An unsuccessful shooting
درست مثل اسمش، ستاره درخشانی بود. یا حداقل، کسایی که میشناختنش اینطور میگفتن.
کانگ تهیون؛ تک تیراندازی که به هیچ سازمانی وابسته نبود. هیچکس نمیدونست جاش کجاست؛ اون خودش انتخاب میکرد که کجا بره.
هروقت میدید پول هنگفتی برای کشتن کسی گذاشتن، کلاه و ماسک سیاهش رو میپوشید و برای معامله آماده میشد.
این که کار رو به تهیون واگذار کنن هم یه پیروزی تمام عیار، و هم یه ورشکستگی غیر قابل جبران بود. دشمنهاشون بی برو برگشت نابود میشدن، اما تمام سرمایشون میرفت.
این بار، یه هدف جدید داشت. قرار شد در عوض کشتن یه پسر پولدار، که ظاهرا پول چند تا شرکت رو به بازی گرفته، صد میلیون وون بگیره.
با صد میلیون وون، میتونه مادرش رو از دست اون مرد روانی که همه زندگیش رو خراب کرده، نجات بده.
پدرش توی آمریکا، یه مافیای قدرتمند راه انداخته و اونجا زندگی میکنه. رابطه ای که با مادرش داره، بیشتر یه عشق یه طرفه تاریک و پر از زجره.
پشت پنجره، توی بالکن پناه گرفت. ساختمونهای اطراف یا توی پشت بوم دوربین داشتن، یا بعضی از آدمهای رویا پرداز برای دیدن ستارهها اومده بودن...پس زاویه مناسبی اونجاها نداشت.
درحالی که موقعیت خودش رو خیلی حرفه ای تنظیم و تفنگش رو درمیآورد، یه بار دیگه اطلاعات رو با خودش مرور کرد.
چوی بومگیو؛ پسر رئیس شرکت بزرگ تولید کننده قطعات کامپیوتری. چشمهای قهوهای تیرهش روی کامپیوتر خیره مونده؛ موهای صافش هم همرنگ دیدههاش بودن و تا شونه میرسیدن. نور آبی مانیتور مثل مهتاب روی صورتش افتاده بود. بازتاب نور، خط فکش رو مثل چاقو تیز نشون میداد. انگشتهاش خیلی سریع روی کیبورد حرکت میکردن، اما به نظر نمیرسید خیلی تمرکز به خرج بده. یه چیزی توی اون پسر فرق داشت، انگار که اطلاعات غلط به تهیون داده باشن.
همون موقع که تهیون آماده بود تا ضربه آخر رو بزنه، در اتاق بومگیو باز شد. زن خدمتکاری که به نظر یکم استرس داشت و میلرزید؛ یه سینی و یه فنجون رو به اتاق آورد.
تهیون نمیتونست قهوه رو ببینه، اما از بوی تلخ و گرم فهمید که داخل فنجون چیه. تفنگ درازش رو روی حالت آماده باش نگه داشت، اما منتظر موند تا اول خدمتکار بره بیرون.
وقتی زن فنجون قهوه رو روی میز بومگیو گذاشت، تعظیمی کرد و با صدای آروم تر و لرزونی گفت:
-"بفرمایید ارباب، قهوه همیشگی شما آماده هست."
کمرش رو صاف کرد و خواست از اتاق خارج بشه، اما بومگیو هوفی کشید و لب زد:
-"چرا انقدر کِدِره؟ آرسنیک؟"
با این حرف، هم چشمهای تهیون گشاد شد؛ هم خدمتکاری که قهوه رو آورده بود.
خدمتکار فوری برگشت؛ دستهاش رو با اضطراب توی هوا تکون و با لکنت جواب داد:
-"ن-نه نه! قربان همچین چیزی نیست!"
بومگیو انگشتی روی لبهای خودش گذاشت تا زن ساکت بشه، بعد ادامه حرفش رو با بی باکی به زبون آورد.
-"وقتی میخواستن رئیس، لی تائهوون رو هم بکشن؛ از این روش استفاده کردن. قهوه من همیشه انقدر کدر نیست؛ پس شاید یکی شیطونی کرده و یه مقدار آرسنیک ریخته..."
براش عادی شده بود؛ چون به عنوان یه پسر رئیس شرکت، خیلیا قصد جونش رو داشتن.
بغض گلوی زن ترکید. میخواست چیزی بگه، اما یه گلوله درست توی گلوش؛ باعث شد که خفه بشه. صدای افتادن بدنش روی زمین، برای یه لحظه کل اتاق رو پر کرد.
بومگیو با دیدن این صحنه، شوک کوچیکی به صورتش وارد شد. ابروهاش رو بالا انداخت و صندلیش رو به طرف جایی که گلوله ازش اومده بود، چرخوند.
تهیون چند ثانیه به دوربین تفنگش خیره موند تا اصابت ضربه رو تایید کنه. بعد از اون، بلند شد و پنجره رو باز کرد. حسی که اون لحظه داشت غیرقابل توصیف بود. برای اولین بار، کسی رو زد که هدفش نبود؛ بلکه حتی میخواست سوژش رو بکشه.
-"هی تو..."
آروم پسر رو صدا زد و به سمت صندلیش رفت. بازوش رو پشت سر بومگیو گذاشت و یکی از زانوهاش رو، بین پاهای اون. حالا به صندلی چسبوندش و اصطکاکشون هم خیلی بیشتر بود.
-"پس اونقدرا هم که میگفتن، فقط به خوشگذرونی فکر نمیکنی."
بومگیو با لحن سرد، اما کمی تحسین کننده تهیون، آب دهنش رو قورت داد. نگاهش با نگاه تک تیرانداز گره خورده بود. البته که به خوشگذرونی فکر نمیکرد؛ اون فقط نمیخواست پدرش دوباره ورشکست بشه و نتونه برای خانواده غذای کافی تهیه کنه.
میتونست حدس بزنه که اون کیه، اما تا حالا اون رو ندیده.
-"پس تو باید همون تک تیراندازی باشی که همه جا پیداش میشه...از کی تا حالا فاصلت انقدر نزدیکه؟"
با کنجکاوی و بازیگوشی پرسید، احساس واقعیش رو پشت نقاب مخفی کرد. پوزخندی زد و دستش رو توی جیب پیراهن تهیون برد.
تهیون خنده آروم و کوتاهی بیرون داد، اما چیزی راجع به اون نگفت. فقط، با صدا و لحن وسوسه کننده ای، گفت:
-"آره، اما همین تک تیرانداز یه پیشنهاد برات داره."
بومگیو سرش رو کج و به جلو خم شد، حالا فاصلشون حتی کمتر هم شده بود. میتونستن نفسهاشون رو روی گونههای همدیگه حس کنن.
-"و اون چیه؟"
-"میتونی هکر من بشی. اگه قبول کنی، صد میلیون وونی که قرار بود بابت کشتنت بگیرم، میشه ناهارت. در غیر این صورت، شاید حتی به صبحانه فردات هم نرسی."
از قصد، نفس گرمی بیرون داد و چونه بومگیو رو بین انگشتهاش گرفت. انگشت شستش به نرمی خط فکش رو نوازش میدادن.
بومگیو دستش رو از توی جیب تهیون درآورد، اما همونجا نگهش داشت. لحنش همچنان بازیگوش و بی تفاوت بود.
-"اگه میخواستی من رو بکشی، کشته بودی استاد! ولی خب، به پیشنهادت فکر میکنم."
تهیون پوزخندی زد و بعد از سالها، برق کوچیکی توی چشمهای سردش پدیدار شد.
-"خیل خب پس...فردا منتظرم باش. فکر این رو هم نکن که به کسی چیزی بگی، چون کشتنشون کاری برای من نداره. هدف من فقط تویی."
تو این بازی مرگ و بقا، باید فقط یکی از اونا زنده میموند؛ اما اون شب تهیون تصمیم گرفت که خلاف قوانین عمل کنه.
⊱ ───ஓ๑♡๑ஓ ─── ⊰