Angel statue
Emma«مجسمه ی فرشته»
پلکهایش را به سختی از هم فاصله داد. تاریکی محض بود و زیر پاهایش جز خاک و تکههای پراکندهی سیمان چیزی دیده نمیشد.
انگار چیزی به سنگینی آوار روی تمام استخوانهایش فرود آمده بود. هر نفسی که میکشید، درد از جایی تازه خودش را نشان میداد؛ آنقدر که اگر از او میپرسیدند کجایش آسیب دیده، نمیتوانست پاسخ مشخصی بدهد.
با نالهای خفه، سعی کرد سرش را بالا بیاورد. همان حرکت کوچک کافی بود تا چیزی تیز از پشت گردنش عبور کند؛ چنان که نفسش در سینهاش گیر کرد و بیاختیار دندانهایش را روی هم فشرد. برای چند ثانیه فقط توانست همانطور بیحرکت بماند و با چشمانی نیمهباز به تاریکی روبهرویش خیره شود.
آن وقت بود که متوجه شد به صندلی بسته شده است.چندبار تلاش کرد که بتواند خودش را از شر این بند های ضخیم که پوستش را خراش میداد نجات دهد ولی بی فایده بود.
نفس عمیقی کشید،باورش سخت نبود،از آن روانپریش همه چیز برمی آمد مخصوصاً دزدیدن و زندانی کردنش برای اینکه وسواس داشت...وسواسِ دنیل به او وحشیانه بود،معتادش بود و او را فقط برای خودش میخواست تمام وجودش را حتی پلک زدنش،لبخندش را،صدای تپش قلب و بالا پایین شدن قفسه ی سینه برای شنیدن نفس هایش...قدیسه ای برای دنیل که او را برپستد،همچون خدایی روی زمین او را میدید.
آب دهانش را به زحمت فرو فرستاد و نفس سنگینی را از ریه هایش خارج کرد.
دیر یا زود آن مریض روانپریش پیدایش میشد...تا موقعی که سر و کله ی دنیل پیدا شود وقت داشت که نگاهی به گذشته بی اندازد.
به دلیل داشتن دوست های مشترک قرار از پیش تعیین شده ای فراهم شد که هم دیگر را ملاقات کنند و آن آشنایی از همان روز شروع شد...
(فلش بک)
با چشمانی تیز درحال بلعیده شدن بود،سوبین در ذهنی که همیشه سعی در مثبت اندیشی داشت این نگاهِ گرسنه را پای اولین دیدار و کنجکاوی شخص رو به رویش میگذاشت
برای همین خودش را درگیر جزئیات نمیکرد...
قرار های بعد نگاهش بیشتر از حس خواستن حس خشم داشت... نمیدانست چرا و قصد داشت با دنیل راجب این موضوع صحبت کند:
-نیاز نیست اینقدر حساس بشی به هرحال جفتمون خوشگلیم طبیعیه مردم بهمون نگاه کنن
دنیل کلافه قهوه اش را سر کشید و با گرفتن دست سوبین او را بلند کرد:
-یا تورو از نگاهشون دور میکنم یا چشماشون رو در میارم تا اینقدر هیز بازی در نیارن!
سوبین اینجور خواسته شدن را دوست داشت ولی دنیل عجیب رفتار میکرد،انگار پلک زدنش را میخواست کنترل کند یا نفس کشیدنش را...
بلاخره بعد از مدت ها مادر و پدرش به دیدنش آمده بودند و دنیل آنجا بود،سوبین دلش میخواست که او را به خانواده اش معرفی کند ولی وقتی مادرش را خواست در آغوش بگیرد دنیل با دلایل و بهانه های مختلف که سوبین مریض است او را از مادرش دور نگه داشت و اجازه اینکه توسط مادرش در آغوش گرفته شود نداد!
سوبین با هزار بهانه برای اینکه با مادرش صحبت کند او را به آشپزخانه کشاند ولی از شانس و بختِ آتش گرفته اش
دنیل تمام حرف هایشان را از جمله اینکه مادرش به او گفت:
-فک میکنم بخاطر وسواس شدیدی که بهت داره باید ازش جدا بشی!
شنید و حالا برای اینکه دست هیچ کسی غیر از خودش به او نرسد،درست وسط ناکجا آباد به صندلی بسته شده بود.
(پایان فلش بک)
تقلاها بی فایده بود برای همین مدتی میشد که دیگر تلاشی نمیکرد و فقط انتظار دنیل را میکشید.مکانی سوله مانند که خالی از هرچیزی بود و فقط چراغی که بالای سرش قرار داشت و دیگر هیچ.
از شیار های بینِ فلزات میتوانست تا حدودی متوجه هوا شود،شب بود و انگار زمین های کشاورزی میدید...خارج از شهر بودند،آه معلوم نبود که دنیل چه در سر داشت ولی امیدوار بود هرچه که هست پایان خوبی داشته باشد.
با صدای باز شدنِ درِ سوله که لولای زنگ زده ی آن جیغ میکشید،سریع سرش را بالا گرفت،چشمان دنیل برق میزد و لبخندی که اصلا حس خوبی را منتقل نمیکرد روی لب هایش نسسته بود.
صدای قدم هایش در سوله ی قدیمی وقتی که بر خاک قدم میگذاشت میپیچید.ترس در وجودِ سوبین رخنه کرده بود و نمیتوانست آرام بگیرد...تمام وجودش فریاد میکشید و دلش میخواست پا به فرار بگذارد ولی حتی اگر فرار هم میکرد راهی وجود نداشت و آخر مسیر دوباره به دنیل میرسید.
دنیل حالا متوقف شده و رو به رویش ایستاده بود،از بالا به او چشم دوخته و از ترسی که در وجود سوبین نشسته بود تغذیه میکرد.
زبانی بر لب کشید و بوسه ای بر گونه ی سوبین نشاند در گوش او زمزه وار گفت:
-آه سوبین من،قدیسه ی دوست داشتنی من،دینِ من،دنیای من دلم میخواد تا همیشه ی همیشه فقط و فقط برای خودم باشی تا بپرستمت...من فقط به تو نیاز دارم چون تو مال منی!!!!!! مال خود خود خودم پس یعنی کسی بجز من اجازه نداره تورو لمس کنه اجازه نداره بهت نزدیک بشه
تو مقدسی و با اون نجاست و کثیفی وجودشون پاکی تورو ازبین میبرن
سوبین لبخندی برای آرام کردن دنیل بر لب های خشک شده اش نشاند:
-منم تورو دوست دارم دنیل خیلی زیاد ولی چرا منو بستی؟! بیا باهم بریم خونه خب؟! دست منو باز کن که بریم باشه؟؟
دنیل اخمی بر ابروانش جا خوش کرد و آتش خشمی در چشمانش شعله کشید:
-چییییییی؟؟؟؟ بریم؟!!!!!به اون مکانِ ناپاک؟!!؟تا پاکی و تقدس تو ازبین بره؟؟؟؟هرگز! ما دیگه به اونجا نمیریم عشق من چون تو اینجا برای همیشه یک فرشته برای پرستش میشی!
متوجه منظورش نمیشد...حرفش را نمیفهمید،فرشته ای برای پرستش؟! برای همیشه یعنی چه؟
چندبار تند تند پلکهایش را بر هم زد:
-عزیزم منظورت چیه؟!تو که هر روز من رو ستایش میکنی این حرف یعنی چی؟میشه برام توضیح بدی؟
دنیل خندید،بلند خندید و صدایش در وسعت سوله پیچید،به پشت صندلی قدم گذاشت و بند را از دست های قدیسه اش جدا کرد...او را در آغوش گرفت و محکم زیرِ زانویش و پشت کمرش را گرفت تا فکر فرار به سرش نزند.
از سوله خارج شدند،فقط تاریکی به چشم میخورد و جاده ای خاکی با زمین های کشاورزیِ کنارشان...
قلبش در دهانش میتپید،همه چیز از دست دنیل برمیآمد هر چیزی که فکرش را بکنی ولی او حتی مغزش فرمان فکر کردن به او نمیداد.
بذاقی در دهانش نمانده بود پس فقط با زبان لبی تر کرد:
-کجا...می..ریم عزیزم؟؟
دنیل گردنش را بوسید و با چشم هایی که در تاریکی شب و زیرِ نورِ ماه در سکوت میدرخشیدند جواب داد:
-یک جای خیلی خوب سوبینم.
از یک سراشیبی پایین رفتند و آنجا بود که سوبین حرفش را فهمید،آن مرد دیوانه بود!
یک قالبِ مجسمه ی فرشته و مقدار فراوان گچِ آب شده!
دنیل سرش را سمتش چرخاند:
-تو قراره اینجا یک مجسمه ی فرشته بشی عزیزم!
سوبین دست هایش و کل بندش شل شده بود...دنیل میخواست او را زنده زنده در قالب مجسمه و با گچ دفن کند...
مغزش هیچ چیز را بازخوانی نمیکرد،انگار دکمه ی خاموش آن زده شده بود چون هیچ ایده ای نداشت چگونه باید از دست این مریض روانی که میخواست او را زنده به گور کند نجات دهد.
«فکر کن فکر کن فکر کن»
هر قدم که به قالب فرشته نزدیک میشد نفسی از نفس های سوبین میرفت،قلبش شدید میتپید و رنگ پوستش هم رنگ گچ شده بود،عرق از تیغه ی کمرش به پایین میچکید و صورتش روحی دیگر نداشت.
تنها کاری که به ذهنش رسید این بود که ضربه ای محکم با سر به سرِ دنیل بکوبد تا دستهایش از دور او که همانند ساقه ای از خار برای محافظت گل دور آن پیچیده بود باز شود.
-عزیزممم من که همیشه کنارتم پس این کارا چه معنی میده؟
بیا اصلا اون محیط ناپاک رو فراموش کنیم و زندگی دیگه بسازیم نظرت چیه؟!
دنیل دندان قروچه ای کرد:
-نه! نمیخوام کسی غیر از من پلک زدنت رو نفس کشیدنت رو صدات رو بشنوه ببینه و حس کنه!تو باید همه چیزت مال من باشه میفهمی؟!!!!! من نمیخوام تورو با کسی تقسیم کنم!
نه فایده ای نداشت حرف قرار نبود چیزی را تغییر دهد...
-من همین الانشم مال توام...اگه منو توی قالب مجسمه دفن کنی دیگه منو کنارت نداری که
دنیل نفسی کشید و آب پاکی را برای زنده به گور کردنش بر دستان سوبین ریخت:
-اون موقع دیگه فقط من میدونم تو توی مجسمه هستی و تا زندم بپرستمت
-آها...
سوبین لبی بر دندان گرفت و با تمام قدرتی که در جسم زخمی اش داشت سرش را محکم بر سرِ دنیل کوبید...با باز شدن حصار دست های دنیل
روی زمین افتاد و تمام دستش به دلیل خاکی بودن محیط خراش خورد ولی وقت برای آه و ناله برای این درد ها نبود،خودش را بر زمین کشید و به سختی ایستاد،تمام زورش را برای دویدن گذاشت چون دنیل گیج بود و سرش را بر دست داشت.
با بدن درد و پایی ضعیف میدانست که نمیتواند جایی فرار کند آن هم در مکانی که هیچ کسی یا چیزی به چشم نمیخورد پس با فرار کردن فقط همه چیز را برای خودش سخت تر کرد.
طولی نکشید که دستی بر گردنش نشست و آن را محکم به عقب کشید و روی زمین پرتاب کرد:
-من گفتم دوست ندارم پیش اون آدمای ناپاک برگردی پس قدیسه بمیر!
میدانست کسی به کمکش نمی آید ولی به صورت غریزی درحالی که بر زمین کشیده میشد فریاد زد:
-کمکککککککککک...یکی...کمکککککک...کنهههههههه...تورو...خداااا به...دادم...برسیددددددد...یکی...یکی...
با ضربه ای محکم که دنیل با پا بر سرش کوبید،دنیا دیگر رنگ باخت و فردای او را بلعید.
دنیل جسم بیهوش سوبین را ار روی زمین بلند کرد،لباسش را تکاند و صورتش را چندبار بوسید:
-حالا تا ابد مال من میشی مال خود خود خودم!
او را در قالبی که فرشته ای با بالهای برافراشته بود خواباند و مقدار گچِ خیسی برای پر کردن قالب آماده کرده بود روی آن ریخت...حالا او مجسمه ای در میان شالیزار هایی بود که به افق مینگریست!افقی که چیزی جز تاریکی برای سوبین نبود... مجسمه ای که همه از زیباییش میگفتند اما کسی از جسمی که در درونش به خوابی ابدی رفته بود چیزی نمیدانست.