Alpenglow

Alpenglow

Mini k.

در صفحه‌ای فراموش‌شده از کتاب مقدس آمده بود:


«به پیش می‌روم، اما او آنجا نیست؛ به عقب می‌نگرم، اما او را نمی‌بینم...

اما او راهی را که می‌پیمایم می‌داند.»

— کتاب ایوب ۲۳:۸ و ۱۰




لابه‌لای قفسه‌های پر از رنگ حرکت کرد و به تیوپ‌های کوچک‌ و بزرگ‌شان نگاهی‌ انداخت.

لرزش تلفن در جیبش، توانست هیونجین را از دنیای رنگ‌ها و خیالات بیرون بکشد. آن را از جیب کتش در آورد و به پیامی که روی صفحه‌ خودنمایی می‌کرد زل زد.

نفس‌ صدادارش را بیرون فرستاد. تلفن را دوباره در جای خود بازگرداند و به سمت قفسه‌ی دفترها رفت.

به برگه‌ی یکی از همان‌هایی که هر بار دلش را می‌برد دست زد؛ هنوز هم جنس آن کاغذ‌هایی که رنگ‌های روشنی از قهوه‌ای و خرمایی را به نمایش می‌گذاشتند، برایش دوست داشتنی بود.

دوتا از همان دفترها را از قفسه بیرون کشید و به سمت پیشخوان حرکت کرد.

بعد از برداخت هزینه، کوله‌پشتی کوچکش را روی شانه‌هایش جابه‌جا و با قدم‌های پیوسته به سمت بیرون حرکت کرد‌.

در سرش جنگی شروع شده بود که سربازهایش‌ با بنزین‌ افکاری که بی‌هیچ اخطاری بر سرشان می‌ریخت، می‌سوختند و خاکستر می‌شدند.

از دیدار نفرین‌شده‌ در برج ناقوس، حداقل هفت روزی گذشته بود. کوچه‌پس‌کوچه‌های رم سال‌ها پیش بوی خانه از دست داده بودند و اکنون هیونجین تنها می‌توانست عطر قهوه‌ را از کافه‌های اطراف احساس کند.

صدای کوبش کفش‌ها بر سنگ‌فرش‌های خسته‌ی پیاده‌رو، آخرین تلاش‌هایش برای تمرکز را از بین برد. در جایی میان آسمان غبارآلود ذهنش، پیامی که دقایقی پیش دریافت کرده بود نمایان شد.

بعد از دیدن مینهو، باور داشت که "توانایی بازگرداندن ایمان" در وجودش هرگز بیدار نمی‌شود؛ شاید باید تنها اثری بی‌روح را به پدرش تحویل می‌داد؟

اگر از تلاش‌های بی‌چشم‌ داشت فلیکس خبری نداشت، قطعا بیخیال تمام آن ملاقات‌های پر شده از نور می‌شد.

دستی به موهای نسبتا آشفته‌اش کشید و بازدمش‌ را بیرون فرستاد. هوای آسمان خاکستری در ریه‌هایش سنگین به‌نظر می‌رسید.


-~-~-~-~-~-~-~-~-~-`


بر صندلی‌ای در گوشه‌ی دنج و آفتاب‌گیر کافه تکیه زد. به سفارشش‌ که قهوه و کورنتو بود نگاه کرد؛ باز هم همان وعده‌ی همیشگی‌ که نشان می داد در ترک عادات بسیار ناتوان است.

جایگزین کردن کروسان با کورنتو، نمی‌توانست آن احساس عمیق ناتوانی را از بین ببرد‌‌.

یکی از دفترهای جدیدش را باز کرد و با نمایان شدن برگه‌ی نخودی رنگش، آن را روی میز گذاشت.

قلم را در دست گرفت و بر صفحه فرود آورد. شاید آن‌قدر قدرتمند نبود که‌ بتواند خودش را از این گرداب نجات بدهد، اما می‌دانست که می‌تواند به هنرش تکیه کند.

با دانشی که از همکاری با جونگین به‌دست آورده بود، می‌دانست که پسر حداقل تا اواسط هفته‌ی بعدی به طور کامل پیش‌نویس را تحویل می‌داد.

برای ثبت پروژه‌ و انجام کارهای نهایی، تنها تا پایان‌ماه زمان داشتند.

باید برای هماهنگ کردن زمان جلسات آنلاین و حتی چند دیدار حضوری با او تماس می‌گرفت.

ضربه‌ای آرام به صفحه‌ی کوچک تلفنش زد. ساعت، هشت و نیم صبح را نشان می‌داد. نفسی کشید و پیامی که قصد نادیده گرفتنش را داشت باز کرد.

به نام مخاطبش نگاه گذرایی انداخت. باز هم در تالاب به گل نشسته‌ای قرار داشت که چند سال پیش، خیال می‌‌کرد از آن نجات پیدا کرده.

علامت تماس را در بالای صفحه نمایش مقابلش فشرد و تا زمانی که فلیکس جوابش را بدهد، همانگونه خیره ماند.


-‌هیونجین!

صدای شادابی که عبارت "سلام" را از یاد برده بود، در گوشش‌‌ پیچید.

-‌می‌خواستم باهات تماس بگیرم، ولی نمی‌دونستم شرایطت مناسبت‌ صحبت کردنه یا نه.


لبخندی بر لب‌های دردناک هیونجین نشست؛ شاید باید عادت کندن پوستشان‌ را ترک می‌کرد.

-‌در رابطه با اینکه کی برای تموم کردن بازدید از کلیسا میام...

دستش را در موهایش فرو برد و کمی از تارهای کوتاه پشت گردنش را محکم‌تر کشید.

-امروز بعد از ظهر براش وقت داری؟


-آره، چرا که نه؛ فقط گفتی "تموم کردن بازدید از کلیسا" یعنی قرار نیست دیگه بیای؟

صدای راه رفتن فلیکس و حرکاتش در پس زمینه‌ی حرف‌هایش، تمرکز هیونجین را از بین می‌برد.


-آره... فکر کنم تونستم به نتیجه برسم و خب زیاد بودن‌ جلسات بازدید نمی‌تونه اونقدر کمکی بکنه.

فریاد افکارش می‌گفتند که ممکن نیست حتی با صد بار بالا و پایین رفتن در آن کلیسای قدیمی و غبار آلود، به نتیجه‌ی دلخواهش برسد.


سکوت فلیکس از چند ثانیه‌ای که برایش طبیعی بود فاصله گرفت.


-اگه روز آخرت برای دیدن این فضاست...

مزه‌ی کلمات بر زبان فلیکس جا ماندند و مکثش، اجازه‌ داد تا هیونجین هم طعم عجیب صدایش را احساس کند.

-‌شاید بهتره ببرمت جایی که به خودم هم کمک کرده و قول می‌دم قرار نیست چیزی مثل اتفاق برج ناقوس تکرار بشه.


خنده‌ای در گلوی هیونجین شکست و با حالت نصفه و نیمه‌ای در کلماتش گم شد.

-‌چه ساعتی؟‌


-بین سه و نیم تا چهار عصر منتظرتم جینو.

لقبی که فلیکس با لحجه‌ی غلیظ ایتالیایی‌اش برای صدا زدم هیونجین بکار گرفت، لبخندی را ناخودآگاه بر لب‌هایش کاشت.


-می‌بینمت.


تماس قطع شد و صدای چند بوق کوتاه تنها چیزی بود که در ذهن هیونجین به یادگار ماند.

چند باری در این هفته با فلیکس صحبت کرده بود. به تاریخچه‌ی تماس‌هایش که نگاهی می‌انداخت، اسم پسر کوچک‌تر بارها تکرار می‌شد.

در رابطه با علاقه‌ی پایان‌ناپذیرش به هنرهای تجسمی، کتاب‌ها و ادبیات مسخ‌کننده‌ی روسیه گفته بود؛ البته که در مورد تلاش‌های به گل نشسته‌اش برای یادگیری آن زبان هم چیزهایی برایش تعریف کرد.

از اعتیاد فلیکس به تئاترهای موزیکال شنیده بود. حتی متوجه شد، با اینکه قصدش کشیش شدن است، اما دانشش تنها به الهیات ختم نمی‌شه.

فلیکس توضیح داده بود که کلیسا از ابتدای شکل‌گیری سابقه‌ی طولانی مدتی در حمایت از شاخه‌های مختلف هنر و ادبیات داشته؛ پس با توجه به علایق شخصی‌اش، رشته‌ی ادبیات نمایشی را برای تحصیلات دانشگاهی انتخاب کرد.

هیونجین جرعه‌ای از قهوه‌ی ولرمش‌ را نوشید و از طعم تلخی که در دهانش باقی می‌ماند لذت برد. قلمش دوباره بر روی کاغذ رقصید و تمرکز چشم‌هایش را خرید.

اما ذهنش، در کنار فلیکس که صبح‌ها کلاس‌های الهی کلیسا را می‌گذراند و عصرها در دانشکده ادبیات و فلسفه‌ در دانشگاهش حاضر می‌شد، گرفتار ماند.

گم شده بود.

در میان صدای بم و گرم پسری گم شد که برایش ممنوعه‌ترین بود.

به هیونجین بیست ساله قول داده بود که دیگر در هیچ‌کجای زندگی‌اش به شاگردهای کلیسا اجازه‌ی ورود به دایره‌ی امنش را ندهد؛ اما اکنون تمام ذهنش جایی میان پیشنهاد فلیکس برای تماشای یک اجرا در سالن تئاتر ناتسیوناله بود.

پروانه‌هایی که در قلبش به پرواز در می‌آمدند، خواهان تماشای اجرای تئاتری در برادوی میلان بودند.

پروانه‌هایی که روزی هیونجین، با دست‌های خودش به خاک سپرده بود، اکنون دوباره قصد اعتماد به شخص جدیدی را داشتند.






«این پارت خیلی طولانی نیست، ولی امیدوارم دوستش داشته باشید.

یادتون نظر بدید گلبرگ‌های شاخه‌ی همخون.

از جایی لابه‌لای آسمون خاکستری رم، مینی ^^»

Report Page