Afterlight
Smileروی تخت قلت زد و دستاش با یه هدف مشخص ، دنبال گرما گشت... دلش نمیخواست چشماش رو باز کنه که نور مزاحم اتاق اذیتش کنه و سردردش رو بیشتر کنه. ولی با سرد بودن تخت چشماش با ضرب باز شد. با اخم نشست ، پتو از روی بدنش کنار رفت و باد سرد اتاق بدن لختش رو مور مور کرد. چیزی جز باکسر تنش نبود. دنبال مرد گشت...دلش نمیخواست بعد یه شب عالی که داشته ، تنها روی تخت بیدار شه. توی اتاق چشم چرخوند تا اینکه موهای فرفری بهم ریخته ی کنار تخت نظرش رو جلب کرد. چان. لباس پوشیده بود ولی بهم ریخته. هیونجین نفسی که نمیدونست کی حبس کرده رو آزاد کرد و نیم خیز شد. دستشو توی موهای مرد فرو برد و سرشو از پشت روی شونهش گذاشت.
"نخوابیدی؟"
جوابش رو میدونست. پرسیدن نداشت...
"هی آقای بنگ!"
دستشو دور گردن چان حلقه کرد و بالاخره نگاه مرد رو روی خودش اورد. با لحنی مطمئن کنار گوشش زمزمه کرد.
"من دیشب هوشیار بودم! کی با دوتا شات سوجو مست میشه که من بشم؟! برای چی انقدر تو فکری"
"به هرحال... نباید همچین کاری میکردم."
بالاخره حرف میزنه ولی نه چیزی که هیونجین دوست داره بشنوه.
"هی... تو بارها ازم پرسیدی مطئنم؟ و من هربار تایید کردم. الانم پشیمون نیستم. نگرانِ چی هستی؟!"
"نمیدونم."
چان نگاهش رو ازش گرفت. هیونجین اخم کرد. این سکوتو میشناخت. از اون سکوتایی که از احساس گناه میاد.
"چان…نگام کن."
چان بالاخره برگشت سمتش. چشمهاش از درگیری شدید توی مغزش خبر میداد.
"من مشکلم اینه که…" مکث کرد، نفس عمیق کشید.
"نمیخوام حتی یذره هم پشیمون شی."
هیونجین خندید. نه از سر مسخره کردن. جلو رفت و جلوش نشست.
دستش رو گذاشت روی سینهی چان، جایی که ضربانش رو حس کنه.
"اگه پشیمون بودم میذاشتم میرفتم."
سرش رو کمی کج کرد.
"من آدمی نیستم که کاری بکنم بعد بندازمش گردن شب و الکل."
چان چشمهاش رو بست. انگار همین جمله تیر قلب ناآرومش رو آروم کرده بود.
"میدونم…"
ولی ته صداش هنوز ترس بود. ترس انجام دادن کاری که اشتباه باشه.
هیونجین دستش رو بالا آورد، انگشتاش رو تو موهای چان فرو کرد، همونطوری که شب قبل هزار بار کرده بود. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیش.
"تنها چیزی که بهش فکرمیکنم و خندم میگیره اینه که ما داشتیم سعی میکردیم حواسمون به مینهو هیونگ و جیسونگ باشه. ولی مثل اینکه خودمون گیر افتادیم."
چان اخم میکنه.
"من مثل مینهو آدم اشتباهی نیستم."
"بهترین دوستت آدم اشتباهیه؟"
چان چشماش درشت میشه. منظورش این نبود!
"هی! نه! مینهو... مینهو فقط یذره برای جیسونگ زیادیه. جیسونگ پسر مراقبیه. ولی مینهو... اون نمیدونه چطوری یه رابطه رو حفظ کنه. و جیسونگ..."
"بدتر از هیونگه."
هیونجین کامل میکنه و چان سر تکون میده. هیونجین ادامه میده.
"جیسونگ به اندازه ی مینهو هیونگ رابطه نداشته. میشه گفت مینهو سومین رابطه ی جدیشه. که دوتای قبلی عوضی از آب درومدن..."
"مینهو عوضی نیست. ولی بلد نیست نگهش داره... انگار بعد یمدت بیخیال میشه."
هیونجین سر تکون داد.
"حالا بیخیال این... بیا راجب خودمون صحبت کنیم."
هیونجین گفت ،چهارزانو نشست و با لبخندی که با یادآوری دیشب رو لبش بود نگاهش کرد.
"تو...تو واقعا تو تخت آدمی نیستی که همیشه میشناختم."
گوشای چان سرخ شد و خندید. هیونجین ادامه داد.
"جدی میگم... تو از بیرون آدم رمانتیکی هستی ولی دیشب..."
"بیا راجبش حرف نزنیم!"
چان با خجالت میگه و هیونجین میخنده.
"دیشب اصلا خجالتی نبودی آقای بنگ!"
"هی!"
شونه های لخت هیونجین رو گرفت و روی زمین خوابوندش ، چشمای پسر لحظه ای گرد شد و بعد دستشو دور گردن چان حلقه کرد.
"کریسِ دیشب برگشته!"
"به نفعته راجب دیشب حرف نزنی."
هیونجین میخنده.
"وگرنه چیکار میکنی؟"
چان حتی اجازه نداد حرف از دهن هیونجین خارج بشه ، لباشو روی لبای قلوهایِ پسر گذاشت و عمیق بوسیدش...
لعنت بهش لعنت بهش. خیلی خواستنی بود.
لب بالای هیونجین رو گاز گرفت و باعث شد لبای پسر به پوزخندی کشیده بشه.
ایندفعه جاهاشون عوض شد و هیونجین با قلت زدن ، خودش رو بالای چان آورد و روی شکمش نشست. پاهاشو دور کمر مرد حلقه کرد و اینبار خودش بوسیدش...
بعد چندثانیه برای نفس گرفتن جدا شدن. هیونجین پوزخند زد. پیشونیش رو به مرد چسبوند و دستشو توی موهای کوتاه نشده ی پشت گردنش برد. مرد با موهای بلند پرستیدنی بود!
"نظرت چیه بقیهش رو توی تخت--"
"ساکت شو!"
چان خندید و از زیرش در رفت. بلند شد و لباسش رو مرتب کرد.
هیونجین نشست و نگاهش کرد ،با لحن دراماتیکی گفت :
"چرا؟ خوشت نیومده؟"
چان بدون هیچ تردیدی خم شد و بوسه ی محکمی روی لباش گذاشت تا ساکتش کنه.
"از هرچیزی بیشتر خوشم اومده. ولی نمیتونیم وقتی اولین بارت بوده انقدر تند تند انجامش بدیم."
هیونجین لیسی به لبش زد و اخم کرد.
"کی گفته اولین بارم بوده؟!"
چان چشماش گرد شد.
"اولین بارت نبوده؟!"
هیونجین خندید.
"من ۲۵ سالمه آقای بنگ!! مگه میشه اولین بارم باشه!"
با حس کردن اخم حسادت چان خندش بیشتر شد.
"ولی خب بهترینش بوده."
چان پوزخندی زد.
"که اینطور..."
سمتش خم شد و شروع به قلقلک دادنش کرد. دیشب تک تک نقاط حساس پسر رو پیدا کرده بود و حالا هرلمسش با هدف خاص بود. پهلوش حساس ترین بخش بدنش بود.