Area51
Part19. Boraهیچکدوم نمیدونستن از زمانی که به قبرستون اومدن چند ساعت گذشته اما با غروب خورشید نشون از ساعات طولانی موندنشون تو اون محیط خفقان میداد.
کای گذاشته بود سهون تو خلوت برای دوست قدیمیش عزاداری کنه و سهون تونسته بود تا حدودی دلتنگی، خشم، ناراحتی و احساسات مختلفی که به سراغش اومده بود رو سر قبر هیون با گریه کردن و حرف زدن باهاش، خالی کنه.
- دیگه کافیه سهون، بلند شو بریم.
کای زیر بازوهای سهون رو گرفت و به زور از روی زمین کم چمنی که با بارون شب گذشته هنوز مرطوب بود، بلندش کرد.
سهون دلش میخواست مخالفت کنه، اما حتی نای تکون خوردن هم نداشت برای همین با کای همراهی کرد؛ اما هنوز چند قدم برنداشته بودن که سرجاش ایستاد و به عقب برگشت.
نگاه آخرش به سنگ قبری که اسماً به نام کس دیگهای ثبت شده بود اما داخلش جنازهی کس دیگهای آروم گرفته بود، پر از دلتنگی بود.
- کاش بار آخری که دیدمش بغلش میکردم.
سهون آروم زمزمه کرد، و احساس کرد دوباره چشمهاش لبریز از اشک شده.
- بیا بریم.
فشار دستهای کای روی بازوهاش باعث شد به سمتش برگرده و با عجز نگاهش کنه. برای چند لحظه هم که شده تمام عصبانیتش از مردی که در آغوشش گرفته بود دود شد و به هوا رفت و فقط تصویر هیون جلوی چشمهاش اومد.
- سنگ قبرشو عوض کنیم جونگین، این کمترین راهیه که میتونیم براش انجام بدیم.
کای بدون اینکه اهمیتی به حرف سهون بده بعد از چند لحظه مکث و خیره شدن به چهرهی رنگ پریده سهون دوباره به راه افتاد و سهون رو مجبور به همراهی کرد.
- بیا بریم خونه نیاز به استراحت داری.
- میشنوی جونگین؟ این تنها چیزیه که میتونیم باهاش یاد و خاطرشو زنده نگه داریم. ما به هیون مدیونیم.
جملهی آخرش رو جوری زمزمه کرد که انگار مخاطب حرفش بیشتر خودشه نه جونگین.
- بعدا راجب همه چیز صحبت میکنیم، قول میدم همه چیو درست میکنم، همه چیز درست میشه.
کای سهون رو وادار به راه رفتن میکرد و سهون تقریبا تو آغوش کای فرو رفته بود، و با این حال کای با درگیری ذهنیش و نگرانیش برای آیندهی نامعلومشون، از این آغوش اجباری لذت میبرد و هربار که یادش میافتاد سهون الان کنارش داره راه میره دستهاش رو دور کمر و بازوهای سهون تنگتر میکرد.
- سوییچ کجاست؟
با رسیدن به پارکینگ و ایستادنشون کنار ماشین کای از سهون پرسید.
- خودم رانندگی میکنم.
- لازم نکرده، دوباره تصادف میکنی و این دفعه هر دومونو با یه دست و پای شکسته راهی خونه میکنی.
کای با اخم گفت و کمی سهون رو از خودش فاصله داد و دستش رو داخل جیب شلوار سهون کرد.
- چیکار میکنی؟ دارم میگم خودم...
با بیرون اوردن سوییچ ماشین کای از سهون فاصله گرفت و قفل ماشین رو باز کرد و در سمت کمک راننده رو باز کرد.
- سوار شو.
سهون با دهانی باز به کای نگاه میکرد.
- میشنوی چی میگم؟ چرا یجوری رفتار میکنی انگار وجود خارجی ندارم؟! سوییچو بده خودم رانندگی میکنم.
کای احساس کلافگی میکرد و سهون این کلافگیش رو تشدید میکرد. کامل به طرفش چرخید و بازوهای سهون رو تو دستهاش گرفت.
- سهون، بس کن و برای یک بارم که شده بدون لجبازی کردن به حرفم گوش بده. وقتی حالت خوب نیست و من هستم چرا لجبازی میکنی؟ حتی نمیتونستی راه بیای، چشمات از بس گریه کردی دیگه باز نمیشن و مطمئنم طبق عادتت بعد از گریه کردن الان سرت درد میکنه و میگرنت گرفته؛ پس بدون اینکه حرف دیگهای بزنی برو سوار ماشین شو تا ببرمت خونه.
کای با عصبانیت و یک نفس داد میزد و سهون شوکه به مردی نگاه میکرد که حتی کوچکترین عادتش از گذشتهها رو یادش مونده.
کای نفسش رو با شدت بیرون داد و سهون رو با هل کوچیکی به سمت ماشین سوق داد و خودش هم با قدمهای بلند ماشین رو دور زد و سوار شد.
سهون نمیخواست به همین راحتی کوتاه بیاد ولی حق با مردی بود که با اخم پشت فرمون منتظرش نشسته. حالش خوب نبود و سرش درد میکرد برای همین طبق گفتهی کای بدون حرف اضافهای سوار ماشین شد و کمربندش رو بست.
کای لوکیشن خونهی سهون رو وارد جیپیاس ماشین کرد و به پوزخند سهون توجهی نشون نداد، اما سهون نمیتونست ساکت بمونه.
- احتمالا خودمونم آدرس خونه رو مثل تو از بر نیستیم، جیپیاس چرا؟ مطمئناً کامل کوچه به کوچهی این شهر و خیابونایی که من رفتمو حفظی.
- خوبه که خودت میدونی حواسم همیشه بهت بوده عزیزم.
کای بدون اینکه نگاهش رو از رو به رو بگیره جواب سهون رو داد و سهون با حرص سرش رو به طرف پنجره برگردوند.
خودشم میدونست همون لحظهای که مرد کناریش شروع به حرف زدن کرد و واقعیتها رو روی پرده اورد کمی نرم شده بود ولی این دلیل نمیشد که به همین زودی روی خوش بهش نشون بده. جونگین بهش دروغ گفته بود، پنهان کاری کرده بود، و از همه مهمتر جون خودش و خانوادشون رو به خطر انداخته بود.
نمیتونست با این موضوع کنار بیاد چطور خودش رو قانع میکرد، عمر بر باد رفته رو چطور برمیگردوند و دوباره زندگیشون رو شروع میکردن.
تو این سالها اتفاقات زیادی افتاده بود که نمیشد از هیچکدوم چشم پوشی کرد و نادیده گرفت، هردونفرشون با گذر زمان عوض شده بود و شاید از گذشتهها فقط چندتا عادت قدیمی رو با خودشون به همراه اورده بودن؛ و طرف دیگهی ماجرا بچههایی بودن که سالها با جملهی اون یکی پدرشون فوت شده بزرگ شده بودن و از جونگین فقط چندتا عکس یادگاری دیده بودن. پدر و مادر جونگین سالها با غم از دست دادن فرزندشون با عذاب زندگی کرده بودن و سهون نمیدونست چطور میخواد همه اینها رو درست کنه، نمیدونست چی درسته و چی غلط و نمیدونست باید چه کاری انجام بده.
و سهون میدونست بعد از حل کردن همه اینها و رو در رو شدن جونگین با پدر و مادرش و بچههاشون باید نگران شغل جونگین هم باشه. اون مهمترین چیزی که بود که نگرانش بود، سهون به سختی تونسته بود یه زندگی نسبتاً آروم برای خودش و بچههاش درست کنه، تلاش زیادی کرده بود که زندگیشون رو با زندگی نظامیای که خودش قبلا داشته جدا کنه و پسر و دخترش رو از مسائل نگران کننده دور نگه داره؛ حالا نمیخواست با اومدن دوبارهی جونگین زندگیشون بهم بریزه و دچار تنش بشه.
حق داشت مگه نه؟ سهون کاملا حق رو به خودش میداد که نگران آیندهشون باشه و مطمئن بود هرکاری که نیاز باشه برای آرامش بچههاش انجام میده.
ممکن بود اگه تنها زندگی میکرد و پای هیونجین و ههرین در میون نبود، راحتتر جونگین رو میبخشید و بودن دوبارهاش تو زندگیش رو قبول میکرد اما الان فرق میکرد، علاوه بر زندگی خودش سهون مسئول زندگی دو نفر دیگه هم بود.
جونگین شاید خواسته به نحوی از زندگی بچههاش محافظت کنه اما به نظر سهون، جونگین با پنهان کاری و خطاهایی که انجام داده بود یه پدر بیمسئولیت بود که راحتترین راه رو برای پا پس کشیدن و انداختن همه مسئولیتها به گردن سهون، انتخاب کرده بود.
کای هر از چند گاهی به سهون که تو فکر خیره به بیرون بود نگاه میکرد و بعد دوباره حواسش رو به رانندگیش میداد.
اگه قبلا بود این سکوت آزارش میداد اما الان، از ته دل راضی به این سکوت بود و خودش هم قرار نبود این سکوت رو بهم بزنه.
این مدت کوتاهی که به کره برگشته بود، انقدر درگیر اتفاقات جور واجور شده بود که حتی شبها هم نمیتونست آروم بشه، اما الان همین که سهون به طور مطیعی کنارش نشسته و حرفی نمیزد آرومش میکرد.
هردوشون به فکر کردن نیاز داشتن و کای قرار بود اجازه بده سهون اتفاقات افتاده رو هضم کنه و بعد سر فرصتی مناسب برای آیندشون تصمیم میگرفتن.
آیندهی خانوادهی چهار نفرشون...
کای خیلی وقت بود تصمیمش رو گرفته بود، شاید اولش قصدش فقط یه سر زدن به سهون و مرتب کردن اوضاع بود اما بعد از دیدن سهون و بچههایی که اونو نمیشناختن مطمئن شده بود که میخواد برگرده و زندگیش رو سر و سامون بده، نمیتونست دوباره سهون رو وسط راه ول کنه، نمیخواست بیشتر از این بچههاش فاصله بگیره.
مگه قرار بود چقدر عمر کنه که بازم بیخیال خانوادهاش بشه؟
دلش میخواست از این به بعد بزرگ شدن بچههاش رو ببینه، درسته اولین بار راه رفتن و بابا گفتن ههرین رو ندیده بود، اولین بار مدرسه رفتنشون رو ندیده بود، باهاشون پارک نرفته بود و براشون بستنی و اسباب بازی نخریده بود، اما میتونست باهاشون اولینهای دیگهای رو تجربه کنه، میتونست وقتی از مدرسه فارغ التحصیل میشن رو ببینه، میتونست دانشگاه رفتن و سرکار رفتنشون رو ببینه، کنار سهون میتونست دوباره به زندگی نرمال برگرده.
برای همین رویا پردازیهایی که برای آیندهشون داشت، تصمیم گرفته بود هرجوری که شده از سازمان بیاد بیرون و خانوادهاش رو نجات بده.
و امیدوار بود تو این راه پر پیچ و خمی که جلوشون قرار گرفته بود، سهون تنهاش نذاره و همراهیش کنه...
وقتی به خونه رسیدن، کای ماشین سهون رو پارک کرد و قبل از اینکه سهون پیاده بشه خودش در رو برای سهون باز کرد و دستش رو گرفت تا کمکش کنه.
- من خوبم.
- میدونم اما ممکنه سرت گیج بره.
سهون چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و با بیمیلی دست جونگین رو گرفت و از ماشین پیاده شد.
- مرسی که تا اینجا اومدی، تو میتونی بری دیگه.
- برم؟ من جایی قرار نیست برم عزیزم.
سهون لحظهای به گوشهاش شک کرد، چیزی که شنیده بود درست بود؟!
- بله؟!!
- من از این به بعد اینجا میمونم.
کای با خونسردی گفت و سهون رو به جلو هل داد تا قدم برداره اما سهون شوکه سرجاش ایستاده بود.
- جونگین تو متوجهی...
- کای.
- چی؟
- من کایم سهون، جونگین همون روز حادثه مرد، کنار هیون مرد و توام دفنش کردی. بعد از اون کای متولد شد. دیگه جونگین صدام نکن.
سهون چند لحظه به صورت بیخیال و خونسرد مرد نگاه کرد و زمانی که میخواست سرش داد بزنه با صدای زن همسایهی واحد کناریشون حواسش پرت شد.
- داری...
- سلام آقای اوه.
- آههه، سلام.. خانم لی.
- کی از بیمارستان مرخص شدید؟ حالتون بهتر شده؟
- آره، آره مرسی که پرسیدین.
کای با چشمهای ریز شده به صحنهی رو به روش نگاه میکرد. سهون دستپاچه به نظر میرسید یا اشتباه برداشت کرده بود؟!
- میدونم که سرتون شلوغه و وقت نمیکنید برای همین برای شام کمی غذا براتون میارم.
- چی؟ نه، نه نیازی نیست اصلا.
- راه بیفت سهون.
کای با اخم در حالی که به زن جوونی که با فاصله ازشون ایستاده بود نگاه میکرد، سهون رو به جلو و به سمت آسانسور هل داد.
- داری چیکار...
- ساکت باش سهون و راه بیفت اگه نمیخوای جلوی آشپز شخصیت بغلت کنم و ببرمت بالا.
کای زیر لب جوری که فقط سهون بشنوه زمزمه کرد، و سهون با اینکه میدونست کای نمیتونه به راحتی آب خوردن اونو بغلش کنه ولی آروم و حرف گوش کن به سمت آسانسور رفت و با یک خداحافظی سرسری از خانم لی فاصله گرفت.
توی آسانسور اما با اخم به طرفش برگشت و انگشت اشارهاش رو به سمتش گرفت.
- تو فکر کردی کی هستی که اینجوری با من صحبت میکنی؟
- همسرت؟!
کای با لحن مسخرهای پرسید و انگشت سهون رو تو دستش گرفت.
- نکنه فکر کردی با سهونِ بیست ساله طرفی که اینجور بیپروا رفتار میکنی؟ رفتارت خیلی زشت بود اون زن خیلی به من کمک میکنه.
- اوه جدا؟ بیشتر به نظر میرسید یه زن نچسب باشه که دائما میخواد آویزونت بشه.
کای با پوزخند گفت و بدون توجه به سهون از اتاقک کوچک آسانسور پیاده شد.
- هی وایسا، تو کجا...
سهون چیزی که میدید رو باور نمیکرد، کای خیلی راحت جوری که انگار حتی با چشمهای بسته هم جای اون اعداد رو میدونه، رمز در خونه رو زد و وارد شد!
کای تا کجاها تو زندگیشون بوده و سهون از همه چیز بیخبر بوده...
سهون با عجله وارد خونه شد و در رو محکم بست.
- آروم باش عزیزم.
سهون با عصبانیت به طرف مردی رفت که هنوز تو راهروی کوچک ورودی ایستاده بود و به حرکاتش نگاه میکرد.
- تو زده به سرت؟ دیوونه شدی؟ داری چه غلطی میکنی؟
- مشخص نیست؟ اومدم خونم.
سهون ناباورانه به مرد نگاه میکرد، چطور تو این موقعیت انقدر مسخره بازی در میاورد و جوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟!
با حرص چنگی به موهاش زد و داد زد:
- داری دیوونم میکنی جونگین، تو چه مرگت...
- جونگین؟
- آپا؟
سر هر دو نفرشون به طرف دیگهای چرخید. ههرین و هیونجین در حالی که متعجب داشتن به صحنهی دعوای پدرشون با مردی که سهون از دیدن دوبارهاش منعشون کرده بود، نگاه میکردن و نمیفهمیدن چه اتفاقی داره میافته.
سهون یک آن استرس گرفته بود، چطور توضیح میداد؟ چطور میخواست بچههاش رو قانع کنه؟ چطور باید ازشون محافظت میکرد؟
- آپا چیشده؟
هیونجین با شک پرسید و به مردی که کنار پدرش ایستاده بود نگاه میکرد.
- شما کی اومدین خونه؟
سهون مضطرب بود و هر سه نفر دیگه به خوبی متوجه اضطراب و نگرانی سهون شده بودن.
- آپا این آقا همونی...
- ههرین بستنیت داره چکه میکنه روی زمین.
سهون با ترس وسط حرف دخترش پرید و اولین بهونهای که به ذهنش رسید رو به زبون اورد.
ههرین سریع دستش رو بالا اورد و زیر بستنی چوبیش گرفت اما هیونجین مسرتر از هر زمان دیگهای بود.
- آقا اسم شما جونگین؟
- هیون بسه، برید تو اتاقاتون.
سهون با عجله بازوی کای رو گرفت و به سمت در کشیدش، اما کای با خونسردی دستش رو از دست سهون بیرون کشید و قدمی به سمتش برداشت.
- سهون آروم باش، هیچ اتفاقی نمیافته، نگران نباش.
- برو بیرون، خواهش میکنم از اینجا برو جونگ... کای، آره کای از اینجا برو.
سهون با صدایی آروم به کای التماس میکرد اما کای سرش رو به دو طرف تکون داد.
- من دیگه جایی نمیرم سهون، بیا همه چیو بهشون بگیم، من آمادم برای هر واکنشی از طرفشون.
جونگین سرش رو به طرف سهون خم کرده بود و سهون کم مونده بود از نگرانی بزنه زیر گریه.
- اونا بچههای منن، برو از اینجا.
- آپا چرا نمیگی چیشده؟
هیونجین دوباره پرسید و به طرفشون قدم برداشت.
سهون اما میترسید حتی به صورت بچههاش نگاه کنه، سرش رو انداخته بود پایین و دستهاش رو مشت کرده بود.
کای با دیدن حال سهون نفسی گرفت و به سمت هیونجین و ههرین برگشت.
- بچهها چند دقیقه منو با پدرتون تنها میذارید؟
- معلومه که نه، تو کی هستی؟ آپا تو مگه نگفتی نباید این مرده رو ببینیم، حالا چرا با خودت اوردیش خونه؟
کای میخواست به سمت هیونجین بره اما با قفل شدن بازوش تو دست سهون سر جاش ایستاد و به سهون نگاه کرد.
- نرو، داری چیکار میکنی؟ چی میخوای بگی بهشون؟
کای فاصلهی کمش با سهون رو کمتر کرد و تو یک حرکت دستهاش رو دور بدن سهون حلقه کرد.
- هیش آروم باش سهون، داری میلرزی.
- بچهها فقط پنج دقیقه ما رو تنها بذارید و بعدش من به تمام سوالاتون جواب میدم، باشه؟
کای به هیونجین نگاه کرد و با لحنی جدی جملهاش رو به زبون اورد.
هیونجین نمیخواست آپاش رو تنها بذاره اما ههرین دست برادرش رو گرفت.
- هیون بیا تنهاشون بذاریم، آپا حالش خوب نیست.
- دقیقا به خاطر همین نمیخوام تنهاش بذارم.
- فقط پنج دقیقه ازمون فرصت خواست، بعدش میایم پیش آپا، بیا بریم.
هیونجین در حالی که با سوظن به مردی که پدرش رو تو آغوش گرفته بود خیره بود، سرش رو تکون داد.
- فقط پنج دقیقه.
- لطفا آپا رو سر پا نگه ندارید، حالش خوب نیست.
ههرین زمزمه کرد و هیونجین رو مجبور کرد تا به اتاقش بره.
با بسته شدن در اتاقی که بچهها واردش شده بودن، کای سهون رو از خودش فاصله داد و تو چشمهاش خیره شد.
این مسئله رو باید از بیخ و بن حل میکرد، وگرنه سهون بازم بهش اجازه نمیداد که با بچههاش رو در رو بشه.
__________________