Always Watching
nolanبا چشمهای هیجانزدهاش به مردی که درست وسط پارکینگ، به صندلی بسته شده بود و حتی کوچکترین تکونی هم نمیتونست بخوره نگاه میکرد. اطراف برخلاف همیشه، ساکت و تاریک بود و یکی از مزیتهای کریسمس دقیقاً همین بود؛ بیشتر خونههای اطراف چراغهاشون رو خاموش کرده بودن و کسی هم قرار نبود نصفهشب سرش رو از پنجره بیرون بیاره. بهترین فرصت برای یه خلوتِ آروم بین جهیون و رئیس شرکت هیسونگ.
با رد شدن ناخودآگاه اسم پسر موردعلاقهاش از ذهنش، لبخند دندوننمایی روی لبهاش نشست؛ انگار همین فکر بهتنهایی حالش رو بهتر کرده باشه. از ماشینی که روبهروی مرد پارک شده بود فاصله گرفت و چند قدم جلوتر رفت، بعد دستهاش رو پشت گردنش قلاب کرد و از لابهلای چتریهای مشکیرنگش، با دقت به مرد خیره شد.
— ببخشید اگه بهت سخت میگذره.
لبهاش رو کمی آویزون کرد و نوک کفشش رو به پشت شلوارش کشید، طوری که انگار واقعاً از شرایط پیشاومده ناراحت شده بود. واقعاً شرمنده بود. واقعاً!
چند ثانیه همونطور ساکت موند، بعد سرش رو بالا آورد و با یه نفس خجالتزده، آروم هوا رو بیرون داد.
— اینکه با لگنِ شکسته، روی یه صندلی پر از میخ بشینی، حتماً خیلی کار سختیه، مگه نه؟
لبخند کوچیکی گوشهی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر چیزی نشون میداد ناراحتیاش برای وضعیت مرد، احتمالاً اونقدرها هم واقعی نیست.
مرد به سختی خودش رو تکون داد، ولی همون حرکت کوچیک باعث شد صورتش از درد جمع بشه. چند بار سعی کرد چیزی بگه، اما صداش اونقدر اروم بود که و مجبور شد بین نفسهای نامرتبش مکث کنه.
— خوا..هش میکنم..
جهیون چند لحظه نگاهش کرد و بعد ابرویی بالا انداخت.
— هوم؟ چیزی گفتید اقای کیم؟
— بذار...برم..
— ما که تازه اومدیم تو پارکینگ، میخوای دوباره برگردیم داخل اتاقم؟
مرد با شنیدن حرف جهیون سریع سرش رو تکون داد و با وجود دردی که داشت، سعی کرد خودش رو از صندلی فاصله بده.
— نه... خواهش میکنم.
جهیون چند ثانیه بهش خیره موند، بعد لبخند آرومی زد؛ انگار جواب مرد دقیقاً همون چیزی بود که انتظار داشت بشنوه.
— پس میدونی چرا اینجایی.
مرد با ترس نگاهش کرد و چیزی نگفت و همین باعث شد جهیون پلکهاشو روی هم بذاره و فشار کوتاهی بهشون بیاره، سکوت بیشتر از هرچیزی رو مخش بود.
کمی سمتش خم شد، بعد با لحنی کاملاً عادی ادامه داد
— من واقعاً از آدمایی که به چیزی که ماله منه دست میزنن خوشم نمیاد
مرد با گیجی پلک زد و خونی که تا اون لحظه توی دهنش جمع شده بود، از دهنش بیرون ریخت. حالت منزجر کنندهای داشت.
— ه... هیسونگ...
همین که اسم هیسونگ از دهنش بیرون اومد، حالت صورت پسر عوض شد؛ لبخندش این بار بزرگتر و واضحتر از همیشه برگشت و چند لحظه فقط به اسمش فکر کرد.
— آره، هیسونگ
بعد انگار تازه یادش افتاده بود مرد هنوز روبهروش نشسته، نگاهش رو دوباره بهش داد.
— اسمش خیلی قشنگه، مگه نه؟
دستش رو داخل جیبش برد و انبردست رو بیرون آورد، چند لحظه بین انگشتهاش چرخوند و بعد جلوی چشم مرد گرفت.
— لعنتی داشتم فراموش میکردم.. اقای کیم این چیه؟
نگاه مرد از روی چهرهٔ هیجانزدش پایین اومد و وقتی به شیء خطرناکی که توی دست جهیون بود رسید، ثابت موند. مردمک چشماش از ترس گشادتر از حد عادیشون شده بودن و ضربان قلبش رو کنار گوشش میشنید، هر لحظه ممکن بود متلاشی بشه.
جهیون صبر کرد، اما وقتی سکوت ادامه پیدا کرد، لبخندش محو شد و با لحن محکمتری گفت
— با توام عوضی!
بالاخره صدای لرزونش بلند شد
— انبردسته..
جسم فلزی و سخت توی دستش رو بین انگشتهاش جابهجا کرد و چند بار بیهدف باز و بستهش کرد، بعد همونطور که نگاهش روی مرد مونده بود، لب زد.
— خوبه.
مرد چیزی نگفت و تنها سعی کرد نفسهاش رو منظم کنه، اما جهیون انگار اصلاً عجلهای برای ادامه دادن نداشت و چند ثانیه توی همونحالت ایستاد، بعد بلند خندید و سرش رو تکون داد.
— میدونی چی بامزهست؟
مرد با ترس نگاهش کرد، اب گلوشو قورت داد و خودشو عقب کشید؛ پسر بدون اینکه منتظر جواب بمونه، انبردست رو پایین آورد و با انگشت شستش، دستهش رو لمس کرد.
— من از وقتی دیدم دستت رو گذاشتی روی هیسونگ، داشتم به این فکر میکردم که چقدر راحت به آدمی که نباید، نزدیک شدی
— من..من فقط..
— میدونم
جهیون خیلی سریع حرفش رو برید و لبخند زد.
— برای همین هنوز ازت نپرسیدم چرا اینکارو کردی
چند لحظه ساکت موند و بعد کمی جلو اومد، طوری که فاصلهشون خیلی کمتر از قبل بشه.
— فقط میخوام بدونم وقتی لمسش کردی، واقعاً فکر کردی کسی متوجه نمیشه؟
مرد نگاهش رو دزدید، با اینکه وقتی بیهوش بود به این روز افتاده بود ولی الان؟ جور دیگهای از پسر دیوونه روبروش میترسید.
جهیون ولی با دیدن این حرکت مرد، آروم خندید، گوشه لبش رو گزید و نالهٔ آرومی دقیقا کنار گوشش کرد.
— من متوجه شدم کیم
لبخندش محو شد، ابروهاش توهم رفتن و بدون اینکه حتی نگاهش رو از روبروش بگیره، انبردست رو بین دوتا از انگشتای مرد فرو کرد و هر دو دستهـش رو با تموم زورش بهم نزدیک کرد، جایی که مرد از شوک و دردِ قطع شدن انگشتهاش با شدت تکون میخورد و کمک میخواست ولی جهیون اروم و با خونسردیِ تمام لب زد
— من همیشه متوجه میشم
کم کم از صحنه مقابلش فاصله گرفت، نیم نگاهی به انگشت خونیِ رها شده روی زمین انداخت و نوک کفشش رو دقیقا روش گذاشت و کاملا خوردش کرد.
— کافیه میتونی بری
برای لحظهای بین تموم دردی که مرد تجربه میکرد؛ نور امیدی توی دلش جوونه زد. صورت عرق کرده و خونیش رو سمت پسر چرخوند و منتظر ازاد شدنش شد، قطعا همه چیز رو به پلیس اطلاع میداد و پسر رو به گریه مینداخت.
ولی جهیون برخلاف تصورش، سمت ماشین برداشت، نفس عمیقی کشید و پشت فرمون نشست.
— حرومزاده..گفتی میذاری برم..زودباش..بازم کن..
اما جهیون چیزی نگفت، پیشونیش رو به فرمون تکیه داد و بعد جوری که مرد متوجهش نشه شروع کرد به خندیدن، اولش آروم و کمرنگ بود اما بعد از چند ثانیه به قهقهه تغییر شکل پیدا کرد و یهو ساکت شد؛ چند دقیقهای ادامه داشت اما یهویی مکث کرد و بعد با چهرهٔ خنثی، از پشت شیشه ماشین نگاهش کرد.
— اره، برو به جهنم.
صدای موتور توی سکوت پارکینگ پیچید، دستش رو روی فرمون گذاشت و نگاه کوتاهی به ساعت انداخت. دنده رو جا زد و پاش رو محکم روی پدال گاز گذاشت. دور موتور بالا رفت و ماشین با یه تکون سریع شروع به حرکت کرد و فقط چند دقیقه طول کشید که له شدن چیزی رو زیر چرخهای ماشینش احساس کنه. احتمالا جمجمش خورد شده بود؟ شایدم فقط صدای له شدن صندلی و بخشی از بدنش بود. Anyway، جهیون عاشق صدایی شد که بالافاصله بعد از روندن سمت مرد بلند شده بود.
بالاخره بعد از چند ساعت پلکهای سنگینش به سختی از هم فاصله گرفتن. وقتش شده بود که دلیل سردرد شدیدی که احساس میکرد رو بفهمه.
با اینکه فضایی که توش قرار داشت نیمه تاریک بود اما وقتی چشمهاش کاملا باز شدن، ناخوداگاه چندباری پلک زد.
مغزش کاملا خاموش شده بود، نه میدونست کجاست، نه حتی یادش میومد آخرین بار کجا خوابیده بود، تنها چیزی که فهمید این بود که همچین سقفی رو هرگز تو زندگیش ندیده.
خشکی گلوش باعث شد چندبار سرفه کنه و به لطف همین سرفهها بود که متوجه شد روی سطحی نرمی دراز کشیده ولی یه چیزی عجیب بود، دستهاش تکون نمیخوردن.
سرشو با استرس سمت مچ دستِ راستش چرخوند و با دیدن زنجیرهایی که دور دستش بود ضربان قلبش بالا رفت.
" لعنتی.. این دیگه چه کوفتیه؟! "
چندبار دستشو جلو و عقب کشید و وقتی مطمئن شد هیچ حرکت اضافهای نمیتونه انجام بده اب گلوشو با صدای خفهای قورت داد.
نگاهش رو از دستای عاجزش گرفت و به فضای اتاقی که داخلش زندانی شده بود داد.
دیوار روبروش تقریبا خالی بود اما آینهی بزرگی که روش وصل بود باعث شد انعکاس خودش و دیوار پشت سرش رو ببینه.
گردنش رو با تردید چرخوند و اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد؛ نوشتهها و عکسایی بود که با خطوط قرمز رنگ بههم وصل شده بودن.
اسمش چندین بار روی دیوار نوشته شده بود، علاوه بر اون عکسهای رندومی که گوشه و کناره دیوار چسبونده شده بود، هیسونگ رو وحشتزده تر از قبل میکرد.
کی همچین عکسایی ازش گرفته بود؟ اصلا چرا باید توی خیابون، کافه، سرکار یا حتی داخل بالکن خونش ازش عکس بگیرن؟
ذهن ترسیدش به اندازه کافی درگیر بود که ناخواسته نگاهش سمت مانیتورهای روی میز، دقیقا کنار تخت کشیده شد.
چندین صفحه روی مانیتور روشن بود
اولیش اتاقش بود، دومی روی میزش داخل شرکت زوم شده بود، سومی بازم اشپزخونهٔ خونه خودش بود و همینطور چهارمی، پنجمی و شیشمی؛ همگی بخشهای مختلف خونه خودش بودن و همگی باعث میشد هیسونگ بیشتر از قبل بترسه و سعی کنه خودشو ازاد کنه.
راههای زیادی رو هم امتحان کرده بود، هم سعی داشت امتحان کنه اما هم خسته بود هم استرس ورود ناگهانی صاحب اتاق باعث میشد سرعت و دقتش پایین بیاد.
هیچ چیز توی اون اتاق درست نبود، یه چیز عجیبی توی وجودش میگفت باید زودتر از اونجا خارج شه.
تموم توجهش رو روی دستاش گذاشته بود تا اینکه صدای بلند جیغی رو از توی صفحهٔ یکی از مانیتورها شنید.
سرشو بالا اورد و با دیدن صحنههایی از پارکینگی که نمیشناخت مکثی کرد.
— آقای کیم؟
همین که خودشو تا اخرین حد زنجیرهای دورِ دستش جلو کشید تا بهتر ببینه، ماشینی با وحشیانه ترین حالت ممکن از روی مرد رد شد و بعد حدودا نصفه صفحه لنز دوربین رو خون فراگرفت.
شوکه شده بود، داشت خواب میدید؟، البته که خواب بود.
ولی از کی تاحالا هیسونگ همچین خوابای مسخرهای میدید؟
کلافه خودشو عقب کشید، برای آخرین بار به صحنه خیره شد ولی نگاهش به کسی افتاد که دوربین رو از جایی که نصب بود بلند کرد.
پسر به ظاهر مهربون و خندونی بود که اخرین بار توی شرکت دیده بود، چند لحظه طول کشید تا اسمش رو به خاطر بیاره و بعد اروم زمزمه کرد
— شیم جهیونگ؟
سرشو به دو طرف تکون داد و خندید.
— اسمش جهیون بود یادم اومد! شیم جهیون، گفت برای نظافتکاری نیمه شب اومده اره..
لبخندش کمکم خشک شد، نگاهش حالا جدی شده بود
— ولی شرکت ما که همیشه اخر هفتهها همچین ادمایی رو استخدام میکنه.. الان که آخر هفته نیست
آب گلوشو صدادار قورت داد، خواست چیز دیگهای بگه که صدای قدمای کسی از پشت در اتاق مانعش شد.
ضربان قلبش بار دیگه بالا رفت و به نفس نفس افتاد. خودشو با شدت روی تخت تکون داد و همین شدت حرکاتش جهیون رو پشت در ایستاده بود متوقف کرد. دستش رو روی دستگیره گذاشت و اروم سمت پایین هدایتش کرد.
— بیدار شدی؟
هیسونگ مکثی کرد و خودشو روی تخت عقب کشید. دیدنِ بالا و پایین شدن قفسهٔ سینش باعث شد جهیون برای لحظهای گوشه لبش رو به دندون بگیره و در رو پشت سرش ببنده.
کنار در ایستاد و فقط نگاهش کرد؛ عجلهای برای نزدیک شدن نداشت و ترجیح میداد اول واکنش هیسونگ رو تماشا کنه. پسر هم چیزی نمیگفت، فقط خودش رو تا جایی که زنجیرها اجازه میدادن عقب کشیده بود و نگاهش بین صورت جهیون و مانیتورهای کنار تخت میچرخید.
— تو چرا اینجایی؟
صدای هیسونگ گرفته و لرزون بود و جهیون با شنیدنش ابرویی بالا انداخت.
— من؟
آروم به خودش اشاره کرد و بعد خندهی کوتاهی کرد.
— من اینجا زندگی میکنم، هیسونگ.
همین که اسمش رو به زبون آورد، ناخودآگاه اخم کرد؛ چیزی توی لحنش بود که باعث میشد بیشتر از جواب گرفتن، احساس کنه سؤال بدتری پشتش پنهان شده.
— چرا منو آوردی اینجا؟
جهیون بدون جواب دادن جلو رفت و کنار تخت نشست، دستش رو روی لبهی تشک گذاشت و کمی خم شد تا صورت هیسونگ رو بهتر ببینه.
— خودت فکر میکنی چرا؟
— نمیدونم
— دروغ نگو
لحنش همچنان آروم بود، اما لبخندی که چند لحظه قبل روی صورتش داشت کاملاً محو شده بود.
هیسونگ نگاهش رو ازش گرفت و به دیوار روبهرو خیره شد؛ عکسها هنوز همونجا بودن و حالا که میدونست احتمالاً کی پشت تمام اونهاست، حتی نگاه کردن بهشون هم براش سخت شده بود.
— اون عکسا...
پسر کوچیک تر مسیر نگاهش رو دنبال کرد و وقتی متوجه شد هیسونگ درباره چی حرف میزنه، همراه ذوق کوتاه و بچگونهای گفت
— قشنگن، نه؟
— تو از من عکس گرفتی؟
چند ثانیه هردو ساکت شدن و بعد جهیون شونهای بالا انداخت
— خیلی وقته
— چرا؟
جوابی نداد. فقط دستش رو بالا آورد و یکی از تارهای مزاحم مو رو از جلوی صورت هیسونگ کنار زد، بعد خیلی عادی سر جاش نشست و انگشتهاش رو سمت خط فکش کشید و بین انگشتهاش فشرد
— چون دوست داشتم بدونم روزت چطوری میگذره
هیسونگ با ناباوری بهش خیره موند و سرش رو عقب کشید
— این طبیعی نیست.
جهیون لبخند کوچیکی زد و ادامه داد
— میدونم
همین جواب ساده بیشتر از هر توضیحی هیسونگ رو ساکت کرد.
چند لحظه بعد، جهیون از جا بلند شد و سمت میز رفت. یکی از مانیتورها رو خاموش کرد و بعدی رو هم از جلوی چشم هیسونگ کنار گذاشت.
— لازم نیست همهچیز رو همین امشب بدونی.
— امشب؟
جهیون دستش رو روی موس گذاشت و بدون اینکه برگرده، جواب داد
— آره.
بعد بالاخره نگاهش رو سمت هیسونگ چرخوند و لبخند خیلی آرومی زد.
— چون قرار نیست فقط امشب اینجا باشی
حالا دیگه کاملا خطر رو با تکتک اجزای بدنش احساس میکرد، چندباری خودشو روی تخت تکون داد و صداشو بالا برد.
— داری میترسونیم..زودباش دستامو باز کن، باید..باید برگردم پیش خانوادم..اونا..حتما منتظرمن و نگرانم شدن
صدای پوزخندی که جهیون بلافاصله بعد از شنیدن حرفِ پسر ساده مقابلش زد اونقدر بلند بود که باعث شد هیسونگ با لبای نیمه باز بهش زل بزنه و منتظر حرفی که قرار بود زده بشه بمونه.
— 10 سال پیش، 24 سپتامبر ساعت 9 و 45 دقیقه شب تو خیابون C2 بخاطر برخورد ماشین به جدول، از دست دادیشون
چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد؛ با چشمهایی که انگار دیگه حتی توان پلک زدن هم نداشتن به جهیون خیره موند و سعی کرد جملهای رو که شنیده بود، با چیزی که تجربه کرده بود مطابقت بده، اما هرچقدر بیشتر تلاش میکرد، فقط سردردش شدیدتر میشد و اون چند عدد لعنتی دوباره توی ذهنش تکرار میشدن.
— چی... گفتی؟
صدای خودش رو به سختی شنید.
جهیون همونطور روبهروش ایستاده بود و برای چند لحظه فقط نگاهش میکرد؛ نه از ترس هیسونگ ناراحت به نظر میرسید، نه حتی عجلهای برای توضیح دادن داشت، انگار دیدن اون چشمهای مضطرب و صورت رنگپریده براش چیزی بیشتر از یک صحنهی معمولی نبود، چیزی که شاید حتی بیشتر از هر چیز دیگهای دوست داشت تماشاش کنه
— گفتم ده سال پیش، بیستوچهار سپتامبر، ساعت نه و چهلوپنج دقیقهی شب..
— نه
هیسونگ سریع سرش رو تکون داد و حرفش رو برید.
— تو از کجا اینو میدونی؟
جوابی نشنید
— از کجا میدونی؟!
این بار صدای هیسونگ بالاتر رفت و زنجیرهای دور مچش با حرکت ناگهانی دستهاش به صدا دراومدن، اما جهیون حتی پلک هم نزد و فقط نگاهش کرد؛ بعد خیلی آروم، انگار میخواست مطمئن بشه هیچ کلمهای از حرفش اشتباه برداشت نمیشه، چند قدم جلوتر اومد.
— چون من همهچیز رو دربارت میدونم.
هیسونگ با ناباوری خندید؛ خندهای کوتاه و بیحوصله، بیشتر شبیه واکنش آدمی بود که دیگه نمیدونه باید از چه چیزی بترسه.
— تو حتی منو نمیشناسی
همون لحظه لبخند کوچیکی روی صورت جهیون نشست،کاملا واقعی بود؛ نگاهش رو روی صورت هیسونگ چرخوند و با لحنی پایینتری ادامه داد
— من بیشتر از هرکسی میشناسمت هیسونگ
بعد دستش رو بالا آورد و انگشتش رو خیلی آروم روی گونهی هیسونگ کشید؛ حرکتی که باعث شد هیسونگ فوراً سرش رو کنار بکشه.
پسر کوچیکتر چند لحظه به دست خالی خودش نگاه کرد و بعد با لبخند خیلی کمرنگی ادامه داد.
— وقتی صبحها قبل از رفتن به شرکت قهوهت رو روی کابینت میذاری و بعد یادت میره بخوریش، وقتی شبها چراغ بالکن رو روشن میکنی و چند دقیقه همونجا میایستی، وقتی بعد از یه روز بد، قبل از اینکه وارد خونه بشی چند ثانیه پشت در مکث میکنی
صدای جهیون هر لحظه آرومتر میشد، اما همین آرامش عجیب باعث میشد حرفهاش ترسناکتر به نظر برسن.
— من همهشون رو میدیدم.
هیسونگ با چشمهایی که حالا از ترس خیس شده بودن نگاهش کرد.
— چرا؟
این بار بدون هیچ مکثی خودشو روی تخت جلو کشید، توی نزدیک ترین حالت ممکن به صورت هیسونگ ایستاد و جواب داد
— چون تو مال منی هیسونگ..
چشمهاشون به هم قفل شده بود، هردو به نفس نفس افتاده بودن. یکی از روی ترس و دومی از روی هیجان.
روی پاهای پسر بزرگتر نشست و از بالا به چشمهاش خیره موند.
— میتونم بهت ثابت کنم، میتونم بهت ثابتش کنم
اونقدر برای اینکار هیجان زده بود که حتی متوجه نشد دو بار، یک جمله رو تکرار کرده. دستش رو روی پهلوهای هیسونگ حرکت میداد و زیر نورِ ضعیف اتاق به چهرهٔ گیج و بُهت زده معشوقش نگاه میکرد.
— بهت ثابت میکنم هیچکس نمیتونه بیشتر از من عاشقت باشه
چند لحظه ایستاد و بعد دستش رو داخل لباس پسر فرو کرد و پوست سردش رو لمس کرد.
— حتی از فن هم شانس نیاوردی نه؟
تکخنده ریزی کرد و همین که لباس هیسونگ رو تا بالای قفسه سینش بالا داد، خم شد و گونههای داغش رو روی عضلات شکمش کشید.
— منتظر میمونم، منتظر میمونم تا یه روز تو هم عاشقم بشی
سرش رو آروم و با احتیاط بالا آورد، یکی از دستهاش رو زیر بالشی که کنار دستش بود فرو کرد و قلاده نقرهای رنگی رو ازش بیرون کشید.
همین که هیسونگ متوجهش شد تکونی به خودش داد و لبهاش رو برای اعتراض باز کرد اما انگشت اشاره جهیون روی لبهاش مانعش شد.
— هیچی نگو، تا صبح برای شنیدن صدای نالههات وقت دارم. فعلا بذار اسباببازی هام رو بهت نشون بدم
ترس یا ناچاری؟ هرچیزی که بود، باعث شد هیسونگ ساکت بمونه و مطیع حرکاتش شه.
جهیون با تسلط بالایی قلاده رو از روی تخت بالا اورد، دور گردن هیسونگ بست و یکی از انگشتهاش رو بین قلاده و گردن هیسونگ نگه داشت. سرش رو با فشار کوتاهی سمت خودش اورد و توی فاصلهای که لبهاشون همدیگه رو لمس میکردن متوقف شد.
— شرط میبندم لبات از گوشهی بالشم خیلی شیرین ترن..
خندید و لبهاش رو روی لبای هیسونگ کوبید، عمیق و پرصدا. تمامِ فضای اتاق در اختیار اونها بود. جوری به لبهای پسر حمله کرده بود که انگار دیگه هیچ فرصتی برای چشیدنشون وجود نداشت. از قضا، هیسونگ هم همراهیش میکرد و همین برای جهیون مثل رویا بود.