مسئله عاشورا از چشمانداز بیعت و رأی
بیعت اجباری
نکتهای را عرض کنم که تحت عنوان اجبار و اکراه در بیعت، بسیاری از قدمای اهلسنت مطرح کردهاند. آنها معتقدند اگر حاکم ظالمی بر جامعه مسلط شد دو حالت دارد؛ یا شریعت و مصالح را رعایت میکند یا اینکه اینها را رعایت نمیکند و در هر دو صورت واجب است که در مقابل این حاکم تمکین کنیم و با او بیعت کنیم. چرا؟ علتش این است که این حاکم حداقل دفع افسد به فاسد میکند. درست است که این حاکم ظالم و جائر است، اما اگر با او درگیر شویم نظم اجتماعی در هم میریزد و به قول على (ع) نظم بد بهتر از بینظمی است. بهطور خلاصه استدلال آنها این است
که نظم بد قطعاً بهتر از بینظمی است. بنابراین ما باید سکوت و صبر کنیم.
در ادبیات شیعه این قضیه قدری متفاوت است. متفکران شیعه معتقدند که عامۀ مردم شاید جایز باشد سکوت کنند، اما نخبگان این حق را ندارند. از آنجا که نخبگان مسئولیت مدنی در حفظ شریعت دارند حق ندارند در برابر چنین حاکمی صبر و سکوت پیشه کنند. در واقع، دلیل این رأی این است که عالمان شیعه عنصری در باورهای خود دارند به نام «ولایتِ حفظ شریعت و سنت الهی». اصلاً به همین دلیل است که مرحوم خمینی تئوری انقلاب را با این سخن توضیح میدهد. ایشان بر این نظر است که در بعضی موقعیتها، نخبگان نمیتوانند دقیقاً همانگونه عمل کنند که تودۀ مردم عمل میکنند. نخبگان مجبورند که اعلام نظر کنند، زمینه را بسنجند و بالأخره چنین حرفهایی را داشته باشند.
پیرو این سخن است که در ادبیات اهل سنت توضیحی دادهاند و گفتهاند اصلاً سنتی دارند. برای اجبار به بیعت! جایی که مصلحت است یا امنیت و نظم اجتماعی مهم است، اجبار به بیعت لازم است. کسانی از اهلسنت نیز در بعضی از منابع روایی ابیبکر را مثال زدهاند. امام علی (ع)، طلحه، زبیر و برخی دیگر از بنی هاشم از سوی ابیبکر مجبور شدند تا با او بیعت کنند. بحث ابیبکر هم در مورد همین موضوع بود که جریان ارتداد دارد مدینه را فرا میگیرد و اگر شما در مورد خلافت یک مقداری تفرقه داشته باشید، اصلاً مدینه از دست می رود. بنابراین هرکدام از این حکام و شرایط موجودشان فرقی با ابیبکر ندارند. مثالهای دیگری هم میزنند. در مورد حکام هم میگویند که این حاکم نهایتاً شراب نوشیده! این جرم بهعنوان یک کار خلاف شخصی را که دیگر نمیشود به جرم دیگر بست. حفظ امنیت اقتضا میکند که با او بیعت کنیم.
به همین دلیل بخشی از اهلسنت میگویند که «ان عبدالله بن الزبير و حسین بن علی (ع) قد اجتهدا و خطنا و من اجتهد و خطأ فله اجر واحد» آنها اجتهاد کردند و در تشخیص قضیه خطا کردند. اگر در اجتهاد انسان مصاب باشد دو تا ثواب میبرد و اگر خطا کند یک ثواب میبرد. از آنجا که نمیتوانند به امام حسین (ع) خرده بگیرند که گناه کرده، میگویند اجتهاد کرده است و استنباطش خطا بوده. حتی برای دفاع از این بحث به روایتی تاریخی درباره امام علی (ع) استناد میکنند. روایات تاریخیای وجود دارد که بر اساس آنها ،طلحه ،زبیر، حسانابن ثابت، کعبابن مالک، مسلمةابن مخلد، ابوسعید الخدری و دیگران با بیعت کردن با حضرت علی (ع) مخالف بودند و مالک اشتر آنها را مجبور کرد تا بیعت کنند. بر پایۀ این روایات میگویند اگر مالک آنها را مجبور کرده، پس ولید هم میتواند حسین (ع) را به بیعت با یزید مجبور کند. حکم یکی است و فرق چندانی ندارد.
جالب این است که خود حضرت علی (ع) در نهجالبلاغه این شبهه را رد میکند. در نهجالبلاغه به نقل از ابوجعفر اسکافی در کتاب المقامات، نامهای از حضرت علی (ع) درج شده است در مورد طلحه و زبیر. فرازی از آن بدین شرح است: «اما بعد فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنَّى لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَابِعُهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي وَإِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَبَايَعَنِي وَإِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَلَا لِعَرَضِ حَاضِرٍ فَإِنْ كُنتُه بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ وَإِن كُنتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ جعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَة ... یعنی شما طلحه و زبیر می دانید که من هرگز مردم را به خودم نخواندم آنها به سمت من آمدند. من از آنها درخواست بیعت نکردم بلکه شروع کننده مردم بودند شما دقیقاً از جمله کسانی بودید که اصرار به بیعت داشتید. حضرت در این فراز آن شبهه تاریخی را که در بیعت مردم اجبار و اکراه بود پاسخ میدهد و بعد میفرماید که :(مردم با من به عنوان سلطان غاصب بیعت نکردند اگر شما با رغبت با من بیعت نکردید و اجبار و اکراه داشتید از بیعت خود برگردید و اظهار پشیمانی و توبه کنید؛ اگر در دلتان یک ذره اکراه هم داشتید توبه کنید چون شما عملاً آمدید از من اظهار اطاعت کردید پس من حقی برای شما دارم...) این یعنی معادل مفهوم convention که در قراردادهای اجتماعی هست؛ یعنی قراردادی که از نوع عمل است نه از نوع قراردادهای قولی.
امام حسین (ع) در مواجهه با یک پارادوکس
در اینجا لازم است تا به موضوع مهم دیگری در باب بیعت بپردازیم. روایتی به صورت سلسلة الذهب از امام زین العابدین (ع) نقل شده است که آن حضرت از پدرش یعنی امام حسین (ع) و امام حسین (ع) از علی بن ابیطالب (ع) این سخن را نقل فرموده است. این گونه روایات را میتوان روایات سلسلة الذهب نامید؛ یعنی روایاتی با زنجیره طلا؛ یعنی روایاتی که در سلسله سند آنها غیر معصوم وجود ندارد و معصومی از معصوم دیگر نقل روایت میکند. این روایات اهمیت زیادی دارند. حضرت علی (ع) در این روایت میفرمایند: «ثَلاثٌ مُوبِقَاتٌ نَكْثُ الْبَيعَةِ وَ تَرَى السُّنَّةِ وَفِرَاقُ الْجَمَاعَةِ. » يعنی سه گروه هستند که خیری در دنیا نمی بینند؛ به سبب شکستن بیعت، ترک کردن سنت و شکستن جمعیت.
منظورم از نقل این حدیث توجه به این نکته است که امام حسین (ع) در پارادوکس سنگینی قرار داشت. اگر بیعت میکرد سنت میشکست؛ اگر هم بیعت نمیکرد مورد هجوم قرار میگرفت این پارادوکس در آن روزگار حول مفهوم جماعت سیاسی شکل گرفته بود. هر گروهی که مخالف بودند میگفتند تعداد ما بیشتر است و آنهایی که دولتی بودند هم میگفتند تعداد ما بیشتر است. به لحاظ تاریخی کسی نمی تواند چندان اعتمادی به روایات این دوره داشته باشد که انصافاً اکثریت با چه کسی است. تحولات مکه و کوفه نشان میدهد که اتفاقاً بعد از مرگ معاویه اکثریت با مخالفین بود؛ اما چون بنی مروان احساس کردند دولت اموی دارد از دست می رود دوشاخه اموی پس از ۶ ماه به یک اتحاد استراتژیک رسیدند و توانستند مسائل را جمع کنند. مردم کوفه تحلیلشان درست بود که سیستم دارد عوض میشود و مسیر حرکت جامعه تغییر میکند آنها مردم بی عقلی نبودند. خود امام حسین (ع) هم چنین تحلیلی داشت چرا که همیشه بعد از مردن یک مستبد مقتدر دولت ضعیف میشود. این یک قاعده است؛ شما رضاشاه را ببینید که وقتی میمیرد رخدادهای دهه ۲۰ به وجود میآیند همچنین وقتی شاه عباس میرود شاه طهماسب را در جایگاه شاهی میبینید همیشه یک صاحب قدرت مقتدری که از دنیا می رود، دولت بعدی تا مدتی سست و ضعیف است. مردم کوفه و دو شاخۀ اموی هم این را میدانستند. اما بالاخره آل مروان احساس کردند که باید پشت سر آل معاویه بایستند و اختلافات قومی را حل کردند بعد هم کنگره الجابيه سهم این اتحاد را به بنی مروان داد و پس از آن دو خلیفه بزرگ مروانی روی کار آمدند؛ یکی عبدالملک مروان و دیگری هشام ابن عبدالملک آنها توانستند مقتدرانه ۴۰ سال قدرت را از بنی معاویه بگیرند.
از سوی دیگر در نظر داشته باشید که هر مبارزه ای یک ریسک است احتمالاتی در آن هست و یک طرف بالأخره شکست است و یک طرف پیروزی به همین دلیل است که خود امام (ع) پس از هر سخنی میگوید :(و انى توكلت على الله و عليه التكلان)؛ در هر موضعی هر سخنی که میگوید چنین عبارتی را میفرموده است.
آخرین جمله حسين بن علی (ع) این است که اگر توجه بفرمایید میبینید که با چه پارادوکسی مواجه است این پارادوکسی است که جامعه تحمیل کرده است. از یک طرف فشار برای بیعت و از طرف دیگر به لحاظ شرعی راه بیعت برای امام بسته است.
در چنین شرایطی می فرماید: «أَلاَ وَ إِنَّ الدَّعِى اِبْنَ الدَّعِي قَدْ رَكَزَ مِنَّا بَينَ اثْنَتَين بَينَ السَّلَّةِ وَالذَّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ مِنَّا [الذلة وأخذ] الدَّنِينَةُ يأبى اللَّهُ ذَلِكَ وَرَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ أَنُوفٌ حَمِيةٌ وَ نُفُوسٌ أَبِيةً مِن أنْ نُؤثِرَ طَاعَةَ اللَّنَامِ عَلَى مَصَارِعِ الْكِرَامِ
یعنی این آدم نابکار من را بین دو چیز قرار داده؛ بین کشته شدن و ذلت؛ یعنی یا زبانم را باز کنم و بگویم قبلتُ یا سرم را بدهم؛ غیر از این راه دیگری ندارم. بعد میفرماید که من احساس میکنم مردن راحت تر است. چرا؟ زیرا باور دارم که تاریخ ادامه دارد؛ تاریخ به دهه عاشورای سال ۶۱ هجری ختم نمیشود و پس از من قضاوتها خواهند کرد.
خدا و پیامبرش از آن انسان بدشان میآید که به چنین بیعتی رضایت دهد و دلهای پاک و انسانهای سربلند و آزادگانی که تن به حقارت نمیدهند از من رنجیده میشوند.
حسین (ع) میگوید از من ذلت میخواهید اما من حقارت را هم نمیپذیرم حقارت کمتر از ذلت است. تحقیر کمتر از ذلت است. آن حضرت میفرماید آسان تر را من نپذیرفتم شما چگونه انتظار دارید دشوارتر را بپذیرم در واقع حضرت فرموده است که من عذرم را در بیعت به شما گفتهام و از این مسئله آگاهتان کردهام.
-انتهای پیام