این نیز بگذرد

این نیز بگذرد

فرهیختگان



آنیتا :

كورس فرهيخته، درود بر شما. پرسشى از شما داشتم.


در يكى از نوشته هايتان گفته بوديد: اينكه مى گويند “اين نيز بگذرد”، ودر دوران حاكميت ستم، پليدى و خفقان، خود را با اين اصل كه بديهى دانسته مى شود تسكين مى دهند، هيچ هم بديهى نيست و “شايد هم نگذرد”.

به گمانم با اين حساب، بسيارى ديگر از باور هاى تسكين دهنده كه همواره بديهى دانسته مى شده اند هم ممكنست آنچنان هم بديهى نباشند.

براى نمونه، اين اصول كه همواره شنيده ايم، در كتابها خوانده ايم، درفيلمها ديده ايم و ياد گرفته ايم كه خوبى آخر بر بدى پيروز مى شود، آه مظلوم ظالم را به زير مى كشد، چاه كن هميشه ته چاه است، بار كج به منزل نمى رسد، پايان شب سيه سپيد است، ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را … چندان امان نداد كه شب را سحر كند، سر بيگناه پاى دار مى رود بالاى دار نمى رود، ظلم ناپايدار است، آفتاب همواره پشت ابر نمى ماند، و و ….. واقعاًچقدر بديهى هستند؟

با ديدن ديرپايى جهل و نيرنگ و ظلم در گذر هزاران سال، و ديدنِ اينكه ”نمى گذرد” در باره باور هاى تسكين بخش ديگر چه بايد گفت؟

آيا اصل مهم و كليدى “پيروزىِ هميشگى خوبى بر بدى” ، كه از كودكى درداستان ها و فيلم هاى كودكانه آغاز به آموختنش مى كنيم و در بزرگسالى درشعر و ادبيات و هنر به آن خو مى گيريم و آن را بديهى تلقى مى كنيم پايه واساسى در واقعيت هاى تاريخى هم دارد؟

آيا تاريخ چنين سنتى دارد؟ آيا اصولاً تاريخ سنت دارد؟ اگرنه، پس پايه واساس اين باور چيست؟؟


آيا اين اصل، تنها برخاسته از آمال و آرزوهاى بر آورده نشدهء انسانهاى پاك نهادى نيست كه سرخورده از پيروزى هميشگى قويتر، ظالم تر و نيرنگ بازتر، ايده آلِ ذهن كمال طلبِ خود را در قالب شعر، هنر و ادبيات بر جهان

خشن پيرامون خود فرافكنى كرده اند؟

آيا ريشه اين باور، انسانهايى نيك نفس نيستند كه چون دنيا به رنگ آرزوهايشان در نيامد، ايدهء جهانى ديگر و روز داورى را برآوردند تا اين باور ناكام خود را، اگر در اين دنيا نشد، در آن دنيا به كرسى بنشانند تاهر ستمگرى كه در اين دنياىِ زورمحور كامروا ست، در آن دنياى ديگر كه عدالت محور است به سزاى اعمالش برسد غافل از اينكه باور به دنياى ديگر هم دستاويز نيرنگ ها و پليدى هاى بيش از پيش مى شود؟


كورس گرامى. انسانهاى اخلاق مدار به دوگانهء خوبى، بدى و تمايز اين دوسخت باور دارند. در اين درياى متلاطم جهل، فساد و تباهى كه همگان را دربر گرفته، اين باور چون وزنه سنگينى آنها را به زير مى كشد. نه مى خواهندآن را رها كنند و در درياى پليدى موج سوارى كنند و نه مى خواهند غرق ونابود شوند، براى نگهداشتن اين باور، نياز به آويختن به ريسمان اميددارند. ريسمان اميدشان بديهى دانستنِ پيروزىِ نهايىِ خوبى بر بدى است.

اما اگر اين اميد واهى باشد راستى بايد به كدام ريسمان آويخت؟؟


در انتظار پاسخ شما انسان پاك سرشت، خردمند و ژرف نگر، نفسم را با بيم واميد در سينه حبس كرده ام.


آنيتاى ارجمند

درود بر شما و سپاسگزار از پرسش و نقد شما

اميدوارم حالتان خوب باشد و در هيچ شرايطى سر به نوميدى نسپريد . وهمچنان ما را از نوشته هاى هوشمندانه خود بهره مند كنيد.

آنيتاى ارجمند :من شما را از راه همين كلماتى مى شناسم كه بسيار بر دل مى نشيند ، اما اين نوشته شما بسيار بر من اثر گذاشت ، نخست به خاطر پرسشى كه نشان از درد توأم با هوشمندى دارد و دو ديگر از آن رو كه درد و

فريادهاى ايوب ( در عهد عتيق ) عليه بيدادگرى يهوه را از سه هزاره پيش به وضعيت كنونى ما منتقل كرد. گرچه در سفر ايوب پس از آنهمه فريادهاى اعتراض ايوب يهوه با نمايش قدرت و ارعاب و بازپس دادن داشته هاى ايوب وى راخاموش مى كند ليك از سه هزار سال پيش تاكنون همان بيداد ها هنوز ادامه دارد و خدا نيز پاسخى به انسانيت نداده است . او فقط فريادهاى جانانه وخواندنى ايوب را خاموش كرده است تا صبر او نيز به زبانزدهاى خيالينى كه شما برشمرده ايد افزوده گردد. تذكر انديشمندانه شما باورم را به اين گفته هانا آرنت كه تفكر و وجدان همبسته اند بيش از پيش كرد و همچنين نگره اين

انديشمند بزرگ در باره مفهوم تفكرِ وقفِ عمل در كتاب حيات ذهن ( جلد اول، ترجمه مسعود عليا ). بله ،همين طور است . اشاره من به زبانزد ” اين نيزبگذرد ” از سر پذيرش يا وازنش آن نبود. طنز تلخى در آن است در اشاره به تقديرگرايى ماست در هنگامى كه توانش حركت و تغيير و كنش نداريم يا داريم ليك از بالفعل كردنش در هراسيم . همه كه نوريزاد نمى شوند . مى گويم ”ما” تا خودم را استثنا نكنم .

قسمت بعدى ريشه ها كه به زودى پيشكش دوستان مى شود متمركز بر اين مضمون است كه تنها خود انسانها هستند كه مى توانند وضعيت اجتماعى و سياسى خودرا دگر گون كنند . خود انسان ها هستند كه بايد با همبستگى و تلاش در راه همبستگى جهان بهترى بسازند . در طول تاريخ ستمديدگان به هزار بت و افسون و فانتزى اميد بسته اند تا مگر گره از كار فروبسته شان باز شود . نخست

بگويم كه من هيچ موضعى درباره درستى و نادرستى مراجع فرا انسانى ندارم ،نه نفى شان مى كنم. و نه اثباتشان و به فرض كه نفى كنم فردا يكى ديگراثباتشان مى كند و به فرض كه اثباتشان كنم فردا يكى ديگر نفى شان مى كند. اين را از سر ترس و ملاحظه كارى نمى گويم . حرف من اين است كه تجربه زنده نشان داده است كه انسان جز انسان اميدى ندارد ، و ما همه دوست داشته

يا دوست نداشته باشيم در اين جهان و به بيانى دقيق تر در وضعيت انسانى پرتاب شده ايم و به قول هام ، يكى از كاراكترهاى سميويل بكت در نماشنامه” دست آخر بازى ”(Endgame):” همينه كه هست ، تو روى زمينى و اين چيزيه كه هيچ درمانى نداره” .

جهانى آكنده از بيداد و آز و ريا و دروغ و فريب كه در آن طوق زرين برگردن خر است و قوت دانا از خون جگر . اگر فرزند از والدين بپرسد كه چرامرا به اين خراب آباد آورديد پاسخى مجاب كننده براى وى ندارند مگر فرزندخودش به عهد انسانيت خود پى برده باشد. بسيارى از پدران ما در هواى لحظه اى كه در هوايى آزاد و انسانى نفس بكشند ، عمرفرسودند و عمرشان به لحظه

ديدار نرسيد و شايد براى بسيارى ازما نيز فرانرسد . مشكل در كجاست واصلاً چرا من بايد چنين پرسش هايى بپرسم ؟آيا بايد همچون سعدى شكر كنم كه كفش ندارم چون مردى كه پا ندارد شكر مى كند يا مى بايد همچون داستايفسكى انديشم كه مى گفت :” از کسانی که بدبختی دیگران را دیده و بر حال خود شکرمی‌کنند ، حالم به هم مى خورد ” ؟ از آنجا كه نسل جديد نمى تواند از بابت

گسستگى از گذشته و دلنگرانى آيندهِ نه چندان اميد بخش خود شاكر باشد ،ايدئولوژى قدرت ترفندى تازه را رو مى كند : شكر مدرنيزه در شمايل نيمه پُربينى.

واعظان مدرن يا همان روان شناسان سطحىِ تلوزيونى كه خادمان بى جيره ومواجب دستگاه توليد رضايت به سود قدرت اند آن سنت را تجديد و مدرنيزه مى كنند وقتى تو را به ديدن نيمه پر ليوان فرا مى خوانند . هركس هر طور مى خواهد فكر كند .زمانى من از خود مى پرسيدم پس نيمه خالى چه مى شود ؟ ازهمين رو با جديت و سخت سرى به خود گفتم : تو بايد يكسره و خيره خيره به نيمه خالى چشم دوزى ؛ آن قدر چشم دوزى كه يا چشمت كور شود و جانت درآيد يا سرانجام همچون پاندورا در ته و توى نيمه خالى نقطه اميدى سوسو زند .

به قول كافكا” اميد بسيار است اما نه براى ما”. اين گونه اميد براى آنانى است كه متوكل به نيمه پر اند ، براى سرسپردگان نيمه پربينى و دستگاه ايدئولوژيك توليد رضايت براى قدرت ، براى بى دردانى كه احساس خوشبختى مى كنند چون همسايه شان بدبخت است ؛ اما بايد افزود كه اين اميدها ديگر اميد نيستند ، خودفريبى و دلخوشكنك اند . اميد وقتى اميد است كه در نيمه خالى يافت شود . اميد آينده سو ست . تو اگر مدام به نيمه پر بنگرى ، نيمه پرهم كم كم خالى خواهد شد ، پس با لجاجت به نيمه خالى چشم دوز. شما را به يافتن اميد در نيمه خالى فرامى خوانم . سعدى نيز مانند بسيارى از مفاخرفرهنگى ما تناقض گويى بسيار دارد كه علت آن احتمالاً گفتار دوگانه زمانه زير شمشير دامو كلوسِ سانسور نهانى بوده است . سعدى يكجا اين داستان شُكررا مى سازد و جايى ديگر مى گويد:

سعادت بجز خدمت خلق نيست

به تسبيح و سجاده و دلق نيست

انگاراين قدماى ما ،جز معدودى ، طورى حرف زده اند كه نه سيخ بسوزد و نه كباب ، تا هم خدا را داشته باشند و هم دنيا . طورى حرف زده اند كه وقتى روزى به معبد فرهنگى تبديل شوند هر كس بتواند آنها را به مطلوب خود

مصادره كند .

چنان با نيك و بد خو كن كه بعد از مردنت عرفى

مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند

سعدى هم بايد باجى به شُكر و شريعت مى داده تا بتواند در جاى ديگر اديسون و پاستور و همه خدمتگذاران خلق را از عابدان بزرگ بشمرد . البته خوشبخت بوده كه در جمهورى اسلامى نمى زيسته، ورنه بسيارى از گفته هايش به آيندگان نمى رسيد . اما در اين بيت سعدى نكته اى نهفته است كه دريافتنش چندان نيازى هم به سعدى ندارد . چشم دوزان به نيمه خالى ناگهان يافتم . ناگهان فكرى در ذهنم جرقه زد كه بعداً ديدم ادام فيليپس (Adam Phillipps)، روان شناس بزرگ بريتانيايى در مصاحبه با

Jill Choder-Goldman آن را به گونه اى علمى تر بيان كرده است كه شما مىتوانيد از جستجوگر گوگل آن را در سايت Psychoanalytic Perspective پيداكنيد. فيليپس مى گويد ” هدف روان كاوى درمان بيمار نيست بل نشان دادن اين نكته به اشخاص است كه آنها مشكلى ندارند ” و سپس آن جمله هام را به عنوان رهنمودى براى آغاز كار روانكاو مى خواند : تو روى زمينى . [ تو در وضعيت

انسانى هستى ]، و اين چيزيه كه هيچ درمانى نداره ” ادام فيليپس در اين مصاحبه بر اساس نكات درخشانى كه حاصل سال ها كار تحقيقى و بالينى است وضعيت بشرى و اصل واقعيت را مبناى رويارويى فرد نوميد يا ناكام با شكستش قرار مى دهد . خانم انيتا : احتمالاً شما انگليسى را خوب مى دانيد و مى توانيد اين مصاحبه را با دقت بخوانيد . اى كاش مجالى براى ترجمه آن بود .

از ديد وى ، رويارويى فرد با نوميدى و ناموفقيت در بدترين حالت دفع آن ازطريق دفاع از خود يا تسلى بخش هاى ديگرى است كه در فرهنگ ما چنان اپيدميك بوده است كه كم كم بدبختى و نامرادى و مظلوميت فضيلت شده است . تمامى زبانزدهايى كه شما هوشمندانه برشمرده ايد راه هاى دفع و تسلا هستند .

فيليپس مى گويد اين راه ها به بقاى شكست و نوميدى كمك مى كنند و اين هم دقيقاً همانى است كه در فرهنگ ما رخ داده است . از همين رو شما مى گوييداينكه همه چيز مى گذرد امر بديهى نيست و از يك نگر درست هم مى گوييد .

شكست و ستم در تاريخ ما هر دم از نو تكرار شده است . اين است كه نقد فرهنگ خودمان به نظر من بايد پيشفرض همه نقدها باشد و من در عجبم كه برخى از دوستان ريشه ها را صرفاً ادبيات و فلسفه مى خوانند و نامربوط به وضعيت اكنونى ما مى دانند . اكنونِ ما همان گذشته ماست كه نگذشته است ، سپرى نشده است ، در رگ و پى حافظه تاريخى و جمعى ما ريشه دوانده است . تا ياد نگيريم كه اين فرهنگ را نقادانه شرحه شرحه كنيم ، تا پويه هاى اين فرهنگ براى ما در حكم معبدهايى است كه همچون كودكان آنها را چون مال ماست بهترين مى گيريم ، تا بر هراس از به پرسش كشيدن گذشته تاريخى و فرهنگى خود چيره نشده ايم و مدام بيم داريم كه مبادا به حريم مقدس آن خدشه وخراشى وارد كنيم به قول شما هيچ چيز نمى گذرد .كمابيش تمامى حكومت هاهمين كه ميخ قدرت خود را كوفته اند غارت ثروت ملى و شكنجه و سانسور راتكرار كرده اند. البته كسى كه مى گويد اين نيز بگذرد مقصودش گذر زمان است و من هم گذر زمان را امرى بديهى گرفته ام نه گذر سانسور و شكنجه را .

آنچه مهم و تعيين كننده است اين است كه اين گذر زمان نيز يكى از آن دفع كننده هاى تسلى بخش شده كه از قضا به بقاى استبداد و نگذشتن آن كمك كرده است . فيليپس مى گويد :” اگر كسى بتواند كاملاً اقرار كند [ يعنى شكست و

نوميدى را به رسميت بشناسد ] اميدكى به درمانش هست ” ارجاع من به روانكاوى كه وسيعاً فلسفه و ادبيات را خوانده است صرفاً براى كمك گيرى ازيك مقام بلند پايه علمى است نه قبول بى چون و چراى او . من با الهام از

اين روانكاو اكنون مى پرم به آنچه همراستا با برخى از يافته هاى او خود يافته ام : اگر همه رويداد ها زمانمند و تاريخمند باشند پس گذر زمان هررويدادى را به گذشته مى سپرد و در روان ما به حافظه و خاطره ، هرچند

مشابه آن دگر بار تكرار شود . اين امرى است خود پيدا، اما اينكه اين گذرروزگار و در حقيقت زندگى ها و رخداد ها به سوى خير مى رود يا شر ، به سوى كمال مى رود يا نقص ، به سوى عدالت مى رود يا ظلم بحث ديگرى است . وراستش براى خود من هم پرسش است . به قولى همين است كه هست . ما در وضعيت انسانى هستيم


و مدام دلنگران آينده ، مدام در آستان امكاناتى كه بايد از

ميان آنها برگزنيم و جز سهم كوچكى از اختيار در ميان انبوه كوهوارى ازجبرها نيستيم .يافته من اين بود كه در برابر شرارت ها ، انسانيت ما دركاربرد تمامى توانش هاىِ همين سهم است در راه همبستگى با سهم هاى انسان

هاى ديگرى كه هدفشان كاهش درد هاى انسانى و شرارت هاى ضد انسانى است ،

چون چيزهاى ديگر در اختيار ما نيست _ بدون آنكه نتيجه را صرفاً براى خود و حتى خانواده خود و حتى زمان عمر خود بخواهيم ، ناگهان در ژرفاى تيره آن نيمه خالى شعله اميدى كم نور اما راستين را مى يابيم . ديگر مهم نيست كه جهان به سوى شر برود يا خير ، به سوى ويرانى برود يا به سوى زادن و ساختن. مهم نيست كه زندگى معنايى داشته باشد يا سراپا پوچ و عبث باشد ،حتى مهم

نيست كه ملحد باشى يا كشيش . در طاعون آلبركامو يك آتئيست و يك كشيش باهمين درك از انسانيت براى نجات مردم جانفشانى مى كنند. كامو در اسطوره سيزيف هم همين معنا را مى رساند و در انسان طاغى آن را از نظر فلسفى بسط مى دهد. اين يك خيالپردازى نيست . فقط امرى نادر است و به همين دليل دنيا اين قدر جهنمى است .

مسئله عادلانه بودن سير تاريخ كه به آن تئوديسه ( مبحث عدل الهى يا توجيه شر ) هم مى گويند بحثى فلسفى است كه كه مثلاً هگل و لايب نيتس از آن دفاع مى كنند و نيچه و بوركهارت آن را رد مى كنند چون هگل و لايب نيتس نقش تصادف در تاريخ و زندگى بشر را به كلى ناديده گرفته اند . نظر من چه اهميتى دارد . من هم مثل شما دور فلك را بر منهج عدل نمى بينم و نمى توانم دست كم در اين مورد به خود دروغ بگويم . اميدهايى كه خلايق ساخته اند همان حكايت دافعه هاى نوميدى و شكست و نيمه پربينى است ، اما خيلى روى آن پاى نمى فشرم . ريسمان راستين ما سهمى است از آزادى و اختيار كه

يكى آن را به قول سعدى در راه خدمت به خلق و جاودانه شدن از طريق شركت درنبرد جاودانه نيكان با بدى به كار مى برد و يكى هم در راه ” خوشبختى خود” به بهاى بدبختى ديگران . متفكرانى چون هانا آرنت خوشبختى راستين را درهمان دسته نخست مى بينند هرچند از ديد تماشاگر بيرونى چه بسا زندگى هنرمند يا نويسنده يا مبارزى كه به اميد كاستن از رنج هاى انسان ها همه زندگى اش را در كارش غرقه مى كند ،زندگى پرعذابى بنمايد . چه مى شود كه يكى آن مى شود و يكى اين ؟ واقعاً نمى دانم . هانا آرنت مى گويد : تفكرِوقف عمل . فيليپس مى گويد قبول وضعيت و طبيعت انسانى ، حافظ مى گويد :

عشق . كانت مى گويد يافتن سرچشمه قانون اخلاقى در درون در نهايت آزادى ،كاستورياديس كه بارها از او نام برده ام مى گويد : احساس مشاركت واجتماعيت در جامعه خودسالار يا اگورا . افلاتون و روشنگران سده ١٨ بر

تربيت و آموزش تأكيد داشتند ، به راستى چگونه انسانى بدون ترس از فرموده هاى بيرونى – پليس ، دولت ، كتاب مقدس و خدا – و صرفاً از سرچشمه درون خود اخلاقمند و نيكخواه مى شود ؟ اگر نظر من اهميتى داشته باشد تنها مى توانم گفت به دليل اين يافت درونى كه خود همبسته ديگرى است و ديگرى همبسته خود ، پس شر رساندن به ديگرى شر رساندن به خود است در شرايط اجتماعى و اقتصادى عادلانه . حتى اين يافت در شرايط اجتماعى و اقتصادى ناعادلانه در معرض شر قرار مى گيرد و چه بسا آدم اخلاقىِ گرسنه و نيازمند را در معرض شر قرار دهد . به ديگر سخن : اخلاقى و مدنى بودن براى انسان

متفكر با انسانى بودن يكى است و نه اينكه بارى رنجبار بر ميل توحش باشد .

اميدوارم پاسخگوى پرسش ژرف نگرانه شما بوده باشم . سعدى قرن ها پيش ايندرازنفسى امروز ما را چكيده كرده است :

بنى آدم اعضاى يك پیکرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى غمى

نشايد كه نامت نهند آدمى

سعدى تحليل فلسفى نكرده است اما اينكه عارف و عامى در دل به درستى سخنش گواهى مى دهند ، برخلاف آنچه در مورد زبانزدهاى تسلى بخش ياد شده ممكن است صدق كند ، ديگر فرافكنى آمال نيكخواهان نيست بل امرى است واقعى كه هركس با اندك تفكرى آن را مى بيند نه اينكه منطقاً بپذيرد . همه به هم نياز دارند . اين امرى ماوراء الطبيعى نيست . وقتى كه در اين امر واقعى انسان ها از ناايمنى اقتصادى و ترس از تجاوز به آزادى شان ايمن شوند ميل شرارت تا حد زيادى كاسته مى شود چنانكه در كشورهاى اسكانديناوى تا حدزيادى چنين شده است . شما را نمى دانم . اما من سعدى را در اين طور گفته هاى بخردانه مى شناسم . آنجا كه وى از گذرانى بودن امور و سرخويش گرفتن وشكر سخن مى گويد ، اين سعدى نيست كه سخن مى گويد بل گفتار زمانه اوست كه حرف در دهانش مى گذارد .

پرتوان و استوار باشيد

كورس گرامى درود برشما.


پاسختان به نحو ترسناكى واقع بينانه و براى همين، بسيار پذيرفتنى بود ودر عمق روح و جانم نشست.


آن را چندين و چند بار خواندم تا خوب در مغزم رسوب كند. بار اول تا به عبارت ” زبانزد هاى خيالين ” رسيدم چشمانم اشك آلود شد. چون اميد بسياركمرنگ و ساده لوحانه اى داشتم كه شما حدس مرا تأييد نكنيد و اميدم نقش برآب شد. حس بيمارى را داشتم كه ته دلش مى داند بيمارى مهلكى دارد ولى اميدوار است پزشك بگويد چيزى نيست و خودبخود خوب مى شود اما پزشك مى گويد

بله شما به بيمارى خيلى خطرناكى مبتلا هستيد كه بهبودش اگر غير ممكن نباشد بسيار دشوار است اما تا نپذيريد كه بيماريد امكان ندارد بهبود يابيد. بيمار ابتدا در هم مى شكند اما بعد مى فهمد كه چه خوب است آنچه را كه مدتهاى مديد ته دلش مى دانسته از زبان كسى مى شنود كه به دانشش باوردارد. مى فهمد هيچ چيز بدتر از زندگى كردن با دروغ و پرده پوشى نيست و مى فهمد چقدر مهم است اميدهاى ساده لوحانه را دور بريزد و شجاعانه با واقعيت

رودر رو شود.


پاسختان نكات درخشان بسيارى داشت كه يكى از بديع ترين هايش در ” بى معنايى خلق اميد با توصيه به نيمه پر را ديدن” بود.

هركس در هر شبكه اجتماعى عضو باشد روزانه با انبوهى از توصيه هاى اخلاقى رنگارنگ براى ايجاد روحيهء خوب ، گرفتن و دادن انرژى مثبت، و روشهاى مثبت انديشى و شادى آفرينى روبرو مى شود. من در عين حال كه نمى توانستم ايرادى به اين پيامها وارد كنم، از خواندنشان دلم آشوب مى شد و نمى دانستم چرا.

مى فهميدم فراوانى اين پيامها نشانه اى بر اين است كه چقدر ما مردم حالمان بد است و چقدر به خلق شادى و اميد مصنوعى محتاجيم.

اكنون از پاسخ شما فهميدم كه چرا از اين توصيه هاى شادى آفرين بيزارم.

همانگونه كه شما گفتيد ايجاد شادى با ديدن “نيمه پر ليوان ” و چشم پوشى عمدى از نيمهء خالى، به انكار نيمه خالى مى انجامد و ايجاد اميد و شادى به قيمت چشم بستن، و نه چاره جويى بر هر چه عامل غم و نااميدى است، هرگز

نمى تواند به ايجاد شادى واقعى بيانجامد.

بسيار به فهم اين نكته نياز داشتم كه چرا اگر درمسير صبحگاهى براى خلق شادى و گرفتن انرژى مثبت، چشممان را از كودك خيابانى به سمت گلهاى زيباى پارك بچرخانيم تا نيمه پر را ببينيم، كودك خيابانى همواره در خيابان خواهد ماند و شادى سطحى و احمقانه ما هم هرگز اثر و دوام يك شادى عميق و راستين را نخواهد داشت.


كورس گرامى. چقدر پاسختان تلخ بود و همزمان، چون واقعىيت محض بود چقدر گوارا بود. هم تشخيص بود و هم درمان. راست مى گوييد كه همه اصولى كه ساده

لوحانه به آن آويخته بوديم هيچ چيز نيستند بجز زبانزد هاى خيالين ، طنزهاى تلخ دست ساز در هنگامى كه توانش حركت و تغيير و كنش نداريم يا داريم اما از بالفعل كردنش در هراسيم. راست مى گوييد كه هيچ سنت تاريخى، پيروزى نيكى بر بدى را تضمين نكرده است. ما با اين خيال خام به انتظار نشستيم تا وعدهء پوشالى كه از قول تاريخ به ما داده اند محقق شود و سهم كوچك اختيار

خود را دست نخورده گذاشتيم. براى همين است كه “اكنونِ ما همان گذشته ماست كه نگذشته است ، سپرى نشده است” سرنوشت سعيدى سيرجانى همان سرنوشت احمد كسروى است و تا بى عمل، منتظر تحقق وعده تاريخ بنشينيم، بسيار سعيدى سيرجانى ها جان گرانبهاى خود را در اثر ساده لوحى ما خواهند باخت.

بايد تا مغز استخوان باور كنيم كه “همين است كه هست”. “انسان جز انسان اميدى ندارد”. و “ريسمان ما سهم كوچكى است كه از اختيار داريم”.


مصاحبه آدام فيليپس را خواندم. گره گشايى هاى بى نظيرى داشت. اين نااميدى عميقى كه در سطح ملى بر ما مستولى شده، همانگونه كه او مى گويد با احساس شكست خوردگى و نگاه تلخ و بدبينى مفرط به نيات يكديگر، در مردم ما نمود دارد و همين دو عامل فلج كننده، ما را از هر كنشى بازداشته است.

باز هم از شما سپاسگزارم. هم براى معرفى آن مصاحبه و هم اينكه اگر نوشته شما را نخوانده بودم نمى توانستم بين سخنان او و پرسش خودم به اين خوبى رابطه برقرار كنم.

و چقدر سخن داستايوسكى حكيمانه است:” “از کسانی که بدبختی دیگران را دیده و بر حال خود شکر می‌کنند ، حالم به هم مى خورد” در نوشته يكى از دوستان گرامى در همين سايت خواندم كه نوشت بود ما چهل سال قبل، خود را با سوييس مقايسه مى كرديم و از وضع خود ناراضى بوديم پس انقلاب كرديم و امروز خود را با سرزمين هاى تحت سيطرهء داعش مقايسه مى كنيم و شكر بجاى مى آوريم. راستى كه وضعيت حال به هم زنى است.

بايد همانگونه كه گفتيد از شكر گزارى بابت بدبخت تر نبودن از بدبخت ترينها، توصيه به نيمه پر بينى و توليد شادمانى هاى مصنوعى دست برداريم و اين سرخوردگى و تلخكامى مفرط ملى را به رسميت بشناسيم تا بتوانيم بفهميم چقدر از اين نااميدى شكست است و چقدرش مى تواند الهام بخش باشد براى برخاستن از جا، تا شايد بتوان اين نااميدى سهمگين را به يك موقعيت بى نظير براى آغازى دوباره تبديل كرد.


كورس گرامى چقدر خوب است كه شما هستيد تا بتوانيم براى پرسشهاى دشوارمان پاسخى پيدا كنيم.

شما بى نظيريد.


فرهیختگان

Report Page