Angel, yunju
Willowفضای چوبیِ کارگاهش، آمیخته با مجسمههای ریز و درشت و کوزههای گِلی، زیر رگههای کم نور آفتاب خودنمایی میکرد.
مجسمههای گچیای که هر یک چهرهای انتزاعی و گریخته از ذهن خالقشان را به رخ داشتند.
همچو مجسمههای فرشته گونهاش که در هر قسمتی از کارگاه مجسمه سازیاش با حالات و اندازههای متفاوتی، چشمهارا گیرای حضور خود میساختند.
یونا، خالقِ مجسمهها، چشمگیر تر از آثارش در گوشهای از کارگاه به خلقِ مجسمهاش مشغول بود.
ابزار تراشکاری را میان انگشتانش گرفته بود؛ هر روز آنها را لمس میکرد اما دیگر آنها را که سابقاً برایش آشنا بودند نمیشناخت.
انگار دستانش با ابزار مجسمهسازی آشنا نبودند.
اما همچنان فرشتهاش را با همان اجسامِ نا آشنا، به ظرافتِ تمام تراش میداد.
با تمام عشقی که در وجودش بود میتراشید تا چهرهی درون ذهنش بر رخِ فرشتهی گچی نقش ببندد.
لبخند مجسمهاش را با ابزاری شبیه به چاقو تراشید؛ کاش لبخند روی لبان خودش هم با چاقو شکل میگرفت...
تکه های تراشیده شده با سقوط، همخوابِ زمین میشدند و مجسمه به زیبایی تراش میخورد.
نگاهِ ستایشگرش را روی چهرهی فرشته سر داد.
پشت دستش را نوازش وار روی گونهی مجسمه کشید و نگاهش را روی چهرهی بی نقصش به جا گذاشت.
نمیدانست ایدهی خلق فرشتههایی با یک چهرهی تکراری از کجا در ذهنش نشسته بود، اما مدت زیادی بود که تنها هنری که در حافظهی دستانش باقی بود، خلق همان فرشتهها بود!
شاید آن چهرهی زیبا، تنها چهرهای بود که درون ذهن دخترِ مجسمهساز کلبهای از جنس "حضور" ساخته بود.
"شاید هم فرشتهای جهانش را ربوده بود، که بی آن که حافظهای داشته باشد، خلق فرشتههای سنگیاش را از خاطرش گم نمیکرد"
نگاهش را روی چهرهی گچیِ فرشته سلاخی میکرد. این تنها حافظهی دستانش بود که هیچ گاه هنرِ مجسمه سازی و کوزه گری ازش پاک نمیشد.
میتوانست تا ابد کاری که به آن علاقهمند بود را تکرار کند بی آنکه متوجه پوچیِ این تکرار باشد.
برای او، تکرار همیشه چیزی تازه بود.
"تمام چیزها نام هایشان را از دست دادهاند.
انگار در سرزمین بی نامیها گم شدهام.
گاهی کلمات از من میگریزند.
حتی ایما و اشارههایم دیگر نمیتوانند جای کلمات را به درستی بگیرند.
من نمیتوانم جملاتی به زبان بیاورم که من را به آینده مرتبط کند.
و حتی نمیتوانم جملاتی بیابم که مرا به گذشته ببرند.
انسانها آشنا به نظر میرسند اما در حافظهام ردی از مشخصات حضور آنها نیست.
هر گاه مدت زیادی با جدیت به دنبال اسمهایی میگردم که فراموش کردهام خسته میشوم؛ اما اگر تلاش نکنم آنها را به یاد بیاورم همه چیز را از دست خواهم داد؛ همه چیز را.
اما انسانها چه حالی میشوند اگر دیگر نتوانند نام چیزهای دور و برشان را به خاطر بیاورند؟
آیا حال هر صبحِ مرا خواهند داشت در حالی که مهم ترین افراد و تمام اتفاقهای روز از ذهنم ناپدید میشوند؟
هر روز از اول شروع میکنم.
از هیچ.
بومی را از رنگها پر میکنم که میدانم در پایان روز، همهی این رنگها از رویش پاک خواهند شد و چیزی جز بوم خالی باقی نخواهد ماند.
اما من باز هم هر روز بوم را از رنگها پر میکنم، یعنی او برایم پرش میکند.
همان فرشتهای که تمام رنگهای وجود من است.
دفترچه حافظهی نو یونا"
با گشوده شدن در و ورود فردی به کارگاه نگاهش از مجسمه گریخت و به سوی او کشیده شد. به سمت جسمش، به سمت بویش، به سمت نگاهش...
مینجو پس از تلاقی نگاههایشان، با لبخند به سمتش قدم برداشت.
انگار آن دختر تصمیمی برای نا امید شدن از حافظهی یونا نداشت.
_ هی یونا ساخت سی و هشتمین فرشتهت تموم نشد؟
یونا اما نگاهش روی چهرهی مینجو جا مانده بود، شاید عقلش هم همانجا مانده بود.
میدانست که او همان دختریست که بارها او را اینجا دیده اما چیزی از حضورش به یاد نداشت.
چیزی به خاطر نداشت اما به محض ورود مینجو به کارگاه مجسمه سازیاش چیزی درون نگاهش رنگ میباخت و انگار قلبش تند تپیدن برای آن چشمان الهه مانند را از یاد نمیبرد.
شباهت بیاندازهی دختر به چهرهی مجسمههای سنگیاش نفسش را بند میآورد.
اسمش را فراموش کرده بود، حضورش را فراموش کرده بود ولی زیبا بود...
"مجسمهی فرشتهام رو به تکامل بود، اما من میدانستم که فرشتهی واقعی زندگی من همان دختری است که زیباتر از یک مجسمهی تراش خورده، نگاهم را به شیفتگی وا میداشت.
همان دختری که خالقش شخصا لبخندش را با دستان هنرمندش تراشیده بود."
_ تو... فرشتهای؟
مینجو لحظهای مکث کرد و لبخندی از خجالت روی لبهایش دوید.
_ نه یونا، من مینجو ام.
_ پس فرشتهای...
نمیدانست بار چندم بود که این جمله را از یونا میشنید.
تقریبا هر دفعه توسط یونا فرشته خطاب میشد و قلب مینجو هر بار بی طاقت تر از قبل برای دختری که چیزی جز چهرهی فرشتههای سنگیاش به خاطر نداشت شیفتگی میکرد.
با نقاب لبخندی که روی غمش کشید به یونا نزدیکتر شد.
دستِ گِلیاش را در دست گرفت و بی هیچ کلامی با لمسها و نوازشهای عمیقش داستانی را از اعماق قلبش روایت کرد.
تا شاید داستان مشترک قلبهایشان در حافظهی دستان یونا باقی بماند.
"دست من روی دستِ تو.
دستم برایت قصه میگوید.
با دستانم روی دست و انگشتانت راهی میکشم و سعی میکنم داستان بلند مشترکی را برایت بگویم که مال ما بود.
اما تو گاهی به راحتی خودت را به نوازش های من نمیسپاری.
گاهی از من فرار میکنی.
مرا با اسمی صدا میزنی که متعلق به من نیست.
هر روز از خاطرت محو میشوم، سعی میکنم مقاومت کنم ولی محو میشوم.
چیزهای زیادی از تو برایم مانده، ولی آیا از من برایت چیزی به یادگار مانده؟ "
.
.
.
"فلش بک/ یک سال پیشین"
پایهی کوزه با سرعت در حال چرخش بود و انگشتان ماهر دختر به زیبایی کوزه را میآفریدند. دستانِ گِلیاش گِل را زیر انگشتانش میرقصاندند گویا معشوقهاش را به ظرافت در میان دستانش لمس میکرد.
یونا با گِل آمیخته شده بود.
با موسیقیِ انگشتانش گِل را نواخت و کوزه جان گرفت.
لبخندی زد چنان که از جان خودش به کوزه بخشیده بود.
سرگرم شیفتگی برای مخلوق جدیدش بود که در کارگاهش گشوده شد و قدمهای آرام فردی، نشان از ورود مشتری جدیدی داد.
دخترک نگاهش را درون کارگاه مجسمه سازی و سفالگری چرخواند و در نهایت نگاهش روی خالقِ آنها ثابت ماند.
بازوهای ظریفش زیر رکابی سیاه رنگش خودنمایی میکردند و دستانش با ظرافت خاصی کمر باریک کوزه را شکل میدادند.
یونا با گره خوردن نگاهش به آن چشمهای الهه مانند، به سرعت متوقف شد. پایهی کوزه را از نفس انداخت و از چرخیدن بازداشت.
دستان گلیاش را به پیشبند قهوهای رنگش کشید و پشت میز پیشخوان حاضر شد.
_ خوش اومدید بانو چطور میتونم کمکتون کنم؟
مینجو قدمی به جلو برداشت و کنار زن مسنی که انگار هر روز برای تماشا میآمد ایستاد.
_ امم... من رو... یادتون نمیاد؟
یونا با سری کج شده نگاه پر از سوالش را به مینجو داد.
_ معذرت میخوام خانم کوچولو، من شما رو میشناسم؟
مینجو متعجب نگاهش را گرفت و سرش را پایین انداخت.
زن مسنی که کنارش ایستاده بود کمی به سمتش خم شد و به آرامی کنار گوشش زمزمه کرد:
_ اون آلزایمر داره و هر روز همه چیز رو فراموش میکنه دخترم. من ده ساله که مشتریشم، از زمانی که نوجوون بود و کنار پدرش کار میکرد؛ ولی اون هیچوقت من رو به خاطر نمیاورد!
و درست در همان لحظه بود که همه چیز درونش فرو ریخت.
"او چشمان مرا به خاطر نداشت، رنگ نگاهم را به خاطر نداشت، دخترکِ باریستا و آن قهوهی سرد شده را به خاطر نداشت؛ و من، دلباختهی همان چشمانی شدم که رنگی از وجود مرا به یاد نداشتند."
یونا هنگام چشم دوختن به آن چشمها لحظهای درنگ کرد. آن چشمها را قبلا دیده بود؟
چیزی به خاطر نداشت، اما چشمانش همانند قطبنمایی به دنبال مغناطیس چشمانِ دخترک کشیده شد.
مینجو آنجا را ترک کرد اما یونا، نوشت...
تمام چیزهای مهم را یادداشت میکرد تا فراموشی بر خاطرش حکومت نکند و انگار، چیز مهمی برای از یاد نبردن پیدا کرده بود؛ "چشمهای پرستیدنیِ او"
...
مینجو با خستگی در حالی که سینی دو قهوه را به دست داشت از کافه بیرون آمد و به سمت میزِ مقابل کافه قدم برداشت اما لحظهای متوقف شد، درست با دیدن جثهی ظریفی که از پشت سر هم قادر به شناختش بود.
لبخندِ گم شدهاش بلافاصله روی لبهایش دوید.
_ خانمِ نو؟
کمی مکث کرد اما انگار دختر کوچکتر صدایش را نشنیده بود و با آشفتگی، درون اعماق ذهنش به دنبال نام و مکانی با القای حس تعلق میگشت.
به سرعت قهوهها را تحویل مشتریهای پشت میز داد.
این بار کمی به سمتش چرخید و با صدای بلند تری صدایش زد تا شاید او را از تلاش برای یافتن نامهایی که هیچوقت پیدایشان نمیکرد بیرون بکشد.
_ خانمِ نو.
اما واکنشی از او ندید.
کمکم به این فکر افتاد که شاید او را با یونا اشتباه گرفته بود؛ اما با یادآوری چیزی، بی توجه به سینیای که در یک دست گرفته بود سمتش دوید و با دست آزادش به آرامی روی شانهی یونا زد.
_ خانمِ نو.
یونا به سمت کسی که روی شانهاش زده بود برگشت.
_ چیزی شده خانم کوچولو؟
مینجو چند لحظه از همان فاصله به چشمهای یونا چشم دوخت؛ انگار میان نگاه مبهمش به دنبال ذرهای حس آشنا میگشت.
اما نبود، یک ذره هم نبود.
_ خانمِ نو، چند بار صداتون کردم.
_ ولی شما خانمِ نو رو صدا زدید.
مینجو لحظهای تمام امیدش فرو ریخت، نگاهش رنگ غمی به خود گرفت که بازتابش در آیینهی نگاه یونا دیدنی بود.
_ خانمِ نو شمایید.
_ منم؟ اوه، راست میگید... شاید منم.
_ خانمِ نو! کجا زندگی میکنید؟
یونا لحظهای درنگ کرد، کجا زندگی میکرد؟
چند دقیقهای فکر کرد و با تنها چیزی که به ذهنِ پوچش رسید پاسخ داد:
_ تو جنگل... با ماهیا.
چیزی درون وجود مینجو فرو ریخت؛ شاید امیدش، شاید قلبش، شاید تمام وجودش.
نگاهِ به غم نشستهاش را از چشمان یونا گرفت تا برقی که از حضور ستارهها درون نگاهش لانه ساخته بود، در تئاتر چشمان یونا به نمایش گذاشته نشود.
_ خب... اجازه بدید ببرمتون به کارگاه مجسمه سازیتون.
_ کارگاه مجسمه سازی؟
_بله.
و بدون انتظاری برای دیدن واکنشی از طرف یونا مچ دستش را میون انگشتهایش گرفت و بی توجه به پیشبندی که تنش بود، کارش را رها کرد و او را همراه خودش به سمت کارگاهش کشید.
یونا بی هیچ مقاومتی پشت سرش به راه افتاده بود.
ذهنش خالی بود، نه فردی بود، نه مکانی و نه واژهای؛
انگار دنبالشان کرده بود و واژهها از او میگریختند.
آن لمسِ گرمی که مچش را اسیرِ قفل انگشتانش کرده بود را به خاطر نداشت، اما چرا گرمای آن لمس، تنِ یخ بستهاش را به آتش میکشید؟
نگاهش را از پشت سر به دختری داد که مچ دستش را به اسارت کشیده بود.
شاید دستش تنها عضوی از بدنش نبود که به اسارتِ "او" کشیده شده بود!
"خاتمهی فلش بک"
.
.
.
_منظورتون چیه؟ شما وظیفه داشتید اون کوزه رو آماده کنید.
_بهتون که گفتم من قطعا یادداشت کرده بودم اما یه اشتباهی رخ داده و من اون رو به فرد دیگهای فروختم.
_ خدای من چطور ممکنه همچین اشتباه بزرگی رخ بده.
با باز کردن در چوبی و دیدن زنی که با بدترین نحو ممکن سر یونا داد میزد به سرعت جلو آمد.
_خانم، معذرت میخوام لطفا بهم گوش کنید...
نگاهش را از یونا که اضطراب رو به وضوح درون چهرهاش مشاهده میکرد گرفت و به زن داد.
_راستش... اون آلزایمر داره، همهی سفارشها رو یادداشت میکنه که فراموش نکنه ولی اینکه چه کسی سفارش داده رو یادش نمیمونه...
زن که تازه متوجه فراموشیِ دخترِ کوزهگر شده بود با تعجب و تاسف کمی از گاردش را پایین آورد.
_ اوه...
_من بابتش ازتون عذر میخوام.
زن پس از انداخت نیم نگاهی به یونا، بی هیچ حرف دیگری از کارگاه خارج شد.
یونا اما نگاهش با تعجب قفلِ چهرهی مینجو بود که بیاندازه به فرشتههای سنگیاش شباهت داشت.
_خدای من... تو یه فرشتهای؟
_ام نه یونا... من مینجو ام.
_پس فرشتهای.
مینجو با لبخند خجالت زدهای، با انگشت اشاره موهاش رو به پشت گوشش هدایت کرد.
نمیدانست کی قرار بود به این مکالمهی تکراری و فرشته خطاب شدنش توسط یونا عادت کند اما هر بار همچو بار اول قلبش شیفتهی همان دختری میشد که چیزی از وجودش به خاطر نداشت.
در حالی که لبخندی از روی خجالت روی چهرهاش مینشست به سمت پشت میز پیشخوان قدم برداشت.
_اه یونا، فکر میکنم بعضی وقتها لازمه که بهشون بگی که همه چیزو فراموش میکنی.
با ناراحتی سرش را پایین انداخت و نوک کفشش رو روی سرامیک کشید.
_میدونی... تو، تو نباید اجازه بدی بخاطر چیزی که دست خودت نیست اینطور باهات رفتار کنن...
یونا با غمی که از نگاهش بازتاب میشد نگاهش را از آن فرشتهی سرزنشگر گرفت و حواسش را به کوزهای داد که قبل از ورود آن زن، در حال ساختش بود.
پایهی چرخوان کوزه به سرعت درحال چرخش بود و دستانِ هنرمند یونا به ظرافت کمر باریک کوزه را شکل میدادند.
"کمر باریکش به مانند کمر باریک کوزه بود" این تصور همچو برقی از سرش گذشت گویا کمر باریک فردی را به یاد آورد.
لحظهای دستش را از روی کوزه عقب کشید و در اعماق ذهنِ پوچش به دنبال صاحب آن کمر باریک گشت اما نبود!
چیزی جز کمر باریک فرشتههای گچیاش نبود!
نگاهش سمت آن فرشتهی خرگوش نما و ظرافت تنش چرخید.
آن فرشته با کمر باریکش که درست به ظرافت فرشتههای گچیاش بود آنجا بود؛ در مجاورت میز پیشخوان، در مجاورتِ "او".
در سکوت به میز پیشخوان تکیه کرده بود و نگاهش روی چهره و دستان یونا در چرخش بود.
دستانی که به سبب خلقِ کوزهاش، آمیخته به گل بودند.
مخصوصا دو انگشت کشیدهاش که برای ایجاد حفره درون گِل، بالا و پایین میشدند و نفس مینجو را سنگین میکردند.
"دستانش آغشته به گِل بود و من آرزو میکردم روزی دستانش به من آغشته باشد.
قلبش کنامِ گِلها بود و من آرزو میکردم روزی آشیانهی من باشد.
نگاهش هنگام رقصیدن با آن گلها برق میزد و من آرزو میکردم روزی برق نگاهش برای من باشد.
اما آن چشمهای بوسیدنی، نگاه مرا نمیشناختند."
مینجو بی توجه به سنگینی نگاه یونا روی تنش افکارش را به زبان آورد:
_ بهم یاد بده.
یونا نگاه متعجبش را به دخترک چشم آهویی داد.
_ کوزهگری رو؟
مینجو درحالی که نوک کفشش را روی زمینِ سرد کارگاه میکشید دستانش را پشت کمرش در هم قفل کرد و سرش را به علامت تایید تکان داد.
یونا نگاهش را از دختری که گویا احیا شدهی مجسمههای فرشتهاش بود گرفت و به پایهی کوزه داد.
انگار هنرِ کوزه گری و مجسمه سازی در حافظهی دستان هنرمندش محفوظ بود و بدون داشتن حافظهای بلند مدت هم آن کار را از بر بود.
نگاهش را دوباره به چشمان آهوییِ دخترک داد، صفحاتی که از آن چشمها نوشته بود را صبح از درون دفترچهای که قصهگوی خاطراتش بود، به یاد داشت.
به نظر میرسید که آن نوشتهها متعلق به همین چشمها بودند...
لبخندی زد و پس از برداشتن پیشبندی از روی آویز سمت دختر کوچکتر برگشت.
_ بیا اینجا.
مینجو لبخندی بر لبانش نشاند و با نزدیک شدن به یونا، دختر قد بلند تر پیشبند را به تن دختری که به ظرافتِ مجسمههایش بود آویخت.
دستانش روی پهلوهای باریک مینجو نشستند و با چرخواندنش به پشت، بند پیشبند را پشت کمر ظریف دخترک گره زد.
اما نفس مینجو از آن لمسِ سطحی جایی میان سینهاش حبس شده بود.
با قرار گرفتن یونا درست در پشت سرش نفسش برید اما به دشواری حواسش را به گِل در حال چرخش روی پایهی چرخوان داد.
یونا دستش را روی دست مینجو بر روی انحنای کمر باریک کوزه قرار داد و با فشار دستش شدت فشاری که برای فرم گرفتن کوزه لازم بود را تنظیم کرد.
_ بذار دستهات کارشون رو بکنن.
مینجو مسخ شده از نفسهای گرم یونا، جایی بر پشت گردنش، خودش را به دستان یونا سپرده بود و از قصهی لمس دستهایشان کوزه به زیبایی شکل میگرفت.
مینجو در حالی که از نگاه خیرهاش به حرکت دو انگشت یونا درون حفرهی کوزه، پرواز پروانههای زیر دلش را به وضوح حس میکرد؛ برای پرت کردن حواسش با ذوق خاصی آمیخته به لبخندِ فرشته گونهاش گفت:
_ چقدر... قشنگ شد.
یونا لبخندی به سبب ذوق خجالت زدهی مینجو زد و کاش میتوانست آن لبخند بوسیدنی را زیر بوسههایش بگیرد.
_ درست مثل تو.
مینجو خجالت زده، دست گِلیاش را بالا اورد و به موهای یونا در حالی که همچو گربهای صورتش را به گوش و گردن مینجو میکشید رساند.
بی توجه به گِلی بودن دستش هایش انگشتانش را میان طرههای ابریشمیِ موهای یونا فرو برد.
_ انگار این کوزه کتابِ قصهی دستهامونه.
_ درست مثل تو که قصه گوی تموم خاطرات گم شدهی منی.
جملهی یونا با نفسهایش روی گوشِ مینجو حک شد و سپس بوسهی گرمی در همان نقطه، مهرش را محکم کرد.
مینجو با تمام وجودش دلتنگ آن نزدیکی بود، نزدیکیای که یونا از غریبگیِ لمسهای فرشتهی چشم آهوییاش بیهراس باشد و خودش برای لمسِ تنِ ابریشمیاش پیش قدم شود.
اما ترس از پاک شدن ردِ تمامِ لمسها و بوسههایش از روی تنِ دختر مجسمهساز، مانع لذت بردنش از آن شیفتگیِ کمیاب یونا بود.
بی آنکه انگشتانش را از طرههای لطیف و بوسیدنیِ موهای یونا بیرون بکشد افکارِ شکنجهگرِ ذهنش را به بیرون روانه کرد:
_ یونا، تو... تا هشتاد سالگیمون، قراره 21230 بار من رو فراموش کنی.
یونا لبخندی به فرشتهی کوچکش زد و نگاهش را به کوزهی در حال چرخش روی دستگاه داد.
_چطور... از اینکه... هر روز فراموشت کنم خسته نمیشی؟
قلبِ یونا از تمام بی رحمیهایی که درون دفتر خاطراتش ثبت کرده بود مچاله بود و مینجو زخمهای روحش را حتی از روی جسمش هم میدید.
انگار زخمهایش برای دیده شدن به چشمانش التماس میکردند.
لبخندی زد و با مایل کردن سرش به پشت، نگاه شیفتهاش را به یونا دوخت.
_ تاحالا عاشق شدی؟
یونا تنها در سکوت دفن شد. خیره به آن دو چشم آهویی ماند و در آن دو سیاهچاله غرق شد.
دستانش را بی توجه به گِلی بودنشان از پشت دور کمر باریکِ دخترکش حلقه کرد و با تنگ کرد قفل دستانش تنش را به تن خودش چسباند.
_ من... من فقط میدونم، حتی اگه تموم رنگهارو فراموش کنم دلم میخواد رنگ چشمای تو تنها رنگی باشه که به یاد میارم. ولی... حتی اگه هزار بار هم بمیرم، دوباره متولد بشم و هیچ چیز از زندگی گذشتهم به یاد نیارم... باز هم با دیدنت دلباختهی چشمهات میشم فرشته. درست همون طوری که هر روز با احساسی از پوچی بیدار میشم و بدون اینکه تو رو به یاد بیارم، دوباره عاشقت میشم.
مینجو در حالی که هیچ گاه انتظار شنیدن چنین حرفهایی را از دختری که چیزی از وجودش به یاد نمیآورد را نداشت، چشمانش از دریای ستارهها پر شد و همان گاه لبخندش بر دریای ستارهها حاکم شد.
درون قفل دستان یونا، به سمتش چرخید و مقابلش قرار گرفت.
یونا لبخندی به سبب لبخند دخترکش روی لبانش نقش بست و... شاید مچالهی قلبش با همان مهرِ کوچک گشوده شد.
_یو... یونا... من کنارتم. حتی اگر من رو به یاد نیاری. حتی اگه صبح با حسی جز پوچی بیدار نشی؛ من هر روز دوباره عاشقت میکنم. بین تموم بی رحمیهای زندگیت پناهت میشم و ازت مراقبت میکنم. من... تو رو همینجور که هستی دوست دارم.
خودش را به تن یونا نزدیکتر کرد و انگشتانِ گِلیاش را به آرامی روی خط فکش کشید.
یونا چشمانش را بست و سرش را بیشتر به سمت دست مینجو مایل کرد.
با کشیده شدن انگشت شصت مینجو روی لب پایینیاش، بی تکلف؛ این هم آغوشی لبهایشان بود که با یکدیگر سخن میگفتند.
لبش را میان لبهایش گرفت و گرمای لب فرشتهاش وجودش را به آتش کشید.
زاویهی سرش را تغییر داد و لب ظریف فرشتهاش را عمیق مکید.
انگار هر چیز مربوط به او با ظرافت خلق شده بود؛ تمام جزئیات وجودش.
دستش را بالا آورد تا با گذاشتنش جایی در پشت سر دخترش، کنترل بوسه را به دست بگیرد. اما لحظهای با یادآوری گِلی بودن دستهایش خودش را عقب کشید.
_فرشته! نمیترسی گِلی بشی؟
_نه یونا... خودت همیشه میگی ما آدما هممون زادهی گِلیم.
_ ولی تو فرشتهای.
مینجو به ظرافت خندید و نفسهای یونا جایی میان ردیف مرواریدهای سفیدش به اسارت ماند.
_ من ترسی از گِلی شدن بالهام ندارم.
یونا بی طاقت تر از قبل لبهای متورم فرشتهاش را شکار کرد.
دستش نوازشوار ردی از گِل، از روی طرههای ابریشمی موهای مینجو تا روی گردن و ترقوهاش کشید.
با قدمهایش دخترش را وادار به عقب رفتن کرد، تا جایی که تنِ ظریفِ مینجو از پشت به میز برخورد کرد.
یونا روی تن دخترکش خم شد، میانِ بوسه، دست گلیاش را از زیر دامن دخترکش روی رون پاهایش کشید و با عقب کشیدن سرش به فرشتهی انسانیاش اجازهی تنفس داد.
دستش را پشت کمر مینجو رساند و با باز کردن گرهی پیشبند، آن را از تن دخترش خارج کرد.
دستانش را به زیپ لباسِ مینجو رساند و باز کردنش، دستش را نوازش وار پشت کمرش کشید.
هم زمان به سمتش خم شد و بوسههای گرم و خیسش را بی عجله و با آرامش روی خط فک و کمی پایین تر روی گردن مینجو به جا گذاشت.
با فرو بردن سرش درون گودی گردن مینجو، دخترکش بی طاقت یک دستش را درون موهای یونا فرو برد و دست دیگرش را از روی تاپ روی سینههای یونا کشید، چشمانش را بست و سرش را به عقب رها کرد.
_ آه یونا.
یونا زبان داغش را از روی ترقوهی مینجو تا زیر فکش کشید و نفس دخترکش برید.
_ اه خدای من... یو... یونا.
_ چی شده فرشته؟
_ آدمو دیوونه میکنی.
_ منظورت فرشتههاست؟
مینجو تک خندهای کرد و با نشستن دستهای یونا روی شانههایش، بندِ لباسش پایین انداخته شد و پیراهن دامن دارش تا لگنش پایین افتاد.
با نمایان شدن بالا تنهی برهنهی مینجو در مقابل چشمان شکارچیِ یونا "فاک" ای زیر لب گفت.
_ اه به نظرت برای گفتنش زود نیست؟
مینجو با نیش خندی گفت و با قوسی که به کمرش داد، پایین تنهاش را به تن یونا کشید.
یونا کلافه خودش را جلو کشید و درحالی که یک پاش رو وسط پاهای مینجو میفشرد، دستهایش زیر دامنِ مینجو، لمسِ رون پاهای ظریفش را از سر گرفتند.
نفس گرمش را روی گوش مینجو رها کرد. پس از گاز ریزی که ازش گرفت و بلند شدن نالهی دردمند مینجو نیش خندی زد، یک دستش را از روی سوتین روی سینههای مینجو کشید، به سرعت سوتین دخترک را باز کرد و بوسههایش را از بین سینههایش تا روی برجستگی سینهی مینجو به جا گذاشت.
با رسیدن به نیپل برجستهی مینجو مکی بهش زد و گاز ریزی ازش گرفت که باعث شد همزمان با نالهی بلند فرشتهی زیر دستش، طرههای موهایش یه شدت میون مشت مینجو کشیده شود.
رد دستهای گِلیاش را روی سینههای مینجو کشید و نگاهش را از پایین به مینجو داد.
_ انگار حتی گِلهامم معماری تنت رو از برن.
مینجو با نفسش خندید، دو دستش را به بند پیشبند دور گردن یونا رساند و او را سمت خودش کشید.
همزمان با رساندن لبهایش به آن لبهای تشنه گرهی پیشبند یونا را باز کرد و از تنش خارج کرد.
در همان لحظه یونا در حالی که با رکابی سیاه مقابلش ایستاده بود دستش را به زیپ شلوار لیاش رساند و برای باز کردنش به تقلا افتاد.
مینجو به سرعت دستش را روی دست یونا گذاشت و مانع باز کردن زیپش شد.
با کمی پایین تر بردن دستش، دو انگشتش را بین پاهای یونا کشید که باعث شد نالهی یونا جایی میان دهان مینجو خفه شود.
در حالی که شروع به لمس کردن یونا از روی شلوار لیاش کرده بود یونا کلافه گاز محکمی از لب زیرین مینجو گرفت که موجب بلند شدن نالهی دخترکش شد.
مینجو به سرعت زیپ شلوار یونا را باز کرد و بعد از رها شدنِ لبِ متورمش از بندِ لبهای یونا، در حالی که مقابل یونا زانو میزد، شلوارش را همراه با لباس زیرش پایین کشید.
از بالا نگاهش را به مینجو داد که لبهای متورمش هنوز از بوسه خیس بود و نفسش را تنگ تر میکرد.
کمی پاهایش را از هم فاصله داد و همزمان با زبانِ مینجو که بین پاهایش بازی نفس گیری را شروع کرد، دستش را درون موهای بلوند و ابریشمیِ دختری که مقابلش زانو زده بود فرو کرد.
_اهه فاک... تو... واقعا... فرشتهای، چون... خدای من، این... خودِ بهشته!
خیسی زبان مینجو روی حساس ترین نقطهی بدنش پاهایش را سست کرده بود.
با سرعت گرفتن حرکت زبانش و مکی که بهش زد دستش درون موهای مینجو مشت شد و درحالی که بیشتر سرِ مینجو را به خودش میفشرد، با لرزش پاهایش و نالهی بلندی، درون دهان مینجو به اوج رسید.
_ اهه... دخترِ... خوب...
مینجو در حالی که نفس نفس میزد، با لب و چانهای که از مایع سفید رنگی خیس بود، نگاهش را از پایین به دخترک مجسمه ساز داد.
_دخترِ خوبی هستم؟
یونا لبخندی زد و دستی که تا لحظاتی قبل درون موهای مینجو مشت شده بود را نوازش وار روی موهای نرم دخترک کشید.
_ خوب؟ تو فرشتهای!
و بلافاصله دستش را زیر چانهی مینجو برد و با بالا کشیدنش بوسهی خیسی را از سر گرفتند.
مینجو در حالی که نفس نفس میزد میان بوسه لب زد:
_ اه یو... یونا، اون پایین، خیلی خیسه.
یونا نیش خندی زد و با بردن دو دستش زیر رون های مینجو، تنش را بلند کرد و روی میز گذاشت.
_زود به خرگوش کوچولوهای هورنی رسیدگی میشه خانم کوچولو!
دستش را زیر دامنِ مینجو برد و با یک حرکت لباس زیرش را از تنش خارج کرد. با بالا اوردن سرش نگاهش به مینجو گره خورد که با باز کردن پاهاش خودش را برای حس کردن یونا درون خودش آماده کرده بود.
با حل دادن تن مینجو، دختر را روی میز نیمخواب کرد و باعث شد مینجو وزنش را به ساق دستهایش تکیه داده و درحالی که پاهایش را بیشتر باز میکرد بیش از قبل نگاهِ یونا را به جنون واداره.
با نزدیکتر شدن به تن ظریف فرشتهاش دو انگشتش را چند بار درون دهان خیس مینجو فرو برد و بعد از بالا زدن دامنش، به آرامی واردش کرد.
نفس مینجو برید و یونا به آرامی شروع به بوسیدن سانت به سانت چهرهی فرشتهاش کرد.
_ نفس بکش فرشته.
با بوسهای که روی لب سرخ شدهی مینجو گذاشت با ریتم آرامی شروع به حرکت دادن انگشتهای ظریف و کشیدهاش درون مینجو کرد.
زبانش را روی نیپلهای برجستهی مینجو کشید و با مکی که بهش زد مینجو بیشتر سرش را به خودش فشرد و از لذت سرش را به عقب رها کرد.
یونا بی توجه به کشیده شدن موهاش میان مشتِ مینجو با زبان داغش با نیپلهای صورتی رنگِ مینجو بازی کرد و هر لحظه به حرکت انگشتانش سرعت بیشتری بخشید.
دقایقی بعد با لرزش و سست شدن پاهای مینجو، پاهایش را به هم نزدیک کرد و مایع گرم و خیسی از ورودیِ دخترکش روی انگشتهایش روانه شد.
"او امروز پشت سرم ایستاد، جایی که نفس هایش را جایی پشت گردنم حس میکردم و نفس هایم را سنگین میکرد.
دستانش را روی دست های گلی ام گذاشت و فشار دستانم روی کمر باریک کوزه را تنظیم کرد.
همان دستانی که تا لحظاتی قبل روی کمر باریک خودم قرار داشت.
او تمام تن مرا زیر لمسها و بوسههایش گرفت.
اما من میدانم او فردا تمام این لحظات را از یاد خواهد برد.
رد لمسهایم، آن بوسههای گرم و حتی نام مرا به بادِ نفرین شدهی فراموش خواهد سپرد.
_پارک مینجو "
" اگر هر روز ازش ننویسم میترسم بادِ فراموشی او را از من بگیرد.
او همان فرشته ی نجات من است که در اوج پوچی، لطافت بال هایش نجاتگرم شد.
او تنها کسیست که زخمهایم را باز نمیکند و مهرِ فرشتهگونهاش هر روز دستانم را به خلق بال های فرشتههای گچی وا میدارد.
او لطافت بال هایش را برایم آغوش کرد، آغوشی که موجهای ذهنم را در خودش غرق میکند.
اگر سهم من از فراموشی ام فرشتهای به مانند اوست؛ من هرگز از فراموشیام گله نخواهم داشت.
فرشتهی بی مانند من؛
او تمام خاطرات فراموش شدهی من است.
انگار دنیا حافظهی مرا گرفت تا آن دختر تمامِ من باشد.
چرا که قلب من هر روز او را به خاطر خواهد آورد، با همان تپشهایی که هیچ گاه تند تپیدن برای او را از یاد نمیبرند...
چشمان من هر روز او را به خاطر خواهند آورد، با همان برقِ خفتهی درون نگاهم...
و دستانم با هر لمس، سانت به سانت تنِ او را به خاطر خواهد آورد تا هر روز خلق مجسمهی فرشتهام را به ظرافتِ تنِ او، از سر بگیرد.
دفترچه حافظهی نو یونا."