Aftertaste
ₐₗᵥᵢₙبرای بار دوم به صفحه گوشیش نگاه کرد تا چک کنه ادرس رو درست اومده یا نه. به تابلوی بالای در ورودی بار نگاه کرد که کلمه ی Sky bar با روشن شدن نور های آبی و قرمز روی صورتش می تابید. درست اومده بود. با ورود به بار بوی الکل و ویسکی اولین چیزی بود که تونست حس کنه.
بی توجه به صدای گوش خراش اهنگ آمیخته شده با همهمه ی جمعیت، شروع به جست و جو کرد. نگاهش از تمام اشخاص و میز ها گذشت تا بالاخره روی یک نفر ثابت موند. خوشحال از اینکه شخص مورد نظرش رو پیدا کرده به سمتش قدم برداشت. پسر ساکت و معصومی که پشت یکی از میز ها تنها نشسته بود و سرش با لیوان توی دستش گرم بود.شخص مورد نظر پسر بود.
توی چند قدمی پسر از حرکت ایستاد. حس کسی رو داشت که یک ظرف آب سرد روی سرش خالی کرده باشن. اخم و چشم هایی که حالا از خشم چیزی رو نمیدید جاش رو با لبخند چند لحظه پیش اش عوض کرد. حس نزدیک شدن شخصی به خط قرمزش خونش رو به جوش اورده بود.
«اینجا تنهایی؟»
پسر کوچکتر گرمای ناآشنایی رو روی شونه هاش حس کرد. نگاهش به پسر مستی که اون رو مخاطب قرار داده بود و با فاصله خیلی کم نزدیکش نشسته بود افتاد. بوی الکی که از پسر کنارش به مشامش می رسید حالش رو بد میکرد.
«پس درست حدس زدم تنهایی»
نمیدونست باید چه جوابی بده. سعی کرد که با نگاهش از افراد کنارش درخواست کمک کنه اما هر کسی مشغول خوشگذرونی خودش بود.
«م-من..»
«نه تنها نیست!»
صدای آشنای شخصی که پشت سرش بود آرامش رو بهش برگردوند. پسر جلوتر اومد و دست روی شونه های پسر کوچکتر رو پس زد و با دست خودش گرمای دلنشینی رو بهش هدیه داد و کمی پسر رو به خودش نزدیک کرد.
پسر مست که مشخص بود مستیش پریده بدون هیچ جوابی از سر جاش بلند شد و اونها رو تنها گذاشت. تیتی که هنوز متوجه موقعیت نشده بود. با قیافه ی گیجش به پور خیره شده بود.
«حالت خوبه؟»
چند ثانیه طول کشید تا متوجه سوال پور بشه.
«آ-آره خوبم»
«ولی داری میلرزی»
بعد از شنیدن حرف پسر دستی که برای اعلام مالکیت دورش حلقه شده بود رو پس زد و ازش فاصله گرفت.
«نه خوبم، ممنون»
«متاسفم باید زودتر می اومدم»
«اشکالی نداره»
«توماس رو میکشم»
«اون ها تقصیری ندارن من زود اومدم»
پور دیگه جوابی نداشت که به پسر بده. پس ساکت موند و به پسر نگاه کرد. موهای خاکستری به هم ریخته روی پیشونی اش و گونه های صورتی اش که نتیجه خوردن مقداری الکل بود. بافت گشادی که به تن داشت باعث گم شدن پسر توی لباسش شده بود. از نظرش همه شون خوشگل و جذاب بود.
خیلی آروم به پسر کنارش نزدیک شد و دستش رو روی پشتی مبل قرار داد. به طوری که یک تماس کوتاه با پسر کوچکتر داشته باشه. تیتی حالا گرمای دست پور رو پشتش احساس میکرد و سعی کرد بدون توجه به صدای قلبی که دیوانه وار توی سینه اش می کوبید جرعه ای از نوشیدنی اش رو بخوره. که صدای بم پسر بزرگتر نزدیک گوشش برای چند لحظه باعث شد صدای قلبش رو نشنوه.
«با چی اومدی؟»
«ماشین گرفتم»
«دفعه بعد بگو خودم میام دنبالت»
«اما..»
«خیلی که دیر نکردیم؟»
صدای توماس بود که رو به روی اونها ایستاده بود و دست کونگ رو توی دستش قفل کرده بود.
«یکم دیرتر اومده بودی واسه پیدا کردنت زنگ میزدم تیمارستان»
«احیانا نباید به پلیس خبر بدی؟»
«نه زنگ میزنم بهشون خبر میدم مریضشون فرار کرده بیان جمعش کنن»
«باید مطمئن بشم قبلش تو اونجا نباشی و باهاشون برم»
«بسه!»
کل کل توماس و پور با صدای کونگ به سکوت تبدیل شد. کونگ کنار تیتی نشست و مشغول صحبت با اون شد. پور به سمت لیوان نوشیدنی اش دستش رو دراز کرد که صدای توماس توجهش رو جلب کرد.
«بزارید بهتون بگم چرا اینجا جمعتون کردم»
کمی صداش رو صاف کرد و ادامه داد.
«از اونجایی که میدونم خیلی عاشقمید و میمیرید برام تصمیم گرفتم اول این خبر رو به شما ها بدم»
« توماس مینالی یا بلند شم برم؟»
در جواب پور زبونش رو بهش نشون داد بهش چشم غره رفت.
«معرفی میکنم دوست پسرم هستن»
به سمت کونگ خم شد و بغلش کرد. با ضربه ای که کونگ به پهلوش زد آخی گفت و خودش رو بیشتر براش لوس کرد.
«تبریک میگم پی»
«پس بالاخره داداش منو تور کردی هان؟»
پور بعد از تیتی گفت و خودش رو بیشتر به تیتی نزدیک کرد. طوری که تیتی صدای نفس های پور رو واضح میشنید. کونگ که با شنیدن حرف پور خجالت کشیده بود، گونه هاش سرخ شد. توماس از کیوتی دوست پسرش محکم تر بغلش کرد و بوسه ای روی موهای پسرش کاشت.
«اوه-اوه-اوه اصلا توجه نمیکنن که سینگل اینجا نشسته»
برخورد نفس های پور با پوست گردن تیتی بعد از هر کلمه ای که به زبون می اورد درد پایین تنه ش رو بیشتر میکرد
« باید دست به کار بشی پور»
«مطمئن باش اقدام میکنم»
پور در جواب توماس گفت و لیوان نوشیدنی خالی شده اش رو روی میز جلوش گذاشت. اما دست هاش به جای قرار گرفتن روی زانوی خودش، روی رون های تیتی فرود اومد و نفس تیتی رو توی سینه اش حبس کرد.
دست گرمش که روی رون های تیتی جا خوش کرده بود هیچ حرکتی نمیکرد. اما تنها حس کردن گرمای دست پور روی رونش کافی بود تا تیتی رو از خود بیخود کنه. تیتی که بین دست های پور گیر افتاده بود سعی در نادیده گرفتن گرمای جمع شده توی گونه هاش و پایین تنه اش بود. اما موفق نشد چون همین حالا هم پور شروع به نوازش کردن رون تیتی شده بود.
ناخودآگاه بعد از این حرکت پور به سمت پسر بزرگتر برگشت و به چشم هاش نگاه کرد. توی نگاه پور حسی رو میدید که اون رو به وجد می آورد. سعی کرد نگاهش رو ازش بدزده اما نمیتونست. نگاه پور مثل اهنربایی اون رو به خودش جذب میکرد و همین باعث ناتوانی تیتی میشد.
یکم دیگه پیش میرفت کنترل خودش رو از دست میداد پس تصمیم به ترک اون مکان رو گرفت. بدون هیچ مقدمه ای از سر جاش بلند شد و نگاه پسر بزرگتر رو روی خودش قفل کرد.
«من دیگه میرم»
«اما شب تازه شروع شده تی»
«الان یادم اومد یکم کار دارم پی و باید بهشون برسم»
«باش پس موقع برگشت مواظب باش»
«چشم پی»
بعد از قانع کردن کونگ از بقیه خداحافظی کرد و چند قدم فاصله گرفت که مچ دستش گرفتار دست پسر بزرگتر شد.
«صبر کن میرسونمت»
«نیازی نیست تو بمون خودم میرم»
«ولی منم دارم میرم»
«خطرناکه این موقع شب تنها بری»
«گفتم خودم..»
«بذار برسونتت»
توماس با حرفش بحث بین شون رو تموم کرد.
«راست میگه تی، خونه ی تو توی مسیر پوره»
کونگ حرف توماس رو تایید کرد و لبخندی از روی خوشحالی روی لب های پور کاشت. تیتی به ناچار حرف اونها رو قبول کرد و با پور از بار خارج شد.