Another land
Writer : Rahil
وویونگ با عصبانیت باز دمشو بیرون داد
_حرفمو باور نمیکنی؟ دروغ دارم بهت بگم؟
سان چشماشو بست و با انگشتاش بهشون فشار کمی وارد کرد، قفسه سینش با کلافگی بالا و پایین میشد.
وویونگ ادامه داد
_من مگه خوشم میاد منتظرم بمونی؟
لحنش غمگین شد
_چوی سان...تو مثل قبلا منو باور نمیکنی!
سان وقتی دید وویونگ دیگه داره بیراهه میره، جوابشو داد
_من فقط گفتم اون لحظه باید بهم خبر میدادی که از نگرانی جون به لب نشم!
وویونگ زد به سیم آخر و صداشو بالا برد
_چرا نمیفهمی؟ میگم یااادمم رفتتت، اون لحظه مغزم اصلا کار نمیکرد..یادم رفت یادم رفت یادم رفت...حالا فهمیدی؟ یا اینکه بازم باید تکرارش کنم؟
سان در کمال ملایمت آروم چشماشو بست و سرشو تکون داد
_لطفا دفعهی بعد اینجوری نگرانم نکن..خب؟
لحنش مظلوم بود و این مورد وویونگی که عصبانی بودو عصبانیتر میکرد...چون الان که عصبانی بود دلش میخواست برای مدتی عصبانی بمونه و نمیخواست بره محکم بغلش کنه!
خواست از اتاق بره بیرون که سان با گرفتن مچ دستش جلوشو گرفت.
سان در لحظه مودش عوض شد و الان به جای مظلوم، سلطهگر شده بود.
_کجا؟!
وویونگ در تلاش بود مچ دستشو از حصار محکم و سفتِ دست سان بیرون بیاره
_خوابگاه خودم!
سان بدون لحظهای مکث با قاطعیت جواب داد
_میرسونمت!
وویونگ چشماشو چرخوند
_نمیخوام!
سان فشار مچ دستشو کمی بیشتر کرد
_گفتم میرسونمت، این موقع شب بیرون خطرناکِ، فکر اینکه بزارم بدون من بری رو از فکرت بیرون کن.
وویونگ با ترش رویی سرشو از سان برگردوند
_منم گفتم نمیخوام..
سان فشار دستشو بیشتر از قبل کرد
_پس اجازهی رفتن نداری.
وویونگ سرشو برگردوند و یه تار ابروشو بالا انداخت
_یادم نمیاد اجازه خواسته باشم؟!
چشمای سان حالت ترسناکی به خودش گرفته بود ولی دلیل نمیشد وویونگ با دیدنش حتی ذرهای ترس تو وجودش نسبت به سان داشته باشه.
ولی غمگینش میکرد، اونو یاد روزای تلخ زندگیش مینداخت!
روزایی که طعم تلخی داشتن، بدون سان، بدون داشتن عشق، زندگی براش زهر شده بود.
بدتر از همه وقتایی بود که با سان رو به رو میشد، اونا در تمام تایمی که کنار هم بودن، به هم میپریدن و باهم دعوا میکردن..
یکی از بدترین دورانی که دوتاشون تو فشار بودن، از هم عصبانی و ناراحت بودن..اما با این حال دربارهی مشکلشون باهم حرف نمیزدن!
دعوا میکردن، بحث میکردن، نسبت به هم احساس کینه و تنفر داشتن...ولی دلیل بر این نبود که به فکر هم نباشن، اونا به شدت از این میترسیدن که موقعیت طرف مقابلشونو تو خطر بندازن!
ولی با همراهی خانوادشون... که شامل اعضای گروهشون میشد، حمایت شدن و اونا هم دیگه نتونستن دوری قلبای همدیگه دو تحمل کنن!
ولی این حمایت در حدی بود که وقتی همهی اعضای گروه کنار هم هستن، ووسان بتونن خود واقعیشون باشن!
کار دیگهای هم از دستشون بر نمیومد...
بغض به تمام سلول های وویونگ چنگ انداخت، با وجود این چنگ، ضعیف و ناتوان میشد.. دیگه حال بحث نداشت.
میدونست که سان نمیزاره بره...خب وویونگم ته دلش همینو میخواست!
با لبای پوتی شده و صدایی که آلوده به بغض بود آروم لب زد
_دستم..درد گرفت..
تا حد امکان سعی میکرد تو چشمای سان نگاه نکنه.
با این لحن و حرف وویونگ، قسمتی از وجود سان با خاک یکسان شد!
فشار دستش به صفر رسید و آروم دست وویونگو نزدیک صورتش کرد، با دیدن قرمزیش نتونست دووم بیاره و سریع لباشو روی اون قسمت گذاشت.. چشماشو بست و روش بوسهی نسبتا محکمی گذاشت!
حس میکرد باید انقدر دستشو ببوسه تا اون دردی که وویونگ احساس کردو جبران کنه. روی تمام نقاط دستش بوسه گذاشت..
روی تمام انگشتای قشنگش بوسه گذاشت..
انگار که بوس هاش قابلیت درمان داشتن، وویونگ درد به کل یادش رفت و الان تو قلبش اون سرزمین رویایی به وجود اومده بود..
سرزمینی که رنگین کمان بزرگ و پررنگی تو آسمونش وجود داره، پروانه های رنگی بالاسر گل های خوشبو و زیبا پرواز میکردن و روی اون گل های رنگارنگ استراحت میکردن، علاوه بر پروانه ها موجودات افسانهای دیگه هم تو این سرزمین وجود داشتن..موجوداتی که با احساسات وویونگ به وجود اومده بودن و جون میگرفتن، فراتر از تصور زیبا بودن..
نور امیدبخش خورشید هم این سرزمینو پراز گرمای عشق میکرد..
وویونگ و سانم تو این سرزمین شگفت انگیز، کنار اعضای گروهشون بودن!
دور از همه، دور از آدم ها و احساسات پلید!
دور از اجبار و زور، جایی که همه خود واقعیشون هستن و تظاهری در کار نیست..
جایی که دروغ معنایی نداره، سرزمینی سرشار از عشق و آرامش!
این سرزمین دنیایی بود که عشق سان به وویونگ باعث به وجود اومدنش شده بود.
وویونگ دستشو کشید.
به سمت در اتاق رفت، سان چند قدم بهش نزدیک شد، الان که ناراحت به نظر میومد عمراً سان نمیزاشت بره!
مگه میشد بدون دلجویی ازش ولش کنه؟
وویونگ قبل از بیرون رفتن از اتاق کمی سرشو به سمت سان که پشت سرش وایستاده بود چرخوند
_میرم اتاق سونگهوا هیونگ...
سان دستشو آروم روی شونش گذاشت، با لحن نرمی گفت:
_نمیشه کنار من بمونی؟
وویونگ سرشو صاف کرد و لباش آویزون شد..
آروم از اتاق رفت بیرون، نیاز داشت تو این شرایط با سونگهوا هیونگش حرف بزنه.
دست سان تو هوا موند...بعد از رفتن وویونگ چند دقیقهای به دری که توسط وویونگ آروم بسته شده بود، خیره موند.
وویونگ آروم در زد و بلافاصله در اتاق سونگهوا رو باز کرد..
سونگهوا پشت میزش نشسته بود و داشت کتابشو میخوند، با دیدن وویونگ ابروهاش بالا رفت.
با دیدن قیافهی برهم وویونگ و اشکایی که با دیدن اون سرازیر شده بودن از جاش بلند شد و با نگرانی به سمتش رفت.
_هی..چیشده؟ خوبی؟ با سان دعوا کردی؟
وویونگ درحالی که گریه میکرد و صداش بریده بریده میشد گفت:
_هیونگگگ..ببخشید.... ما همیشه با دعوا هامون با کلکل کردنمون با احساسمون با عشق و علاقمون همتونو اذیت کردیم...ببخشید که باعث میشیم تو و هونگجونگ هیونگ تو فشار باشین!
اخمی رو پیشونی سونگهوا به وجود اومد..
_هییی دیوونه این چه حرفیه که میزنی؟ چرا باز داری بهش فکر میکنی...ما اینکارو از روی اجبار انجام نمیدیم! ما از شما حمایت میکنیم و تو روی کمپانی وایمیستیم چون خودمون میخوایم...من، هونگجونگ هیونگ و بقیهی اعضا، هممون دوست داریم شما کنار هم باشین..بدون محدودیت! البته که سخته ولی ارزششو داره..اینجوری وویونگی و سانی ما خوشحالن! مگه نه؟
وویونگ شدت گریش بیشتر شد، سونگهوا با خنده اونو تو بغلش گرفت.. موهاشو ناز کرد
_ای خدا..بچهی نازم! دیگه به اینچیزا فکر نکن..مگر اینکه من بمیرم یکی به خودش اجازه بده تا اذیتتون کنه!
وویونگ با داشتن حمایت سونگهوا هیونگش و بقیه خوشبختترین آدم دنیا بود...
صدا گریه هاش بالا تر رفت..
سونگهوا خندید
_الان سان میشنوه میاد تو اتاق گریه هاتو ببینه دیوونه میشه از من گفتن بود!
صدای گریهی وویونگ کمکم پایین اومد.
بعد از تموم شدن گریش سونگهوا اونو از بغلش در آورد.
وویونگ با چشمای خیس و لبای پوتی شده گفت:
_هیونگ..میتونم امشب کنار تو باشم؟
سونگهوا لبخندی زد
_البته.
سان روی تختش دراز کشیده بود...چند ساعتی بود که در تلاش بود بخوابه ولی فکرش و دلش که پیش وویونگ بود مانع میشد.
کلافه نفس عمیقی کشید..
از تختش اومد بیرون، از اتاقش خارج شد و به سمت اتاق سونگهوا رفت.
آروم، بدون کوچیکترین صدا در اتاقو باز کرد و چشماش به وویونگی که به پهلو خوابیده بود قفل شد..
موهاش روی صورتش ریخته شده بود و پلکاش رو همدیگه بود، نفساش هم ریتم منظمی رو طی میکرد.
تو خواب، مخصوصا تو این حالت، معصوم ترین ورژن خودش بود..قلب سان در برابرش مثل کره در مقابل گرمای زیاد بود!
با گرمای اون ذوب شده بود و اعتراضی هم نداشت، کاملا راضی بود..
با قدم های آروم و بیصدا نزدیکش شد، سونگهوا یه طرف تختش خوابیده بود و وویونگم طرف دیگه خودشو جمع کرده بود و مست خواب بود.
آروم کنار تخت چهار زانو نشست و با انگشت اشارش، آروم و با احتیاط موهاشو از صورتش کنار زد.
فاصلهی بین ابروهای وویونگ کم شد و خط هایی روی پیشونیش به وجود اومد که بعد از چند لحظه، اثری ازشون نبود.
بعد از چندین دقیقه در سکوت، از نگاه کردن به صورت غرق خواب وویونگ دل کند، آروم ملحفه رو کنار زد و براید استایل بغلش کرد..
وویونگ خودشو تو بغلش جمع کرد.
بعد از خارج شدن از اتاق سونگهوا وارد اتاق خودش شد و آروم وویونگو روی تخت گذاشت.
بعد از دراز کشیدن کنارش، پتو رو روی خودش و وویونگ کشید، یه دستشو دورش حلقه کرده بود و از شمردن نفس هاش لذت میبرد.
وویونگ تکونی خورد و بهش پشت کرد، سانم از پشت بهش نزدیک شد و محکم بغلش کرد.
یه دستشو از بین دست وویونگ رد کرد و سفت اونو تو بغل گرفت..
سرشو بین موهاش فرو برو و بوسه های ریز و درشت روش میکاشت.
هرچی هم باهم دعواشون میشد، آخرش به بوس و بغل ختم میشد، اینو دوتاشون به خوبی میدونستن.
تازشم سان بعد از یه قهر و دعوای طولانی که باهم داشتن، اصلا دیگه دلش نمیومد بهش نازکتر از گل بگه.
عشقش نسبت به قبل بیشتر شده بود، سریع در برابرش تسلیم میشد و با تمام وجودش اونو میخواست..وویونگ فقط یه همگروهی یا دوست و پارتنر نبود..چیزی فراتر بود، اون کسی که بود که عشق و علاقه و وابستگی رو برای سان معنی کرده بود.
انگار که جونش به این پسر وصل بود، وویونگ به تمام وجودش رخنه کرده بود، تو تمام رویاهاش، هدفاش، تصوراتش از آینده، کسی که همیشه کنارش حضور داشت وویونگ بود..
مطمئن بود هر اتفاقی که بیوفته، امکان نداره اجازه بده بینشون بهم بخوره.
گذشته، حال و آیندش با این پسر معنا میگرفت و اونو با خوشبختی همراه و همنشین میکرد!