An Apology She Never Owed

An Apology She Never Owed

K

بعضی آدم‌ها بی‌آنکه خودشان بدانند، در گوشه‌ای از خاطرات آدم جا خوش می‌کنند؛ با جزئیاتی کوچک و دوست‌داشتنی که بعدها، میان هزاران خاطره‌ی دیگر، ناگهان دلت برایشان تنگ می‌شود. خانم پورمنش، استاد ادبیاتمان، یکی از همان آدم‌ها بود.

زنی مسن که گاه مقنعه‌اش از سر می‌لغزید و خودش بی‌اعتنا به آن، برایمان از سعدی می‌خواند.

زلف‌های بورش را همیشه با همان کش‌موی سرخابی می‌بست؛

و شاید عجیب باشد، اما همان چند تار موی بور که از زیر مقنعه بیرون می‌زد، بخشی از چهره‌ی آشنای او شده بود.

آخرین باری که مدیر با او دعوای بزرگی کرد، چیزی در او عوض شد. از آن پس دیگر هیچ‌گاه نگذاشت زلف‌های بورش را ببینیم. دوشنبه، ساعت دو بعدازظهر بود. خستگی امتحان فیزیک هنوز روی شانه‌هایمان سنگینی می‌کرد که وارد کلاس شد. درحالی‌که با پشت دست، صورتش را پاک می‌کرد. لبخند همیشگی‌اش را نداشت و چیزی در سکوت قدم‌هایش بود که دل آدم را بی‌دلیل می‌فشرد؛ هاله‌ای تیره که تمام راه را تا کلاس با خودش آورده بود.

هیچ‌کدام جرئت نکردیم بپرسیم چه شده. خانم پورمنش نفس عمیقی کشید. صدایش گرفته بود؛ آن‌قدر گرفته که هر کلمه را پیش از گفتن، جایی میان بغض و سکوت نگه داشته بود: «چرا ماها باید به‌خاطر زن بودنمون معذرت‌خواهی کنیم؟»


نگاهم روی دست‌های لرزانش ماند. خبری از لاک سرخ همیشگی‌اش نبود؛ همان لاکی که انگشت‌هایش را همیشه زیباتر می‌کرد.

ادامه داد:

«چرا باید به‌خاطر زن بودنمون تحقیر بشیم؟»


همگی سکوت کرده بودیم نه از آن جهت که حرفی برای گفتن نداشتیم؛ اتفاقاً حرف بسیار بود. اما همه می‌دانستیم بی‌گناهیم و، تلخ‌تر از آن، می‌دانستیم گفتنِ این بی‌گناهی قرار نیست چیزی را تغییر دهد.


شاید این تلخ‌ترین بخشِ ماجرا بود؛ اینکه زنی می‌توانست هیچ خطایی نکرده باشد و باز هم مجبور باشد برای زن بودنش توضیح بدهد، عذر بخواهد و سرش را پایین بیندازد.


آن روز، برای نخستین‌بار به این فکر کردم که چه تعداد زن، پیش از آنکه فرصت کنند خودشان باشند، یاد گرفته‌اند چگونه کمتر دیده شوند؛ چگونه آرام‌تر حرف بزنند، کمتر بخندند، موهایشان را پنهان کنند و برای آزادی‌هایی که حق طبیعی‌شان بوده، احساس گناه کنند.

ما بی‌گناه بودیم. او بی‌گناه بود.

اما بی‌گناه بودن همیشه به معنای آزاد بودن نیست. و شاید این، یکی از تلخ‌ترین حقیقت‌های زندگیِ یک زن باشد؛ اینکه گاهی برای چیزی که هرگز نباید جرم محسوب می‌شد، باید پاسخ‌گو باشی؛ برای موهایت، برای صدایت، برای خندیدنت، برای آنکه چگونه لباس می‌پوشی و حتی برای اینکه چقدر از خودت را حق داری نشان بدهی.


آن روز، خانم پورمنش برایمان از سعدی نخواند. فقط زنی بود با دست‌هایی لرزان، صورتی خیس و زلف‌هایی که دیگر اجازه نداشتیم ببینیم. و ما، دخترانی که هنوز ابتدای راه بودیم، در سکوت به حقیقتی نگاه می‌کردیم که کاش هرگز مجبور به فهمیدنش نمی‌شدیم:


«گاهی از یک زن نمی‌خواهند که خطایی نکرده باشد؛

فقط می‌خواهند آن‌قدر بی‌صدا باشد که کسی متوجه آزادیِ نداشته‌اش نشود.»

- kidu

Report Page