Amour

Amour


اون روز چون یک روز قبل مسابقات بود اجازه نداشتن تمرین کنن.

همگی برای شنیدن آخرین صحبت های مربی و آنالیز حریف هاشون ساعت چهار عصر توی باشگاه جمع شده بودن.

مینهو تمام تلاشش رو کرده بود تا بدون در نظر گرفتن شب قبل ، حواسش رو به مربی و مسابقه ی فردا بده .

اما حرف های چان یک لحظه فراموشش نمی شد .

-پس چان کجاست ؟ قراره سرپرست تیم باشه و این جلسه مهم رو نیومده ؟

-نمیدونم مربی..از صبح هرچقدر باهاش تماس میگیرم جواب نمیده .

بخاطر مسابقات استرس شدیدی رو تحمل می کرد و نبودن چان و شنیدن مکالمه هیون ووک و مربی استرس اش رو بیشتر کرده بود .


ساعت هشت شب بود ، با بی میلی از روی تخت بلند شد.

گوشی اش رو برداشت و تماس هاش رو چک کرد .

هیچ پیام و تماسی از سمت مینهو نبود .

با اینکه احتمالش رو می داد ، اما ندیدن پیامی از سمت پسر کوچیکتر بیشتر ناراحت اش کرد .

سوییشرت اش رو برداشت و از خونه اش به سمت رستوران کوچیکی که همیشه به اونجا می رفت و یک پیرزن مسن صاحبش بود رفت .

از دیشب ، درواقع از بعد از طلوع آفتابی که با مینهو گذرونده بود چیزی نخورده بود .

میز و صندلی دو نفره ای که توی گوشه ترین قسمت رستوران کوچیک پیرزن قرار داشت رو انتخاب کرد و نشست .

از پنجره به بیرون رستوران خیره شد .

آفتاب نارنجی‌رنگ شده بود و آبی آسمون هر ثانیه تیره تر می شد .

دختر بچه ای که کاپشن زرد و بوت های صورتی رنگ پوشیده بود درحالی که دست های مامانش رو گرفته بود از جلوی رستوران رد شد و لبخند خرگوشی بامزه ای به چان زد .

تصویر لبخند هایی که به ندرت از مینهو دیده میشد ، برای چان تداعی شد .

لبخند هایی با چشم های غمگین .

-چی‌ میخوری پسرم ؟

چان‌ نگاه اش رو از بیرون‌و دختر بچه‌ گرفت و به پیرزن داد.

-یه کاسه جاجانگمیون و دوتا سوجو لطفا.

پیرزن با نگرانی‌نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی چان انداخت و به سمت آشپزخونه ی کوچیکش رفت .

بعد از چند دقیقه با سینی ای که غذا توش بود برگشت.

سینی‌‌ رو جلوی چان گذاشت و دستی به پشتش کشید ‌.

-برای غصه خوردن لازمه تا سرپا باشی . پس غذات رو بخور.

چان لبخندی از روی احترام به پیرزن زد و بعد از رفتنش مشغول خوردن شد.

تقریبا چند ساعتی می شد که چان توی رستوران بود ؛ مقداری از کاسه ی جاجانگمیون رو خورده بود اما تعداد بطری های سوجو از دستش در رفته بود .

عقربه های ساعت ده شب رو نشون می دادن .

پیرزن با چهره ای ناراحت و متاسف برای چان به سمت اش اومد .

-پسرم ، باید مغازه رو ببندم . کسی هست بیاد دنبالت ؟

چان سرش رو از روی میز بلند کرد ، آخرین شات سوجو رو نوشید و ایستاد ، به پیرزن تعظیمی کرد.

-ممنونم...آجو..ما.خود‌..م ، خودم می..رم.

به دلیل مست بودن کلمات رو کشیده کشیده و با مکث بیان کرد و آروم آروم از مغازه خارج شد .

سرمای پاییزی به صورت اش برخورد می کرد و یکمی حالش رو بهتر کرده بود .

خیابون ها خلوت شده بودن .

همه از سرمای شب به گرمای خونه ها شون پناه برده بودند .

روی جدول کنار خیابون نشست .

دست هاش توی جیب سویشرت اش بودن و گوش ها و بینی اش بخاطر سرما قرمز شده بودن .

سرش رو به سمت آسمون گرفت .

هنوز کامل هوشیار نبود و بعضی حرکاتش دست خودش نبودن .

گوشی اش رو روشن کرد و وارد صفحه ی چت اش با مینهو شد .

روی پروفایل پسر رو لمس کرد و به چهره اش خیره شد.

لبخندی از دیدن دوباره چشم های مینهو روی صورت اش نشست اما با یادآوری اینکه دیگه اون چشم ها واقعی جلوش حضور ندارن ، غم تمام وجودش رو برای بار هزارم از طلوع آفتاب دیروز تا الان گرفت .

-مینهو..اگه الان که پیشت نیستم ، بخاطر مسابقات فردا به خودت آسیب بزنی چی..؟

-هنوز زخم دست هات خوب نشدن...یعنی امشب شام رو خوردی ؟ شب قبل مسابقات خیلی استرس آوره .

-همه اش تقصیر منه. نباید چیزی درباره ی احساساتم بهت می گفتم . باید مثل یه دوست کنارت می بودم تا بتونم مراقب باشم .

-ولی..ولی مینهو ، چجوری هربار نگاه ام به چشم هات می افتاد مقاومت می کردم تا خیره نشم بهت ؟

-تا کی میتونستم مقاومت کنم وقتی اونقدر بهم نزدیک بودی تا بهت تکنیک ها رو یاد بدم ، اما اجازه نداشتم تو آغوشم بگیرمت..؟

-مگه من چقدر می تونستم برای نبوسیدن لب هات مقاومت کنم مینهو.

-درد داره. قلبم...خیلی درد میکنه . دردش از تمام ضرباتی که به عضلاتم موقع تمرین وارد میشه بیشتره . عجیبه نه..؟

قطره ی اشکی سمجی که تا اون لحظه مقاومت کرده بود ، از گوشه ی‌ چشم هاش روی گونه ی یخ زده اش نشست و رد گرمی از خودش جا گذاشت .

سرش رو به بدنه ی تیره برق تکیه داد و چشم هاش رو بست .

اما با شنیدن صدای مینهو اونقدر شوکه شد که احساس کرد تمام مستی اش به صورت ناگهانی پریده .

-کجایی چان ؟ مستی..؟

صدای مینهو از پشت گوشی بود .

وقتی پروفایل پسر رو لمس کرده بود ، اشتباهی باهاش تماس گرفته بود .

صدای مینهو بغض داشت ، تمام تلاشش رو می کرد تا پنهان اش کنه اما مگه می شد چان به کوچکترین جزئیات مینهو توجه نکنه؟

-چرا جوابمو نمیدی . فقط اون آدرس لعنتی رو بهم بده . میدونی از صبح چقدر همه رو نگران کردی ؟

-تو چی مینهو..؟ توام نگرانم شدی؟

-فقط بگو کجایی چان..

آدرس رو به مینهو داد ، گوشی اش رو خاموش کرد و چشم هاش رو دوباره بست .

مینهو بعد از گرفتن آدرس ، نمی دونست چجوری و با چه سرعتی خودش رو به چان رسوند .

کل روز ، بخاطر نشنیدن صدای افکارش پیانو نواخته بود ؛ اما نگرانی برای چان یک لحظه رهاش نمی کرد .

-همینجا پیاده میشم آقا.ممنونم.

از ماشین پیاده شد ، اطرافش رو نگاه می کرد و دنبال چان می گشت .

سرش رو چرخوند و درست اون طرف خیابون چان رو دید که روی جدول نشسته .

دویید و به سمت اش رفت.

رو به روش ایستاد و شال گردن اش رو از دور گردن خودش باز کرد .

چان که متوجه حضورش شده بود چشم هاش رو باز کرد و از سر جاش بلند شد .

بدون هیچ حرفی فقط خیره به مینهو و حرکاتش بود .

مینهو شال گردن طوسی رنگ اش رو دور گردن و تا روی گونه های چان پیچید .

لبه ی سویشرت نازک اش رو بهم نزدیک کرد و زیپ اش رو بست .

-خدای من . این همه ساعت با این لباس کم تو سرما نشستی ؟ اگه سرما بخوری چی ؟ مگه بچه ای چان .

-حاضرم همیشه مریض باشم اگر باعث میشه نگرانم باشی.

مینهو نگاه چپ چپی بهش انداخت و یک قدم ازش فاصله گرفت .

-نمیدونم این ساعت دیگه تاکسی ای پیدا میشه یا نه . میخوای یه چیز گرم بگیرم ؟ باید داروخونه ام بریم و دارو بگی-

با در آغوش گرفته شدنش یهویی توسط چان حرف اش نصفه موند.

-فقط چند ثانیه اینجوری بمونیم . سردمه .

مینهو مخالفتی نکرد. خودش رو محکم تر به چان چسبوند .

اون هم نیاز داشت . کل روز استرس داشت و الان فقط آغوش چان می تونست آروم اش کنه .

بعد از چند دقیقه کمی از چان فاصله گرفت اما هنوز توی بغل اش بود .

-بیا بریم خونه . بدنت..یخ زده.

با حس درد شدید سرش چشم هاش رو باز کرد ؛ اتاقش نور کمی داشت .

نشست و گوشی اش رو برداشت و ساعت رو چک کرد .

چهار بعد از ظهر بود .

دو شب گذشته رو نخوابیده بود و بخاطر همین امروز تا بعد از ظهر خوابش برده بود.

حس مبهمی داشت و آخرین تصویری که یادش بود مینهو توی بغل اش بود .

لحظه های دیشب یکی یکی یادش می اومد.

مینهو تا خونه همراه اش اومده بود و بعد از اینکه دارو ها رو بهش داده بود بخوره رفته بود .

با دیدن پیامی از سمت سوهیون ناگهان یادش اومد امروز چه روزی هست .

-کجایی هیونگ ؟ نگو که یادت رفته امروز مسابقاته.

سریع از صفحه ی چت خارج شد و با مربی اش تماس گرفت .

بعد از چند بوق صدای فریاد مربی بود که پشت گوشی پخش شد .

-هیچ معلوم هست دو روزه کجایی ؟ همین الان خودتو برسون اینجا.

بدون توجه به فریاد های مربی گفت

-مینهو چیکار کرد مربی..؟ حالش خوبه ؟

-مینهو ؟ بهتره به جای پرسیدن از من خودتو برسونی چون راند اول رو باخت . الان دوباره داره وارد زمین میشه ولی کاملا بهم ریخته .

با عجله سوئیچ موتور اش رو برداشت و از خونه خارج شد .


تمام صداهای اطراف اش توی سرش پخش می شدن ، ضربه ای که به پیشونی اش خورده بود سرش رو زخم کرده بود و خون کمی روی شقیقه و پیشونی اش ریخته بود .

تمام تلاشش رو می کرد تا حواسش رو به راهنمایی های مربی بده .

اما نمی تونست .

رو به رو شدن با ووسونگ از چیزی که فکر می کرد براش سخت تر بود .

لحظه هایی که ووسونگ ، هیونجین رو با حرف ها و رفتارش اذیت می کرد به محض دیدن اش توی ذهن اش پخش شده بود. 

-شنیدی چی گفتم مینهو ؟ فقط کافیه مثل همیشه مبارزه کنی . برای چی هیچ حرکتی نمیکنی ؟

تیم پزشکی درحال پانسمان کردن سرش بودن و سوهیون بطری آب رو دستش داد .

تنها چیزی که نیاز داشت حضور چان بود .

نیاز داشت تا پسر بزرگتر یکبار دیگه از این جهنم نجات اش بده .

با صدای سوت داور دو مبارز سر جاهاشون قرار گرفتن و آماده ی شروع راند بعدی شدن.

-هنوز میخوای ادامه بدی مینهو ؟

خنده ای کرد و ادامه داد .

-تو همیشه سرسخت تر از هیونجین بودی .

-ولی زیاد نگران نباش . امروز توام میری پیش دوست عزیزت .

و با ضربه ی مشتی به سمت مینهو مبارزه رو شروع کرد .

مینهو گاردش رو بالا گرفته بود و تنها کاری که می کرد حفاظت از سرش دربرابر ضربات متعددی که به سمت اش میومد بود .

صدای فریاد های مربی که سعی می کرد کوچ اش کنه رو نمیشنید ‌.

تنها چیزی که حس می کرد فقط درد ضرباتی که توی شکم و دنده هاش زده می شد بود. 

و ذهن اش پر بود از تک تک خاطرات اش با هیونجین .

چان بالاخره به محل مسابقات رسید .

خودش رو به رینگ رسوند.

-مربی به جای داد زدن سرش باید اول آماده اش می کردی! 

چان بود که با عصبانیت و نگرانی فریاد زد .

-لعنتی .لی مینهو به خودت بیا ‌.

-دوست داری بازنده باشی ؟ نمیخوای انتقام هیونجین رو ازش بگیری ؟

شنیدن حرف های چان مثل دوپین برای پسر کوچیکتر عمل کرده بود .

درسته . اون قرار نبود بازنده ی این مسابقه باشه . هرجور شده باید می‌برد. باید انتقام هیونجین رو می گرفت. 

با ضربه ی پا به دنده ی ووسونگ ، پسر رو از خودش دور کرد .

ووسونگ بخاطر شوک ناگهانی مقداری عقب رفت اما بلافاصله ضربه ای به سمت صورت مینهو زد .

ضربه ی ووسونگ رو با بستن گاردش دفاع کرد و بلافاصله مشت دیگه ای به همون دنده ای که با پا بهش ضربه زده بود زد .

ووسونگ به دلیل ضربه ای که به همون نقطه ی اسیب دیده ی بدن اش خورده بود عقب رفت و روی زمین نشست .

روش مبارزه مینهو همیشه همین بود،هیچ وقت الکی و بدون فکر ضربه ای به حریف اش نمی زد .

راند دوم با پیروزی مینهو به پایان رسید و هر دو از زمین خارج شدن .

چان با نگرانی زخم مینهو رو چک کرد .

کمپرس سرد رو از سوهیون گرفت و روی سرش اش گذاشت .

-همینه مینهو . اگر راند بعدی همین روش رو ادامه بدی میبری .

مربی با خوشحالی و استرسی که حالا کمتر شده بود رو به مینهو گفت.

-خیلی خفن بودی هیونگ . چجوری حواست بود دوباره به همونجا مشت بزنی ؟

خنده ی بی جونی رو به سوهیون کرد و مقداری از بطری اش آب خورد .

چان با نگرانی بهش خیره بود.

-خوبی مینهو ؟ سرت گیج نمیره ؟ میتونی ادامه بدی؟ اگر حالت بده انصرا-

-نه چان . باید تموم اش کنم . اگر امروز تموم اش نکنم این عذاب تا همیشه باهام می مونه...

حرف چان نصفه موند.

نگاهی به مینهو انداخت .

-درسته..تو میتونی تمومش کنی.

مینهو سرش رو کمی تکون داد و برای آخرین بار وارد رینگ شد .

امروز باید برنده می شد ؛ نه فقط بخاطر هیونجین. 

باید خودش رو از این عذاب نجات می داد تا بتونه کنار چان باشه .

چان رو دوست داشت .

نمی خواست بخاطر گذشته اش و ترسی که داره چان رو هم از دست بده .

گاردش رو گرفت و منتظر سوت داور شد .

با شنیدن سوت داور خودش اولین نفر حمله کرد.

ضربه ی مشتی به صورت ووسونگ زد اما پسر ضربه اش رو دفع کرد و خودش پای چپ مینهو رو هدف قرار داد .

درد توی ناحیه پاش و زخم پیشونی اش که بخاطر عرق می سوخت کلافه اش کرده بود.

تمام انرژی ای که براش مونده بود رو جمع کرد. 

مشتش رو به دنده ی اسیب دیده ی ووسونگ زد و پسر رو روی زمین انداخت .

به سمتش هجوم برد و ضربات متعدد مشت اش رو به صورت اش می کوبید .

تصویر چشم های بسته ی هیونجین یک لحظه ام از جلوی پلک هاش کنار نمی رفت و همین باعث شده بود تا متوجه نشه پسری که زیر ضربات مشتش هست بیهوش شده .  داور مینهو رو برنده ی مسابقه اعلام کرده بود .

چان داخل رینگ اومد و از پشت مینهو رو بغل کرد و سعی کرد از ووسونگ جداش کنه .

-کافیه مینهو . تموم شد . اون بیهوش شده .

کم کم به خودش اومد و ووسونگ رو بیهوش روی زمین دید .

براش مهم نبود مسابقات بعدی رو برنده بشه و در آخر رنگ مدالش چه رنگی قراره باشه .

اون ووسونگ رو شکست داده بود.

همین مهم ترین چیز براش بود .

به سمت چان برگشت ، نگاه اش به سمت لب های پسر بزرگتر کشیده شد .

چند ثانیه مکث کرد و چان رو بوسید .

تماشاچی ها بعضی با چشم هایی متعجب ، بعضی با چشم هایی ذوق زده و حتی بعضی ها با چشم هایی که تنفر رو از دیدن بوسه دوتا پسر القا می کرد بهشون خیره بودن.

اما برای چان ، انگار روح اش بدنش رو ترک کرده بود.

مسخ حرکات نرم و شیرینی لب های مینهو رو لب های خودش بود و با بهت به چشم های بسته و مژه های بلند پسر کوچیکتر نگاه می کرد.

مینهو بعد از چند ثانیه ازش فاصله گرفت .

-منم دوست دارم چان . ببخشید که طول کشید تا بهت بگم .

اما برای چان هیچی مهم تر از بخش اول جمله ی مینهو نبود .

مینهو دوستش داشت .

پهلوی پسر کوچیکتر رو گرفت و توی آغوشش بلندش کرد و با خوشحالی چرخید.

مینهو برای حفظ تعادل پاهاش رو دور کمر چان حلقه کرد و بهش چسبید .

همین اعتراف ساده ، تمام دنیای چان رو زیر و رو کرده بود.

درسته مینهو باز هم قرار بود ترس از دست دادن چان رو داشته باشه ، اما ترجیح می داد توی زمان حال تک تک ثانیه هایی که نفس میکشه رو با پسر بزرگتر‌ شریک بشه .


Report Page