All This Time Without You.
Moon goddessصدای یکنواخت موتور، تنها چیزی بود که سکوت جاده رو میشکست.
نمیدونست چند ساعته که پشت فرمون نشسته. نه مقصدی داشت و نه حتی براش مهم بود که آخر این جاده به کجا ختم میشه. چراغهای خیابون یکییکی از کنارش میگذشتن، و هربار برای چند ثانیه، صورت خسته اش رو در تاریکی روشن میکردن.
چشم هاش سنگین شده بود.
سرش از الکل داغ بود؛ مستی ذهنش رو کند کرده بود، اما فکرهاش لحظهای دست از سرش برنمیداشتن.
بطری نیمه خالی روی صندلی کناری تکون میخورد و هر بار که ماشین از روی دستاندازی رد میشد، صدای آرومی ایجاد میکرد.
دستش دور فرمون شل شده بود.
اونقدر شل که حتی خودش هم نمیدونست چطور هنوز ماشین رو در مسیر نگه داشته.
دستش رو سمت بطری برد و برداشتش، جرعهای ازش خورد.
تلخی مشروب روی زبانش نشست، اما هیچ تغییری در چهرهاش ایجاد نکرد.
کاش میشد با چند جرعه بیشتر، این سنگینی لعنتی روی سینهاش هم از بین میرفت.
اما نمیشد.
اون پسر، با همون لبخندی که زمانی تنها چیزی بود که میتونست حالش رو بهتر کنه.
با همون صدایی که زمانی شنیدنش براش از هر چیزی آرامبخش تر بود.
و با همون چشمهایی که میتونست ساعتها به آنها خیره بمونه، بدوناینکه هیچ وقت از تماشا کردنشون خسته بشه.
شاید بدترین قسمت ماجرا این بود که هرچقدر هم سعی میکرد؛ تصویر چشمهاش رو از ذهنش دور کنه، خاطرهی آخرین نگاهش هنوز با همون وضوح در ذهنش مونده بود.
آخرین دعوا،آخرین نگاه.
آخرین باری که هردو با غرور از کنار هم رد شده بودن و هیچ کدوم برنگشته بودن.
انگشتهاش محکمتر دور فرمون جمع شد.
-لعنت بهت..
فکش رو روی هم فشار داد و زیر لب زمزمه کرد.
صداش در فضای خالیِ ماشین گم شد و نگاهش رو به جادهی روبه رو دوخت.
تا اینکه نور شدیدی از روبهرو روی شیشه افتاد.
چشمهاش رو جمع کرد و دستش رو سایهبان پیشانیش کرد تا بهتر ببیند.
چراغهای یک ماشین بود.
چراغها پشت سر هم خاموش و روشن میشدن.
چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه اون نورها هر لحظه نزدیکتر میشن. اونقدر نزدیک که دیگه فرصتی برای واکنش نداشت؛ نه برای چرخوندن فرمون، نه برای ترمز کردن.
صدای بوق بلندی توی جاده پیچید؛ همون لحظه همهچیز براش روشن شد. ماشین داشت مستقیم به سمتش میاومد…
دودستش دور فرمون قفل شد.
فرمون رو با تمام قدرت به سمت مخالف چرخوند. پاهاش رو محکم روی ترمز کوبید.
اما دیگه دیر شده بود..
لاستیکها روی آسفالت کشیده شدن و صدای تیزی در جاده بلند شد. اما فاصلهی میان دو ماشین در چند لحظه به پایان رسید.
نور چراغهای ماشین روبهرو تمام شیشه رو سفید کرده بود. دیگه چیزی جز همان نور نمیدید.
قلبش دیوانهوار به سینش میکوبید.
برای آخرین بار چشمهاش رو بست؛ انگار میخواست با ندیدن، از چیزی که قرار بود اتفاق بیوفته فرار کنه..
صدای برخورد، ناگهان همهچیز رو بلعید.
ضربهی شدید بدنش رو به جلو پرتاب کرد و درد، ناگهان در تمام بدنش پخش شد.
همهچیز در تاریکی فرو رفت؛
……
صدای منظم ضربان قلبش، اولین چیزی بود که به گوشش رسید.
آروم و یکنواخت.
اما برای او هیچ حس آرامشی نداشت.
صدایی که باید خیالش رو راحت میکرد، اما حالا فقط بهش یادآوری میکرد که هنوز از چیزی که میخواست، جون سالم به در برده.
بوی تند مواد ضدعفونیکننده کمکم به مشامش رسید.
پلکهاش چند بار لرزیدن تا بالاخره از هم باز شدن.
نور سفید و تند سقف چشمهاش رو زد. پلکهاش رو نیمهباز گذاشت و چند ثانیه صبر کرد تا چشمهاش به نور عادت کنن.
نور کمرنگ صبح از پنجرهی اتاق روی صورتش افتاده بود.
نگاهش رو آروم به اطراف چرخوند.
پسری روی مبل کنار تخت نشسته بود؛ سرش بین دستهاش فرو رفته و آرنجهاش روی زانوهاش قرار داشت.
سعی کرد تکونی بخوره تا دستش رو به سمت دوستش دراز کنه، اما تیر کشیدن ناگهانی سرش و درد مبهمی که در بدنش پیچید، وادارش کرد دوباره سرش رو روی بالش بزاره.
نگاهش پایین افتاد. دست چپش داخل گچ بسته شده بود.
نفسش رو آهسته، اما با صدایی خسته بیرون داد.
جی فورا سرش رو بالا آورد. صاف روی مبل نشست، دستهاش رو روی شونه و بازوی سونگهون گذاشت.
-حالت خوبه؟ بالاخره بیدار شدی پسر..
صداش آروم بود، اما نگرانی هنوز از چهرهاش پیدا بود.
سونگهون چند بار پلک زد و بعد سرفهی خشکی کرد.
جی بلافاصله از جاش بلند شد، لیوان آب روی میز کنار تخت رو برداشت و کنارش نشست.
لیوان را به لبهاش نزدیک کرد و کمکش کرد چند جرعه آب بنوشه.
-آرومتر..
وقتی آخرین جرعه رو نوشید، جی لیوان رو کنار گذاشت و سونگهون دوباره سرش رو روی بالش گذاشت.
+چند وقته اینجام؟
-دوروز.
نگاهش دوباره به دست گچگرفتهاش افتاد.
+دستم شکسته؟..
-آره، چیزی از تصادف یادت میاد؟
سونگهون کمی فکر کرد، اما چیزی جز تصویر مبهمی از نور چراغها به ذهنش نرسید.
+نه.یادم نمیاد.
جی روی مبل کنار تخت نشست و آهی کشید.
-وقتی توی اون شرایط دیدمت میدونی چه حالی شدم؟
سونگهون چیزی نگفت.
-چند خراش و و کوفتگی هم داری، ولی دکتر گفت خوششانس بودی.
لبخند محوی گوشهی لبهای سونگهون نشست.
+خوششانس؟
جی با اخم نگاهش کرد.
-آره،خوششانس. چون میتونست خیلی بدتر از این باشه.
لبخند از صورت سونگهون کاملا محو شد، نفس لرزونی کرد.
-مشروب خورده بودی؟
پوزخندِ بیجونی زد.
-از بوی لباست معلوم بود.
سونگهون چشمهاش رو بست.
+حوصلهی حرف زدن ندارم،جی.
-میدونم.
صدای جی آروم و نرم تر شد؛
-ولی نمیتونم وانمود کنم اتفاقی نیوفتاده. وقتی از بیمارستان زنگ زدن و گفتن تصادف کردی.. من فکر کردم..
جملهاش نیمه کاره موند.
سونگهون چشمهاش رو باز کرد و به دوستش نگاه کرد.
+معذرت میخوام.
جی چند ثانیه بهش خیره موند.
-همین؟ اصلا به این فکر کردی که ممکن بود دیگه بیدار نشی؟ سونگهون، معلوم هست داری با زندگیت چیکار میکنی؟
سرش رو سمت پنجره چرخوند، نگاهش رو به منظره بیرون دوخت.
+آره، هیچی.
-پس چرا همچین کاری کردی؟
جوابی نگرفت، البته نیاز هم نبود.
جی بدون اینکه اسم کسی رو به زبان بیاره، میدونست تمام این مدت ذهن دوستش پیش چه کسی بوده.
-هنوزم بهش فکر میکنی؟
پلکهای سونگهون آروم روی هم افتادن.
این بار هم جوابی در کار نبود. اما سکوتش از هر جوابی واضح تر بود.
جی به پشتی صندلی تکیه داد و دستهاش رو در هم قفل کرد.
-دکتر کانگ جونوو چند ساعت پیش اومد وضعیتت رو چک کرد. یکم دیگه دوباره صداش میکنم.
سونگهون زیر لب هومی گفت.
چند دقیقه گذشته بود که در اتاق زده شد.
سونگهون هنوز چشمهاش بسته بود.
جی اجازهی ورود داد.
در باز شد. مردِ جوانی وارد اتاق شد؛ قد بلند، با موهای بلوند که روی پیشانیاش ریخته شده بود. صورت آرومی که خستگی کمی در خطوطش دیده میشد. روپوش سفیدش مرتب بود و پروندهای در دست داشت که هنگام نزدیک شدن به تخت، در حال خوندنش بود.
جی به محض دیدنش، حالت صورتش تغییر کرد.
دستهاش رو از هم باز کرد و آروم روی شلوارش کشید و نگاهش برای لحظهای روی دکتر موند.
دکتر تقریبا مقابل تخت ایستاد، اما هنوز سرش پایین بود و مشغول مرور برگههای پرونده بود.
جی سعی کرد صداش رو صاف کنه.
-فکر کنم اشتباه اومدین، دکتر کانگ جونوو پزشکِ سونگهونه.
دکتر سرش رو بالا آورد. نگاهش برای لحظهای روی جی نشست.
-نه، درست اومدم.
پرونده رو بست، نگاهش آروم روی تخت سر خورد.
-از این به بعد خودم وضعیتش رو کنترل میکنم.
جی چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاه و سردی به او انداخت.نگاهی که اگر قرار بود حرف بزنه، احتمالا چیزهای زیادی برای گفتن داشت.
دکتر چند قدم جلوتر رفت و دقیقا کنار تخت ایستاد. چشمهاش روی سونگهون ثابت مونده بود.
سونگهون بعد از شنیدن صدا سریع چشمهاش رو باز کرد. وقتی نگاهش با چشمهای مرد روبهروش گره خورد، برای چند ثانیه تمام بدنش بیحرکت موند.
لبهاش کمی از هم فاصله گرفتن، اما کلمهای بیرون نیومد.
نمیدونست اثر داروهاست یا واقعا همون چشمهایی رو میدید که یک سال تمام، در خواب و بیداری دنبالش میگشت.
دکترِ جوان بدون اینکه تغییری در حالت چهرهاش ایجاد بشه، شروع به پرسیدن چند سوال کرد.
-فشار خونت خوبه. دستت چطوره؟ درد میکنه؟
سونگهون بعد از چند ثانیه بالاخره تونست صداش رو پیدا کنه.
+درد میکنه..
-از یک تا ده، چقدر؟
نگاهِ سونگهون همچنان روی صورتش مونده بود. بدوناینکه خودش بخواد، تکتک جزئیات چهرهاش رو از نظر میگذروند؛ انگار میخواست بفهمه این یک سال چه چیزی در او تغییر کرده.
چشمهاش. چشمهاش دیگه اون برق خاصِ گذشته رو نداشت. همون برقی که هر بار سونگهون رو میدید، در چشمهاش مینشست؛ اما حالا دیگه اثری ازش نبود.
+نمیدونم..
-اشکالی نداره. اگه دردت بیشتر شد حتما بهم خبر بده.
صداش..همون صدایی که سونگهون زمانی میتونست ساعتها غرق شنیدنش بشه.
-یکم دیگه وقت داروهاته، تهوع یا سرگیجه داری؟
سونگهون فقط سرش رو به نشونهی نه تکون داد.
جی از جاش بلند شد. نگاهش بین دونفر میچرخید؛ بین نزدیکترین دوستش و مردی که حالا حتی حاضر نبود کوچکترین نشونهای از شناختن او نشون بده.
دکتر پرونده رو باز کرد و خودکارش رو از جیبِ لباسش درآورد و چیزی در یکی از برگهها نوشت.
-خب، فعلا مشکل خاصی نداری. استراحت کن تا بدنت کمی قویتر بشه. امیدوارم زودتر بهتر بشی، پارک سونگهون.
سونگهون فقط بهش خیره مونده بود.
از وقتی صدای اون مرد رو شنیده بود، نفس کشیدن براش سختتر شده بود..
بعد از یک سال، درست روبهروش ایستاده بود.
اما نه برای اینکه از گذشته حرف بزنن.
فقط داشت دربارهی فشار خون، دارو و حالت تهوعش حرف میزد.
انگار سونگهون براش هیچ فرقی با یه بیمار نداشت.
جی پوزخند کوتاهی زد و نگاهش رو از دکتر گرفت.
ترجیح داد جلوی سونگهون چیزی نگه، این بار چیزی به زبان نیورد.
قرار نبود اینجا چیزی رو بهم بریزه.
حداقل فعلا!
فقط یه فکر مدام در ذهنش میچرخید.
«مشکل؟»
«نیشمورا، تو خودت از همین الان بزرگترین مشکلِ این اتاقی.»