After the bell

After the bell

Ellie

Part eleven :

پسرِ مو قهوه ای درحالی که یقه‌ی سوییشرتِ مشکی رنگش رو درست میکرد و بیشتر خودشو داخلش می‌پیچید، توی راهروی جلوی دفتر معلم ها قدم میزد. از موقع ای که زنگ تفریح خورده بود بی هدف راهرو ها و حیاط مدرسه رو با قدم هاش متر کرده بود و خب هدفش از اینکار فقط برای این بود که با یونجون به صورت اتفاقی روبه‌رو بشه ، میدونست وقتی ببینتش کاملا لال میشه و حرفی هم برای گفتن نداره اما بازم داشت تلاش خودشو برای دیدنش میکرد .


خب ازونجایی که همه‌جارو گشت زده بود و یونجون رو ندیده بود پس مشخص بود که اون داخل کلاسشون مونده و بیرون نیومده. و خب شانسی برای دیدنش نیست مگر اینکه به کلاسشون بره و این کاری بود که بومگیو عمرا انجام بده. فقط همین که مثل بیکارا کل مدرسه رو متر کنه تا همدیگرو مثلا اتفاقی ببینن در توانش بود و بس.


در همین حال و هوا بود و قصد داشت به سمت پله ها برای رفتن به کلاسش بره که معلم فیزیک‌شون صداش زد و باعث شد سرجاش به‌ایسته و برگرده .

+پسرم بیا اینجا کارت دارم

-چشم

گفت و قدم هاشو به سمت معلم کشوند و در همون حین استرس اینو گرفت که چیکارش داره.

بیا این برگه های امتحانی کلاسِ x رو بگیر و برو بده به نمایندشون، جواب امتحاناشونه.

بومگیو برگه هارو که سمتش گرفته شده بود رو با دو دست گرفت و متعجب نگاه کرد.

-من بدم؟

+آره فقط همشون رو به دست نماینده برسون، چون بچه ی خوبی هستی بهت میسپرم اینکارو.

بومگیو نمیدونست چی‌بگه و فقط تشکر کرد و همراه با برگه ها به سمت کلاس مدنظر رفت.

و البته که کلاسی که قرار بود واردش بشه کلاس یونجون بود . کمی استرس داشت ولی بلاخره به این بهانه می‌تونست اون پسر رو ببینه.


بلاخره رسید. پشت در بود، استرس داشت .. اول نفس آرومی کشید و بعد از تقه ای که به در زد در رو باز کرد و وارد شد، کلاس ساکت شد و نگاه همه یهویی روی بومگیو کشیده شد و منتظر بودن که چیزی بگه.

+امم سلام.. معلمتون به‌من گفت که برگه های امتحانی‌تونو بیارم بدم به نمایندتون .

با استرس لب زد و نگاهشو داخل کلاس چرخوند و دنبال نماینده ای که نمیدونست کیه گشت و همون‌لحظه نگاهش در نگاهِ یونجونی که پاهاشو روی میزش انداخته بود و سرش رو خم کرده بود روی صندلی، گره خورد.

یونجون سریع بلند شد و مثل بچه ی آدم نشست، صداش رو صاف کرد.

- نماینده منم.

بومگیو متعجب شد ، نماینده یونجون بود؟ تاحالا بهش نگفته بود. و خب فکرکردن به اینکه نماینده کلاس یونجون‌عه براش خنده دار بنظر میومد.

+خب بیا اینارو بگیر .

-بیا بذارشون روی میزم .

اوه؟ این چه رفتارِ قلدرانه ایه دیگه؟ از کی تاحالا یونجون این مدلی برخورد میکرد.

+نوکرت که نیستم

بومگیو جدی لب زد و برگه هارو همونجا روی میز معلم گذاشت.

+بیا برشون دار و به همکلاسیات بدشون.

گفت و بلافاصله خارج شد و کلاس رو در سکوت و بُهت تنها گذاشت.

خیلی بهش برخورد. متعجب و کمی ناراحت شد، رفتار یونجون مثل بقیه مواقع نبود.

چرا باهاش اینجوری حرف زد؟ البته خب خودشم رفتار جالبی باهاش نداشت و طی این دوروز اونو نادیده گرفته بود،‌ اما خب این دلیل نمیشد .

مگه یونجون عاشقش نبود؟ خب باید باهاش خوشگلتر و بهتر رفتار میکرد نه اینکه اینطوری و با این رفتار، واقعا که.

شونه هاشو بی اهمیت تکون‌ داد و با پاش در کلاسشو باز کرد وارد شد، به محض اینکه داخل کلاس شد جونگین رو دید که صداشو انداخت توی سرش و صداش زد.

«کجا بودی تو؟ کل مدرسه رو دنبالت گشتم.

جونگین طلبکارانه پرسید و منتظر نگاه کرد

+رفته بودم دور بزنم و با خودم خلوت کنم یکم.

جونگین دهنشو کج کرد و ادای اونو درآورد.

«خلوت کنم.. چه حرفا.

بومگیو شونه هاشو تکون داد و روی صندلیش نشست. با دیدن کلاسشون که مثل همیشه انگار بمب خورده و همهمه شدید و بچه ها که عربده و داد و فریاد میزدن، باعث شد سرشو روی میز بذاره و بعد دو دقیقه بلند کنه .

+واقعا نمیتونم تحمل کنم دیگه . چخبرتونهه .

ناگهانی داد زد و کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت، همه تعجب کرده بودن، بومگیو عصبانی شده بود؟ چه اتفاق عجیبی!

جونگین که کنارش بود چشم‌هاش اندازه توپ بسکتبال شده بود و شوکه لب زد

«بومگیو چیشده؟

+هیچی فقط خستم. کلاس نیست که انگار حموم عمومی‌عه.

کلافه لب زد و سونگمین پقی زد زیر خنده.

~وای چقدر باحال گفتی . موافقم .

بچه ها به کارشون مشغول شدن و کسی دیگه چیزی نگفت اما دوباره همهمه ایجاد شد .



بعد از رفتن بومگیو بقیه بچه‌های کلاس همگی به یونجون خیره شدن و تعجب در نگاهشون آشکار بود. تقریباً کل کلاس میدونستن که بومگیو دوست یونجون‌عه و خب این اتفاقی که چند لحظه پیش افتاد خیلی عجیب بود و ذهن همه بخاطر رفتار این دونفر درگیر شد اما کسی چیزی نپرسید و یونجون هم بلند شده بود تا برگه هارو بین همکلاسی هاش پخش کنه و نمره های درخشان تک‌تکشون رو دید.

وقتی سرجاش نشست همزمان ورقه‌ی سوبین رو بهش داد و رو بهش لب زد

-بفرما اینم مال شما، آقای خرخون . بعد به‌من میگه هیچی نخوندم .


سوبین برگه رو برداشت و نگاهی انداخت و در همون حین جواب رفیقش رو داد.

+خب واقعا نخونده بودم ، فکر نمی‌کردم نمره بده.


یونجون اداشو درآورد و دوباره جوابشو داد.

-کل برگه رو پر کردی بعد میگی نمره نده؟ سوبین میزنمتا جدی.


+خیل خب حالا. تو الان بگو چه مرگت شده که با بومگیو اونطوری برخورد کردی ها؟ چت شده؟

سوبین پرسید و منتظر موند.


یونجون سرشو خاروند و قیافشو درهم فرو برد .

-آه سوبین قضیش خیلی مفصله.. اردو هم نیومدی وگرنه آگاه بودی که چی به‌سرم اومد.

غمگین لب زد و همونموقع در کلاس باز شد و معلم ادبیات داخل شد.

-زنگ که خورد برات تعریف میکنم.

سوبین سرشو تکون داد و باشه ای گفت. یک اردو نرفته بود، معلوم نبود چه اتفاقاتی افتاده .




+پشمام.. بلاخره بهش گفتی و اعتراف کردی؟

سوبین دستشو جلوی دهنش گرفت و گفت.


روی سکوی توی حیاط نشسته بودن و یونجون تمام اتفاقات رو براش مرور کرد.


یونجون سرشو تکون داد و لب هاشو جمع کرد.

-آره و پشیمون نیستم. بلاخره باید میگفتم و خب این شرایط پیش اومده اما من منتظر میمونم .

+خب خاکبرسرت کنم . الان تو باید فقط ناز بکشی بعد تازه ناز هم میکنی؟ اینارو من باید بهت یاد بدم؟ یعنی چی منتظر میمونم؟.

سوبین با پاش لگدی بهش زد و ادامه داد.

+ اومده بود تو کلاس مثل سگ پاچه گرفتی بعد انتظار داری بیاد بهت بگه "من قبول میکنم باهات باشم"؟

-تو بگو من چیکار کنم خب؟ خودش ازم دوری می‌کنه. منم منتظرم ببینم چطوری باید دوباره برم سمتش. تازه خودش گفت باید فکرامو بکنم و من دارم بهش فضا میدم فکراشو بکنه.

+ احمقی دیگه . اون بگه، تو باید آویزونش بشی، هرجا رفت دنبالش بری و هی سعی کنی اونو به خودت جذب کنی‌ . البته زیاد آویزون نشو چون ممکنه برعکس عمل کنه .

یونجون با دقت گوش میداد و سر تکون میداد و سوبین مثل مربی ها درحال توضیح دادن به یونجون بود.

-میگی الان برم آویزونش بشم؟ برم کلاسش و براش خوراکی ببرم؟

+ایده ی بدی نیست اما امروز کاری نکن . بذار برای فردا . اما امروز که رفتی خونه بهش پیام بده حتما!.

سوبین جدی لب زد و یونجون توی فکر فرو رفت و همزمان سری به معنای "باشه" تکون‌ داد.




این زنگ معلم نداشتن و جونگین درحال تیکتاک گردی بود، سونگمین همراه با فلیکس و هیونجین و بومگیو مشغول حل کردنِ مسئله ریاضی بودن که یهو صدای جونگین توجه اونارو جلب کرد.

«بچه ها یکی بیاد باهام این چالش رو بریم

سونگمین پوکر و با قیافه ای خنثی به جونگین چشم دوخت.

~فردا آزمون ریاضی داریم و تو نشستی به فکر چالش گرفتنی؟

جونگین خواست چیزی بگه که فلیکس سریع گفت

+کدوم چالشو؟ من هستم .

جونگین خوشحال صفحه گوشیشو به سمت فلیکس گرفت و بهش نشون داد.

« اینو . خیلی باحاله دلم میخواد برم.

+خب الان بشین درس بخونیم فردا بعد امتحان باهم انجامش میدیم .

فلیکس جوری که داره یک‌ بچه رو راضی می‌کنه گفت و جونگین گوشیشو خاموش کرد و کنارشون نشسته و لب زد .

«خب داشتید چیکار میکردید؟

ـ داشتیم تمرین حل میکردیم با اجازه.

بومگیو جواب داد.

مشغول حل کردن و تمرین شدن. در اون بین یکنفر حسودیش گل کرد و اون شخص مثل همیشه هیونجین بود وقتی شنید فلیکس گفت قراره با جونگین چالش برن . خب موضوعِ زیاد جدی ای نبود اما همین باعث میشد حسودی کنه ، اصلا هرچیزی مربوط به فلیکس بود روی اون تاثیر میذاشت .

فقط سری تکون داد و لب هاشو روی هم فشار داد .



بلاخره روز امتحان فرا رسید و حالا همه دانش آموزا در جای خود نشسته و آماده امتحان بودن. استرس شدیدی بین همشون درجریان بود و همه هراس داشتن.

برگه ها پخش شد و یک‌ساعت برای پاسخ دادن بهش وقت داشتن.

هیونجین پشت سر فلیکس نشسته بود و بعد از نفس آرومی که کشید شروع به جواب دادن کرد.

بلاخره بعد از یکساعت ، اون آزمون کوفتی تموم شد و همه نفس راحتی کشیدن . همشون توی حیاط مدرسه بودن تا در هوای آزاد نفس بکشن. داخل مدرسه‌ واقعا نفس آدم بند میومد.

بومگیو با گوشه‌ی چشم به یونجون نگاه کرد که کنار رفیقاش سوبین و تهیون، نشسته بود .

نگاهشون به‌هم گره خورد و بومگیو سریع نگاهشو گرفت و به جونگین داد که داشت حرف میزد .


کلاس دیگه ای نداشتن و اونروز بلافاصله بعد از امتحان، همگی به خونه هاشون برگشتن.


فلیکس روی مبلِ راحتیِ وسط خونه دراز کشیده بود و می‌خواست فقط بخوابه و استراحت کنه.

ساعت رو نگاه کرد، نشون ازاین میداد که داره شب میشه.

پدر مادرش برای خرید بیرون رفته بودن و هنوز برنگشته بودن . بلند شد و به اتاقش رفت، چراغ رو روشن کرد تا بتونه واضح ببینه . لباساشو عوض کرد و توی فکرش بود که به حموم بره اما خسته تر از این حرفا بود ، پس فقط خودشو روی تخت عزیزش انداخت. همون لحظه صدای بلند گوشیش که داشت زنگ می‌خورد رو شنید.

بعد از برداشتن گوشی از روی میزش و دیدن اینکه کسی که باهاش تماس گرفته هیونجینه، سریع تماس رو وصل کرد و گوشی رو روی گوشش قرار داده.

+هیونجین؟

-بله؟

+بله؟.. تو زنگ زدی بعد میگی بله؟

صدای خنده‌ی هیونجین از پشت تلفن اومد.

-عاه آره. میخواستم بپرسم چطوری و ببینم رسیدی خونه یا نه.


اونا بعد از مدرسه فرصت نکردن باهم برگردن چون فلیکس کاری براش پیش‌اومد.


برای لحظه ای کوتاه، تعجبی از نگاه فلیکس رد شد.

هیونجین نگرانش بود؟ تاحالا اتفاق نیفتاده بود که هیونجین درمورد رسیدن یا نرسیدن فلیکس به خونه سوال بپرسه و براش مهم باشه .

+آره رسیدم و الان روی تختم دراز کشیدم. چطور مگه؟

-هیچی همین . فقط یکم نگران شدم . همین فقط.

فلیکس چیزی نگفت و فقط هوم کوتاهی کشید. خواست دوباره چیزی بگه که هیون صداش زد.

-لیکس؟

+بله؟

صدای هیونجین گرفته بنظر میومد و این فلیکس رو نگران کرد . بلند شد و سرجاش نشست .

+حالت خوبه هیون؟

-عا حالم؟ آره آره من خوبم. تو خوبی؟

دیگه واقعا نگرانش شد، خیلی گیج و حواسپرت حرف می‌زد. صداش هم مثل همیشه نبود!

+نه خوب نیستی هیون! چیزی شده؟ بهم بگو من اینجام! میشنومت.

هیونجین آب‌دهنشو قورت داد و نفسی کشید تا بغضش نترکه.

- فلیکس.. میتونم یچیزی بگم؟

فلیکس که واضحا متوجه اینکه حال پسر اصلا خوب نیست شده بود فقط آروم و نرم تأیید کرد.

+بگو ، هرچقدر میخوای بگو هر چیزی دلت میخواد بگو ، من اینجام و گوش می-

- میتونم ببوسمت؟

Report Page