Aida-Victor
Aydaکل دیشب و بخاطر استرس اومدنش نتونسته بودی بخابی.
صبح یک ساعت زودتر از ساعتی که قرار بود بیای حاضر شده بودی و حسابی به خودت رسیده بودی و رفته بودی فرودگاه.
از زور استرس دستات عرق کرده بود و مدام بهم گره اشون میکردی.
با اعلام نشستن شماره پرواز نزدیک بود از روی استرس جیغ بزنی.
بالاخره بعد دوسال قرار بود ویکتور و ببینی.
بعد از تحمل اون همه فاصله و یه رابطه ی لانگ.
با دیدنش که از گیت خارج میشد و نتونستی خودتو نگه داری و با جیغ سمتش دوییدی و محکم بغلش کردی و بلندت کرد و روی هوا چرخوندت و محکم گونت و میبوسید.
سرشو توی گردنت برد و نفس عمیقی کشید.
با خنده نگاش میکنی و آروم زمزمه میکنی.
+به خونه خوش اومدی همه ی من