Am I the problem?

Am I the problem?

𝘉𝘦𝘯𝘣𝘪,,

چند ماه از تور گذشته بود و حالا تور آمریکا هم به آخراش رسیده بود. تهیون و گروهش تو یه رستوران شلوغ تو لس‌آنجلس جمع شده بودن، دور یه میز بزرگ پر از غذا و نوشیدنی. صدای خنده و شوخی بچه‌ها با آهنگ ملایم پس‌زمینه قاطی شده بود.

همه داشتن جشن می‌گرفتن، حتی تهیون هم لبخند می‌زد، ولی این فقط یه ماسک بود. اون بلد بود الکی بخنده، شاد باشه، چون یه آیدل بود؛ این کار تو خونش بود. ولی ته مغزش، فقط به دفتر سورمه‌ای بومگیو فکر می‌کرد.

آخرین بار تو شانگهای خونده بودش، تا اونجایی که بومگیو نوشته بود سوبینو بوسیده. بعدش دیگه جرئت نکرده بود ورق بزنه. حس می‌کرد خوندن اون دفتر از اول اشتباه بود. انگار بومگیو هیچ‌وقت دوسش نداشته، فقط دفترو اتفاقی پیشش جا گذاشته. برای همین، دو ماه بود که بهش دست نزده بود، ولی نمی‌تونست بندازتش دور. اون دفتر انگار یه تیکه از بومگیو بود که هنوز تو دستای تهیون نفس می‌کشید.

کای کنارش نشسته بود و با یه زن روبه‌روش درباره کنسرت بعدی تو نیویورک حرف می‌زد؛ اینکه چه دکوراسیونی لازم دارن، چه نورپردازی‌ای. تهیون حتی نمی‌دونست کی کای به تور ملحق شده بود. فقط یادش بود که اول تور، کای باهاشون نبود.

یهو چشمش به گوشی کای افتاد که روی میز بود. زنگ خورد، و عکس سوبین روی صفحه روشن شد. تهیون خشکش زد. سوبین؟ کای هم سوبینو می‌شناخت؟ قلبش تندتر زد. سوبین چرا همه‌جا تو زندگی تهیون پیداش می‌شد؟

کای با عجله گوشی رو برداشت و از رستوران رفت بیرون. تهیون بدون فکر از جاش بلند شد و دنبالش رفت. وقتی رسید، شنید که کای با یه صدای نرم گفت: "دوستت دارم."

و بعد تلفنو قطع کرد. کای که برگشت و تهیونو پشت سرش دید، یه کم جا خورد، ولی سعی کرد خونسرد باشه.

×: چیزی شده، کانگ تهیون؟

تهیون یه لحظه مکث کرد، هنوز تو شک بود. کای به سوبین گفته بود دوستت دارم؟ همه‌چیز براش گنگ بود.

-: تو... چوی سوبینو می‌شناسی؟

کای با چشمای گرد شده نگاهش کرد.

×: سوبینو از کجا می‌شناسی؟

تهیون نفس عمیقی کشید.

-: یه... دوست مشترک داریم. بومگیو.

حس عجیبی داشت وقتی بومگیو رو "دوست" خطاب کرد. ادامه داد: راستش، دیدم سوبین بهت زنگ زده، تعجب کردم. گفتم از خودت بپرسم.

کای خندید، یه خنده راحت و بی‌خیال.

×: آره، بومگیو و سوبین همو می‌شناسن. من اوایل به بومگیو حسودیم می‌شد که زودتر از من دوست‌پسرمو دیده!

تهیون حس کرد قلبش یه لحظه ایستاد.

-: دوست‌پسرت؟

کای با یه لبخند شیطون گفت: بومگیو بهت نگفته من و سوبین باهمیم؟ فکر کردم اون روز تو کاخ بهت گفته.

تهیون هول کرد. کاخ؟ کای متوجه غیبتشون شده بود؟ ذهنش پر از سؤال بود. اصلاً کای چطور از رابطه خودش و بومگیو خبر داره.

-: بومگیو... زیاد درباره خودش نگفت. اتفاقی فهمیدم با سوبین دوسته... از تو دفترش.

کای چشمای گردشو به تهیون دوخت.

×: پس دفتر دست توئه؟

سکوت بینشون سنگین شد. فقط صدای ماشینای خیابون و همهمه رستوران از دور می‌اومد. کای آهی کشید و گفت: من تازه یه ساله همه‌چیزو درباره بومگیو فهمیدم. اگه اون بعد چند ماه اون دفترو به تو داده... یعنی براش مهمی، کانگ. تا آخرشو بخون.

کای برگشت تو رستوران، ولی تهیون تو شوک بود. ذهنش پر از سؤال بود، پر از بومگیو، سوبین، و دفتری که انگار یه راز بزرگ توش قایم شده بود. فقط می‌خواست سریع برگرده هتل.

زمان مثه لاک‌پشت می‌گذشت، و تهیون مجبور بود با تیم بمونه تا بالاخره برگردن. وقتی به هتل رسید، عملاً تا اتاقش دوید. کیفشو زیر و رو کرد، دفتر سورمه‌ای رو درآورد و چند ثانیه به جلدش زل زد.

واقعاً برای بومگیو مهم بود که اینو بهش داده؟ یا فقط یه اتفاق بود؟ قلبش تند می‌زد، ولی نمی‌تونست دیگه صبر کنه. نفس عمیقی کشید و دفتر رو باز کرد، از همون صفحه‌ای که تو شانگهای بسته بودش.


"اون شب با سوبین... بیشتر از بوسه پیش نرفتیم. گرمای لباش، دستای سردش که رو پوستم می‌چرخید، انگار یه لحظه همه‌چیزو درست کرد. ولی از فرداش، انگار هیچی بینمون عوض نشده بود.

مثل دو تا دوست رفتار می‌کردیم؛ شوخی، خنده، گاهی با هم قهوه خوردن. ولی من گیج بودم. این دیگه چی بود؟ سوبین منو دوست داره؟ یا فقط یه لحظه مست بود و حالا پشیمونه؟ هر بار که بهش نگاه می‌کردم، قلبم تند می‌زد، ولی نمی‌تونستم بپرسم. می‌ترسیدم جوابش یه چیزی باشه که خردم کنه.

بعد از سه ماه کار تو بار، بالاخره یه دوره کوچیک معلمی گذروندم. می‌خواستم تو یه مدرسه ابتدایی پاره‌وقت تدریس کنم. فکر می‌کردم کار آسونیه، ولی کتابا و جزوه‌های درسی انقدر زیاد بودن که گاهی سرم گیج می‌رفت. سوبینم دیگه تو یه ایستگاه پلیس کارشو شروع کرده بود. شیفتای طولانی، یونیفرم مرتب، و یه قیافه جدی که وقتی می‌دیدمش هم می‌خندیدم، هم یه جورایی دلم می‌لرزید.

تو این مدت، با سوبین یه خونه دوخوابه اجاره کردیم. بالاخره از پانسیون اومدیم بیرون، و این حس عجیبی بهم داد؛ یه جور ترکیبی از استرس و هیجان. یه اتاق کامل برای سوجین درست کردیم، با یه تم صورتی و عروسکای خرگوشی که عاشقشونه. سوجین ذوق می‌کرد، و منم وقتی می‌دیدم اون خوشحاله، یه کم نفس می‌کشیدم.

ولی اتاق من و سوبین... جو بینمون عجیب بود. وقتی تشکا رو می‌نداختیم، سوبین انگار عمداً فاصله می‌گرفت. یه شبایی می‌دیدم می‌ره تو هال می‌خوابه، روی کاناپه با یه پتوی نازک. این کارش دیوونه‌م می‌کرد. یعنی از بوسه‌مون پشیمونه؟ یعنی حسش به من فقط یه اشتباه بود؟ نمی‌تونستم مستقیم بپرسم. هر بار که می‌خواستم چیزی بگم، زبونم قفل می‌شد. فقط تو خودم می‌ریختم چون نمی‌دونستم با این همه گیجی چی کار کنم.

تو این مدت، با کای آشنا شدم. همسایه‌مون بود، خونه روبه‌رو. یه پسر شاد و پرحرف که هر از گاهی غذاهایی که مامانش براش می‌فرستاد رو برامون می‌آورد؛ کیمچی، سوپ، حتی یه بار یه ظرف پر از مرغ سرخ‌شده. شبایی که می‌اومد و از روزش حرف می‌زد؛ از کارش، از دوستاش، از یه کنسرت که تازه رفته بود؛ من لذت می‌بردم. انگار یه کم از اون سنگینی تو قلبم کم می‌شد.

ولی وقتی سوبین و کای با هم می‌خندیدن، وقتی سوبین با ذوق به کای نگاه می‌کرد و باهم شوخی می‌کردن، یه حس عجیب تو وجودم می‌پیچید. حسادت بود؟ نمی‌دونستم. فقط حس می‌کردم یه چیزی تو معده‌م گره می‌خوره. چرا وقتی سوبین به کای لبخند می‌زنه، من دلم می‌خواد جای اون باشم؟

این روزا، وقتی سوجین خوابه و خونه ساکت می‌شه، من فقط به این فکر می‌کنم که سوبین واقعاً چی تو سرشه. دوست داره کنارم باشه یا فقط داره ادای یه دوست خوبو درمیاره؟ این گیجی داره دیوونه‌م می‌کنه.

فقط دلم می‌خواد یه روز بتونم بپرسم "سوبین، من برات چی‌ام؟" ولی فعلاً، فقط این کاغذای سفیدن که گوش می‌دن."


تهیون نگاهی به عکسی که بومگیو به دفتر چسبونده بود کرد، عکس چهارنفرشون که بومگیو وسط کای و سوبین نشسته بود و سوجین توی بغلش بود. همشون می‌خندیدن اما نگاه کای روی سوبین بود انگار که کای از همون اولین بار، سوبینو دوست داشت.

دفتر پر از نقاشی های رنگارنگ بود؛ کلی خرگوش که حتما بومگیو برای سوجین کشیده بود، روز هایی که با سوبین بیرونم رفته بود و از فضا نقاشی میکشید. صفحات بعد پر از نقاشی از بچه ها بود انگار که بومگیو توی یه مدرسه یا مهدکودک شروع به کار کرد، این یعنی توی امتحان معلمی قبول شده بود و مدرک گرفته بود و الان سرپرست بچه ها شده بود. صفحه بعدی که ورق زد، پرتره یه پسر جوون رو دید.


"بالاخره امتحانو قبول شدم و از بار اومدم بیرون. وقتی به رئیسم گفتم، انقدر ذوق کرد که فکر کردم می‌خواد بلندم کنه! با یه لبخند گنده بغلم کرد.

"بومگیو، تو بالاخره راهتو پیدا کردی!"

بعد با کلی بوس گونمو پر از جای رژ کرد. من و سوبین تا دو ساعت مثه دیوونه‌ها با دستمال کاغذی و آب گرم دنبال پاک کردنش بودیم، هی به هم نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. سوبین غر می‌زد‌.

"این زن چرا انقدر رژ زده؟ انگار نقاشی کرده رو صورتت!"

ولی خنده‌ش منو آروم می‌کرد. حالا دو ماهه که تو یه مهدکودک کار می‌کنم. فضای اون‌جا پر از رنگ و سر و صداست؛ دیوارای پر از نقاشیای بچه‌ها، صدای خنده و گریه که قاطی هم می‌شن، و بوی مداد رنگی و خمیر بازی که انگار تو هوا پخش شده.

عاشقشم، ولی گاهی خسته‌کننده‌ست. بچه‌ها یه لحظه آروم نمی‌گیرن، ولی وقتی یکی‌شون میاد بغلت می‌کنه یا برات نقاشی می‌کشه، انگار همه خستگیت می‌ره. سوجینم گاهی بعد از مدرسه میاد اون‌جا، با بچه‌ها بازی می‌کنه و من فقط نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم "بالاخره یه زندگی خوب برات ساختم."...

امروز یه پسر جدید اومد مهد. تا حالا ندیده بودمش. خودشو عموی هانا معرفی کرد و گفت اومده دنبالش. اول که دیدمش، یه لحظه ماتم برد؛ چشمایی که انگار برق می‌زدن، موهای مشکی که یه کم بهم ریخته بود، و یه لبخند آروم که انگار می‌گفت همه‌چیز تحت کنترله. ولی سریع به خودم اومدم. قبل از اینکه هانا رو تحویل بدم، به مامانش زنگ زدم که تأییدیه بگیرم. بعد کلی ازش معذرت‌خواهی کردم. اون فقط خندید.

"می‌دونم، شغلت اینه. در هر صورت، همیشه مراقب باش."

منم خندیدم و گفتم

"دوست ندارم چیزی براشون بشه."

همون‌جا باهاش آشنا شدم؛ لی هیسونگ. حالا هر وقت میاد دنبال برادرزاده‌ش، باهام گپ می‌زنه. اول فقط حرفای معمولی بود؛ درباره هانا، درباره مهد، درباره هوا. ولی کم‌کم صحبتامون طولانی‌تر شد. از فیلمایی که دیده، از آهنگایی که گوش می‌ده، حتی از اینکه چطور عموی هانا شده.

یه روز بهم گفت.

"بومگیو، یه وقتایی که میام اینجا، فقط برای اینه که بتونم باهات حرف بزنم."

قلبم یه لحظه تند زد. بعد ازم خواست ببرمش سر قرار. حالا من گیجم، خیلی گیج.

نمی‌دونم باید منتظر سوبین باشم؟ یا باهاش حرف بزنم؟ یا برم سر این قرار؟ هیسونگ پسر خوبیه، مهربونه، و وقتی باهاش حرف می‌زنم حس می‌کنم یکی واقعاً بهم گوش می‌ده. ولی سوبین... هنوز تو سرمه. اون بوسه تو پانسیون، اون شبایی که تو هال می‌خوابه، اون نگاهایی که گاهی دزدکی بهم می‌کنه و فکر می‌کنه نمی‌فهمم. نمی‌دونم چی بینمونه، ولی نمی‌تونم بهش فکر نکنم.

امشب داشتم برای قرار با هیسونگ آماده می‌شدم، موهامو شونه زدم و یه پیرهن آبی پوشیدم. سوبین از پشت پنجره داشت هیسونگ رو که پایین منتظر بود نگاه می‌کرد.

"بومگیو، حس خوبی به این یارو ندارم."

اخمام رفت بالا.

"چطور؟ پسر خوبیه، سوبین."

سوبین برگشت و بهم زل زد، صداش یه کم تند شد.

"خب، تو چطور انقدر مطمئنی؟ یه ماهم نیست می‌شناسیش! این‌جوری می‌خوای بری باهاش قرار؟"

منم صدام بلند شد.

"مگه تو چی کاره‌ای که بخوای برام تصمیم بگیری؟ هیسونگ مهربونه، بهم حس خوبی می‌ده! تو چرا همش گیر می‌دی؟"

سوبین یه لحظه ساکت شد، ولی چشاش پر از یه چیزی بود؛ خشم؟ ناراحتی؟ نمی‌تونستم بخونمش.

"فقط می‌گم مراقب باش. نمی‌خوام بلایی سرت بیاد."

این حرفش دیوونه‌م کرد.

"مراقب باش؟ سوبین، من دیگه بچه نیستم! اگه حس خوبی بهش نداری، مشکل خودته!"

می‌خواستم برم که سوبین آستینمو گرفت. برگشتم و بهش پریدم.

"چی؟ می‌خوای جلومو بگیری؟ چرا؟"

یه لحظه قلبم وایستاد. منتظر بودم چیزی بگه. شاید بگه دوستت دارم. شاید بگه همیشه دزدکی نگام می‌کرده، همون نگاهایی که حسشون می‌کردم. شاید بگه نرو، چون من بهت نیاز دارم. ولی سوبین فقط ساکت شد. چشاش به زمین بود، و بعد آستینمو ول کرد.

"مراقب خودت باش."

عصبانیتم مثه آتیش تو وجودم زبونه کشید. بیشتر از قبل عصبانی بودم، چون نمی‌فهمیدم چرا سوبین این‌جوریه. چرا نمی‌گه چی تو سرشه؟ چرا منو این‌قدر گیج نگه می‌داره؟ درو کوبیدم و زدم بیرون. هیسونگ منتظرمه، ولی قلبم هنوز دنبال سوبینه. نمی‌خوام این‌جوری باشه، ولی انگار نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم..."


تهیون با لبه کاغذ دفتر بازی میکرد و لبشو میگزید. در آخر نه بومگیو حسشو اعتراف کرد و نه سوبین با اینکه حس هر دوشون مشخص بود. صفحات بعد بازم نقاشی از بچه ها و چند تا پرتره از هیسونگ بود، پر از رنگ و لبخند بزرگ و دندون نمای هیسونگ تو چشم تهیون بود.

اما صفحه بعدیش... انگار که بومگیو با عجله یا شاید پر از استرس نوشته بود، دست خط لرزونش و جوری که مدادو به کاغذ فشار داده بود، باعث شد تهیون بترسه که بخونه.


"از وقتی با هیسونگ وارد رابطه شدم، حس می‌کنم گند زدم. اشتباه اولم این بود که باهاش رابطه شروع کردم. اشتباه دومم این بود که همه‌چیزو بهش گفتم؛ اینکه تو دگو چه بلاهایی سرم اومد، اینکه سوجینو برداشتم و فرار کردم. فکر می‌کردم می‌تونم بهش اعتماد کنم، ولی حالا فقط دلم می‌خواد سرمو بکوبم به دیوار.

اوایل همه‌چیز خوب بود. هیسونگ مهربون بود، حتی وقتی بهش گفتم با لمس زیاد راحت نیستم، قبول کرد و بهم احترام گذاشت. ولی بعد از سه ماه، یه چیزایی عوض شد. رفتاراش ضد و نقیض شد. گاهی بوی ادکلن غریبه تو ماشینش حس می‌کردم، یا کبودی‌های عجیب رو گردنش می‌دیدم.

اول به خودم گفتم شاید اشتباه می‌کنم، شاید دارم زیادی حساس می‌شم. ولی یه روز که گوشیشو چک کردم (می‌دونم نباید می‌کردم) یه عالمه نود از پسرای دیگه پیدا کردم. قلبم یخ کرد. وقتی باهاش حرف زدم، به جای عذرخواهی، دعوام کرد. 

"چرا گوشیمو چک کردی؟"

انگار نه انگار خیانت کرده بود. حتی منو مقصر دونست، گفت چون نمی‌ذارم زیاد بهم دست بزنه، مجبور شده "نیازاشو" جای دیگه برطرف کنه. باورم نمی‌شد. حداقل انتظار داشتم معذرت‌خواهی کنه، ولی انگار براش مهم نبود که قلبمو شکسته.

نمی‌تونستم به سوبین چیزی بگم. از وقتی با هیسونگ رابطمو شروع کردم، سوبین خیلی کم باهام حرف می‌زد. یه درد عجیب تو چشاش بود، انگار چیزی داره اذیتش می‌کنه، ولی هیچی نمی‌گفت. این سکوتش دیوونه‌م می‌کرد. دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم، بگم چه گندی زدم، ولی نمی‌تونستم. انگار یه دیوار بینمون بود.

یه هفته با هیسونگ حرف نزدم. فقط تو مهدکودک سرم به بچه‌ها گرم بود، یا با سوجین بازی می‌کردم که حواسم پرت شه. تا اینکه هیسونگ زنگ زد و گفت باید همو ببینیم. اول نمی‌خواستم برم، ولی انقدر پشت گوشی التماس کرد که دلم سوخت. گفتم شاید واقعاً پشیمونه.

رفتم خونش. وقتی درو باز کرد، چشاش پر از اشک بود. زانو زد جلوم، گفت اشتباه کرده، گفت منو خیلی دوست داره. خشکم زده بود. نمی‌دونستم چی درسته، ولی آخرش بخشیدمش. فکر کردم شاید بتونیم از نو شروع کنیم. آخرین چیزی که یادمه، یه نوشیدنی بود که با هم خوردیم، به بهونه آشتی. بعد یهو چشمام سنگین شد، انگار دنیا دور سرم چرخید.

وقتی چشمامو باز کردم، رو تخت هیسونگ بودم، تو بغلش. قلبم تند می‌زد، ولی نه از خوشحالی؛ از یه ترس گنگ. نمی‌دونستم چی شده، فقط حس می‌کردم یه جای کار می‌لنگه... من کاملا توی بغلش لخت بودم، با کلی کبودی روی بدنم.

نفسم بزور بالا میومد و بدنم میلرزید. دستشو پس زد تا از جام بلند شم اما درد بدیو پشتم حس کردم و اونجا بود که فهمیدم خیلی خیلی بد گند زدم. میخواستم بشینم رو زمین بلند بلند گریه کنم.

باورم نمی‌شد که هیسونگ، همون هیسونگی که اوایل باهام مهربون بود و شبیه پرنسسا باهام برخورد میکرد الان اینکارو کرده. میخواستم بالا بیارم، همه اون صداهای خنده دوستای نامادریم که بزور فراموشش کرده بودم باز توی سرم پیچید. حالم از خودم بهم میخورد در حدی که می‌خواستم خودمو آتیش بزنم.

دلم پر از دلخوریه، پر از دردی که نمی‌دونم چطور خالیش کنم. صبح با هیسونگ دوباره بحثمون شد. داشت سعی می‌کرد بغلم کنه، انگار می‌خواست دوباره همه‌چیزو درست کنه، ولی من فقط می‌خواستم فرار کنم. گفت همه اتفاقای دیشب (اتفاقایی که اصلاً یادم نمیاد) تقصیر منه، چون "خودم خواستم". صدام میلرزید وقتی گفتم "بهم دست نزن، هیسونگ. تمومش کن." کل وجودم میلرزید، فقط می‌خواستم از اون خونه بزنم بیرون و برگردم خونه خودمون، جایی که سوجین منتظرمه.

ولی هیسونگ یه چیزی گفت که خشکم کرد. تهدید کرد که اگه به کسی چیزی بگم، می‌ره به پلیس درباره سوجین می‌گه و اونا سوجینو ازم می‌گیرن.

قلبم یخ کرد. بغض تو گلوم گیر کرد، فقط به سوجین فکر می‌کردم. هیسونگ همچین کاری نمی‌کنه، نه؟ کسی نمی‌تونه سوجینو ازم بگیره. ولی اگه اونا سوجینو برگردونن پیش اون زن؟ نمی‌تونم بدون سوجین زندگی کنم. اون همه‌چیزمه. ساکت شدم، چون نمی‌تونستم چیزی بگم. فقط با چشمای پر اشک از خونه‌ش زدم بیرون.

تو مترو، وقتی نشسته بودم و به پنجره زل زده بودم، به همه‌چیز فکر کردم. به سوبین، که هنوز نمی‌دونم چی تو سرشه، به سوجین که داره بزرگ می‌شه و من فقط می‌خوام براش یه زندگی خوب درست کنم. به خودم، که انگار هر بار فکر می‌کنم راهمو پیدا کردم، باز گم می‌شم. حس می‌کردم دارم تو یه گرداب غرق می‌شم. سوبین... چرا هیچ‌وقت بهم نمی‌گه چی تو قلبشه؟ چرا همیشه حس می‌کنم یه چیزی بینمون گم شده؟

وقتی از مترو پیاده شدم، یه گروه با وسایل فیلمبرداری تو خیابون بودن. دو تا پسر داشتن به مردم آگهی و آلبوم می‌دادن. انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم یکی داره صدام می‌کنه. یهو یه پسر جلوم وایستاد، با چشمای درشت و یه خنده گنده که انگار هیچ دردی توش نبود؛ برعکس من که هم روحم درد می‌کرد، هم بدنم.

"سلامممم کانگ تهیونم، تازه دبیو کردیم. خوشحال میشم بیای کنسرتمون!"

یه آگهی جلوم گرفت. فکر کردم اگه آگهیو بگیرم، می‌ره. ولی هنوز وایستاده بود.

"آلبوم نمی‌خوای؟ قول می‌دم آشغال نباشه!"

خندش یه کم حالمو بهتر کرد و ناخودآگاه لبخند زدم.با صدای آروم گفتم.

"اسمت چیه؟"

"چوی بومگیو."

نشنید، سرشو نزدیک‌تر کرد. ناخودآگاه سرمو عقب کشیدم، ولی بعد بلندتر گفتم.

"چوی بومگیو."

تهیون لبخند زد، با مارکر چیزی رو آلبوم نوشت و داد دستم.

"روز خوبی داشته باشی، بومگیو."

آلبومو گرفتم و بدون اینکه ببینم چی نوشته، پرتش کردم تو کیفم و راه افتادم سمت خونه. برام مهم نبود سوبین چی فکر می‌کنه. تصمیم گرفته بودم همه‌چیزو بهش بگم؛ اتفاقای دگو، حسم به خودش، و اذیتای هیسونگ. نمی‌تونستم دیگه این بارو تنهایی بکشم.

ولی وقتی در خونه رو باز کردم، نفس تو سینم حبس شد. سوبین و کای رو مبل بودن، داشتن همو می‌بوسیدن. اونا با تعجب بهم نگاه کردن، ولی قبل از اینکه سوبین چیزی بگه، در رو بستم و دویدم بیرون. قلبم خرد شده بود، انگار یکی با چکش کوبیده بود روش. حس کردم دارم خون بالا میارم.

انقدر دیر کرده بودم که سوبین دیگه منو نمی‌خواست. تا ۱۲ شب بیرون بودم، تو سوپرمارکتای خالی می‌چرخیدم. جواب هیچ‌کدوم از زنگای سوبین و کای رو ندادم. پیامای سوبینو نخونده پاک کردم. حس می‌کردم آخر خطه. هیچ انگیزه‌ای نداشتم، هیچ امیدی. سوبینم داره ترکم می‌کنه، درست مثل بقیه.

وقتی برگشتم خونه، سوبین نبود. فقط چراغ خواب اتاق سوجین روشن بود. رفتم تو اتاقش، سرشو که رو بالش بود بوسیدم. تو این دو سال، سوجین خیلی بزرگ شده. حالا مدرسه می‌ره، دوستای زیادی داره، و سوبین و کای عاشقشن. ولی من... حس می‌کنم دیگه چیزی برام نمونده.

فکر کنم این آخرین خاطرات و کلماتیه که تو این دفتر می‌نویسم. من سعیمو کردم زندگی کنم. ولی انگار هر چی بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر غرق می‌شم. فقط امیدوارم سوجین هیچ‌وقت حس منو نداشته باشه. اون باید خوشحال باشه، حتی اگه من دیگه نتونم."


-فلش بک-

بومگیو با بدنی خسته و ذهنی آشوب‌زده به سمت حموم رفت. تو دستش یه مشت قرص آرام‌بخش بود، فکر می‌کرد شاید این‌جوری سردردش، اون درد لعنتی که انگار مغزشو سوراخ می‌کرد، آروم شه.

در حموم رو بست، لباساشو عوض کرد و یه تی‌شرت و شلوار سفید ساده پوشید. وان رو پر آب کرد، بخار گرم تو فضای کوچیک حموم پیچید و آینه رو مه گرفت. انقدر خسته بود که حتی نای فکر کردن نداشت. فقط دراز کشید تو وان، آب گرم دور بدنش پیچید و چشماشو بست. کم‌کم سرش زیر آب رفت، نه چون می‌خواست، فقط چون دیگه توان نگه داشتن خودشو نداشت. چشماش سنگین شده بودن، انگار داره تو یه خواب عمیق فرو می‌ره.

صداهایی از دور می‌اومد؛ یه ضربه به در، یه فریاد گنگ، ولی نمی‌خواست بهشون اهمیت بده. همه‌چیز گنگ بود، انگار تو یه رویای مه‌آلود گیر کرده. سرش گیج می‌رفت، نمی‌فهمید چی داره می‌شه. انگار خواب می‌دید که سوبین با عجله در وان رو باز کرد، پرید تو و با دستای لرزون کشیدش بیرون. بومگیو حس کرد بدنشو روی زمین سرد کنار کاسه توالت نشوندن.

همه‌چیز هنوز مثه خواب بود، تا اینکه انگشتای سوبین رو ته حلقش حس کرد. یه حس تهوع شدید پیچید تو معده‌ش، و هر چی خورده بود؛ قرصا، آب، هر چی بالا اومد. سوبین یه لحظه هم ولش نکرد، محکم نگهش داشت و مجبورش کرد همه‌چیزو بالا بیاره.

-: بومگیو، این چه کاری بود کردی؟

صدای سوبین پر از خشم و ترس بود. صورتش خیس عرق بود، چشاش پر از وحشت.

-: فکر کردی چی؟ می‌خواستی خودتو بکشی؟!

بومگیو کم‌کم هوشیارتر شد، ولی هنوز همه‌چیز گنگ بود. با ناباوری به سوبین زل زد، صداش زیر گریه و بغض آروم گفت: چرا اومدی؟

سوبین اخماشو کشید، انگار حرف بومگیو بهش برخورد.

-: یعنی چی چرا اومدم؟ فکر کردی می‌ذارم تو اون وان بمیری؟

بومگیو با گریه به سینه سوبین کوبید، دستاش میلرزید.

+: چرا نجاتم دادی؟ من خسته‌م، سوبین! از همه‌چیز خسته‌م! از تلاش کردن، از گند زدن، از اینکه هر بار فکر می‌کنم درست می‌شه، بدتر می‌شه!

سوبین یه لحظه ساکت شد، ولی بعد دستاشو دور بومگیو حلقه کرد، محکم، انگار می‌ترسید ولش کنه و بومگیو گم شه.

-: چون تو برام عزیزی، بومگیو. نمی‌تونم ببینم اذیت می‌شی. نمی‌تونم ببینم خودتو نابود می‌کنی.

بومگیو هنوز گریه می‌کرد، صداش میلرزید.

+: ولی تو... تو با کای... من دیدمتون. تو دیگه منو نمی‌خوای. من فقط... فقط می‌خواستم یه کم آروم شم.

سوبین نفس عمیقی کشید، دستشو آروم روی موهای خیس بومگیو کشید.

-: بومگیو، من و کای... اونو برات بعدا توضیح میدم. من نمی‌دونستم تو این‌قدر اذیت شدی. چرا بهم چیزی نمیگی بوم؟

بومگیو سرشو تو سینه سوبین فرو کرد، بغضش شدیدتر شد.

+: چون نمی‌خوام یه بار باشم. نمی‌خوامم باز گند بزنم. تو همیشه هوامو داشتی، ولی من... من دیگه نمی‌تونم.

سوبین محکم‌تر بغلش کرد، صداش پر از گرما بود.

-: تو بار نیستی، بومگیو. تو... تو خانواده منی. نمی‌ذارم از دستت بدم، حتی اگه خودت بخوای خودتو گم کنی.

بومگیو بلند گریه می‌کرد، روی پای سوبین نشسته بود، بدنش هنوز از خیسی آب وان میلرزید. سوبین آروم موهاشو نوازش می‌کرد، زمزمه می‌کرد.

-: همه‌چیز درست می‌شه، بوم. همون‌طور که قبلا قول دادم باهم درستش کنیم.

فضای حموم هنوز پر از بخار بود، بوی صابون و شامپو تو هوا پیچیده بود، و نور کم‌سوی لامپ سقفی سایه‌های نرم روی دیوار می‌نداخت. بومگیو تو بغل سوبین بود، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کرد شاید هنوز یه ذره امید تو قلبش مونده. نه برای سوبین، نه برای سوجین، شاید، فقط شاید، برای خودش.

-پایان فلش بک-



Report Page