Alpenglow
Mini k.در صفحهای فراموششده از کتاب مقدس آمده بود:
«نور در تاریکی میدرخشد و تاریکی آن را درنیافته است.»
— یوحنا ۱:۵
آسمان اکنون خواب ستارههایی را میدید که روزی سوگلیاش بودند، اما اکنون تنها نوری فراموششدهاند.
تمام مسیر را تا خانهای که روزی زندانش بود، بیآنکه نفس آسودهای بکشد طی کرد و اکنون پشت در بستهی همان زندان قدیمی، بر روی زمین سرد نشست.
اشکی در چشمهایش نبود که برای آن عشق نریخته باشد.
کف دستهایش را بر چشمهای دردناکش گذاشت و سرش را به در چسباند.
هنوز صدای مرد در ذهنش تکرار میشد که خودش را به او معرفی میکرد.
مردی که روزی خلاصهی تمام احساسات مثبتش بود، اکنون خودش را بهگونهای به او معرفی میکرد که گویی غریبهای تازهنفس است.
-~-~-~-~-~-~-~-~-~-`
روکش نایلونی بومش را برداشت و دوباره آن را به دیوار تکیه داد. مقابلش بر زمین نشست و نگاهی گذرا به آن صفحهی سفید توخالی انداخت.
بیتوجه به دردی که هر بار ذهنش آشفته میشد، در انگشتان و مچ دستش میپیچید؛ موهایش را بست و قلموی منتخبش را در دست گرفت.
ذرهای از رنگ سرخ روی پالت برداشت، بیهدف و به صورت غریزی، بخشهایی از بومش را رنگی کرد.
بوم مقابلش دیگر سفید دیده نمیشد؛ اکنون تنها رنگی را نشان میداد که مقابل هیونجین و در ذهنش از هر چیزی واضحتر بود.
لبخند دردناکی مهمان لبهای ترک خوردهی هیونجین شد.
"اون یه اشتباه بود."
صدای مینهوی کوچکتر، هنوز در ذهنش پررنگترین صدا بود. نفس صداداری کشید. قلمویش محکمتر بر سطح بوم حرکت کرد، گویی بار تمام خاطرات کشندهاش بر دوش حرکاتش بود.
"هر دفعهای که انجامش دادیم اشتباه بود هیونجین..."
اتاقی که در آن قرار داشت، به نسبت باقی زمانها تاریکتر بود. منبع نورش چراغهای کوچک آشپزخانه بودند که تنها نیمی از فضا را روشن میکردند.
"هیچ 'مایی' وجود نداره."
قلمو را زمین گذاشت و تیوپ فلزی رنگ را برداشت. ذرهای از رنگ مشکی اکریلیکش را کنار سرخی پالت ریخت.
پانسر اسفنجی را در رنگش فرو برد و دایرهی فرضیای را در بومش کاور کرد.
آسمان سرخ مقابلش، بارش ابرهایی را برای تداعی میکرد که گلبرگهای رز را میشستند و احساسات را لگدمال میکردند.
از بیست سالگی نفرت داشت و اگر میتوانست، قطعا آن بخش از زندگیاش را پاک میکرد.
بعد از ده سال، هنوز هم گاهی قلب جوانی را در سینهاش احساس میکرد که با صدای گرفتهی معشوقی که هیچگاه متعلق به او نبود میلرزید.
درد مچ دستش هر لحظه شدیدتر میشد. اجبارا پانسر را رها کرد تا با صدای ناخوشایندی بر پارکت خانه بوسه بزند.
پشت دستش را بر چانهاش کشید و تا انتهای زاویهی فک کشیدهاش ادامه داد.
رنگی که بر چهرهاش بر جای ماند را نادیده گرفت. صدای زنگ تلفنش، او را از افکار پوچ بیرون کشیده و به دنیای واقعی هل داده بود.
با دیدن نامی که بر صفحه نقش بسته بود، تماس را برقرار کرد و علامت بلندگو را فشرد.
-برات یه سوپرایز دارم پسر کوچولوی هنرمندم.
صدای ذوقزدهی مرد پشت تماس، تمامی اعصاب ضعیف هیونجین را مورد هدف قرار داد.
-فلورامورتیس باز برامون چه خوابی دیده؟
هیونجین کلماتش را بیآنکه دنبالهروی لحن خاصی باشد، بر زبان آورد و سرش را روی میز گذاشت تا اندکی چشمهایش را ببندد.
فلورامورتیس نام استودیوی رمان مصوری بود که هیونجین قراردادی چند ساله را در شعبهی اصلی آن، با رئیس خوشسیمایش بست؛ اما هیچگاه تصورش را هم نمیکرد نویسندهای که مجبور به همکاری با او میشود، همچین انسان پرشوری باشد.
بعد از چهار سال طولانی، باز هم به رفتارهای بیش از حد سرزندهی جونگین عادت نکرده بود.
-میخوام روی پروژهی جدیدم باهات همکاری داشته باشم...
صدای جونگین کمی آرامتر شد و بعد از چند ثانیه، دوباره ادامه پیدا کرد.
-میدونم که توی تعطیلاتی و احتمالا تا زمانی که توی ایتالیا میمونی پروژه قبول نکنی، اما واقعا نمیتونم به غیر از تو با کانسپت آرتیستهای دیگه کنار بیام؛ اونا معماری داستانم رو خراب میکنن.
-بعد از تکمیل شدن نسخهی اولیه، با هم روش کار میکنیم.
هیونجین نفسی کشید و به علامتی که بالای تماس، زمان آن را میشمرد نگاه کرد.
-قراره ایلوستریتور دیگهای برای این کار داشته باشی؟
بخش موردعلاقهاش از شغل پیچیدهای که انتخابش کرده بود، قطعا طراحی کاراکترها بر اساس نوشتههای پر از احساس و آمیخته شده با روح نویسنده بود؛ اما نمیدانست چرا هر بار جونگین اول به بخش پسزمینه و خلق معماری اثر اشاره میکرد.
-راستش به غیر تو، هنوز به هیچکس زنگ نزدم و میدونم که میتونی چند بخش کار رو با هم مدیریت کنی؛ پس احتمالا تا حد امکان، این کار رو هم دوتایی پیش ببریم.
صدای جونگین برای بار دوم خاموش شد و اینبار با صدای بلندی که موجب زنگ زدن گوشهای هیونجین شد فریاد زد.
-واقعا قبوله؟
هیونجین اخم ریزی که مهمان ناخواندهی صورتش شده بود را کنار زد.
-من کی ردت کردم که اینبار انجامش بدم یانگ جونگین؟
پسر کوچکتر دقیقا آن نویسندهای نبود که سالها پیش، هیونجین انتظار همکاری با او را میکشید؛ اما در روزهایی که شبهایش را با جونگین به صبح میرساند، تا به زمان تحویل پروژه برسند؛ تماما سبک کاریاش را یاد گرفت.
اکنون حتی خیال برداشتن پروژه با شخص دیگری، برایش ناممکن بود.
-پس هر وقت فصل اول رو تموم کردم برات میفرستمش تا بخونی.
هیونجین لبخند خستهای زد که صدای ملایمش از گوش پسر پنهان نماند.
-نکنه فکر میکنی من ویراستار ادبی اختصاصیتم؟
جونگین با شنیدن نام "ویراستار ادبی" سرفهای کرد.
-دارم از پیشنهاد همکاری باهات پشیمون میشم.
-باشه باشه.
هیونجین خندهی پنهان در صدایش را کنترل کرد، اما میدانست که هیچ چیز نمیتواند از زیر نظر حواس فوقالعادهی جونگین پنهان بماند.
صدایی از پشت تلفن که جونگین را "مون اُتور" خطاب میکرد، تمام تلاش هیونجین برای نخندیدن را از بین برد.
-فکر کنم باید برم، ولی هر وقت تونستی توی این یکی دو روز بهم زنگ بزن تا تایم جلسات آنلاینمون رو مشخص کنیم.
کلمات با لهجهی فرانسویاش سریع بر زبانش جاری شد و حتی شدت خندهی هیونجین را بیشتر کرد.
-امیدوارم بهت خوش بگذره یانگ.
جملاتش را با لرزشی که بر اثر کنترل خندههای بلندش بهوجود آمده بود، به زبان آورد.
-منم امیدوارم سر کشیدن کاراکتر مورد علاقت قلمت بشکنه هوانگ.
بعد از آرزوی تاریکش، تماس را قطع کرد.
هیونجین اجازه داد نور گوشیاش در حال نشان دادن نام "زیبای وحشی" که برای جونگین انتخاب کرده بود، خاموش شود.
دراز کشید و اجازه داد که پارکت سرد خانه، تمام بدنش را در آغوش بکشد.
هر چقدر هم که ذهنش از اتفاقات روز پر بود، باز هم همصحبت شدن در مورد موضوعی که هیچ ارتباطی با جریانات نداشت؛ میتوانست این چنین او را از مسیر آزاردهندهاش منحرف کند.
شاید سالهای قلب متوهم هیونجین بیست ساله، به راستی دیگر تمام شده بود.
داستانی ناتمام از ترانهی عشق و رفاقت، که دیگر کاملا پوچ شده بود؛ به راستی که باید پایانش را به چشم میدید.
سرش را چرخاند و به ماه تیره و نصفهای که در میان آسمان سرخ بومش نشسته بود نگاه کرد؛ گویی خونریزی ذهنش، جایی در میان الیاف محکم کتان ادامه پیدا کرده.
دستش را دراز کرد و روی سطح خشک شدهی رنگ اکرلیک کشید. دیگر از الیاف ریز و زبری که در انتظار اولین ضربات قلمو بودند خبری نبود.
چشمهایش را به آرامی روی هم گذاشت و سعی کرد دقایقی را صرف آرامشش کند، اما نمیدانست آنقدر از اتفاقات امروز خسته است که بر روی همان زمین سرد خوابش میبرد.
« سلام گلبرگا؛
اول از همه "مون اُتور به معنی نویسندهی من یا خالق اثر من"عه.
فکر نمیکنم این پارت سوال خاصی به غیر از جزئیات شغل هیونجین براتون پیش بیاد.
در رابطه با این موضوع هم حتما بهتون توضیحاتی توی پارتهای بعد داده میشه که ابهامات رو برطرف کنه.
با آرزوی بهترینها برای اهالی شاخهی همخون، مینی.»