاب یازدهم) لستات از همنشینی با دنیل خیلی لذت میبرد اما از این شکایت داشت که ماریوس اجازه نمیداد که دنیل یه دقیقه هم از جلوی چشماش دور بشه هرچند که خود دنیل با این موضوع مشکلی نداشت(دنیل چندین بار گفته بود که ماریوس دوست داره بقیه رو به چشم بچه ببینه و از اونها مراقبت کنه جوری که اگه این هدفو از دست بده انگار هدف زندگیشو از دست داده )اما لستات واقعا حرص میخورد.


نکته اخر اینه که ارماند انگار محکوم به تنها موندن تا ابده...

پای‌نویس : شاید براتون جالب باشه که دنیل کتاب هم بلونده(البته نه به بلوندی لستات ولی خب)

Report Page