Alpenglow
Mini
در صفحهای فراموششده از کتاب مقدس آمده بود:
«او را از روح خدا، از حکمت و فهم و معرفت و هرگونه مهارت هنری پر ساختهام.»
— خروج ۳۱:۳–۵ | هنر بهمثابه استعداد
جرعهای از چای سبزش نوشید و اجازه داد گرمای چای به بند بند وجودش نفوذ کند.
تا زمان برگزاری نمایشگاه کمتر از دوازده ساعت مانده بود. شخصیتهای زیادی در دل هیونجین، با گرمای چای در حال شست و شوی افکار مثبتش بودند.
نفسش به لیوانش خورد و بخاری صورتش را نوازش کرد.
-برای فردا هیجان داری؟
صدای جونگین او را از افکارش بیرون کشید.
اگر در میان نقاشان فلورامورتیس، چارلز به بیخیالی، غیب شدنهای مکرر و حتی دیرکردهای متعددش معروف بود؛ در جمع نویسندگان، این مدالها روی سینهی جونگین میدرخشیدند.
-اولین نمایشگاه ایتالیاست که توش شرکت میکنم... بیشتر ترسناکه تا هیجانی.
سرش را به دیوار سرد آشپزخانه چسباند.
-اتاقمون دونفرهاس، تو قراره امشب چیکار کنی؟
دیرکردها همیشه عواقبی مانند "نبود تخت و اتاق کافی" به همراه داشت. بخصوص که جونگین چند روز زودتر از زمان تعیین شده برایش، در میلان حاضر شده بود.
جونگین در حالی به پشت روی زمین آشپزخانه دراز کشیده بود، سرش را به سمت هیونجین چرخاند.
-روی تخت تو میخوابم.
شقیقهاش به سطح سرامیکی کف برخورد کرد. سرما شوک بدی به سردرد خفیفش میداد.
-میدونی که... کریس وقتی استرس داره واقعا لگدهای دردناکی موقع خواب به شکمم میزنه...
صورتش جمع شد و اخم نمایشیای بین ابروهایش نشست؛ گویی یادآوری خاطرات به راستی دردها را به بدنش منتقل میکرد.
هیونجین سری در تایید جونگین تکان داد. لیوان چایش را روی زمین گذاشت و زانوهایش را در آغوشش گرفت.
برخی اشتباهها، میتوانستند انسان را به رستگاری برسانند. شاید از تصمیماتی که ده سال پیش گرفت، به اندازهی تک به تک تار موهایش متنفر بود؛ اما از عواقبش هیچگاه پشیمان نمیشد.
به چشمهای بسته شدهی جونگین نگاهی انداخت و گوشهایش را با صدای شر شر آب حمام پر کرد.
لبخندی روی لبهای خشکش نشست؛ برای تکمیل شدن جمعشان، تنها سونگمین را با عینک مستطیل شکلش، در حالی که بابت نشستن روی سرامیکهای سرد به جانشان غر میزد کم داشتند.
-~-~-~-~-~-~-~-~-~-`
فلیکس در حالی که با تل مشکی رنگی، موهایش را به عقب هدایت کرده بود، سفتتر و صافتر از قبل در جایش نشست.
بند انگشتانش دور فرمان خودرو، سفیدتر از حالت عادی دیده میشدند. نفس عمیقی کشید. با پیچ جاده هماهنگ شد و فرمان آئودی به سمت چپ چرخید.
اگر فقط یک ساعت زودتر بیدار میشد، قدمهای سریعتری داشت و تنها یکذره آیندهنگری بیشتری به خرج میداد، اکنون در قطار ایمن و سریعالسیری به سمت میلان نشسته بود.
اما چه حیف که قطار بینشهری، تنها روزی یک بار مسیر میان رم و میلان را طی میکرد.
-رانندگی انقدر هم بد نیست... نمیتونه بد باشه.
شاید دیوانگی حقیقی همین بود. در جایی که هیچکس غیر از خودش وجود نداشت، با صدای بلند مشغول صحبت شد.
اگر چند روز پیش به او میگفتند که پشت فرمان آئودی نازنینش مینشیند و به مقصد میلان حرکت میکند، شاید در ابتدا از خنده و سپس از ترس غش میکرد.
در تمام طول زندگیاش، دیروز برای نخستین بار احساس منفیای نسبت به آنتونیو پیدا کرد. حتی اگر پدر بیولوژیکی هیونجین نبود، باز هم پدر معنویاش محسوب میشد؛ چطور میتوانست در اولین نمایشگاه پسرش در ایتالیا حضور پیدا نکند.
با صدای بوق ماشین پشتسریاش، آبدهانش را قورت داد و تندتر حرکت کرد. بعد از آن تصادفی که چند ماه زمینگیرش کرد، دیگر حتی در سمت راننده را هم باز نکرده بود؛ چه انتظاری از رانندگیاش داشت که اکنون از خودش ناامید شد؟
-~-~-~-~-~-~-~-~-~-`
هیونجین دستی به موهایش کشید. به قسمت خالی میان تابلوهای شمارهی پنج و شش نگاهی انداخت؛ ضایعترین صحنهای که تا به امروز از هنرش دیده بود.
-میشه تابلوهای منو جمع کنیم، یا روشون پارچهی مشکی بندازیم؟
در دیوار جلویی نمایشگاه، جای کالکشنهای بزرگ و یا آثار هنرمندان فرهیخته بود؛ اما هیونجین اکنون تنها جمعی از رنگهای به هدر رفته را مقابلش میدید.
کریستوفر بیآنکه کوچکترین توجهی به کلمات هیونجین نشان دهد، به سمت دیوارهای جانبی رفت.
هیونجین به ایدهی "یکی از تابلوها دیرتر به کالکشن ملحق میشود و... " لعنتی فرستاد و ذهنش را بابت این پیشنهاد نفرین کرد.
از صبح حتی با جونگین هم درست و حسابی صحبت نکرده بود، فرصت تماس با سونگمین را هم نداشت و این همهچیز را سختتر میکرد.
همین حالا هم کالکشن نصفه و نیمهاش به خالقان دیگر آثار دهنکجی میکرد.
هیونجین لب پایینش را گاز گرفت و چشمهایش را یک دور، دور نمایشگاه چرخاند. اگر همیشه در سایهی "آثاری با سبک باروک" پنهان میشد، بسیار بهتر از شناخته شدن به عنوان "هنرمند آثار ناقص، هوانگ هیونجین" بود.
-~-~-~-~-~-~-~-~-~-`
یک ساعت از بازگشایی نمایشگاه گذشته بود. فلیکس سرش را روی سطح چرمی و داغ فرمان خودرو گذاشت. شاید نادیده گرفتن احتمال ترافیک و از یاد بردن جادههای فرعی، بدترین انتخابی بود که بعد از چند سال، هنوز هم مانند امروز، پشیمانیهای متعددی برایش به ارمغان میآورد.
نگاهی به ساعتش انداخت. پرش پلک چپش را نادیده گرفت و حرکت ماشین جلویی را تقلید کرد. تاخیر یک یا دو ساعتی نمیتوانست چیزی را عوض کند؛ حمایتش همچنان پابرجا بود، اینطور نیست؟
شاید آنقدر صمیمی نبودند، اما فلیکس دوستهای زیادی نداشت و نمیتوانست حتی یکی از آنها را از دست بدهد.
-~-~-~-~-~-~-~-~-~-`
آنتونیو برایش دستهگلی به رنگ آبی ارسال کرده بود که نهایت سخاوتمندیاش را نشان میداد. عذرخواهیاش بابت آنکه نمیتوانست شخصا در آنجا حضور داشته باشد، توسط ذهن هیونجین پذیرفته و توسط قلبش رد شده بود.
سونگمین بعد از تحویل شیفتش به سمت میلان به راه افتاده بود و در خوشبینانهترین حالت، حدود شش ساعت دیگر به میلان میرسید؛ البته اگر ترافیکی که در خیابان منتهی به محل برگزاری نمایشگاه گیر میکرد، ممکن بود حتی زمان طولانیتری را در جاده بگذراند.
حداقلش، سونگمین مطمئنا به دورهمی شام میرسید و همین موضوع به تنهایی دلگرمی کوچکی محسوب میشد.
سبد گلی که هر بار کمپانی برای هنرمندها تدارک میدید را روی میز سفید رنگ مقابل آثارش و کنار باقی گلها قرار داد.
-هیونجین؟
پیش از آنکه سرش را به سمت صدا بچرخاند، ابرویی بالا فرستاد. کمتر کسی اینجا، او را "هیونجین" صدا میزد؛ از زمان بازگشایی، تنها افرادی را دیده بود که با نام خانوادگیاش او را صدا میزدند.
روی پاشنهی پا چرخید و با زنی که موهای بلوندش را شل بسته بود مواجه شد.
-هنرمند هوانگ، واقعا کارهای خلاقانهای داری.
زن در امتداد نقاشیها حرکت کرد و به هیونجین نزدیکتر شد. لبخند مهربانی را روی لبهایش نشاند.
-پس این همون کالکشنیه که باعث شد طرحهای اولیهی ما دیر آماده بشه... باید اعتراف کنم ارزشش رو داشت.
دسته گلی با گلهای صورتی و تزئینات بنفش را به سمت هیونجین گرفت.
دیدن یک چهرهی آشنا که برای دیدن آثارش پا به نمایشگاه گذاشته بود، گرهی کوچک چیزی را در گلویش ایجاد کرد.
-ماریا... ازت ممنونم.
در حالی که انگشتانش به دور دستهگل حلقه شدند، کمی خم شد تا زن را در آغوش بگیرد.
ماریا آغوش کوچکی به هیونجین هدیه داد.
-روبانش رو خودم بستم، حواست باشه یه وقت خرابش نکنی هوانگ!
از میان دستان هیونجین خارج شد و ضربهی آرامی به شانهاش زد.
-باید جونگین رو پیدا کنم و احتمالا خودم به کریس میگم، اما یادت نره برای شام سونگمین رو هم بیاری.
سری تکان داد و دستهگل را به سینهاش چسباند.
-جونگین احتمالا طبقهی بالاست و داره حرفهایی برای معرفی کارهای امسالش حفظ میکنه.
ماریا سرش را به طرفین تکان داد و لبخند خستهای روی لبهایش نشست. گویی سعی داشت صدای آرامی که در ذهنش به او میگفت "نامزدی را بهم بزن." نادیده بگیرد.
-لوکیشن رو توی گروه میفرستم.
در حالی که از هیونجین دور میشد و به سمت پلهها میرفت، دستی برایش تکان داد.
مایهی دلگرمی بود، حداقل یک نفر خارج از وظیفه برای تبریک و ملاقاتش آمد.
به سمت میز بازگشت و دستهگل را کنار باقی آنها گذاشت. چند قدم عقبتر رفت و نگاه کلیای به فضای کالکشنش انداخت.
هارمونی رنگهای گرمی که در کنار یکدیگر جا خوش کرده بودند. آبی باریکی که در میان تمام تابلوها مشترک بود و زمانی که به آنها نگاه میکرد، میتوانست زمان خلقشان را به یاد بیاورد.
رنگبندیها موردعلاقهاش نبودند. در هیچکدام از زندگیها، هیونجین نمیتوانست خودش را "طرفدار رنگهای گرم" معرفی کند؛ پس با باریکهای از رنگ سرد آبی، آثارش را برای چشمهایش قابل تحمل ساخت.
با صدای زنگ تماس، حواسش از دنیای رنگها پرت شد و با تکان دادن سر برای افرادی که نگاهشان به او افتاده بود، تلفنش را از جیبش خارج کرد.
نام مخاطب در آن زمان به اندازهی بارش باران از زمین به آسمان عجیب بود.
تماس را برقرار کرد و قبل از آنکه کلمهای از میان لبهایش بگریزد، صدایی گوشهایش را پر کرد.
-متاسفم که الان مزاحمت میشم جینو، واقعا بابت زمانبندیم متاسفم.
به اندازهی یک نفس کوتاه مکث کرد و بعد با همان سرعت قبلی ادامه داد.
-شاید مسخره به نظر بیاد، اما سونگمین جواب نداد پس مجبور شدم به خودت زنگ بزنم... فقط اگه مجبور باشی در لحظه بین طعم کاراملی و فندقی یکی رو انتخاب کنی، انتخاب کدومه؟
هیونجین لبهایش را روی یکدیگر فشرد، اما مطمئن بود که فلیکس نفسهایی که از میان خندهی کوتاهش فرار میکردند را شنیده است.
-منظورت چیه فلیکس؟
-خب راستش...
نفس عمیقی کشید و هیونجین میتوانست شرط ببند که مشغول کشیدن موهای کوچک پشت گردنش است.
-مطمئنم نتونستی درست صبحانه بخوری، پس گفتم شاید نیاز داشته باشی یه چیز کوچیک هم شده بخوری تا بتونی تا شب دووم بیاری.
هیونجین برای لحظهای، تمام صدای قدمها و هنرمندانی که آثارشان را توضیح میدادند فراموش کرد. چه اتفاقی در حال رخ دادن بود؟
-هیونجین؟
نمیدانست چقدر گذشته، اما صدای فلیکس که نام کاملش را صدا میزد، ریتم ضربانهایش را برهم زد.
آخرین بار چه زمانی با آن صدا "هیونجین" خطاب شده بود؟
-فندقی.
شاید اگر روراستتر بود، اعتراف میکرد که طعم شادیای که اکنون در سراسر وجودش پیچیده است، از تمام خوراکیهایی که تا کنون خورده دوستداشتنیتر است.
شاید اگر امروز فلیکس را میدید، برای در آغوش گرفتنش تردید نمیکرد. شاید حتی از طولانی شدن آن آغوش هم نمیترسید.
اکر فلیکس آنقدر اهمیت میداد که به راستی اکنون در زیر آسمان میلان نفس میکشید، پس هیچ علتی برای ترسیدن وجود نداشت.