Are you there?
Elin— «خوب بخوابی پرنس زیبای من.»
صدای چان برای بار دهم توی فضای اتاق پیچید. انگشت های هیونجین خیره به صفحه نمایش کم نور گوشیش که خبر از سیاه شدنش تا ثانیهای بعد رو میداد، بود.
خواب، لحظهای به چشمهاش نمیاومد و تنش از لمس نشدن توسط انگشتهایی که انتظارش رو میکشید درد گرفته بود. توی تختش تکون خورد و رو به سقف سفید رنگ اتاق دراز کشید. حتی بالشت زیر سرش هم داشت از طولانی شدن سفر چان شکایت میکرد و به جای عطر گرم مرد، بوی دلتنگی به خودش گرفته بود.
دستش رو به سمت گوشی برد و با چک کردن اختلاف زمانی، تصمیم به برقراری تماسی که همچنان دودلش میکرد، گرفت.
درسته که قرار نبود جوابی بشنوه اما همون درصد کمی هم که احتمال برقراری تماس رو میداد، ضربان قلبش رو بالا برده بود. قلبش سنگین بود و گلوش از بغضی که سعی در کنترلش داشت درد میکرد.
شمارهی چان رو گرفت و براش اهمیتی نداشت که ممکنه اینبار مشغول چه کاری باشه.
تنها دست آویز این روزهاش پیامهای صوتی روزهای خوش گذشته بود که جلوی فراموش کردن صدای معشوقهاش رو میگرفت.
«هیونجین.»
برق صدای مرد به تنش جون تازهای داد و برای اطمینان از برقراری تماس صداش کرد.
«چان…چان خودتی عزیزم؟»
«چرا بهم زنگ زدی؟»
قطره های سرد اشک گونههاش رو بغل میکرد و به گلوش چنگ میزد تا بتونه کلمات رو سریعتر بیان کنه.
«میتونی بیای پیشم؟ چان من میترسم اینجا خیلی تاریک و سرده.»
«من که اونجا نیستم.»
حالا دیگه فقط گونه هاش سرد نبودن، تمام بدنش یخ کرده بود.
«تو واقعا…پشت خط نیستی مگه نه؟»
چان گوشی رو جواب نداده بود، این صدا واقعی نبود و نتیجهی تماس، بوق ممتد آزاردهندهای بود که مغز هیونجین قابلیت تشخیصش رو نداشت.
اما هنوز هم مرد رو صدا میزد و باز هم امیدوار بود که اسمش رو از بین لبهایی که میپرستیدش بشنوه.
راه نفسش تنگ شده بود، دلتنگی تبدیل به شکوفههای گیلاسی شده بود که توی ریههاش در حال جوونه زدن بودن.
هیونجین سرباز خوبی نبود، نمیتونست برای چیزی که میخواد، بجنگه و پوست تنش از شدت لمس نشدن داشت تجزیه میشد و درد میگرفت.
اون فقط بلد بود بیدار بشه، عشق بورزه و نادیده گرفته بشه، عشق بورزه و طرد بشه، عشق بورزه و ترک بشه، عشق بورزه و به رخت خواب بره تا دوباره تیکههای روحش رو بهم وصل کنه تا بتونه شبیه آدمیزاد بشه تا صبح دوباره بیدار بشه و…